واسازي درايدايي

 

اصطلاح «واسازي» توسط ژاك دريدا، فيلسوف فرانسوي (2004 ـ 1930)، ابداع شد ـ كلمه‌اي كه عمدتاً دو بار ظاهر شد و در مرتبه‌ي دوم، بخشي از كتاب گراماتولوژي (1967) بود. در ظهور اول به سال 66 ـ 1965، اين كلمه در قالب بررسي‌هايي به چشم مي‌خورد كه در مجله‌ي فرانسوي نقادي منتشر مي‌شد و دربردارنده‌ي واژه‌ي «تخريب» بود. اين واژه تا حدي وجود خود را مديون مارتين هيديگر است، به خصوص در بخش دوم كتاب كانت و مسأله‌ي متافيزيك (1929)، با عنوان «مشخصات بنيادين تخريب پديدارشناختي تاريخ هستي‌شناسي به كمك معضل ماديت». بنابراين، واژه‌ي «واسازي» مثل چيزهاي ديگر نوعي اصلاح متعين برنامه‌ي فكري هيديگر است. در ضمن به ياد داشته باشيم كه هيديگر خواننده‌ي پي‌گير فردريش نيچه بود، فيلسوفي كه واژه‌ي «تخريب» نقش مهمي در كار او ايفا كرد.اين مقاله به تفسير واسازي، به طور خاص در فلسفه‌ي دريدا، مي‌پردازد و بر بحث «صحنه در حال كار واسازي» تمركز مي‌كند.

چنان كه از نوشته‌هاي متقدم دريدا برمي‌آيد، واسازي به اين امر مي‌پردازد كه چگونه متون فلسفي، آنجا كه تعريف را نقطه‌ي عزيمت خود قرار مي‌دهند، به اين واقعيت توجه ندارند كه تمام اين رفتارهاي منجر به تعريف از نظمي دروني برخوردارند، نظمي كه طبق آن هر چيز به واسطه‌ي آنچه تا پيش از اين نبوده است، تعريف مي‌شود. دريدا مي‌گويد مي‌توان نشان داد كه پيچيدگي يك تعريف به منزله‌ي مضمون يا استدلال، ناشي از آن است كه خود را از اين تضادها دور نگه مي‌دارد. از مثال‌هايي كه در آنها مي‌توان اين مانور كلامي را مشاهده كرد، مي‌توان به كلماتي نظير «مكمل» در فلسفه‌ي ژان ژاك روسو (گراماتولوژي)، يا فارماكون و  hama   در فلسفه‌ي افلاطوني و ارسطو («داروخانه افلاطون»، 1968، از كتاب افشاندن)، onsia و  gramme: حاشيه‌اي بر حاشيه‌اي از هستي و زمان در كتاب حواشي) اشاره كرد. آنچه اين مانورهاي كلامي پنهان مي‌كنند، اثر نخستين تفاوط (كلمه‌اي ابداعي توسط دريدا) است ـ وضعيتي كه در بالا بدان اشاره شد ـ وضعيتي كه در آن در عين حال كه اين اثر تكرار مي‌شود، به تعويق مي‌افتد. اين تعقيب، كه تعقيب يك تفاوت پيشين و يك تعويق مدام است، جست‌وجوي «اثر» ناميده مي‌شود.

ساختارگرايان بر اين نكته تأكيد داشتند كه زبان، يا به بياني دقيق‌تر نظام نشانه‌اي، الگوي بيانگر نهايي است. دريدا در گراماتولوژي نشان مي‌دهد كه فردينان دو سوسور نتوانست كاربردهاي نظريه‌اش را نشان دهد، به اين معنا كه سرچشمه‌ي امكان زبان، ظرفيت و توانايي آن در مشخص كردن تفاوت‌هاي واحدهاي نحوي و زباني است، نه نوعي معرفت دروني شده يا مخزن بخش‌هاي عمده و مهم زبان. در «كلام و پديده‌ها» (1967)، دريدا نشان مي‌دهد كه تلقي پديدارشناختي هوسرل از «حضور زيسته» دربردارنده‌ي مرگ سوژه است، چرا كه اين تلقي حضور را قبل و بعد از هر نوع زندگي و حيات سوژه بسط مي‌دهد. در «تفاوط» (حواشي فلسفه، 1968) جامعه‌ي فيلسوفان فرانسه با ابداعي مهم مواجه شد. دريدا اين اجتناب‌ناپذيري تفاوت با چيزي و به تعويق افتادن مدام «اثر» را كه طبق آن هيچ چيز آن چيز تعريف شده يا بر نهاد شده نيست، تفاوط مي‌نامد. تفاوط حركتي ضروري اما ناممكن است (فرمولي كه به كار واسازي مي‌آيد)، چرا كه در سطح نام‌گذاري، تفاوط به قانون خود تن داده است.

اين عمل تقليل‌ناپذير «اثر» تنها اقتصادي نامحدود متكي به «خود» و «ديگري» را جايگزين ديالكتيك محدود نفي و زوال تقابل‌هاي فلسفي نمي‌كند. تفاوط همچنين خودبودگي ما را در رابطه با آن چيزي قرار مي‌دهد كه مي‌توان غيريت ناميد (و بنابراين خودبودگي را حذف كرد). اين مقاله‌ي پرمحتوا [«تفاوط»] قواعد اصلي كار را براي فيلسوف واسازنده توصيف مي‌كند.

در «امضا رخداد زمينه» (حواشي فلسفه، 1997) دريدا نشان مي‌دهد كه جي‌.ال. آستين در نظريه‌ي كنش كلامي خويش درمي‌يابد كه زبان نه گزاره‌ي صرف، كه كنش است؛ و به اين طريق نقش نيرو را در فرايند دلالت نشان مي‌دهد. اما آستين نمي‌تواند عواقب اين درك «سخن‌پردازانه» از زبان را بپذيرد: اين كه گفتن حقيقت نيز جز يك قرارداد عملي نيست، اثري بر جا مي‌گذارد و محدود به انتقال از يك زمينه‌ي معنايي خاص نيست و هر موقعيت مؤثري، شكل بازگويي حقيقت را تغيير مي‌دهد. «كلام» از همان ساختاري برخوردار است كه «نوشتار» مي‌ناميم، ساختاري كه قابليت گشودگي را براي به‌كارگيري در موقعيت‌هاي توضيح‌ناپذير و ناهمگن داراست.

قرابت دريدا با فيلسوفاني نظير امانوئل كانت، فردريش هگل، سورن كيركگور، نيچه، زيگموند فرويد، هوسرل، والتر بنيامين و لويناس انكارناپذير است. اما نمي‌توان انكار كرد كه در تمام مقالات فلسفي و آثار متأخر او، مضمون هيديگري تقدم پرسش (از هستي، در تمام پژوهش‌هاي هستي‌شناختي، كه به عنوان مثال مي‌توان در كتاب كانت 2 ملاحظه كرد) هيچ گاه از بين نرفته است. بنابراين، بي‌جهت نيست كه در «خشونت و متافيزيك: رساله‌اي در باب تفكر امانوئل لويناس»، دريدا نقد لويناس از هيديگر را مي‌پذيرد.

اين رابطه‌ي انتقادي نزديك ـ كه به فاصله‌ي انتقادي رايج ترجيح دارد ـ ويژگي واسازي مؤثر است.

در «پايان‌هاي انسان» (حواشي، 72 ـ 1968)، دريدا بار ديگر پروژه‌ي فكري خود را از هيديگر مجزا مي‌كند ـ اين مقاله شايد اولين بيان روشن او از استدلالي است كه بعدها در باب روح (1987) ادامه پيدا كرد، اين مسأله كه هيديگر پس از آن تغيير جهت معروفش در دهه‌ي 1930، در واقع به ايده‌ي آغازين فعاليت فلسفي‌اش خيانت كرد، اين ايده كه در آغاز تمام شيوه‌هاي تفكر پرسشي ما تقدم وجود دارد كه هيچ گاه كاملاً پاسخ داده نمي‌شود. بايد ذكر شود كه خود مقاله‌ي مهم دريدا نيز پاياني گشوده دارد و به آينده‌اي نامتناهي ارجاع مي‌دهد.

در كنفرانس با عنوان «پايان‌هاي انسان» كه به سال 1982 در سرلسي لاسال برگزار شد، دريدا به تشريح تحولي در كار خود پرداخت. اين تحول، گذر از «پاسداري از پرسش» ـ تأكيد بر تقدم پرسش بي‌پاسخ، پرسش از تفاوط ـ به سوي «ناميدن ديگري يكپارچه» است، ناميدن چيزي كه همواره در تفاوت ـ تعويق است و نمي‌توانيم جايگاه خود را نسبت به آن معين كنيم. همان گونه كه در بحث قبلي‌مان درباره‌ي غيريت راديكال «تفاوط» ذكر شد، در كار دريدا اين چهره‌ي دوگانه از آغاز به چشم مي‌خورد. حركتي كه دريدا اكنون بر آن صحه مي‌گذارد، به منزله‌ي انحرافي از صدق فلسفي محض تلقي مي‌شود كه ديگري هدايت‌گر آن است، انحرافي كه ما را به سوي تأكيد بسيار بر اخلاق و ارتباط آن با امر سياسي مي‌راند.

«نيروي قانون: بنيان رازآميز اقتدار» (1989) را مي‌توان مهم‌ترين مشخصه‌ي چرخش اخلاقي دريدا دانست: چرخش از «پاسداري از پرسش» به «ناميدن ديگري يكپارچه». اگر كتاب‌هاي بعدي او، زمان مقرر (1991)، هديه‌ي مرگ (1992) و سرگشتگي‌ها (1993) را در نظر بگيريم، ملاحظه مي‌كنيم كه چند ايده‌ي اصلي در همه‌ي آنها حضور دارند.

آثار متقدم دريدا ـ كه به شكلي گسترده استدلالي ضروري و در عين حال ناممكن را در باب تفاوط پيش مي‌كشند ـ بر اين امر تأكيد مي‌كنند كه تمام نهادهاي مرتبط با سرچشمه، شكافي را كه بين هر چيز با سرچشمه‌اش پديد مي‌آيد پنهان مي‌كنند تا خود سرچشمه نهادينه شود. نتيجه‌ي اين كار، نامحدود ساختن حوزه‌ي جواب‌هايي است كه به پرسش از سرچشمه داده مي‌شود. پاسداري از همين پرسش، كه پرسش از درون سرچشمه‌ي نهادينه شده است، رسالت مرحله‌ي اول واسازي است.

اگر تقسيم‌بندي خود دريدا از دوره‌هاي كاري‌اش را بپذيريم، مرحله‌ي دوم «ايجابي»تر است. او از اين كلمه [ايجابي] در اواسط دهه‌ي هفتاد استفاده مي‌كند. فراخوان يا درخواست ايجابي از ديگري يكپارچه، ما را به سوي آن چيزي هدايت مي‌كند كه محتملاً مقدم است بر «اثر» آن غير سرچشمه كه سرچشمه را نهادينه مي‌كند، آن چيزي كه اكثر اوقات از طريق مفهوم ـ استعاره «تجربه‌ي امر ناممكن» شناخته مي‌شود. اگر غيريت راديكال به مثابه پيش‌فرض ضروري روش‌شناختي‌اي در نظر گرفته مي‌شد كه در صورت ناميده شدن محو مي‌شود، آن گاه خود مقوله‌ي پيش‌فرض به مثابه «تجربه» به شكلي مستدل و بنيادين زير سؤال رفت.

اينك مفاهيمي محسوس و ناانديشيدني نظير عدالت و اخلاق را مي‌توان «تجربه‌ي امر ناممكن» دانست: تجربه‌هاي غيريت راديكال. اين مقولات غيرقابل واسازي‌اند، بنابراين وارد كردن آنها به عرصه‌ي واسازي، وادار كردن آنها به پذيرش قانون تفاوط است. تصميماتي كه بر پايه‌ي اين تجربه‌ها گرفته مي‌شوند، سرشار از سرگشتگي‌ و عدم تعين‌اند. سرگشتگي از مقولات منطقي نظير تناقض و تنگنا متفاوت است ـ مقولاتي كه در آنها تجربه ناشي از پيش‌فرض است. سرگشتگي آن مسيري است كه تجربه طي مي‌كند، هر چند خود نامسير باشد. بنابراين سرگشتگي‌ها در محو شدن است كه آشكار مي‌شوند و تجربه‌ي امر ناممكن‌اند. «فرمول‌بندي» به واسطه‌ي گذر از سرگشتگي يا «گشودن راز» آن به وجود مي‌آيد و سرگشتگي را تبديل به يك معضل منطقي عملي مي‌كند.

در مرحله‌ي دوم «واسازي»، فرمول‌بندي را مي‌توان منزلگاهي در ميانه‌ي راه بي‌پايان «نظم بخشيدن به اثر» دانست (اين مضمون اخير در متني به سال 1983 آمده است: «اصل عقل: دانشگاه از نگاه دانشجويان» كه نه تنها به متني از هيديگر با همين عنوان اشاره مي‌كند، بلكه به چرخش مشهور فيلسوف پير در 1933 نيز مي‌پردازد).

«قانون عدالت نيست؛ اگرچه تنها تحت لواي آن است كه قانون مي‌شود». اين جمله‌اي است از «نيروي قانون» (و به ياد داشته باشيم كه ارتباط بايد به وجود آيد: فلسفيدن دريدا به كنش متقابل خواننده نياز دارد، خواننده است كه ارتباط‌ها را در جدال با متن‌ پديد مي‌آورد، چرا كه دريدا به كنش متقابل خواننده نياز دارد، خواننده است كه ارتباط‌ها را در جدال با متن پديد مي‌آورد، چرا كه دريدا ابعاد ابلاغي زبان را به كار مي‌گيرد.)

عدالت با خطي مستقيم به قانون متصل نمي‌شود، اين خط يك نامسير و يك سرگشتگي است. بنابراين عدالت در قانون آشكار مي‌شود، حتي اگر به قيمت محو شدن عدالت باشد. ذات غريب شمول واسازانه چنين است. اخلاق به منزله‌ي «تجربه‌ي امر ناممكن» و سياست به منزله‌ي محاسبه‌ي كنش نيز مشمول واسازي مي‌شوند. فضاي هستي، هديه‌ي زمان است: ما در زمان هبوط مي‌كنيم، «بودن» را مي‌آغازيم در حالي كه چيزي پيش‌بيني نكرده‌ايم. هديه دانستن زمان، حل كردن مسأله‌ي سرگشتگي است با انديشيدن به آن ديگري كه زمان را «اهدا» كرده است. بنابراين، زندگي به مثابه فراخواندن ديگري يك پارچه زيسته مي‌شود، آن ديگري كه ضرورتاً پاسخ مي‌دهد (حتي در فراموش كردنش نيز، باز هديه‌اي در وهله‌ي اول وجود داشته است و آن اتصال پيش‌بيني‌ناپذير سوژه به دنياي مادي است) و اين پاسخ، ناشي از تعهدي است كه در محدوده‌ي عقل سليم به وجود مي‌آيد. اخلاق به منزله‌ي تجربه‌ي امر ناممكن ـ و بنابراين، محاسبه‌ناپذير ـ به مثابه محاسبه‌اي ممكن زيسته مي‌شود كه فاصله‌ي بين علائق شخصي و تعهد سياسي ـ قانوني را پر مي‌كند. عدالت و قانون، اخلاق و سياست و هديه و تعهد ساختارهايي بي‌ساختارند، چرا كه نخستين مورد از هر كدام از اين زوج‌ها، نه در دسترس است و نه دور از دسترس. با نگريستن به عدالت و اخلاق به منزله‌ي اموري غيرقابل واسازي، به منزله‌ي تجربه‌هايي از امر ناممكن است كه تصميمات سياسي و قانوني بايد عملاً محتاطانه و دقيق و به لحاظ فلسفي سرگشته و آزاد باشند. (حتي اين تقابل نيز تا آخرين حد آن قابل دفاع نيست). در اينجا خلاصه‌اي از بحث اصلي ارائه مي‌شود، با آگاهي از اين احتمال كه خلاصه كردن منجر به حذف پيوستگي‌هاي ضروري مي‌شود: محاسبات مربوط به مورد دوم در هر يك از زوج‌هايي كه در بالا ذكر شد، براي تحقق كنش متعهدانه با توجه به ويژگي خاص هر كدام از آنها الزامي است. اين دوتايي‌ها قابل معاوضه نيستند، اما بر زنجير ناپيوسته‌اي از جابه‌جايي‌ها قرار دارند. در هر مورد، كلمه‌ي «و» رسالتي را پيش مي‌كشد كه دريدا در «مكمل اتصال: فلسفه در برابر زبان‌شناسي» (1971) به اين شكل آن را مطرح مي‌كند: حرف وصل «و» يك «مكمل» است ـ كلمه‌اي لغزان و غيرقابل مهار كه او نخستين بار در روسو رد آن را گرفته بود ـ كلمه‌اي كه گستره‌ي پايان‌ناپذيري از روابط را پوشش مي‌دهد، چرا كه مكمل به طور هم‌زمان هم موجب فقدان مي‌شود و هم چيزي اضافه مي‌كند. همان طور كه «اصل عقل» نشان مي‌دهد، اگر كنش متعهد از هر لحاظ با يك نظام محاسبه سنجيده شود و با آن مطابقت كند، نمي‌تواند نسبت به «اثر» ديگري پاسخ‌گو باشد. اين كنش بايد اجازه دهد توسط فرايندي سنجيده شود كه نمي‌توان آن را به مرزهاي نظام محدود كرد. يكي از نمونه‌هاي اين بحث را مي‌توان در بحث مربوط به اعتقاد به منجي آخرالزمان در «اشباح ماركس» (1993) مشاهده كرد.

آيا مي‌توان بين اين «صحنه‌ي اثر» و آن چيزي كه با دقت تحت عنوان  ins werke setzenـ استقرار در اثر، در هستي و زمان و دقيق‌تر از آن در آخرين نسخه‌ي «سرچشمه‌ي اثر هنري» (1960) ـ تعريف مي‌شود ارتباطي يافت؟ مقاله‌اي كه دريدا در حقيقت نقاشي (1978) درباره‌ي آن بحث كرده است. در اين خلاصه، به ذكر اين نكته بسنده مي‌كنيم كه اگرچه در هيديگر هر جدال «عالم‌گير» با زمينه‌هاي مقاومت‌كننده در ادامه‌ي طرح اثر هنري به منزله‌ي عمل است، نزد دريدا آنچه كار (اثر) بيان مي‌كند خارج و مجزا است از فرمول‌بندي‌هاي فلسفه به مثابه پاياني در خود، كه به واسطه‌ي روش‌هاي منطقي مبتني بر محاسبه‌ي صرف به وجود مي‌آيد. ايده‌ي اثر به مثابه آنچه فراسو يا در پس كار اصول‌مند فلسفي است، همان قدر به لحاظ مضموني ابداع دريداست كه به لحاظ كلامي و بلاغي؛ دريدا اين ايده را در مقاله‌هايي توضيح مي‌دهد كه به «تاريخ سكه» يا «پاررگون» مي‌پردازند. دريدا در «گراماتولوژي به منزله‌ي علم اثباتي» مكرراً تأكيد مي‌كند كه گراماتولوژي نمي‌تواند علم اثباتي باشد، به اين دليل كه فيلسوف نمي‌تواند يا نمي‌خواهد «به ضرورتي مخاطره‌آميز تن دهد» كه همان مواجهه با پرسش بي‌پاسخ در سرچشمه است. گويي فيلسوف ميان سال اينك مخاطره را تأييد مي‌كند و «نقاب» خود را كه در نخستين نوشته‌هايش بر چهره داشت، برمي‌دارد. در سرچشمه، تجربه‌ي امر ناممكن ضروري است ـ تجربه‌اي كه به منزله‌ي محاسبه‌اي بدون ضمانت زيسته مي‌شود.

ادبيات ـ به ويژه شعر ـ چهره‌اي برمي‌گزيند كه تجربه‌ي امر ناممكن بخشي از آن است. دريدا اين امر را در بررسي شيبولت پل سلان (1986)، مقالات اوليه‌اش درباره‌ي استفان مالارمه، «نشست مضاعف» (1970)، فرانسيس پونژ (1975) و موريس بلانشو (1986) پي مي‌گيرد و شكل‌هاي گوناگون آن را گرد هم مي‌آورد. بينش‌هاي او در باب هنرهاي بصري پيچدگي‌ كمتري دارند، اما به آن اندازه مجاب‌كننده نيستند. حقيقت نقاشي (1978) بر نقاشي كفش‌هاي روستايي، اثر ون‌گوگ، متمركز مي‌شود ـ تصويري كه هيديگر در رساله‌ي «سرچشمه‌ي اثر هنري» به آن مي‌پردازد و پرسش ساده‌اي را طرح مي‌كند: «زبان خاص» (شيوه‌ي فرعي توليد معنا) در هنر چيست، منطقي است مستدل كه به نظم معنايي متعارضي ختم مي‌شود، نظامي كه براي هر تحقيق در مورد «حقيقت» نقاشي سكوي پرتابي فراهم مي‌كند؟

واقعيت انكارناپذير اين است كه بسياري از فلسفه‌هاي قومي آشنا (مثل دائو، زن، سايناودا، فلسفه‌ي ناكارجونا، انواع گوناگون سوفيسم و نظاير آن) قرابت‌هايي با بخش‌هايي از واسازي دارند؛ شايد اين قرابت مربوط باشد به نقد آنان از سوژه‌ي نيت‌مند. آنجا كه اين فلسفه‌ها قدرت فراذهني را استعلايي مي‌كنند، اين هماني كامل با واسازي ندارند. اما آنجا كه عامليت را به شكلي راديكال در ديگري مي‌بينند (نگاهي كه غالباً «جبرگرايي» خوانده مي‌شود)، اين زياده‌روي در وارد كردن اثر به حوزه‌ي امر اخلاقي، به شكلي كه دريدا انجام مي‌دهد، ارتباطي با كار آنان دارد. بنابراين، اگرچه دريدا خود اين هوشمندي را داشته كه ارتباط نظام فلسفي خود را با هر نوع «الهيات» درك كند. واسازي پس از اين چرخش و قرار گرفتن در وضعيت «صحنه‌ي در حال كار»، شايد براي بسياري از نظام‌هاي فرهنگي حاشيه‌اي به عنوان نتيجه‌ي روشنگري كانتي جذاب است، نتيجه‌اي كه باعث مي‌شود محاسبات و برنامه‌ريزي‌هاي آنان، كه غالباً به صورت واكنش است، همان قدر مورد پذيرش (به خصوص پذيرش نسبي) و استوار باشد كه هر آن چيزي كه هيديگر در ادامه‌ي راه كانت به آن دست مي‌يابد. البته، احتمال وجود اين روابط آنجا مورد شك واقع مي‌شود كه وضعيت «صحنه‌ي در حال كار» از طريق توصيف يا فرمول‌بندي به شيوه‌ي آكادميك يا توسط محاسبات اصول‌مند به دست ‌آيد. آنجا كه معطوف به ديگري كردن فلسفه‌ي واسازنده محدود به گفتارهايي باقي مي‌ماند كه حداقل مي‌توان به واسطه‌ي اصول آكادميك به آنها دست يافت (مثل ادبيات، معماري، الهيات يا فمينيسم)، اين فلسفه مباحثاتي محدود، اما پركاربرد دامن مي‌زند.

امروزه انتقادي‌ترين و فعال‌ترين قلمرو نظام‌هاي فرهنگي حاشيه‌اي، فعاليت‌هاي ضدجهاني شدن يا گسترش آلترناتيو است (همان طور كه هدايت جهان به سوي فعاليت‌هاي تجاري، مهم‌ترين و تأثيرگذارترين پيشتاز روشنگري بود). در اين حوزه، وضعيت «صحنه‌ي در حال كار» واسازي، با ترديد تبديل شد به مقاومتي فعال در برابر برنامه‌هاي انعطاف‌ناپذير جهاني شدن، محاسباتي كه طبق آن «دموكراتيزه كردن» اكثر اوقات توصيفي است از ساختاربندي‌ مجدد سياسي كه مشخصه‌ي آن استحاله‌ي دولت‌هاي سرمايه‌داري و مستعمرات آنهاست به اقتصاد فرعي منتج از تجارت عقلاني شده؛ يا شايد بتوان گفت تلاشي است براي واژگون كردن تقابل دوتايي بين رشد اقتصادي و پيشنهاد جايگزين‌هايي براي «توسعه». اين كوشش‌ها مسلماً به توليد يك نظريه‌ي مشخص و فرمول‌بندي شده، كه به شكلي قابل درك واسازنده باشد، منجر نمي‌شوند. اين ريسكي است كه واسازي بدون پشتوانه مي‌پذيرد.

سرگشتگي مورد بحث در اين مورد به وضوح مشاهده مي‌شود. سوژه‌ها و مالكان اشتراكي كه اين مثال‌ها را به وجود مي‌آورند، همگي در رابطه‌اي سرگشته‌اند با آنان كه دور از اين حوزه‌ي كاري و اكثر اوقات، ناآگاه از آن ـ جهاني شدن و توسعه ـ هنوز به توليد فرمول‌هاي نظام‌مند دست مي‌زنند. شايد بتوان اين وضعيت را با تعريفي از كنايه (كه نزديك به درك عام ما از تمثيل است) توضيح داد كه منتقد ادبي پيرو مكتب واسازي، پل دومان، ارائه مي‌دهد: انحراف از مبدأ پايدار، يا گسستي ماندگار از منبعي كه در ارتباط با «غير از اين» است و افشاي مدام نظام اصلي معنا ـ هم فرمول‌بندي واسازي و هم در سطح ديگري از انتزاع، منطق توسعه‌ي جهاني. علاوه بر آن، اگر گسست سوسياليسم از سرمايه‌داري در زمينه‌ي نوعي اقتصاد پيشيني درك شود كه مابين حفظ منافع خود و فراخواندن ديگري پديد مي‌آيد، اين وضعيت «صحنه‌ي در حال كار» واسازي بدون پشتوانه را، كاملاً برخلاف ناكامي‌هاي موجود در راه تثبيت نظم‌هاي جانشين، مي‌توان نوعي فاصله‌گيري دائم ـ نوعي تفاوت و تعويق ـ از مهار سرمايه‌دارانه‌ي توليد جمعي سرمايه دانست.

اين ساختار بي‌ساختار را كه پيش از اين توضيح داده شد، كه در آن هر بخشي از يك دوتايي در تجربه‌ي امر ناممكن به شكل هم‌زمان در دسترس و دور از دسترس است، به شيوه‌اي زيباشناختي مي‌توان بررسي كرد. توني موريسون در رمان محبوب (1987)، آفريقايي را توصيف مي‌كند كه در واقع پيش تاريخ آمريكايي ـ آفريقايي‌ها يا جهان آفريقايي نوين است ـ جهاني كه به كل از قاره‌اي كه امروزه با نام آفريقا مي‌شناسيم متفاوت است. موريسون اين جهان را به منزله‌ي جهاني غيرقابل واسازي برمي‌نهد كه همان تجربه‌ي امر ناممكن است. همان طور كه در فرايند آگاهي يك آفريقايي ـ آمريكايي از حقوق خود، تجربه‌ي فراخواندن ديگري زيسته مي‌شود، محبوب اين فاش‌گويي را در هيأت يك حذف و پاكسازي، يك ايثار مادرانه، تجسم مي‌بخشد ـ ايثاري كه «تكرارناپذير» است.

در پايان و به عنوان نتيجه، بايد به دو نكته اشاره كرد. نخست آن كه وضعيت خود دريدا به منزله‌ي يك فرانسوي ـ آفريقايي ـ يا چنان كه خودش مي‌گويد، يك يهودي ـ الجزايري ـ بيشتر به سوي مبارزات جهاني گرايش داد تا مسير واسازي؛ جست‌وجوي آگاهي اقتصادي از تصور حقوق بشر، كه در اشباح ماركس به آن مي‌پردازد. استدلالات جزئي‌تر او از مهاجرت برمي‌آيند: تعهد مضاعف اروپاي جديد (هويت ديگري، 1991) كه نقدي است از هستي ـ سطح‌شناسي ـ مفهومي مشابه هويت‌گرايي مبتني بر تكثر فرهنگي ـ «اصول بديهي است كه به شكلي تفكيك‌ناپذير ارزش هستي‌شناختي موجود را به موقعيتش، به محدوديت مشخص و قابل عرضه‌ي يك مكان خاص، سطح يك منطقه، خاك يك محل خاص، شهر، يا به طور كلي به اندام مرتبط مي‌كند». وقتي دريدا از نخستين سال‌هاي زندگي‌اش در الجزاير سخن مي‌گويد (موقعيت ـ اعترافات، 1991)، از كشوري سخن نمي‌گويد كه اخيراً فرايند كسب آزادي ملي را از سر گذرانده است و بنابراين او در هيچ معنايي «پسااستعمارگرا» نيست. نكته‌ي دوم اين كه تحقيق در باب چرخش اخلاقي دريدا و ارتباط او با هيديگر، مانند پسااستعمارگرايي و واسازي، آن هم در شرايط نادري كه فيلسوف اين ريسك را مي‌پذيرد كه كار خود را با شكستن چارچوب‌هاي آنچه مي‌خواهد در آن مستقر شود آغاز كند، هنوز همسان نيست با شيوه‌اي از واسازي كه به كل خارج از محاسبات نظام‌مند نهاد دانشگاهي صورت مي‌گيرد.