انسان از زبان شاملو

انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.

انسان گذار : از راه رسیدن و بازگشت

هستند کسانی که انسان های گذارند انسان هایی که  همراهی با آنها از پیچ و خم راه می گذریم و در رسیدن به مقصد به فراموشی می سپاریم. انسان های دنیای گذار که دل به کف هستی می دهند و تنها دلخوش دم هستند آن لحظه که در خاطره باقی می ماند برای انسان گذار زندگی سراسر خاطره است از بودن در کنار انسان های مختلف که تا راهی در مسیر حرکت می کنند و از این راه هر چه را که در بند دارند به حساب می آورند انسان گذار می اندیشد و در این اندیشه غرق می شود و در تنهایی لحظه عریان است از بودن در جدال با نبودن اش در آن مقصدی که می پنداشت که دستاورد سفر است در وادی با هم بودن و افسوس این توهم هی تکرار می شود و در تکرار خود بدل به  خود زندگی می گردد و زندگی خود به پایان می رسد.

در زندگی انسان گذار برای همراه یک بازی است و برای خوداش یک واقعیت که دلخوشی گذران زمان است در طول عمری که به افسوس نرسیدن می گذراند. افسوسی که تکرار می شود و این تکرار خود بدل به اصلی می گردد که  گرانیگاه هستی انسان گذار است. در کرانه های رویاهای دست نایافته ، تبلور هستی شناختی انسان گذار شکل می گیرد و در معرفتی که راه به هیچ مقصدی نمی برد تنها دلخوش است که می رود نه آن است و نه این. تنها همراه است و شاید تکرار می کنم شاید دلخوش همین همراهی است. در آغاز امکان آن است که به آرزوی رسیدن به مقصد ، قصد همراهی داشته باشد ولی تکرار نرسیدن و حتی رسیدن و از راه بازگشتن ، دیرپایی آرزو را در مقصد بودن به فراموشی می سپارد و مقصد در گذار زمان رنگ می بازد. در این بین ذات همراهی بدل به احساس رضایت از بودن می رسد و فریب بزرگ شکل می گیرد که هستی خود را به رضایت مندی همراهی در گذار تقلیل می دهد و چنین است که تاریخ انسان های گذار را به یاد نمی آورد. ارجمندی که ارج اش نمی دهیم ، پاس اش نمی داریم و در تنهایی اش رهایش می کنیم