چنانکه میدانیم مشغله بزرگ ذهنی بشر در قرن نوزدهم تاریخ بود،تاریخ به مثابه چیزی که توسعه و تعلیق،بحران و توالی را درخود می پرورد،چیزی که گذشته را پیوسته درخود می انباشت،گذشته ای که انبوه مردگان را و جمود تهدید کننده ی جهان را در دل داشت.

خاستگاه های بنیادین اسطوره را در سده ی نوزدهم باید در اصل دوم ترمودینامیک جست وجو کرد.شاید مکان2 درعصر حاضر تعریفی ورای همه ی اعصار گذشته یافته باشد؛چرا که عصر ما عصر همزمانی،همایندی،دوری و نزدیکی،مجاورت و در عین حال عصر پراکندگی است.

به گمان من اکنون تجربه ی ما از جهان دیگرگونه است.حال جهان کمتر به مثابه ی حیات طولانی رشد ما درطول زمان است؛برعکس تجربه می گوید جهان شبکه ای است از نقاط که به هم می پیوندند و کلاف وار یکدیگر را قطع می کنند.حال شاید کسی پیدا شود بگوید برخی منازعات خاص عقیدتی که انگیزه ی مجادلات امروزین به شمار می روند،خود درنقطه ی مقابل اخلاف راستین زمان و ساکنان راسخ مکان ایستاده اند،ساختارگرایی یا دست کم همه ی آنچه زیر این نام کم و بیش کلی دسته بندی می شود،تلاشی است برای بنیان نهادن مجموعه ای از روابط میان عناصری که می توانستند بر محور زمانی با یکدیگر در ارتباط قرار گیرند،حال با وجود این مجموعه روابط، این عناصر چون درکنار یکدیگر قرار می گیرند،در برابر هم می آیند یا به همدیگر اشاره می کنند؛نمایان می شوند و کوتاه سخن اینکه به گونه ی یک ترکیب جلوه گر می شوند.به واقع،ساختار گرایی در خود در صدد نفی زمان نیست،بلکه برعکس به شیوه ای خاص با آنچه ما از آن با عنوان زمان و تاریخ یاد می کنیم درارتباط است.

با این همه لازم است به یاد داشته باشیم مکان که امروز درظاهر شکل دهنده ی افق دلواپسی های ما،نظریه ها و سامانه های ماست،خود یک نوآوری به شمار نمی رود.مکان درتجربه ی غرب داریا تاریخ است.نمی توان ازکنار تلاقی محتوم زمان و مکان گذشت.شاید کسی پیدا شود به طور کلی بگوید به کمک دنبال کردن رد تاریخ مکان می توان پی برد قرون وسطی را مجموعه ای طبقاتی از محل ها می ساخت؛این محل ها دینی و غیردینی،محصور و بی حصار،شهری و روستایی به شمار می رفتند.و همه به زندگی واقعی بشر مربوط می شدند.در نظریه ی کیهان شناختی نیز محل هایی وجود داشت؛محل هایی چون ملکوت که در برابر آسمان قرار می گرفت و آسمان خود نیز در برابر محل های زمینی خودنمایی می کرد.محل هایی وجود داشت که چیزهایی را درخود داشتند،اما این چیزها به شدت تغییر محل داده بودند.برعکس،محل هایی هم بودند که عناصر موجود در آنها جای طبیعی خود را یافته،به ثبات رسیده بودند.این همان سلسله مراتب کامل،همان تضاد و همان تلاقی محل ها بود که آن چیزی را بنا نهاد که می توان به طور کلی آن را مکان (فضای) قرون وسطی نامید؛به عبارتی مکان استقرار یافتن.

گالیله اما این مکان استقرار یافتن را گشود و گسترش داد،چرا که رسوایی کار او آنقدر حاصل کشف یا کشف دوباره ی این حقیقت نبود که زمین بر گرد خورشید می چرخد بلکه این رسوایی ریشه در بنیان نهادن چیزی نامحدود و باز به نام مکان داشت.درچنینی مکانی،محل های تعریف شده ی قرون وسطایی ازمیان رفتند؛چرا که دیگر محل هیچ نبود بلکه محل تنها نقطه ای بود در حرکت و درست برهمین قیاس،ثبات چیزها تنها درحرکت آنها بود که بی نهایت کند شده بود.به بیانی دیگر،هنگامی که کار را با گالیله و قرن هفدهم آغاز می کنیم،می بینیم ثبات موقعیت جای خود را به گسترش یافتن می دهد.

امروز واقعیت مکانی جای گسترش را گرفته،این درحالیست که گسترش خود جایگزین اسقرار شده بود.موقعیت مکانی را با تعیین نزدیکی میان نقاط یا عناصر تعریف می کنن.درظاهر،این روابط را    می توان به عنوان مجموعه ها،نمودارهای درختی یا شبکه ها توصف کرد.گذشته از این،میدانیم به لحاظ کار تخصصی درعصر حاضر موقعیت مکانی به عنوان یک مشکل عرض اندام می کند؛ذخیره ی اطلاعات یا به حافظه سپردن نتایج بینابینی یک محاسبه به حافظه ی ماشین؛گردش عناصر مجزا از هم که از بازده ای تصادفی برخوردارند (مثل رفت و آمد اتومبیل ها یا صداهایی که درخطوط تلفن شنیده می شود؛شناسایی عناصر نشانه گذاری شده یا رمزگذاری شده در مجموعه ای که ممکن است به صورت تصادفی توزیع شده باشد یا براساس طبقه بندی تکی یا چندگانه مرتب شده باشد.)

اما بشر به جمعیت شناسی که می رسد،مشکل موقعیت یابی مکانی یا جای گیری به شیوه ای بازهم عینی تر خود را نمایان می سازد.اینجا وقتی می گوییم مشکل موقعیت مکانی انسان با مکان زندگی منظورمان صرفاَ این نیست که بدانیم آیا این قدر فضا در جهان هست که بشر در آن زندگی کند یا نه.گرچه خود این مشکل کاملاَ مهم است.بلکه علاوه براین می خواهیم به چیز دیگری هم پی ببریم؛می خواهیم بدانیم درمورد عناصر انسانی چه روابط همجواری،چه نوع ذخیره سازی،گردش،نشانه گذاری و طبقه بندی را برگزینیم تا درشرایطی فرضی به هدف موردنظر دست یابیم.از اینرو می توان گفت در دوره ای که ما در آن به سرمی بریم،مکان برای ما به مثابه ی روابط میان موقعیت های مکانی است.

به هرحال به گمان من نگرانی نهفته در دوره ما در اساس ریشه در مکان دارد و این نگرانی بی شک بسیار بیشتر از نگرانی ما نسبت به زمان است.زمان شاید برای ما تنها به مثابه ی یکی از عملکردهای توزیعی گوناگونی است که می توان آن را درمورد عناصر توزیع شده در مکان صادق دانست.

اکنون ما همه ی فنون لازم را برای تصاحب مکان دراختیار داریم.همه ی شبکه ی دانشی که ما را قادر می کند تا مکان را محدود کنیم یا بدان رسمیت بخشیم در دسترسمان است.با این همه،از مکان در    دوره ی معاصر ما شاید هنوز به طور کلی حریم زدایی نشده باشد.(روشن است که زمان برخلاف مکان به نظر در قرن نوزدهم حرمت خود را از دست داد) با اطمینان می توان گفت به لحاظ نظری از مکان حریم زدایی شد.(همان چیزی که کار گالیله به ارمغان آورد.)،اما در عمل شاید ما هنوز به جایی نرسیده ایم تا به حریم زدایی از مکان بپردازیم.شاید هم هنوز تضادهای مشخصی برحیات ما حکومت می کنند؛تضادهایی که محترم به شمار می روند؛و هموز چنین جرئتی را در نهادها و اعمال خود سراغ نداریم که آنها را بشکنند.ما این تضادها را به عنوان داده هایی ساده فرض می کنیم.برای نمونه تضادی که میان مکان خصوصی و مکان عمومی وجود دارد یا تضادی که میان مکان خانوادگی و مکان اجتماعی به چشم می خورد یا تضادی که میان مکان فرهنگی و مکان خدماتی و فایده رسان وجود دارد و یا تضادی که میان مکان تفریحی و مکان کاری دیده می شود.همه ی این ها را هنوز حرمتی نامرئی زیر بال های خود می پرورد.

تلاش به یاد ماندنی کسانی چون باشلار3 و تعریف های به جا مانده از پدیدارشناسان به ما آموخته است که ما درمکانی خالی و همگن زندگی نمی کنیم.بر عکس،ما در مکانی زندگی می کنیم سراسر سرشاز از کمیت ها و شاید هم پر از صور خیالی.

مکان تصورات نخستین ما،به عبارتی فضای رویاهای ما و همه ی آنچه اشتیاق ما را در خود          می پرورد،مکانی است که کیفیت هایی را درخود جای داده است که ذاتی به نظر می آیند؛چنین مکان هایی سرشار از نور،آیینه سان و اثیری اند یا فضاهایی تیره و تار،خشن و آکنده.فضاهایی اند که از عرش تا فرش را درخود جای داده اند.یا مکان هایی اند که چون آب در درخشش خود جاری اند یا ساکن،منجمد چون سنگ یا بلور.تحلیلی از این دست در زمانه ی ما دست مایه ای بنیادین برای تفکر به شمار می رود؛اما در اساس مکان های درونی را به تصویر می کشد.باری دوست دارم حالا درباره ی مکان های بیرونی سخن بگویم.

مکانی که درآن زندگی می کنیم،همان که ما را از خود بیرون می کشد،همان که پنجه می افکند وآهسته آهسته می جوشد،در خود مکانی ناهمگن را هم دارد.زیستن ما درفضایی تهی اتفاق نمی افتد که در بطنش چیزها و آدم ها را جای دهیم.حیات ما در دل فضایی خالی که بتوان آن را به سایه روشن رنگ های گونه گون جلا بخشید رخ نمی دهد.بلکه حیات ما در مجموعه ای از روابط شکل می گیرد.اینها موقعیت های مکانی را ترسیم می کنند که قابل تبدیل به یکدیگر نیستند و برهم برتری نمی یابند.

البته شاید کسی به جست وجوی مجموعه ی روابطی که بر اساس آن یک موقعیت مکانی فرضی را    می توان تعریف کرد برآید و اینگونه تلاش کند تا موقعیت های مکانی متفاوتی از این دست را توصیف کند.مثلاَ بیاید به توصیف مجموعه ی روابطی که موقعیت های مکانی همچون نقل و انتقال،خیابان ها وقظارها را تعریف می کند،بپردازد.یک قطار مجموعه ای خارق العاده از روابط به شمار می رود،چرا که چیزی است که می توان از میان قسمت های آن عبور کرد.درعین حال،قطار وسیله ای است که     فرد می تواند سوار بر آن از نقطه ای به نقطه دیگر برود.گذشته از همه ی اینها قطار چیزی است که در گذر است.می توان با استفاده از زنجیره ی روابطی که موقعیت هایی مکانی همچون مکان های استراحت موقت را می سازند،مثل کافه ها،سینماها و ساحل دریا،به توصیف چنین موقعیت های مکانی پرداخت.به همین ترتیب هم می توان با توجه به شبکه ی روابطی که موقعیت های مکانی استراحت خصوصی یا نیمه خصوصی همچون خانه،اتاق خواب،تخت خواب و... را می سازند،به توصیف این موقعیت های مکانی پرداخت.

اما من وقتی به همه ی این موقعیت های مکانی می نگرم،می بینم به تعداد مشخصی از آنها علاقه مندم.این موقعیت های مکانی ویژگی شگفت انگیزی دارند،آنها با همه ی موقعیت های مکانی دیگر در ارتباط اند اما این رابطه به گونه ای است که مجموعه ی روابطی که این موقعیت های مکانی تعریف یا منعکس می کنند به تردید دچار می کنند،خنثی می سازند یا برعکس جلوه می دهند.این مکان ها،چنان که ذکر آن رفت،با همه ی مکان های دیگر در ارتباط اند.و در عین حال در نقطه ی مقابل همه ی دیگر موقعیت های مکانی اند.این موقعیت های مکانی بر دو نوع اصلی اند.

نوع اول آرمان شهرها هستند.آرمان شهرها موقعیت های مکانی محسوب می شوند که حقیقت مکانی ندارند،و با مکان های واقعی جامعه رابطه ای عام دارند.این رابطه ی عام ازنوع همانندگیری مستقیم یا وارونه است.آرمان شهرها جامعه ای ایده آل را ترسیم می کنندیا جامعه را درشکل وارونه ی آن به تصویر می کشند.اما به هرحال آرمان شهرها در اساس دمکان های غیر واقعی اند.

باری شاید درهر فرهنگ و درهرتمدنی مکان های حقیقی نیز وجود داشته باشند،مکان هایی که به واقع وجود دارند؛مکان هایی که در دل جامعه شکل گرفته اند.اینها چیزی شبیه ضدمکان اند.این مکان های واقعی گونه ای آرمان شهرند که عملاَ تایید شده اند.در این آرمان شهرها،موقعیت های مکانی حقیقی که می توان آنها را در بطن فرهنگ یافت،در زمره ی این موقعیت های مکانی حقیقی اند.مکان هایی از این دست خارج از دایره ی همه ی مکان هایند،هرچند شاید بتوان جای آنها را در عالم واقع نشان داد.این ازآن روست که این مکان ها به کلی با همه ی  موقعیت های مکانی که به تصویر می کشند و از آن سخن می گویند،فرق دارند.من این مکان ها را درمقایسه با آرمان شهر4((دگر آرمان شهر)) 5می نامم.

به اعتقاد من شاید بتوان میان آرمان شهرها و این موقعیت های مکانی دیگرگونه یا به عبارتی این دگرآرمان شهرها به نوعی تجربه به هم درآمیخته و مشترک رسید.منظورم همان آینه است.از هرچه بگذریم،می توان آینه را آرمان شهر به حساب آورد؛چرا که آینه مکانی بی مکان است.من در آینه خود را می بینم،خودی که درآنجا نیست،خودی که درمکانی غیرواقعی و مجازی در دل آینه  و ورای سطح آن شکل گرفته است.من آن جایم؛جایی که آنجا نیستم.تو گویی سایه ای از من درآینه افتاده و نمودی از مرا به خودم نشان می دهد.آرمان شهرگونگی آینه از این روست.با این همه،آینه مادامی که درعالم واقع وجود دارد،دگرآرمان شهر هم هست.آینه درعالم واقع به نوعی اثر متقابلی ازجایگاهی که من اشغال کرده ام را به تصویر می کشد.درمنظری که آینه پیش رویم قرار داده می فهمم گرچه خود را آنجا      می بینم اما آنجا نیستم.بار دیگر دیده به خود فرو می برم و خود را آنجا که هستم دوباره می سازم.

عملکرد دگر آرمان شهری آینه این گونه است.آینه کاری می کند تا مکانی که درآن ایستاده ام همان جا که خود را در آینه می بینم؛بی هیچ کم و کاستی واقعی و در ارتباط با همه ی مکانی که آن را احاطه کرده به نظر آید.ازطرفی،همه ی آنچه به تصویر می کشد،به طورکلی غیرواقعی است؛چرا که اگر بنا باشد آن را مشاهده کنیم باید از دایره محیط مجازی که آن را در دل آینه است عبورکنیم.

حال با او صافی از این دست،دگرآرمان شهرها چه اند و چگونه باید به توصیف آنها پرداخت؟

به راستی،دگرآرمان شهرها چه معنایی دارند؟اگر برآنیم تا پاسخی برای این سوال ها بیابیم،شاید باید گونه ای توصیف نظام مند را درخیال خود بپروریم-نمی گویم علم چرا که امروز واژه ی ((علم)) خیلی تحریک کننده است.این توصیف نظام مند باید به گونه ای باشد که دریک جامعه ی فرضی هدف را بر بررسی،تحلیل،توصیف و ((مطالعه)) ی آنچنان که برخی امروز دوست دارند بگویند-این مکان های متفاوت،به بیانی این مکان های دیگر قرار دهد.

این توصیف را می توان دگرآرمان شهرنگاری6 نامید.این توصیف جدال همزمان واقعیت واسطوره در مکانی است که ما در آن زندگی می کنیم.

((اصل اول)) چنین توصیفی این است که شاید دردنیا حتی یک فرهنگ هم ینست که نتواند به بنای دگرآرمان شهرها بپردازد.این جزء ثابت هرگروه انسانی است.اما دگرآرمان شهرها شکل هایی کاملاَ متفاوت از هم دارند.تا آنجا که شاید نتوان به طورقطع هیچ شکل جهانی برای دگرآرمان شهرها متصور شد.اما می توان دگرآرمان شهرها را در دو دسته ی اصلی طبقه بندی کرد.

در جامعه های بدوی،شکل معینی از دگرآرمان شهرها وجود دارد.من آنها را دگرآرمان شهرهای بحرانی7 نام گذاری می کنم.اینها مکان هایی ثروتمند یا مقدس یا ممنوعه اند.این مکان ها اختصاص به افرادی دارند که درارتباط خود با جامعه و یا محیط انسانی که درآن زندگی می کنند،درحالتی ازبحران به سر  می برند،کسانی چون نوجوانان،زنان حائض،زنان باردار،سالخوردگان و...

در جامعه ی ما این دگرآرمان شهرهای بحرانی پیوسته درحال ازبین رفتن هستند،گرچه هنوز شماراندکی از بقایای آن را می توان یافت.برای نمونه می توان،به مدرسه های شبانه روزی در شکل قرن نوزدهمی شان یا خدمت سربازی اشاره کرد.این ازآن روست که نخستین تظاهرات بلوغ جنسی بنا به فرض  ((جای دیگر)) و غیر ازخانه انجام میشد.

دختران تا میانه ی قرن بیستم از رسمی پیروی می کردند که ((ماه عسل)) نام داشت.از دختری درآوردن نوعروس می شد در((ناکجا)) اتفاق بیفتد و لحظه ی روی دادن چنین اتفاقی قطار یا مسافرخانه در ماه عسل مکانی ناکجا بود؛یعنی این دگرآرمان شهر بدون مرز.

باری این دگرآرمان شهرهای بحرانی امروز درحال ازبین رفن اند.به گمان من،جای آنها را چیزی     می گیرد که شاید بتوان آن را دگرآرمان شهرهنجارگریز8 نامید.دردگرآرمان شهرهایی از این دست افرادی زندگی می کنند که رفتارشان مطابق با هنجارها و اعتدال لازم نیست.برای مثال می توان به آسایشگاه ها و بیمارستان های روانی و زندان ها اشاره کرد.شاید هم بتوان به این نمونه ها سرای بازنشستگان را هم افزود که به عبارتی،برمرز دگرآرمان شهربحرانی و دگرآرمان شهرهنجارگریز واقع شده است؛چراکه سالخوردگی یک بحران است اما نوعی هنجارگریزی هم هست.چون درجامعه ی ما اوقات فراغت عرف محسوب می شود،بی کاری و بی عاری نوعی هنجارگریزی است.

حال می رسیم به ((دومین اصل)) توصیف دگرآرمان شهرها.

بر اساس دومین اصل،یک جامعه آنگونه که تاریخش به تصویر می کشد،می تواند کاری کند که یک دگرآرمان شهر موجود به شکلی متفاوت عمل کند.این ازآن روست که هر دگرآرمان شهردر بطن جامعه از کارکردی مشخص وقطعی برخوردار است.ولی همین دگرآرمان شهر بنا به همزمانی با فرهنگی که درآن پدیدار شده است،می تواند کارکردهای مختلفی داشته باشد.به عنوان نمونه می توانم به دگرآرمان شهرغریبی که در گورستان وجود دارد اشاره کنم.گورستان مکانی است که به مکان های فرهنگی معمولی بی شباهت است،اما درعین حال مکانی محسوب می شود که درارتباط با همه ی موقعیت های مکانی موجود در دولت شهر یا جامعه یا روستا و... است.این ازآن روست که هرفرد و هرخانواده خویشاوندانی دارد که در گورستان مدفون اند.گورستان پیوسته درفرهنگ غرب وجود داشته است ولی دچار تغییرات مهمی شده است.تا پایان سده ی هجدهم،گورستان را درقلب شهر و دیوار به دیوار کلیسا بنا می کردند.درگورستان،سرداب هایی بود که اجساد درآنها واپسین آثار فردیت را از کف می دادند.آنگاه به آرامگاه هایی می رسیدیم که داخل کلیسا قرار داشتند.گورهای داخل کلیسا بر دونوع بودند:یا صرفاَ سنگ قبرهایی داشتند که برآنها سنگ نوشته های دیده می شدیا آرامگاه هایی به شمار می رفتند که برتارک خود تندیس هایی حمل می کردند.گورستانی نظیر این در دل مکان مقدس کلیسا جای داشت.اما همین گورستان درتمدن امروزی هیئتی متفاوت یافته است.اینجاست که گورستانی چون این درزمانی واقع شده که تمدن دم از((الحاد)) می زند.شایدکسی دراین میان بگوید فرهنگ غرب مرده پرستی را درپیش گرفته است.

زمانی بود که اعتقاد راسخی به رستاخیز مردگان و نامیرایی روح وجود داشت.پس این دراساس خود طبیعی بود که به اجساد مردگان اهمیت ندهند و برعکس زمانی که مردم دیگر مطمئن نیستند که صاحب روح اند یا اینکه باردیگر به جسمشان حیات دمیده خواهد شد،شاید لازم به نظرآید که به جسد توجه بیشتری کنند؛چرا که حال جسد دراصل به مثابه ی تنها رد به جا مانده ازحیات ما دردنیا و زبان گویای هستی ماست.

باری ازآغاز سده نوزدهم،آدم ها نسبت به تابوت کوچک خویش که جسمشان در آن زوال می یابد،صاحب حق اند.اما ازدیگر سوی،درهمین آغازین روزهای قرن نوزدهم بود که گورستان ها به محلی خارج ازمرز شهرها انتقال یافتند چرا که حال دیگر مرگ صورتی فردی به خود گرفته وهمپای آن،مالکیت گورستان ها به دست طبقه ی بورژوا افتاده بود.این همه ازمرگ یک ((بیماری)) ساخت که خود به گونه ی مشغله ای ذهنی جلوه گرشد.میگفتند حضور ونزدیکی مردگان دیوار به دیوار خانه ها و درجوار کلیسا،جایی درمیان خیابان و همین نزدیکی است که خود مرگ می گسترد.گسترش وسرایت بیماری از گورستان ها به صورتی مهم جلوه گرشد و تا پایان قرن هجدهم و درخلال قرن نوزدهم همچنان ادامه یافت.این سبب شد تا فکر انتقال گورستان ها به حومه ی شهرها شکل گیرد.ازآن پس،دیگرگورستان ها به مثابه ی قلب مقدس و نامیرای شهر نبودند بلکه به صورت ((دگرشهری)) درآمدند که خانواده ها مالک آرامگاه های تاریک آن بودند.

و اما ((اصل سوم)).براساس این اصل ،در دگرآرمان شهر این قابلیت وجود دارد که دریک محل واقعی واحد چندین مکان یا چندین موقعیت مکانی را که با هم ناسازگرند،درکنارهم قرار دهد.

برهمین اساس است که می بینیم درتماشاخانه و برصحنه ای مستطیل شکل مجموعه ای ازمکان ها که نسبت به هم بیگانه اند یکی پس ازدیگری درکنار هم می آیند و باز برهمین اساس به سینما              می نگریم؛یعنی اتاقی مستطیل شکل که درانتهایش برپرده ای دوبعدی آدم می تواند به نمایش درآمدن مکانی سه بعدی را به نظاره بنشیند.اما شاید دیرینه ترین نمونه از دگرآرمان شهر ی این گونه را بتوان دربوستان یافت؛بوستانی که درخود جمعی از موقعیت های مکانی ضد و نقیض را می پرورد.نباید فراموش کرد که درمشرق زمین،بوستان به مثابه ی آفریده ای شگفت انگیز است که حال هزارسال ازعمرش می گذرد.بوستان درمشرق زمین معنایی ژرف و به نظر غالب دارد.نزر پارسیان،بوستان مکانی مقدس بود.گمان براین بود که این مکان درچهارگوشه ی خویش 4جزء دارد که این4جزء ،4پاره ازجهان را به نمایش می گذارد.این بوستان مکانی را به تصویر می کشد که ازدیگر مکان هایی ازاین دست هنوز مقدس تربود،مکان هایی که به مثابه ی ناف دنیا درمرکز آن قرار داشتند.(حوض و فواره درآنجا دیده می شد).این طور گمان می رفت که دراین بوستان گیاهانی ازهمه دست گردآمده بودند.فرش ها نیز دراصل بازآفرینی این بوستان ها به شمارمی روند.(بوستان به مثابه ی فرشی است که برآن جهان به گونه ای نمادین و درکمال خویش پدید آمده است؛فرش هم نوعی بوستان است که ازاین سو تا به آن سو مکان می گسترد.)

بوستان به مثابه کوچک ترین بخشی ازجهان است که کلیت دنیا را درخود دارد.ازآغازین روزهای دوران باستان،بوستان نوعی دگرآرمان شهر جهانی ساز طرب انگیز محسوب می شده است(خاستگاه باغ وحش های امروزین ما بوستان های دیرینه است.)

براساس ((اصل چهارم))،دگرآرمان شهرها بیشتر اوقات با بازه های زمانی در ارتباط اند.یعنی دگرآرمان شهرها پا در ورطه ای می گذارند که شاید بتوان آن را به خاطر تقارن((دگرزمانی)) نامید.وقتی بشر با زمان سنتی خویش به نوعی گسست مطلق می رسد،دگرآرمان شهربا تمام توان کار خود را آغاز می کند.چنین وضعیتی نشان ازآن دارد که گورستان مکانی بسیار آرمان شهرگونه است،چرا که برای فرد گورستان با این دگرزمانی غریب آغاز می شود،یعنی ازدست رفتن حیات.و البته گورستان برای او توأم است با نوعی شبه جاودانگی.سرنوشت محتومی که این شبه جاودانگی رقم       می زند زوال و نابودی است.

ازمنظری عام درجامعه ای چون جامعه های ما،دگرآرمان شهرها و دگرزمانی ها ازساختار وتوزیعی به نسبت پیچیده برخوردارند.درگام نخست،با دگرآرمان شهرهایی روبرو می شویم که به گونه ای نامحدود در خود به انباشت زمان پرداخته اند.ازاین دست می توان به موزه ها و کتابخانه ها اشاره کرد.می گوییم موزه ها وکتابخانه ها دگرآرمان شهرها را دارند.چرا که درآنها زمان هیچگاه از انباشتن باز نمی ماند وازاوج خود فراتر نمی رود.این درحالی است که درقرن هفدهم و حتی درپایان آن،موزه ها وکتابخانه ها نمودی ازگزینش های شخصی به حساب می آمدند.برعکس، درزمانه ی ما و درعصر نوگرایی،عقیده ی دیگرگونه ای حکم فرماست.فکری که برآن است که همه چیز را گرد هم آورد؛وقصد دارد درمکانی واحد همه ی زمان ها ،اعصار،اشکال وسلیقه ها را گرد هم آورد.اندیشه ای که می خواهد جایی را بنا نهد که متعلق به همه ی زمان هاست وخود بیرون زمان ایستاده و از تاراج زمان درامان است.این گونه است که طرحی سامان می یابد و زمان به نوعی درشکل جاودانه ونامحدود درمکانی بی حرکت انباشته می شود.

موزه ها وکتابخانه ها دگرآرمان شهرهایی اند که خاص فرهنگ قرن نوزدهمی غرب اند.

برعکس،درنقطه ی مقابل دگرآرمان شهرهایی ازاین دست که درارتباط با انباشت زمان اند،دگرآرمان شهرهای دیگری هم وجود دارند و با زمان در زودگذرترین،ناپایدارترین و بی ثبات ترین حالت خود در ارتباط اند؛زمانی که به شیوه وشکل جشنواره ها است،این دگرآرمان شهرها سر به سوی جاودانگی ندارند.بلکه برعکس موقتی اند.برای نمونه می توان به محل بازارهای مکاره اشاره کرد.بازارهای مکاره موقعیت های مکانی بی سکنه وشگفت انگیزند.این مکان ها سالی یک یا دوبار باچهره ای پر وآکنده شکل می گیرند.چهره ای پراز غرفه ها،نمایشگاه ها،کشتی گیرها،فالگیرها،زنان مارنما و...

حتی همین اواخر نوع تازه ای ازدگرآرمان شهرهای موقت ابداع شده است.منظورم همان تفرجگاه های روستایی است؛مثل تفرجگاه های روستایی درجزایر پولینزی.این مکان ها کاری می کنند تا ساکنان شهرها دریک دوره ی کوتاه سه هفته ای،زندگی مردم نخستین وعریانی پیوسته ی آنها را تجربه کنند.گذشته ازاین می بینید که دوشکل از دگرآرمان شهرها اینجا کنار هم نام برده شده اند.یکی دگرآرمان شهرجشنواره ها و دیگری دگرآرمان شهرانباشت دائمی زمان.

با توجه به این دو نوع می توان گفت که "آلونک های جربا" 10به نوعی خویشاوندان کتابخانه ها وموزه ها محسوب می شوند،زیرا کشف دوباره ی زندگی ازآن نوع که درجزایر پولینزی جاری است،برزمان خط بطلان می کشد.با این همه،تجربه ی حیاتی ازاین دست بسیار به مانند کشف دوباره ی زمان است.

بنابر((اصل پنجم))دردگرآرمان شهرها همیشه فرض براین است که باید سامانه ای برای ورود وخروج وجود داشته باشد.این سامانه هم دگرآرمان شهر را ازسایر مکان ها جدا وهم آن را نفوذپذیر می کند.موقعیت های مکانی  دگرآرمان شهری مثل مکان های عمومی آزادانه قابل دسترس نیستند.ورود به آرمان شهرها یا اجباری است،مثل ورود به سربازخانه یا زندان،یا اینکه فرد برای ورود به آن مجبور است آدابی رابه جا آورده،تطهیرشود.برای ورود به آرمان شهر فرد باید اجازه ی خاص داشته باشد واعمالی را انجام دهد.علاوه براین،حتی دگرآرمان شهرهایی هستند که کاملاَ به اعمال مربوط به تطهیر اختصاص یافته اند.این تطهیر قسمتی مذهبی و قسمتی بهداشتی است.مانند حمام مسلمان ها یا اینکه مثل سونا نزد مردم اسکاندیناوی،تطهیر کاملاَ بهداشتی است.

راه های ورود دیگری هم هست که برعکس به نظر می رسد ساده و آسان باشند،اما این راه های ورود عموماَ درخود و به طرزی عجیب مانع هایی را پنهان کرده اند.هرکسی می تواند وارد این موقعیت های مکانی دگرآرمان شهری شود،اما به واقع این توهمی بیش نیست؛چرا که فکرمی کنیم به جایی که هستیم وارد شده ایم.این هم به واسطه ی این حقیقت است که ورود اتفاق افتاده،ولی از ورود ما جلوگیری شده است.برای نمونه،اتاق خواب هایی را به یاد می آورم که درمزرعه های بزرگ برزیل وجاهای دیگر آمریکای جنوبی وجود داشت.دراین اتاق خواب ها،در ورودی شما را به اتاق اندرونی ومرکزی خانه یعنی جایی که خانواده زندگی می کردند،هدایت نمی کرد.هرفردی که ازآنجه می گذشت حق داشت در این اتاق را بگشاید،وارد شود وشیئی را درآن بگذارد.این اتاق خواب ها طوری قرار داشتند که فرد وارد شده به آن هرگز راهی برای ورود به قسمت خانوادگی خانه نداشت،زیرا این مسافر مهمانی بود که از آنجا می گذشت و واقعاَ کسی دعوتش نکرده بود.این نوع  دگرآرمان شهرها عملاَ ازتمدن ما حذف      شده اند.اما شاید بتوان در متل های معروف آمریکایی نشانی ازآنها را پیدا کرد.دراین متل ها،فرد      می تواند با اتومبیل خود و همراه معشوقه اش وارد شود.متل هم جایی برای برقراری روابط نامشروع جنسی فراهم و هم آن را پنهان می کند.

آخرین ویژگی دگرآرمان شهرها این است که آنها درارتباط با همه ی مکان ها از کارکردی برخوردارند که به قوت خود باقی می ماند.این کارکرد درمیان منتها درجه ی دوقطب جلوه گر می شود.

نقش دگرآرمان شهرها گاه این است که مکانی پندارگونه و وهم آلود را بیافریند؛و هم آلودگی ازاین دست که هرمکان واقعی را دربرمی گیرند تا آنجا که به درون همه ی آن موقعیت های مکانی که انسان در زندگی برای آنها حد و مرزی قائل شده قدم می گذارند و پندارگونگی مکان را تشدید می کنند.

گاهی هم برعکس،نقش دگرآرمان شهرها ایجاد مکانی دیگر،به بیانی مکانی واقعی ازنوعی دیگراست.این مکان به همان میزان که مکان ما نامنظم،بیمارگونه و درهم و برهم است،کامل،دقیق ومنطم است.این نوع آخردگرآرمان شهری است که از وهم خالی است،رو به اصلاح و بازسازی دارد.شگفت اینجاست که برخی مستعمره های خاص کارکردی این چنین داشته اند.ازمنظرکلی که به سازمان دهی مکان های دنیا می نگریم،می بینیم در مواردی خاص این مستعمره ها نقش دگرآرمان شهرها را برعهده داشته اند.برای نمونه می توان به نخستین موج مستعمره سازی درقرن هفدهم اشاره کرد.

انگلیسی ها دراین سده درقاره آمریکا جامعه هایی ازپاک دینان بنیان نهادند که به واقع گوی کمال را ازدیگر جاها ربود.می توان به مستعمره های یسوعیان اشاره کرد که درآمریکای جنوبی شکل گرفتند.این مستعمره ها حیرت انگیز ومنظم بودند.می شد در آنها کمال انسانی را ببینی.مستعمره هایی که یسوعیان پاراگوئه بنا کردند،نظم را درگوشه گوشه ی حیات خویش داشت.روستاهایی که می ساختند،براساس طرحی باریک بینانه بنا می شدند.چهارگوشه ی مستطیلی شکل درنظرمی گرفتند و روستا را درآن     می ساختند.پایین این چهارگوشه کلیسا قرار داشت.مدرسه درطرف دیگر قرار گرفته بود و گورستان هم آن طرف.از روبروی کلیسا،خیابان اصلی امتداد می یافت که آن را خیابان اصلی دیگری به صورت عمودی قطع می کرد.در طول این دومحور اصلی که مثل صلیب مسیح یکدیگر را قطع می کردند،هر خانواده سرپناه کوچک خود را داشت.

درحقیقت ای مسیحیت بود که با علامت اصلی خود،یعنی صلیب،ردی ازخود برمکان وجغرافیای قاره آمریکا برجای نهاد.

آنچه درزندگی روزمره ی افراد نظم ایجاد می کرد سوت نبود بلکه زنگ کلیسا بود.همه دریک هنگام بیدار می شدند و کار روزانه را آغاز می کردند.ظهر وساعت پنج بعدازظهر غذا می خوردند،آنگاه وقت خواب می رسید.نیمه شب هم وقت بیداری همسران بود.به بیان دیگر،چون زنگ کلیسا طنین اندازمی شد،زن و مرد به انجام وظایفشان می پرداختند.

روسپی خانه ها ومستعمره ها دو حد دگرآرمان شهرهایند.ازاین ها گذشته،اگر کشتی را مکانی شناور درنظر آوریم،می بینیم کشتی محلی است بی محل.کشتی به خودی خود وجود دارد،محیط برخویش است و درعین حال خود را به بی نهایت دریا سپرده است.از روسپی خانه ای به روسپی خانه ی دیگر       می رود،آنقدرمی رود تا به دورترین مستعمره ها برسد.آنجا درجست وجوی گنج های باارزشی است که دربوستان های مستعمره ها پنهان اند.اینجاست که می فهمیم چرا کشتی ازسده ی شانزدهم تا به حال برای تمدن ما به مثابه ی بزرگترین وسیله ی رشداقتصادی بوده است...و باز درمی یابیم که این وسیله همزمان به مثابه ی بزرگترین اندوخته ی پندارپروری بوده است.ازاین رو،می توان گفت کشتی بی مثال ترین دگرآرمان شهر محسوب می شود.درتمدن های بدون کشتی،چشمه ی رویا می خشکد،جاسوسی جای ماجراجویی را می گیرد و پلیس جای دزدان دریایی را.