« بذار بره تا از اين همه رنج خلاصه بشه ، بذار بره تا دوباره شروع كنه ، بذار بره تا شايد راه اش را پيدا كنه ، بذار بره تا وقتي كه نيست بفهمي چقدر .... »

جاي هر سه نقطه مي توان هر واژه اي گذاشت كه تفسيرام كنند يك قدم تا انتهاي تو با يك واژه كه مي گذارند هم آنجا كه همه مي گذارند و تفسير مي كنند پوچ و توخالي ، شاد و سر پر .  باكي نيست از تفسير كه سال هاست به تفسير به راي در راي درباره خود عادت كرده ايم   واقعيتي است كه نمي شود پنهانش كرد در اين تنگ غروب با واژه بيان نمي شود نقطه ندارد كه پايان داشته باشد گويي هميشه در گذر است.

ديگر آن نيستي كه بودي ولي آن هستي كه بايد باشي ، با آنكه بودي دل داده يود با آنكه هستي دلتنگ . پشت استعاره ها، كنايه ها و شايد عاريه ها پنهان مي شوم . عشق بازي مي كنم با واژه ها  و واژه ها  گم مي شوند در اختلاط هر منكر و ارزش مي شوند و نهي مي كنند كه باور كنم  عمق ..... وقتي تو نيستي .

اين آخرين سيگار است كه مي گرايد به دود در هواي آكنده از دلتنگي و نگرانم كه بعد از آن پايان و بعد از اين پايان ، همه مغازه ها تعطيل است. نه آنكه عرضه نباشد كه معادله عرضه و تقاضا گوي ناف جهان را بدان بسته اند ، حال آنكه پشت اين همه دولن تقاضا دلبسته رويا بود كه به عرضه دل باخت. شب ضرب آهنگ گيتار و شعر شاملو و سيگار پشت سيگار . جهان آغاز مي شود گويي آن هنگام كه خورشيد كناره گرفت و شب از نيمه گذشته بود و تكرار مي شود...... وقتي تو نيستي شايد.