شجاعت مفهومی غریب است که گستره زبانی مصداق های بسیاری را دربرمی گیرد. می توان شجاعت را معادل به هر صورت زیستن معنا کرد بدین صورت تاب آوردن زیستن در این وادی گونه ای شجاعت است برعکس آن می توان شجاعت را گونه ای خاص از زیستن معنا کرد بدین صورت زیستن به هر طریقی با ننگ و نام به جای شجاعت ، حماقت محض است.
شجاعت را می توان در ترکیب با این یا آن واژه ، برساخت. گویی شجاعت به تنهایی بار معنایی ندارد تا درک شود و یا به کار آید. با پیشوند و پسوند برساخت شجاعت بر فرد انسان می نشیند و فرد شجاع تبلور می یابد. به همین ترتیب « پسر شجاع» ساخته می شود و با توجه به ذائقه وطنی دوبله می شود تا شجاعت را در جدال با « شیپورچی» بر دوش پسری نهد که این بار « پدر کو ندارد نشان از پسر» چرا که تنها در شجاعت پسر ذوب می شود و هویت از دست می دهد و نامی برگرفته از پسر بر پدر می نهند و می شود « پدر پسر شجاع». این امر ارجاع می دهد به  پسری شاید شجاع تر از پدر که در جامعه محافظه کار مانده در دگم های ذهنی و عینی « پدر پسر شجاع» شاید جرمی نابخشودنی محسوب شود. پدری که شجاعت پسر را در به چالش کشیدن دگم های موجود نکوهش می کند و تا بدانجا پیش می رود که شجاعت را برابر نهاد حماقت قرار می دهد. درست در این بزنگاه است که « گله » متولد می شود.
شجاعت در گله قلب می شود به معنای متردافی همچون « کسب بیشتر » از آخور در همبستگی با خویشاوند (در خوانش سنت ) و یا در همبستگی با سرمایه ( در خوانش مدرن). به هرحال شجاعت در آنسوی گله رفتن ، برابر نهاد حماقت است و در داخل گله مترادف « کسب بیشتر». در این بین شجاعت در ترکیب با « حق» در گله  به محضر قضاوت رفتن است و رای قضاوت در ترازوی عدالت گله ، مجرم است و مجازات. شجاعت در ترکیب با قدرت ، برابر نهاد سرسپردگی ، تبلور  بالانس رام شوندگی گله در گام نهادن به راه هایی است که همگی به طویله منتهی می شود.
فراتر از این مباحث می توان گفت شجاعت آن است که همگی ندارند  و در نداشتن آن توجیه بسیار دارند ولی همگی انتظار دارند تو داشته باشی و در داشتن تو مدایحه بسیار می سرایند.