بالاخره نقطه ای نهاده شد بر پایان تحصیل به اصطلاح آکادمیک. دفاعیه ای که برگزار شد و نمره ای که داده شده تا به تو اعلام کنند کار دستگاه آموزش عالی با تو تمام شد. باید افتخار کنی که یک « تیتر» به تو اعطا کردیم تا حالش را ببری دانش آموخته عزیز (فارغ التحصیل سابق) « حالا لطف کن هر چه زودتر بزن به چاک»  چون این چرخه باید بچرخد.

فکر می کردم که چقدر پایان تحصیل می تواند لذت بخش باشد ولی لذت آن خیلی کمتر از گرفتن کارت پایان خدمت بود. حداقل برای گرفتن کارت پایان خدمت یک هفته ای سرمست بودم ولی چه فایده که خوشحالی ام بعد از دفاع به یک روز نیز نکشید و بر مخ ما الهام گردید که سرخط تازه ای  ایستاده ام.  بعد از آن هم مصائب مسیح در تحصیل دکتری در این وادی با همه  بالا و پایین آن، گویی بازی تازه ای را باید آغاز کرد بازی ای که مثل مار پله است که اسیر چار دیواری شدن هم جزو آن محسوب می شود. شاید نتوان گفت بازی درست تر است گفته شود گرفتن یک حق که ضرورتی بنیادین دارد. حقی که برای خود متصور هستم که با تاسی به نیچه از آن به « حق ضروری بودن» یاد می کنم.