ژاك دريدا (Jacques Derrida) با ارايه يك مقاله جنجال برانگيز در سال ???? با نام «ساختار، نشانه و سيرى در علوم انسانى» جريان نوينى را در وادى نقد به راه انداخت كه براساس آن فلسفه ماوراء الطبيعه غرب از دوران افلاطون تا دوره معاصر به بوته نقد سپرده شد. در پى آن منتقدين به بررسى و تحليل اين نحله پرداختند و نام هاى ساخت شكنى و پسا ساختارگرايى از آن پس تثبيت شدند. ساخت شكنى كه دريدا مبتكر آن بود به طور اخص به مقوله ساختار توجه نشان داد، آن را محكوم كرد و نواقص كار پيروان ساختار را برملا ساخت. دريدا بر اين باور است كه ساختار اجازه نمى دهد تا مفهوم و مضمون در يك متن مطرح گردد و وظيفه اصلى خود را ايفا كند. از اين رو دريدا به درج مقالاتى پرداخت تا ثابت كند متون فاقد ساختار مستحكمى هستند و عناصر تشكيل دهنده متن در تعارض با يكديگر است. در پى آن انديشمندانى چون ميشل فوكو، ژوليا كريستوى و ژاك لاكان تحت تاثير اين حركت بزرگ فلسفى، ادبى قرار گرفتند و به خلق آثارى دست زدند.

دريدا در سال ???? در الجزاير متولد مى گردد، در سال ???? به فرانسه مى رود. تا اين كه با انتشار مقالات خود در پاريس مورد توجه قرار مى گيرد. بسيارى بر اين باورند كه دريدا قصد دارد پايه هاى كلاسيك هويت شناسى را سست كند. اين نظريه ابتدا توسط ارسطو مطرح گشت. طبق نظر او هر چيزى همانى است كه هست و هيچ چيز هم نمى تواند باشد و نباشد.

در واقع ساخت شكنى بر آن است تا اصول انديشه غربى را مورد ارزيابى قرار  دهد و چونان دادگاهى است كه قصد دارد متهم خود را بازجويى كند. درعين حال كه قصد ندارد اصول و مبانى مطرح شده گذشته را به طور كامل ريشه كن كند. براين اساس مكتب ساخت شكنى نمى خواهد از چنين مباحثى اجتناب ورزد و براساس نظام خاص دست پرورده خود اصولى را القا كند. او برعكس مدعى است كه بايد براساس مضامين ناپايدار به فعاليت پرداخت و از همان مباحث موجود استفاده كرد. به عبارت ساده تر آن ها قصد ندارند كليه مباحث فلسفى و تفكر برانگيز را رد كنند و ناقص بدانند. با تمامى اين تفاسير نبايد تصور كرد كه ساختار شكنى يك فلسفه حاشيه اى است.

براى شناخت بهتر مكتب ساخت شكنى بايد به اصول و مبانى ساختارگرايى آشنا بود. ساختار گرايان براين اصل پافشارى مى كنند كه هر جز بايد با يك كل مورد بررسى قرار گيرد و در ارتباط باشد. آن ها معتقدند هر پديده و رويداد جزيى از يك ساختار متحد، منسجم و كلى است. ساختار گرايان كوچك ترين جزء هر نوع ادبى را «واك» مى نامند و همواره بر آن هستند تا راز توازن كلام را مشخص سازند. بايد به اين مساله توجه داشت كه اين كلمه فلسفى و ادبى تحت تاثير عميق زبانشاسان مشهورى چون فردينان دوسوسور بوده است و شكل گرفته و به تدريج قوام يافته است. آن ها آن چنان كه توقع مى رود در پى كشف و درك معناى پديده ها نيستند، بلكه مى خواهند بدانند هر پديده چگونه معنا مى شود. آن ها با كنار گذاشتن مقولاتى چون مضمون و معنا درصدد هستند تا به شيوه هاى علمى و حساب شده ثابت كنند تمامى عناصر تشكيل دهنده پديده ها براساس يك سرى نشانه ها پى ريزى شده اند. پس بايد به كشف نشانه ها و رمزها به طور كلى روند شكل گيرى ساختار يك اثر پرداخت. آنان حتى براى پيشبرد اهداف خود اسطوره  را به اجزاى بسيار كوچك تجزيه كرده اند و قصد دارند بر اين اساس يك قاعده جديد دوباره آن ها را به هم متصل سازند. چنين روشى عملاً باعث مى گردد تا معنا و مضمون به درستى درك نشود.

با جمع بندى افكار و آراى ساختار گرايان به راحتى مشخص مى گردد آن ها به تاريخ نيز ايمان ندارند. در اين ارتباط، تحقيقات لوييس اشتراوس (Levis Strause) نشان مى دهد كه ساختارهاى مدون تعيين شده، تماماً جهانى هستند و به عنصر زمان و تاريخ نيازى ندارند و از سويى ديگر تحول و دگرگونى امرى بى اساس و غيرممكن است. آنچه طبق نظر آن ها در اولويت قرار مى گيرد همان الگوها و نشانه ها است و تنوع و نوآورى در آن قالب ها عملاً رد مى شود. به طور كلى مى توان بن مايه هاى فكرى آن ها را در چند عبارت خلاصه كرد.

ساختار زبان به تنهايى مى تواند حقايق را كشف كند، انسان به واسطه زبان مى انديشد، ادراك انسان از جهان هستى به واسطه ساختار زبان است، اين زبان است كه مى تواند درباره انسان ها صحبت كند، نشانه ها و قواعد دستورى بر زبان مسلط است.

معنا و مضمون دست پرورده ذهن بشر نيست بلكه توسط يك نظام در اختيار انسان قرار مى گيرد، معنا به واسطه اصل تقابل هاى دوگانه پديد مى آيد، بعضى نشانه ها داراى بار فرهنگى عظيمى هستند، فاعل به تنهايى معنا ندارد و از طريق مبانى ساختارگرايى قابل توصيف است، درك حقيقت از طريق نشانه ها صورت مى پذيرد...

دريدا اصلاح ساخت شكنى را از لابه لاى سخنان مارتين هايدگر به دست آورد. در تابستان ???? هايدگر طى يك سخنرانى به مقوله طبيعت فلسفه وحركت فلسفى پديدار شناسى اشاره مى كند. او پديدار شناسى را شيوه اى براى شناسايى امور فلسفى مى داند. او انهدام را با مقوله ساخت شكنى تحت عنوان «آباو» (abbau) يكى دانست. او براى حضار در آن جلسه تشريح كرد كه از يك واژه آلمانى براى معادل ساخت شكنى استفاده كرده است. چون ترجمه واژه مذكور همان ويران كردن و نابود كردن است.

دريدا بعدها از اين سخنرانى استفاده كرد و پس از مدتى مدعى شد كه انسان مى تواند تمامى ساختار و نشانه ها را ساخت شكنى كند. او براى نشان دادن روند ساخت شكنى به بررسى آثار هايدگر روى آورد تا با ساخت شكنى آثار او نشان دهد كه هايدگر مى توانسته آثار بهترى هم خلق كند.

وى به كرات به اين مساله تاكيد ورزيد كه ساخت شكنى درصدد نيست كه راهى براى تكامل يك اثر پيدا كند اما مى خواهد نيازهاى هر متن را به خالق اثر و همگان ارايه دهد. در واقع ساخت شكن ها بر آن هستند تا آنچه مطرح نشده و آنچه مى توانسته در يك متن صورت پذيرد و نپذيرفته را پيدا كرده و مطرح سازند بدون آن كه كوچك ترين دخل و تصرفى در متن ايجاد كنند.

به همين دليل ساخت شكن ها در جست وجوى راهى هستند تا تمامى ايده ها، نكات و روش هايى كه نويسنده قادر به پردازش و معرفى آن نبوده و يا به طور كلى فراموش كرده است را مطرح سازند و عملاً به او گوشزد كنند. دريدا معتقد است همواره در تمامى زمينه ها مسايلى وجود دارد كه انسان به آن ها اشاره نمى كند و گاه از آن بى اطلاع است.دريدا هميشه در آثارش به مقوله جهل و نادانى اشاره مى كند و در اين ارتباط بسيار صحبت كرده است. او مى گويد: «من به خود مبحث جهل و نادانى علاقه اى ندارم. اما همچون مسلمانان پذيرفته ام كه جوهرى كه با آن همه چيز را مى آموزند، از خون شهيدان مقدس تر است.»

او مهم ترين وظيفه ساخت شكنى را در اين مى داند كه به خواننده يادآورى كند كه متون قرار بوده چه مباحثى را مطرح سازند اما در طى مراحل ساخت نويسنده آن ها را فراموش كرده يا به آن مقوله اشراف كامل نداشته است. بدين منظور ساخت شكنى بايد كاملاً به مضمون مورد بررسى خود اشراف داشته باشد و بتواند فراتر از نويسنده و خلق اثر مسايل را ببيند و حلاجى كند.

و از آن جا كه فرد ساخت شكن نيز احتمال دارد نتواند به تمامى ناگفته ها اشاره كند يك متن مى تواند به كرات و در مقاطع مختلف زمانى ساخت شكن شود و بهتر است اين كارتوسط افراد مختلف صورت پذيرد.

ساخت شكن ها با ايجاد وقفه و شكاف در روند سريع پيش برنده اثر به جلو فرصت مناسب را پيدا كرده و طرح مساله مى كنند تا خواننده به دور از كوران مطالبى كه از سوى نويسنده مطرح شده، و گاه باعث مى شود ذهن او آنچنان انباشه شود كه نتواند مسايل را به خوبى حلاجى كند، كمى بينديشد. اصولاً عملكرد جالب ساخت شكن ها باعث شده تا مخاطبان و حتى نويسنده دچار حالت تدافعى نشده، چرا كه آن ها قصد ندارند گفته ها و انديشه هاى مطرح شده را نقص كنند. آن ها حتى در پى تفسير و تحليل اطلاعات ارايه شده نيستند بلكه تنها مى خواهند به موارد گفته نشده اشاره كنند. از اين رو زبان يك فرد ساخت شكن بايد به دور از هر گونه تهاجم باشد. نويسنده بايد به گونه اى به ناگفته ها اشاره كند كه نويسنده و مخاطبان آثار او پذيراى گفته ها باشند. در عين حال كه سوالات بى شمارى نيز در ذهن خواننده ايجاد گردد.

دريدا از سويى ديگر برآن است تا مباحث ضد و نقيض را در آثار ديگران مورد بررسى قرار دهد. او مى خواهد با اين روش به همگان بگويد كه نمى توان به يك مفهوم و مضمون خاص و واحد دست يافت. او مى گويد در غرب مردم عادت كرده اند براساس تناقض گويى ها آرا و عقايدشان را اثبات كنند. او در پاسخ به يكى از اساتيد ژاپنى كه معناى ساخت شكنى را جويا شده بود گفت: «ساخت شكنى چه چيزى نيست؟ همه چيز هست. ساخت شكنى چه چيزى هست؟ هيچ چيز»

باربارا جانسون معتقد است كه ساخت شكنى به معناى ضد ساختگرايى نيست و بر همين اساس برخى صاحبنظران چنين اظهار داشتند كه ساخت شكنى يك مكتب به حساب نمى آيد. در نقد به شيوه ساخت شكنى به شيوه دريدا براى خود متن نوعى مركزيت قايل مى شوند و به نقش معنا به عنوان محور اصلى شكل دهنده واژه توجه مى كنند.

ساختار براى دريدا يك پديده و رويداد به حساب مى آيد، به همين دليل دريدا با احتياط از اين واژه ياد مى كند. براساس گفته او نمى توان ساختار سازمان نيافته اى را تجسم كرد. دريدا مى گويد ساختار داراى قدمت و پيشينه طولانى است، آن چنان كه علم و فلسفه داراى پيشينه بسيار طولانى است. از اين رو تمام اجزاى آن ريشه در نهاد و بطن زبان دارند.

دريدا در مقاله اى چنين مى گويد: «ساختار همواره خنثى بوده و دليل اصلى آن وجود مركزيت است و يا ارجاع آن به يك نقطه حضور بوده است. اين مركز، نقش هدايت گرى را ايفا مى كند كه تعادل و سامان دهى ساختار را بر عهده دارد و نمى توان ساختار سامان دهى نشده اى را متصور شد.»

چنين اصولى طبق نظر دريدا به عملكرد آزادانه ساختار منتهى مى شود و بانى محدود شدن آن است. به عبارت ديگر مركز ساختار با سامان دهى نظام اين امكان را مى دهد تا عناصر آزادانه عمل كنند. اين عملكرد در صورت و شكل اصلى هر رويداد امكان پذير است. از اين رو تصور ساختار بى مركز غيرممكن است.

در واقع طبق گفته دريدا مركز نقطه اى است كه مضامين و ايده ها و عناصر نمى توانند با يكديگر جابه جا شوند. در اصل در مركز تغيير و تحول عناصر نمى تواند صورت پذيرد. مركز از سويى خود عملكرد آزادانه را پديد آورده و از سويى باعث محدوديت آن شده است.

دريدا مباحث ياد شده را در مقاله اى تحت عنوان گراماتولوژى (on Crammatology) مطرح ساخت و به وجود يك مركز و كلام محورى (Logocentrism) تاكيد ورزيد. او در گفته هاى خود بيشتر از واژه كلام محورى و اختلاف (differencos) استفاده كرده است.

او واژه كلام محورى را در توصيف انواع انديشه به كار مى برد و چنين اظهار مى كند اولين و آخرين چيزها همان كلام، ذهن آسمانى، علم مطلق الهى، حضور خودآگاه و ذهنيت خلاق بى پايان است. براين اساس لوگوس يا كلام متون كلامى بشر و جهان طبيعى عقلانى را جمع بندى مى كند. در اصل لوگوس اصل عقلانى ذاتى است كه تنظيم كننده امور مادى خارجى به حساب مى آيد. براين اساس هر گونه روايت از كلام مى تواند نوعى احساس چيرگى و در راس بودن را القا كند. دريدا به صراحت به اين نكته اشاره مى كند كه غلبه گفتار بر نوشتار يكى از ويژگى هاى كلاسيك كلام محورى است. دريدا با كمك واژه اختلاف بر آن است تا به ماهيت تقسيم شده و مجزاى نشانه ها اشاره كند. او معتقد است در گفتار ما حضورى را احساس مى كنيم كه نوشتار فاقد آن است. گفتار يك انسان از حضور برخوردار است كه روح گوينده را تجسم مى بخشد. نوشتار تا حدودى ناخالص به نظر مى رسد و نظام درونى خود را با بهره گيرى از نشانه هاى مادى كه پايدارند نشان مى دهد. نوشتار قابل تكرار است و مى توان به تعداد غيرقابل تصورى بر آن تحليل نوشت. در صورتى كه گفتار نيازمند يك حضور است كه بى واسطه باشد. اين در حالى است كه فلاسفه از نوشتار تا حدودى ناخشنود هستند چرا كه مى ترسند اقتدار حقيقت فلسفى را از ميان ببرد. دريدا رابطه ميان نوشتار و گفتار را سلسله مراتب قهرآميز ناميد.

ناتمامى اين تفاسير ساخت شكن ها براين مساله تاكيد مى ورزند كه هر گونه ذهن تفسيرگر راديكالى مى بايست به تقابل با محدوديت هايى كه پوچ گرايان ايجاد كرده اند بپردازد. پيش از اين فيلسوفان در انتظار ابزار قدرتمندى بودند تا به دنياى شك وارد شده و آن را خنثى سازند. ديويد هيوم (????-????) خود بر اين اصل اعتراف دارد كه شك كردن نوعى بيمارى است كه هيچگاه قابل برطرف شدن نيست. او چنين اظهار مى كند كه گاهى اين بيمارى در افراد مختلف براى مدت كوتاهى از ميان مى رود اما دوباره باز مى گردد.

ساخت شكن ها به چنين مضامينى علاقه مند هستند و به مسايلى چون تجربه اندوزى بشر و توانمندى انسان براى برقرارى ارتباط با يكديگر توجه نشان مى دهند.

هيوم خود راه مناسبى براى مقابله با ذهن بدبين ارايه نكرد. او خود براى دورى جستن از تفكر زايد به كارهايى چون بازى بيليارد روى آورد. ساخت شكن ها با علم بر اين مساله به بررسى آثار و آراى شكاكيون پرداخته و بر آن هستند تا ناگفته هايى كه مى تواند در اين راستا طرح گردد را ارايه دهند.

با اين وجود توجه و عنايت افرادى چون دريدا به مقوله زبان بيش از ساير موارد است. دريدا پس از مطالعه ديدگاه هاى هوسرل به طرح انديشه هاى خود پيرامون زبان پرداخت. هوسرل خود را يك فيلسوف من مدار مى نامد و در پى شناخت حقيقت در زبان است. هوسرل بيان و گفتار را يك زبان واقعى مى نامد و معتقد است گفتار همان معنايى است كه مدنظر گوينده است. و بدين ترتيت به اين اصل مى رسد كه بنيان تنها وقتى وجود خارجى دارد كه فرايند تفكر انسان در زمان توليد گفتار واقعاً در حال انديشيدن باشد.

دريدا در پاسخ به هوسرل چنين مى گويد كه گفتار يك فرآيند خود آگاه است كه كاملاً ارادى است. دريدا با بررسى انديشه هوسرل كليه مباحث مطرح شده او را تغيير داده و درست در جهت عكس آن را بيان مى كند.

طبق نظر دريدا زبان واقعى به وجوه انسانى آن مرتبط نيست بلكه به قالب زبانى آن مرتبط است و در خودكفايى كامل به سر مى برد. تاجايى كه مى توان زبان را مستقل دانست. هوسرل زبان را به تك گويى هاى درونى انسان مى كشاند، در صورتى كه دريدا زبان را به نوشتار منتهى مى سازد.

دريدا مى گويد نوشتار مى بايست عمل و كنش داشته باشد و قابل درك نيز باشد. حتى اگر خود نگارنده متن نتواند به توصيف دست نوشته خود بپردازد آنچنان كه نويسنده همواره همراه متن نيست و نمى تواند درباره آن توضيح دهد.

از منظر دريدا هر آنچه در ذهن خالق اثر موجود است هيچ گونه برترى قابل توجهى برمعناى واژگان ندارد. نويسنده مى تواند معناى واژه هاى خود را هنگام نگاشتن آن دريابد. دريدا عملاً وجود معنا را در ذهن انسان نمى پذيرد. او از معنا برداشتى نو و تا حدودى آشنازدا دارد كه با علايمى كه روى كاغذ نگاشته مى شود و به مفاهيمى اشاره دارد مرتبط نيست. او به راحتى منكر وجود هر گونه مدلولى مى شود. از نظر او مدلول يك توهم بيش نيست كه انسان براى خود آن را آفريده است. براساس انديشه او مى توان چنين نتيجه گرفت كه هيچ حركت و واكنشى از دال به مدلول وجود ندارد. در واقع دريدا مى خواهد بگويد يك دال تنها به دال ديگر اشاره دارد و آن دال ديگر نيز به دال ديگرى اشاره دارد و بدين ترتيب زنجيره اى از دال ها پديد مى آيد كه تا بى نهايت تداوم دارد.

دريدا عملاً با كنار گذاشتن مدلول آخرين ترفند انسان بر نظارت بر زبان را از ميان مى برد. دريدا با چنين حركتى قصد دارد ثابت كند كه زبان بدون حضور مدلول به خلاقيت مى رسد كه با خلاقيت ذهنى نويسنده متمايز است. در واقع اين خلاقيت چيزى است كه نويسنده مى تواند خود را از آن برهاند و خلاصى يابد براين اساس ديدگاه دريدا پيرامون زبان بسيار فراتر از نظريات ساختارگرايان قرار مى گيرد.