ژاك دريدا در وادي سياست
نويسنده: مارك ليلا
مترجم: عزت الله فولادوند
تاريخ فلسفه فرانسه در سه دهه پس از جنگ جهاني دوم در يك جمله خلاصه مي شود: سياست ديكته كرد و فلسفه نوشت. پس از آزادي فرانسه[از اشغال آلمان در اواخر آن جنگ]، و با سرمشقي كه ژان پل سارتر به ديگران داد، مسند رياستي كه [از اوايل قرن بيستم] از آن روشنفكران مدافع دريفوس بود، از نويسنده به فيلسوف رسيد، و قرار شد كه از آن پس او درباره رويدادهاي روز حكم صادر كند. با اين تغيير و تحول، مرز ميان پژوهش هاي فلسفي ناب و فلسفه سياسي و تعهد سياسي رنگ باخت، و فقط اخيرا رفته رفته واضحتر مي شود. چنان كه ونسان دكومب در كتاب كوتاه و پرمغز خود، «فلسفه امروز فرانسه»، نوشته است: «آزمون قطعي و تعيين كننده در فرانسه، موضعگيري سياسي بوده است و هنوز هم هست، و معناي هرفلسفه اي را كاملا همين ملاك بايد آشكار كند.» اما شگفت اين كه سياسي شدن فلسفه كمابيش به معناي برافتادن فلسفه سياسي از كار درآمده است، يعني شاخه اي از دانش كه به ياري تأملات منضبط و عالمانه با قلمرو مشخصي به نام سياست سروكار دارد. اگر همه چيز سياسي باشد، پس هيچ چيز به معناي دقيق سياسي نيست. واقعيت چشمگير درباره صحنه پس از جنگ[جهاني دوم] در فرانسه اين است كه آن كشور تنها يك متفكر سياسي واقعي برجسته به وجود آورده و آن، رمون آرون بوده است.
فهرست فيلسوفان مهم فرانسوي كه كار خود را از غليان احساسات سياسي به دور نگاه داشته اند، كوتاه اما حاوي نام برخي چهره هاي نظرگير است: يكي فيلسوف يهودي اخلاق امانوئل لويناس، ديگري نويسنده مردم گريز، سيوران (كه هردو اخيرا مرده اند)، و سومي متفكر پروتستان، پل ريكور. اين هرسه اخيرا دوباره كشف شده اند. كس ديگري كه نام او به ذهن مي آيد ژاك دريدا، پدر ساختارشكني است. البته با توجه به فضاي ايد ئولوژيك استقبال از دريدا و آثارش در آمريكا اين ادعا ممكن است سبب شگفتي شود. دريدا برخلاف بسياري از هم دوره هايش در دانشسراي عالي فرانسه در دهه 1950، فاصله خود را از حزب كمونيست آن كشور كه زير سيطره استالينيست ها بود حفظ كرد، و بعدها نيز همواره به ديده شكاك به وقايع ماه مه 1968، جنون مائوزدگي مي نگريست. در دهه بعد نيز كه پس از تجربه آن وقايع، ميشل فوكو به نقطه اميد چپگرايان بدل شد، دريدا همه كوشش هاي كساني را كه مي خواستند از لابه لاي ساختارشكني برنامه سياسي ساده اي بيرون بكشند، عقيم گذاشت. اعلام كرد كه خودش انساني چپگراست، ولي از تفسير بيشتر خودداري كرد، و گذاشت متفكران چپ سخت كيش همچنان در حيرت بمانند كه، به قول منتقد ماركسيست تري ايگلتن، آيا ساختارشكني چيزي بيش از «بدبيني آزادي طلبانه» در چنته دارد يا نه.
در همان حال كه در دهه 1980 ستاره بخت دريدا در فرانسه افول مي كرد، در جهان انگليسي زبان اوج مي گرفت و باز پرسش هايي درباره تعهد سياسي او مطرح مي شد كه حتما به چند دليل او را در تنگنا مي انداخت. انديشه دريدا، هم به لحاظ موضوعاتي كه در آن طرح مي شود و هم از نظر بيان، فوق العاده فرانسوي است و فهم آن بيرون از متن مناقشه هاي ديرين روشنفكران پاريسي درباره ميراث ساختارگرايي و هايدگريسم بسيار دشوار است. اما در ايالات متحده آمريكا، افكار او نخست به حوزه نقد ادبي راه يافت، و اكنون در محيط بيگانه پست مدرنيسم دانشگاهي چرخ مي زند كه مجموعه شل بافتي است از رشته هايي سست بنياد و گذرا مانند مطالعات فرهنگي، مطالعات فمينيستي، مطالعات مربوط به همجنس گرايي و علوم و نظريه پسااستعمارگري. بزرگترين صفت پست مدرنيسم، التقاطي بودن آن است، و اشكال فهم يا حتي توصيف آن نيز درست در همين است. پست مدرنيسم دانشگاهي هرگونه كه دلش بخواهد افكاري از آثار (ترجمه شده) دريدا و ميشل فوكو و ژيل دولوز و ژان فرانسوا ليوتار و ژان بودريار و ژوليا كريستوا وام مي گيرد و حتي به اين هم اكتفا نمي كند و براي كسب الهام به سراغ والتر بنيامين و تئودور آدورنو و ساير شخصيت هاي مكتب فرانكفورت مي رود. البته بخشيدن هرگونه نظم و سامان منطقي به ايده هايي اينچنين ناهمانند محال است، و، بنابراين، آنچه از پست مدرنيسم مي بينيم بيشتر ژست و كمتر استدلال است.
چپ و ملاط آن به ظاهر اين اعتقاد است كه تبليغ انديشه هاي اين متفكران، خدمت به هدف سياسي مشترك و رهايي بخشي است كه آن هم براي اينكه دردسر ايجاد نكند، كاملا مشخص نمي شود. در آمريكا، دريدا چهره اي سترگ و ماندگار در طريقت پست مدرن به شمار مي رود. با اين حال، خود او حتي تا 1990 از شرح و بيان نتايج سياسي ساختارشكني خودداري مي كرد. فقط گاهي كتاب كوچكي منتشر مي شد كه نويسنده در آن ادعا مي كرد رمز را گشوده و به كشف قرابت ها و شباهت هايي ميان ساختارشكني و مثلا ماركسيسم يا فمينيسم نائل آمده است. ابوالهول نه تنها اندكي لبخند زده بود، بلكه سرانجام حتي لب به سخن مي گشود، در پنج سال گذشته، دريدا كار را به جايي رسانده كه شش كتاب درباره موضوعات سياسي انتشار داده است. بعضي از اينها جزوه ها يا مصاحبه هايي بيش نيستند، ولي سه كتاب از آن ميان- يكي درباره ماركس، ديگري درباره دوستي و سياست، و سومي درباره قانون- هريك رساله اي حجيم است. اينكه چرا دريدا اين لحظه خاص را براي پاگشا شدن به صحنه سياست انتخاب كرد، وابسته حدس و گمان است. انديشه هاي او ممكن نبود بي موقع تر از اين در فرانسه عرضه شود، و هر شش كتابش وقتي در آنجا انتشار يافت، با تحير و تعجب روبه رو شد. ولي با توجه به ادامه نفوذ پست مدرنيسم در آمريكا كه دريدا اكنون بيشتر وقتش در آنجا به تدريس مي گذرد، سخنان او ممكن نبود از اين به موقع تر در آن كشور به عرصه بيايد، و اكنون نيز زمينه فراوان براي بازانديشي درباره نتايج سياسي واقعي ساختارشكني به دست مي دهد و همچنين در اين خصوص كه آيا خوانندگان آمريكايي كاملا نتايج مزبور را دريافته اند يا نه.
1- روز 4 نوامبر 1956- يا روزي در آن حدود- لااقل
برطبق آنچه كتاب هاي درسي به ما مي گويند، ماهيت فلسفه فرانسه دگرگون شد. در ده سال متعاقب آزادي فرانسه شخصيت برخوردار از حضور مسلط در فلسفه فرانسه ژان پل سارتر بود، و مسئله مسلط بر افكار، كمونيسم. كتاب سارتر «هستي و نيستي» وي را به عنوان يكي از اگزيستانسياليست ها در دوره اشغال فرانسه به شهرت رسانده بود، و سخنراني معروفش در 1945، «اگزيستانسياليسم انسانگرايي است»، پيام او را كه «انسان، آينده انسان است» به حلقه وسيعي از مخاطبان ابلاغ كرد. ولي فقط به فاصله چندسال از اين سخنان صريح به هواداري از آزادي مطلق انسان، سارتر نيز يكي از «سمپاتيزان»هاي مطيع [حزب كمونيست] شد، و در رساله رسوايي به نام«كمونيست ها و صلح» كه از 1952 به صورت پاورقي به چاپ مي رسيد، صحت گزارش هاي راجع به «گولاك» را رد كرد، و پس از سفري به اتحاد شوروي در 1954 در مصاحبه اي اعلام داشت كه «در اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي آزادي مطلق انتقاد وجود دارد». از هنگامي كه او توان بي مانند آدمي را براي گزينش آزاد ستوده بود، تا زماني كه ماركسيسم را افق بي همتاي روزگار ما اعلام مي كرد، بيش از ده سال نمي گذشت.
وي به قراري كه داستان نقل مي شود، نطق محرمانه خروشچف در بيستمين كنگره حزب كمونيست در نوامبر 1956، و نيز سركوب شورش مجارستان، اسطوره اتحاد شوروي را خرد و متلاشي كرد و به بسياري پندارهاي پوچ پايان داد، از جمله درباره سارتر، درباره كمونيسم، درباره تاريخ، درباره فلسفه و درباره اصطلاح «انسانگرايي»، و شكافي پديدآورد ميان نسلي از متفكران فرانسوي كه در دهه 1930 بارآمده و در بزرگسالي جنگ را به چشم ديده بودند، و دانشجوياني كه نسبت به آن تجربه ها احساس بيگانگي مي كردند و مي خواستند از فضاي خفقان آور جنگ سرد بگريزند. بنابراين، دانشجويان از تعهد «اگزيستانسيل» مورد توصيه سارتر روي گرداندند و متوجه علم جديدي به نام ساختارگرايي شدند. پس از اين چرخش، رهيافت جديدي به فلسفه پديد آمد و پرورش يافت كه ميشل فوكو و ژاك دريدا برجسته ترين نمايندگان آن بودند (و در اينجا داستان به پايان مي رسد).اين تاريخچه اي است كه در كتاب هاي درسي مي آيد، ولي اشكالي كه دارد مبالغه مفرط درباره رفع توهمات كمونيستي از روشنفكران فرانسوي در 1956 است. نكته درست در آن، نقش ساختارگرايي در تغيير چارچوب عمومي بحث درباره امور سياسي است. اصطلاح ساختارگرايي را انسان شناس فرانسوي كلود لوي استروس وضع كرد به منظور توصيف روش كاربرد ساختار زبان عموما در بررسي جامعه و خصوصا رسوم و آداب و اسطوره ها. او ادعا مي كرد كه از ماركس الهام گرفته است، ولي بنا به تفسير وي، ماركسيسم علم جامعه بود، نه راهنماي كنش سياسي.
انسانگرايي ماركسيستي تعهدآور سارتر بر سه پيش فرض استوار بود: 1) حركت هاي تاريخ عقلا قابل درك اند، 2) موجب آن حركت ها مناسبات طبقاتي است، و 3) مسئوليت فرد اين است كه با كمك به نيروهاي طبقاتي پيشرو، رهايي بشر را بيشتر به پيش برد. لوي استروس در پرتو سنت جامعه شناسي فرانسه (به ويژه آثار اميل دوركم) و كارهاي ميداني خودش در انسان شناسي، دو اصل بسيار متفاوت از ماركس استخراج كرد: يكي اينكه جامعه از ساختار نسبتا پايدار روابط بين عناصر اجتماعي تشكيل مي شود، و دوم اينكه طبقه داراي هيچ جايگاه ويژه اي در آن ميان نيست. در مورد مسئوليت هاي «اگزيستانسيل» انسان، لوي استروس ابدا چيزي نمي گفت، و اين سكوت بسيار تحريك آميز بود. اگر جامعه ذاتا ساختاري پايدار باشد كه دگرديسي هاي آن را نتوان پيش بيني كرد، ديگر عرصه اي براي انسان باقي نمي ماند تا به آينده سياسي خود شكل دهد. به نوشته لوي استروس در شاهكارش «گرمسيريان اندوهگين»، «جهان بدون بشر آغاز شد، و بدون او به پايان خواهد رسيد.»
امروز فهم اينكه اين آموزه خشك و بي آرايه و پيرايه چگونه به دل جواناني نشست كه در فضاي جنگ سرد دهه 1950 گرفتار شده بودند، آسان نيست. آنچه به فهم ما كمك مي كند پي بردن به عمق حمله لوي استروس به اسطوره بنيادي سياست در فرانسه است. از زمان جمهوري سوم [در 1871] اجماع سياسي متزلزلي در فرانسه آغاز به رشد كرد داير بر اينكه «اعلاميه حقوق بشر و شهروند»در 1789 بازتاب حقايقي عام و جهانگير درباره آدمي بود كه رسالت ابلاغ آن به جهانيان به فرانسه واگذار شد. ولي پس از دو جنگ جهاني و اشغال فرانسه [به دست آلمان] و حكومت ويشي [44-1940]، فكر اينكه حقايقي وجود دارد كه دامنه آنها به سراسر جهان گسترش پيدا مي كند، در نظر بسياري از جوانان فرانسوي به اسطوره مضحك تبديل شد. ساختارگرايي لوي استروس شمول جهاني هرگونه حق و ارزش سياسي را در معرض شبهه قرار مي داد، و اصولا «انسان» مدعي آن حقوق و ارزش ها را زير سئوال مي برد. آيا لوي استروس درست مي گفت كه اين مفاهيم سرپوشي براي قوم محوري و استعمارگري و نسل كشي غربي هاست؟ آيا ماركسيسم سارتر نيز آلوده به همين افكار نبود؟ ماركسيسم از جايگاه خاص هر ملت در شكوفندگي و پيشرفت عمومي تاريخ سخن مي گفت، و ساختارگرايي از استقلال هر فرهنگ. ماركسيسم انقلاب و رهايي همه مردمان و اقوام را تبليغ مي كرد، و ساختارگرايي سخن از تفاوت فرهنگي و لزوم احترام به آن به ميان مي آورد.
در پاريس در اواخر دهه 1950 ، ساختارگرايي فارغ از شور و هيجان لوي استروس، هم اساسا دموكراتيك تر به نظر مي رسيد و هم بركنار از ساده انديشي هاي سارتر و انسانگرايي تعهدآور او جلوه گر مي شد.از اين گذشته، در دهه استعمارزدايي و جنگ الجزاير، دلمشغولي ساختارگرايان به «تفاوت» يا «غيريت» [difference] و «ديگري» يا «غير» [the other] نيز تأثير سياسي نيرومند برجاي گذاشت. مهمترين آثار لوي استروس همه در زمان فروپاشي امپراتوري فرانسه انتشار يافت و به نحوه درك روشنفكران از آن ماجرا كمك عظيم كرد. سارتر سخت درگير سياست هاي ضد استعماري بود و انقلاب هاي جهان سوم را، به تعبير خودش در مقدمه اي پرشور به كتاب«نفرينيان زمين» اثر فرانتس فانون، به منزله تولد «انسان نوين» مي دانست. لوي استروس هرگز وارد منازعه و جدل نامه نويسي درباره استعمارزدايي و جنگ الجزاير نشد. با اين حال، نوشته هاي برازنده و شيوايش تأثيري دگرگون ساز به لحاظ زيبايي شناسي در خوانندگانش گذاشت و رفته رفته احساسي در آنان پديدآورد كه از اروپايي بودن احساس شرمساري كنند. او با تدبيرهاي بلاغي و بياني اي كه از ژان ژاك روسو آموخته بود، زيبايي و متانت و غرابت فرهنگ هاي جهان سوم را در خاطر زنده مي كرد- فرهنگ هايي كه تنها خواستشان حفظ تفاوتشان بود. شايد لوي استروس خود چنين قصدي نداشت، ولي آثارش به زودي مايه اين بدگماني در ميان نوآمدگان چپ نو در دهه 1960 شد كه همه تصورات جهانشمولي كه اروپاييان مدعي پيروي از آنها بوده اند- يعني عقل و علم و پيشرفت و دموكراسي ليبرال- در واقع سلاح هايي فرهنگي- و مختص فرهنگي مشخص- اند كه به منظور ربودن غيريت آن «غير» غير اروپايي ساخته و پرداخته شده اند.
فرانسوا دوس در بررسي سودمندي كه به تازگي درباره ساختارگرايي منتشر كرده نشان داده است كه آن نهضت گرچه آموزه هايش به سرعت در نسل بعد مورد سوء فهم و سوءكاربرد قرار گرفت، اما تأثيري ماندگار در انديشه سياسي روشنفكران فرانسوي برجاي گذاشت. ساختارگرايي به چشم لوي استروس روشي علمي براي بررسي تفاوت هاي فرهنگي بود، به اميد اينكه سرانجام روزي بتوان به درك عمومي اصيل تري از سرشت آدمي رسيد. اما در محافل مدافعان جهان سوم كه از او الهام مي گرفتند و در نتيجه جنگ الجزاير راديكال شده بودند، اين نسبي گرايي فرهنگي به سطح يكي از انواع طرفداري از برتري جوامع ابتدايي و غيرصنعتي به جوامع مدرن سقوط كرد كه براساس آن، هرگونه انتقاد از رفتارهاي غيرانساني در فرهنگ هاي بيگانه كفر دانسته مي شد (از جمله جنايات توتاليتاريسم كمونيستي كه اكنون به دلايل فرهنگي به جاي دلايل استالينيستي معاف از نكوهش بود). در سال هاي بعدي دهه 1960، فرزندان ساختارگرايي كم كم شكايت لوي استروس درباره اسطوره انقلاب را از ياد بردند و رفته رفته «ديگري» يا «غير» را بر مسند افتخاري خلق انقلابگر در انقلاب كبير فرانسه نشاندند. هرآنچه در جوامع غربي از مقبوليت عام بي بهره و در حاشيه فرهنگ بود، به جهات فلسفي توجيه و حتي تجليل مي شد. بعضي به پيروي از ميشل فوكو، تصويري ارائه مي دادند كه، به موجب آن، تمدن اروپا در نتيجه به حاشيه راندن «وصله هاي ناجور» اجتماعي- يعني بيماران رواني و منحرفان سياسي و جنسي كه با همدستي «قدرت» و «معرفت» اجتماعي داغ خورده و تحت نظارت قرار گرفته بودند- به نشو و نما رسيده بود.
ديگران به روانشناسي روي مي آوردند و در «ليبيدو» يا ضمير ناخودآگاه به جستجوي «غير» سركوفته مي رفتند.ساختارگرايي در اصل روشي علمي بود كه در قالب بدبيني سياسي و فرهنگي شكل گرفته بود؛ اما در اواسط دهه 1970 به سطح نظريه ضد ديني رهايي بخشي پائين آمده بود كه از «تفاوت» يا «غيريت» هركجا كه يافت مي شد تجليل و تمجيد مي كرد. بنابراين، به يك معنا مي شد گفت كه از 1956 به بعد چيزي تغيير نكرده بود. روشنفكران فرانسوي هنوز خود را همانند مدافعان دريفوس [در اوايل قرن بيستم] تصور مي كردند، و فيلسوفان همچنان به نوشتن مانيفست هاي سياسي زير حجاب نازكي از زبان و بيان فلسفي ادامه مي دادند. با اين همه، تجربه ساختارگرايي، تصور فلسفي از تعهد سياسي را تغيير داده بود. ديگر امكان نداشت كسي كماكان مانند سارتر در توجيه كنش سياسي به تفسير عقلاني تاريخ متوسل شود. با توجه به سايه عظيمي كه زبان و ساختار اجتماعي بر همه چيز افكنده بودند، اساسا ديگر روشن نبود كه بتوان به عقل توسل جست.
ديگر حتي نمي شد از انسان سخن گفت بي انكه آن واژه را در گيومه گذاشت. «انسان» نقطه اي شده بود كه نيروهاي مختلف اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي و زباني و رواني اتفاقا در آن تلاقي مي كردند. به نوشته ميشل فوكو در جمله پاياني كتابش «الفاظ و اشيا»، انسان اختراعي اخير بود كه به زودي مي بايست همچون چهره اي نقش شده بر ماسه ها ناپديد شود. بدون شك، وقتي لوي استروس از بقاي جهان پس از فناي انسان سخن مي گفت، آنچه در نظر داشت اين نبود. ولي كار از كار گذشته بود. مجموعا روشن نبود كه اين ضد انسان گرايي راديكال چه معنايي در سياست خواهد داشت، زيرا اگر «انسان» يكسره مصنوع زبان و نيروهاي اجتماعي باشد، «انسان سياسي» (homo politicus) چگونه مي بايست درباره اعمال خويش به غور و تأمل بپردازد و آنها را توجيه كند؟ تعهد سياسي سارتر هرچه بود لااقل پاسخي به اين پرسش داشت. ساختارگرايان پاسخي نداشتند.
این وبلاگ متعلق به مهدی سقایی دانش آموخته مقطع دکتری جغرافیا است. اهم مباحث مطرح شده در این وبلاگ، شمول مختلفی از مباحث تخصصی علم جغرافیا را در برگرفته که به نقد قدرت با رویکرد فضایی / مکانی می پردازد و البته نقد رادیکال علم جغرافیا در کشور نیز از جمله این مباحث است.