شعري از احمد شاملو (ازكتاب مدايح بي صله)
سحر به بانگِ زحمت و جنون
زخواب چشم باز مي كنم.
كنار تخت چاشت حاضر است
ـ بياتِ وهن و مغزِخر ـ
به عادتِ هميشه دست سويِ آن درازمي كنم.
تمام روز را پكر
به كار هضم چاشتي چنين غروب مي كنم.
شب از شگفت اين كه فكر
باز
روشن است
به كورچشمي حسود لمس چوب مي كنم.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 21:24 توسط مهدی سقایی
|
این وبلاگ متعلق به مهدی سقایی دانش آموخته مقطع دکتری جغرافیا است. اهم مباحث مطرح شده در این وبلاگ، شمول مختلفی از مباحث تخصصی علم جغرافیا را در برگرفته که به نقد قدرت با رویکرد فضایی / مکانی می پردازد و البته نقد رادیکال علم جغرافیا در کشور نیز از جمله این مباحث است.