پسامدرنیسم
دستور كار پسامدرنيسم
نويسنده: الن ميك سينز وود[1]
تغيير تاريخي بدون تاريخ؟
در خلال جنگ جهاني اول، اسوالد اشپنگلر كتاب مشهور و نامطبوع انحطاط غرب را نوشت. او در اين كتاب اعلام كرد كه تمدن غربي و ارزشهاي مسلط آن به پايان خود نزديك ميشود. قيود و سنتهايي كه جامعه را برپا داشته در حال تلاشي و رشتههاي پيوند دهنده زندگي و همراه با آن يگانگي تفكر و فرهنگ در حال گسستن هستند. به گفتهي او، غرب نيز همچون هر تمدن ديگري كه از چرخهاي طبيعي ميگذرد، به ناگزير از خزان (تاكنون ويرانگر) «روشنگري» يا «روشن انديشي» به زمستان فردگرايي و پوچگرايي گذر كرده است.
در حدود چهار دهه بعد، سي. رايت ميلز اعلام كرد كه «ما در پايان دوراني هستيم كه عصر مدرن ناميده ميشود». در پي آن «دوران پسامدرن فراميرسد». در اين دوران همهي چشماندازهاي تاريخياي كه مشخصهي «فرهنگ غربي» بوده است، فاقد اعتبار است. باور عصر روشنگري در پيشرفت همسان خرد و آزادي و نيز دو ايدئولوژي اصلي ليبراليسم و سوسياليسم كه بر اين باور بنا شدند «در مقام تبيينهاي مناسبي از جهان و انسان در حقيقت از هم پاشيدهاند». جان استوارت ميل و كارل ماركس هر دو به يك ميزان كهنه و منسوخ شدهاند.
البته بين اين دو اعلاميهي سقوط عصر، كه يكي در 1918 و ديگري در 1959 منتشر شد، تفاوت ايدئولوژيكي مهمي وجود دارد: احساسات ضددموكراتيك اشپنگلر در برابر راديكاليسم ميلز، دشمني (يا دست كم دودلي) اشپنگلر نسبت به روشنگري در پشتيباني مستمر، اگرچه نوميدانهي ميلز از ارزشهاي روشنگري. اما، در اين ميان، تاريخي فاجعهبار حاكي از ركود اقتصادي، جنگ و قتل عام و در پي آن نويد بهبود مادي نيز وجود دارد: يكي، شومترين هراسهاي انساني تا آن تاريخ بود، ديگري روياييترين اميدهاي آدمي. وقتي اشپنگلر انحطاط غرب را نوشت، بيترديد اروپا گرفتار آشوب بود و گذشته از تهديدي آشكار براي طبقات حاكم، كه حتي در اوضاع و احوال غيرانقلابي نيز وجود دارد و برخاسته از گسترش دموكراسي تودهاي است، در زمانهي جنگ و انقلاب قرار داشت. جايگاه ميلز كم و بيش متفاوت بود: از 1918 به بعد جهان از مصيبتهايي گذر كرده بود بس عظيمتر از آنچه اشپنگلر ميتوانست تصور كند. اما ميلز در دههي آرام 1950، در موج فزايندهي گسترش سرمايهداري «جامعهي وفور»، در جوي از بياعتنايي سياسي مينوشت. او به نسلي از دانشجويان دانشگاهها درس ميداد كه گرچه در سايهي جنگ سرد و تهديد اتمي ميزيستند، اما چشماندازهاي مادي و منحصر سرمايهداري (به بيان اريك هابسبام) ساير دانشگاهيان نسل ميلز را متقاعد ميكرد كه مسايل جامعهي غرب كم و بيش حل شده است، شرايط وفاق اجتماعي برقرار است و در حقيقت طرح پيشرفت مبتني بر روشنگري، اگر نه كاملاً، تا حدود زيادي تحقق يافته است، يا دست كم طرح خيلي بهتري محتمل، ضروري و يا حتي مطلوب نيست (دانشگاهياني كه بيشتر آنها گذشته از آن كه به امپرياليسم آمريكا توجهاي نداشتند، ظاهراً چشمشان را بر آن چه مايكل هرينگتن «آمريكاي ديگر» ميناميد بسته بودند.) اين وضعيتي است كه دانيل بل، همكار ميلز، «پايان ايدهئولوژي» ناميد (بل در ويرايش بعدي كتاب مشهورش ميلز را در قضيهي كوبا خائن خواند).
از اين رو، در نظر ميلز پايان خوشبيني عصر روشنگري پيامد فاجعهاي معين نبود. برعكس، بدبيني وي همان قدر كه زادهي ناكامي بود، حاصل كاميابي نيز بود. او باور داشت كه در حقيقت بسياري از اهداف اصلي عصر روشنگري تحقق يافته است: «عقلاني ساختن» سازمان سياسي و اجتماعي؛ پيشرفتهاي علمي و تكنولوژيكي كه حتي براي بيشتر رؤياپردازان خوشبين روشنگري نيز تصورناپذير نبود؛ گسترش آموزش هماني در جوامع پيشرفته غربي؛ نظاير اينها. اما اين پيشرفت اثر ناچيزي بر افزايش «عقلانيت ماهوي» موجودات بشري داشته است، اگر هم اثري داشته، «عقلاني كردن»، ديوانسالاري و تكنولوژي مدرن آزادي انسان را اعتلا نداده، بلكه محدود كرده است. اين عوامل حتي ريشهي بسياري از نابسامانيهاي غيرمنتظر بودهاند. پيامد دهشتناك اين ناهماهنگي بين «عقلانيت» و آزادي، پيدايي انسانهاي از خودبيگانه يا «آدموارههاي شادمان» است كه خود را با شرايطي كه بر آنها مسلط است و هيچ كنترلي بر آن ندارند، يا احساس ميكنند ندارند، يعني سازمانهاي غولپيكر و نيروهاي بسيار قدرتمند، تطبيق ميدهند. مردمي كه ميتوان پذيرفت ديگر اصراري بر آزادي يا علاقهاي به خرد ندارند.
برخي از اين موضوعات مدتها بود كه بخشي از نظريهي اجتماعي غربي شده بود ـ مثلاً گذشته از نظريههاي ماركسيستي از خود بيگانگي ميتوان از جامعهشناسي ماكس وبر و كارل مانهايم نام برد. به دلايل موجه و ناموجه، دودلي نسبت به روشنگري و همراه با آن بدبيني نسبت به پيشرفت، درونمايهي مشترك فرهنگ قرن بيستم در جناح چپ و راست بوده است. اما در روزگار ميلز، بعد ديگري وجود داشت كه اين نيز بيشتر به پيروزي مربوط ميشد تا شكست: شكوفايي سرمايهداري «رفاه» و «مصرف». در حقيقت، اين شكوفايي عامل تعيينكنندهي مهمي در گسترش نظريهي اجتماعي چپ شد. برخي منتقدان اجتماعي چپ، از همه مهمتر ماركوزه، با اطمينان احساس ميكردند كه اين سرمايهداري نوع جديد تأثير انكارناپذيري بر «تودهها» و به ويژه بر طبقهي كارگر دارد. بيترديد ميلز، كه تأكيد ميكرد چپ بايد «متافيزيك كار» را رها كند، تنها كسي نبود كه باور داشت طبقهي كارگر ديگر به عنوان يك نيروي مخالف حضور ندارد. حتي برخي كه خود را ماركسيست ميشمردند چنين تفكري داشتند؛ و اين درونمايهي اصلي «انقلابهاي» دههي 1960، در راديكاليسم دانشجويي، در شكلهايي از نظريهي ماركسيستي شد كه براي دانشجويان و روشنفكران، به عنوان كارگزاران اصلي مقاومت و «انقلاب فرهنگي» اهميت فزايندهاي قائل بود.
اكنون در حالي كه برخي راستگرايان مدعي «پايان تاريخ» يا پيروزي نهايي سرمايهداري شدهاند، برخي روشنفكران چپ ميگويند كه يك دوران به سر رسيده است و ما در عصر «پسامدرن» زندگي ميكنيم، «طرح روشنگري» مرده و همهي حقايق و ايدئولوژيهاي قديمي اعتبار خود را از دست داده است. از اين رو، اصول قديمي عقلانيت ديگر كاربردي ندارد و مطالبي از اين دست. ظاهراً، دست كم براي بسياري از استادان و دانشجويان، نقطهي عطف اصلي در اواخر دههي 1960 و يا حتي در 1989، سقوط ديوار برلين بود. با اين حال، اگرچه در اين نقاط دورانساز و نقاط عطف اخير رخدادهاي تاريخي مهمي پيش آمده است، آنچه در زمينهي تشخيص فعلي پسامدرنيته مهم است، آن است كه هم با روايتهاي راديكال و هم ارتجاعي قبلي در مورد اعلام مرگ مشتركات فراواني دارد. روشن است كه آنچه پايان يافته عصر ديگر و چندان متفاوتي نيست، بلكه هماني است كه بار ديگر پايان يافته است.
اما نكتهي مهم ديگر اين است كه تحليلهاي پسامدرنيته، كه بسياري از ويژگيهاي تشخيصهاي قديميتر سقوط دوران را در هم ميآميزد، به نحو چشمگيري از پيشينهي خود ناآگاهند. آنان در اين باور كه آن چه ميگويند گسستي ريشهاي از گذشته است، به نحو حيرتآوري از سخناني كه پيش از اين بارها گفته شده بيخبرند. حتي شكگرايي معرفتشناختي، حمله به ارزشها و حقيقتگرايي فراگير، ترديد نسبت به هويت خود، كه بخشي مهم از گرايش روز روشنفكري شده است، تاريخي به قدمت خود فلسفه دارد. به طور اخص، احساس پسامدرني به تازگي دوران به ناآگاهي يا انكار يك حقيقت فراگير تاريخي بستگي دارد: يعني اين كه حقيقت كه منطق و ـ تناقضات دروني سرمايهداري ـ نظامي كه هزاران بار ميميرد و هر بار از نو زاده ميشود، تمام گسستهاي قرن بيستم را در يك وحدت يگانهي تاريخي گره زده است.
اين امر متمايزترين ويژگي پسامدرنيستهاي جديد را به ما نشان ميدهد: با وجود پافشاري آنها بر تفاوتها و ويژگيهاي خاص دوراني، به رغم ادعاي آنها در علني ساختن تاريخي بودن همهي ارزشها و «دانشها» (يا به بيان دقيق به سبب پافشاريشان بر «تفاوت» و ماهيت پراكندهي واقعيت و دانش بشري)، آنها به شدن نسبت به تاريخ بياعتنايند. اين بياعتنايي دست كم در نشنيدن بازتابهاي واپسگرايانهي حملههايشان به ارزشهاي «روشنگري» و غيرعقلانيگري بنياديشان آشكار ميشود. پس اينك يك تفاوت مهم بين گفتههاي جاري دربارهي پايان دوران و همهي گفتههاي ديگر وجود دارد. اين نظريههاي گذشته، بنا به تعريف، بر مفهوم خاصي از تاريخ مبتني بوده و حاكي از اهميت تحليل تاريخي بودند. براي مثال، سي . رايت ميلز تأكيد ميكرد كه بحران عقلانيت و آزادي كه نشانهي آغاز عصر پسامدرن است نشاندهندهي مشكلات ساختاري است و بيان آنها مستلزم به كارگيري معيارهاي كلاسيك زيستنامهي انسان و تاريخ دوراني است. فقط با چنين معيارهايي ميتوان رابطهي بين ساختار و محيطهاي اجتماعي و فرهنگي را، كه امروز بر اين ارزشها مؤثرند، ارزيابي كرد و تحليل علي انجام داد.
ميلز نيز به شيوهي كلاسيك روشنگري به طور مسلم فرض ميكرد كه كل مسألهي اين گونه تحليلهاي تاريخي در مشخص ساختن فضاي آزادي و عمل انسان براي صورتبندي گزينشهايمان و «براي گستردن دامنهي تصميمات انسان در آفرينش تاريخ» است. او، عليرغم همهي بدبينيهايش، ميپنداشت كه در حقيقت در زمانهي وي مرزهاي امكان تاريخي «در واقع بسيار گسترده» است.
اين گزاره تقريباً در همهي ويژگيها، نقطهي مقابل نظريههاي رايج پسامدرنيته است كه در عمل منكر نفس وجود ساختارها يا ارتباطات ساختاري و نفس امكان «تحليل علي» ميشوند. پراكندگيها و احتمالات جانشين ساختارا و علتها ميشوند. چنين چيزي به عنوان يك نظام اجتماعي (مثلاً سرمايهداري) با وحدت نظاممند و «قوانين حركت» وجود ندارد. تنها انواع متعدد و متفاوت قدرت، سركوب، هويت و «گفتمان» وجود دارد. نه تنها بايد منكر «روايتهاي بزرگي» نظير مفاهيم پيشرفت عصر روشنگري شد، بلكه بايد هر گونه ايدهي وجود عليت و فرايند قابل فهم تاريخي، بيترديد به همراه آن، هر گونه انديشهي «ساختن تاريخ» را انكار كرد. هيچ فرايند ساختارمندي وجود ندارد كه دانش انسان (يا بايد پذيرفت كه عمل انسان) قابليت دسترسي به آن را داشته باشد. صرفاً تفاوتهاي آشفته، نامرتبط و غيرقابل توضيحي وجود دارند. براي نخستين بار، با چيزي روبهرو ميشويم كه دچار نقض لفظي است: نظريهي تغيير دوراني براساس انكار تاريخ.
نكتهي بسيار عجيب و تناقض مهم ديگري نيز در انديشهي جديد پسامدرنيته وجود دارد. از سويي، نفي تاريخ، كه پسامدرنيته مبتني بر آن است، با نوعي بدبيني سياسي همراه است. چون نه نظامها و نه تاريخي وجود دارد كه قابليت تحليل علي داشته باشد، پس نميتوان ريشهي قدرتهاي فراواني را كه بر ما ستم ميرانند شناخت، بيترديد نميتوان خواستار نوعي مخالفت يكپارچه و نوعي رهايي عمومي انسان از سرمايهداري يا حتي اعتراض عمومي به آن شد، آن سان كه سوسياليستها معمولاً بدان باور داشتند. حداكثر ميتوان به مقاومتهايي جداگانه و خاص اميد بست. از سوي ديگر، به نظر ميرسد كه ريشههاي اين بدبيني سياسي در نگرشي نسبتاً خوشبينانه از رونق و امكانات سرمايهداري قرار دارد. ظاهراً جهانبيني پسامدرنيستهاي امروز (كه نوعاً باقي ماندگان «نسل دههي شصت» و دانشجويان آنها هستند) همچنان ريشه در «عصر طلايي» سرمايهداري دارد كه مهمترين ويژگي آن «مصرفگرايي»، تعدد الگوهاي مصرف و كثرت «شيوههاي زندگي» است. در اين جا نيز تاريخگرا نبودن پسامدرنيستها آشكار ميشود، زيرا ظاهراً بحرانهاي ساختاري سرمايهداري، پس از آن لحظه طلايي، صرفاً از كنارشان گذشته، يا دست كم هيچ تأثير مهم نظري بر آنها نداشته است. براي برخي، اين بدان معناست كه فرصتهاي مخالفت با سرمايهداري به شدت محدود ميشود. گويي ديگران ميگويند كه اگر ما در حقيقت توان تغيير و حتي درك نظام (يا حتي اساساً تفكر دربارهي آن به مثابه يك نظام) را نداريم، اگر توان و مجال انتقاد نسبت به نظام را نداريم يا نميتوانيم داشته باشيم (مبارزه كردن كه به جاي خود) پس ميشود راحت نشست و از آن لذت برد. بيترديد نمايندگان اين جريانهاي روشنفكري ميدانند كه همهي امور به سامان نيست، اما در گرايشها نكتهاي وجود ندارد كه بتواند مثلاً به درك فقر و بيخانماني فزاينده، طبقهي در حال رشد كارگران فقير، شكلهاي جديد كار بيتأمين و پاره وقت و مسائلي از اين دست كمك كند. ترديدي نيست كه هر دو جنبهي تاريخ پرابهام سدهي بيستم ـ هم فجايع و هم شگفتيهاي آن ـ در شكلگيري شعور پسامدرن نقشي ايفا ميكنند؛ اما فجايعي كه ايدهي قديمي پيشرفت را تضعيف كردهاند، در مقايسه با شگفتيهاي تكنولوژي جديد و غناي سرمايهداري مصرفي، در تعيين ماهيت متمايز پسامدرنيسم امروز اهميت كمتري دارند. پسامدرنيسم گاه همچون ابهامات سرمايهداري از منظر افرادي است كه بيش از صدمه ديدن از هزينههاي سرمايهداري از مزاياي آن بهره ميبرند.
اگر به نظر ميلز مسألهي مركزي عصر وي آن بود كه براي طرح عشق به آزادي يا علاقه به خرد ديگر نميتوان به آدموارههاي شادمان متكي بود، پسامدرنيستهاي امروز خود ارزشهاي در معرض ترديد روشنگري مسأله را ميدانند و آنها را به عنوان مسائل ماهيتاً ستمبار رد ميكنند. پسامدرنيستها در تبعيت ناشي از شكست نيروهايي ظاهراً غيرقابل كنترل، تسليم به مصرفگرايي و حتي گاه تجليل از آن، شايد عملاً تجلي روشنفكرانهي آن آدموارهها باشند. ظاهراً ميلز اين نظر نسبتاً نخبهگرايانه را داشت كه بنابر آن احتمال آدمواره شدن كارگران بيشتر است و دانشجويان و روشنفكران بالاتر از سطح شرايط آدموارگي قرار ميگيرند، اما اكنون روشنفكران بالاتر از سطح شرايط آدموارگي قرار ميگيرند، اما اكنون روشنفكران پسامدرن گويي خود بدل به وجدان نظري آدموارههاي شادمان شدهاند.
آدموارههاي شادمان يا منتقدان سوسياليست
اكنون پس از اين گفتهها، مردود شمردن شيوههاي جاري آسان است. اما پسامدرنيستها نيز با وجود همهي تناقضها، نداشتن حساسيت تاريخ، تكرار ظاهراً ناآگاهانهي موضوعهاي قديمي و شكستطلبيشان، به موضوعاتي واقعي واكنش نشان ميدهند؛ واكنش به شرايط واقعي در جهان معاصر در شرايط جاري سرمايهداري، شرايطي كه چپگرايان سوسياليست نيز بايد با آنها مواجه شوند.
در ادامه، نخست فهرستي از مهمترين درونمايههاي چپ «پسامدرن» ارائه ميشود (اين اصطلاح را در مفهومي عام به كار ميبرم تا شامل طيف متنوعي از جريانهاي سياسي و روشنفكري باشد كه در سالهاي اخير پيدا شدهاند، از جمله «پساماركسيسم» و «پساساختارگرايي»): تمركز بر زبان، فرهنگ و «گفتمان» (به اين دليل كه زبان همهي آن چيزي است كه ما از جهان ميدانيم و ما به واقعيت ديگري دسترسي نداريم)، در مقابل رد علايق سنتي «اكوموميستي» چپ و دلمشغوليهاي قديمي به اقتصاد سياسي، رد دانش «تماميتگرا» و ارزشهاي «جهانشمول» (از جمله، مفاهيم غربي «عقلانيت (خردورزي)»، ايدههاي عام برابري، خواه ليبرالي و خواه سوسياليستي، مفهوم ماركسيستي رهايي عمومي انسان) به نفع تأكيد بر «تفاوت» و هويتهاي ويژهي بسيار متنوعي نظير جنسيت، نژاد، قوم و گرايش جنسي، تفاوت مبارزهها و ستمهاي خاص و متمايز، پافشاري بر ماهيت سيال و متمايز نفس انسان («سوژهي نامتمركز»)، كه ماهيت آدمي را چنان متغير، نامطمئن و شكننده ميكند كه به ندرت ميتوان دريافت كه چگونه ميتوان نوعي آگاهي را تكوين بخشيد كه شالودهي همبستگي و كنش جمعي بر مبناي «هويت» اجتماعي مشترك «(نظير طبقه)، تجربهي مشترك و منابع مشترك باشد ـ يعني تجليل از «حاشيه» (جانبي) و رد «روايتهاي بزرگ، نظير ايدههاي غربي پيشرفت و از آن جمله نظريههاي ماركسيستي تاريخ. همهي اين موضوعها در خدمت رد «جوهرگرايي» و به ويژه ماركسيسم قرار ميگيرد كه متهم است پيچيدگي متنوع تجربهي انسان را به ديدگاهي يك پارچه از جهان تقليل ميدهد، به اين ترتيب كه به شيوهي توليد به مثابه عوامل تعيينكنندهي تاريخي، به طبقه در برابر ساير «هويتها»، به عوامل «اقتصادي» يا «مادي» در برابر ساخت بيترتيب واقعيت «امتياز خاصي» ميبخشد. رد «جوهرگرايي» تنها در برگيرندهي تبيينهاي حقيقتاً سادهگرايانه و يكپارچه از جهان (نظير انواع استالينيستي ماركسيسم) نيست، بلكه شامل هر نوع تحليل علي ميشود.
معناي اين لوترهي پسامدرنيستي در جريان مقالاتي كه در پي ميآيد بايد روشنتر شود؛ اما اكنون بايد مشخص باشد كه رشتهي اصلياي كه همهي اصول پسامدرن حول آن قرار گرفته، تأكيد بر ماهيت بيترتيب جهان و دانش انسان و امكانناپذيري هر نوع سياست رهاييبخش بر مبناي نوع نگرش «تماميتگرا» يا «جهانشمول» است، زيرا در گفتمان پسامدرن نميتوان گفت كه سرمايهداري به عنوان نظامي فراگير اساساً وجود دارد؛ از اين رو، حتي نقد سرمايهداري نيز پذيرفته نميشود. در حقيقت، «سياست»، به هر مفهوم سنتي كلمه، كه با قدرت فراگير طبقات يا دولتها و مخالفت با آنها سروكار دارد، كنار گذاشته شده و راه فقط براي مبارزات پراكندهي «سياست هويتي» و يا حتي «شخصي به مثابه سياسي» باز ميشود ـ گرچه برنامههاي فراگيرتري، نظير سياستهاي محيط زيست، وجود دارد كه جذابيتهايي براي چپ پسامدرن دارد. به طور خلاصه، شك باوري معرفتشناختي ژرف و شكستگرايي عميق سياسي.
با اين حال هيچ كدام از ما در پي آن نيست كه اهميت برخي از اين موضوعها را منكر شود. مثلاً تاريخ سدهي بيستم ابداً باعث اطمينان خاطر نسبت به نظرات سنتي پيشرفت نميشود، آن دسته از ما كه مدعي باور به نوعي سياست «پيشرفت» هستند، بايد همهي مواردي را كه در تضعيف خوشبيني روشنگري رخ داده است تبيين كنند. چه كسي از ما، در كنار اهميت طبقات، منكر اهميت «هويت»، مبارزه با سركوبهاي جنسي و نژادي، يا پيچيدگيهاي تجربهي انساني در جهاني چنين تحركپذير و تغييرپذير با چنين همبستگيهاي شكننده و متغيري ميشود؟ در عين حال، چه كسي ميتواند به ظهور هويتهايي همچون «ناسيوناليسم» به مثابه نيروهايي تاريخي، قدرتمند و اغلب «مخرب» بياعتنا باشد؟ آيا نبايد تجديد ساختار سرمايهداري را، كه هم جهانيتر و هم «تجزيهشدهتر» از گذشته است، تبيين كنيم؟ و يا اين كه چه كسي از تغييرات ساختارياي كه ماهيت خود طبقهي كارگر را تغيير داده است بيخبر است؟ كدام سوسياليست جدياي از تقسيمبندي نژادي و جنسي در درون طبقهي كارگر خبر ندارد؟ چه كسي در پي تأييد نوعي امپرياليسم ايدئولوژيك و يا فرهنگي است كه تنوع ارزشها و فرهنگهاي انساني را سركوب كند؟ چگونه ميتوان در جهاني كه گذشته از «بزرگراههاي اطلاعاتي» اين چنين در سيطرهي نمادها، تصويرها و «ارتباطات جمعي» است، اهميت زبان و سياست فرهنگي را منكر شد؟ چه كسي ميتواند منكر چنين پديدههايي در دنياي سرمايهداري جهاني شود كه اين چنين به تأثير فريبكارانهي نمادها و تصويرها در فرهنگ تبليغات وابسته است؟ جهاني كه در آن «رسانهها» واسطهي شخصيترين تجربيات ما هستند، به نحوي كه گاه آن چه در تلويزيون ميبينيم به نظر واقعيتر از زندگيهاي شخصيمان ميرسد، جهاني كه در آن، همچنان كه دانش و ارتباطات هر چه بيشتر در اختيار شركتهاي غولپيكر قرار ميگيرد، شرايط مباحثهي سياسي، توسط سرمايهداري به مستقيمترين شكلي تحميل ـ و به شدت محدود ـ ميشود.
براي درك همهي اين موراد مجبور به پذيرش مفروضات پسامدرنيستها نيستيم. برعكس، اين تحولات تبييني ماترياليستي طلب ميكند. در حقيقت، كمترين پديدهي فرهنگياي در تاريخ بشر وجود دارد كه بنيادهاي مادياش آشكارا روشنتر از خود پسامدرنيسم باشد. ارتباط فرهنگ پسامدرنيستي با سرمايهداري جهاني متغير، مصرفي و پراكنده بهترين تأييد ماترياليسم تاريخي است. از طرف ديگر، رويكرد ماترياليستي بدان مفهوم نيست كه بايد ابعاد فرهنگي تجربهي انساني را ناديده بگيريم يا بدان كم اهميت بدهيم. در مقابل، درك ماترياليستي گامي اساسي در رها كردن فرهنگ از تنگناي كالايي شدن است.
اگر پسامدرنيسم حقيقتاً به گونهاي تحريف شده چيزي دربارهي شرايط سرمايهداري معاصر به ما ميگويد، شگرد واقعي آن است كه دقيقاً مشخص كنيم كه اين شرايط چيست، چرا وجود دارد و ما از اينجا به كجا حركت ميكنيم. به عبارت ديگر، راه حل اين است كه به جاي تبعيت مطلق از شرايط و متوسل شدن به سازشهاي ايدئولوژيك، تبيينهايي تاريخي از اين شرايط ارائه كنيم. شگرد ما، شناسايي مسايل حقيقي است، مسايلي كه گرايشهاي جاري روشنفكري اغلب راهحلهاي كاذب براي آنها ارائه ميكند يا هيچ راه حلي ارائه نميكند؛ و از اين رو، شگرد ما به مبارزه طلبيدن محدوديتهايي است كه اين گرايشها در برابر عمل و مقاومت ايجاد ميكند. بنابراين، شگرد ما واكنش به جهان امروز نه در مقام آدموارههاي شادمان (يا حتي تيرهروز) كه در مقام منتقد است.
غرض اين مجموعه ارائهي برخي روشهايي است كه ماترياليسم تاريخي ميتواند به كمك آنها اين مسايل را روشن سازد، گرچه مشخص است كه در چنين فضاي محدودي نميتوان به عمق مسايل دست يافت. جان فاستر و من در تدارك اين مجموعه، براي كساني كه به طور بالقوه ميتوانند در چنين مجموعهاي سهيم باشند، نامهاي فرستاديم و آنچه را در نظر داشتيم در آن بيان كرديم؛ از اين رو، با چكيدهاي از آن نامه اين مقدمه را به پايان ميبرم. نامه با نقل قولي از مقالهي من در شمارهي تابستان گذشتهي مانتلي ريويو آغاز ميشود كه به كتاب اي.پي. تامپسون مربوط است:
نقد سرمايهداري ديگر باب نيست و اينك همگرايي غريبي، به گونهاي ائتلاف نامقدس، ميان پيروزيطلبي سرمايهداري و بدبيني سوسياليستي وجود دارد. بازتاب پيروزي راست بر چپ با پس كشيدن از آرمانهاي سوسياليستي بوده است. روشنفكران چپ، اگر حقيقتاً سرمايهداري را به عنوان بهترين دنياي ممكن در آغوش نكشيده باشند، اميد چنداني ندارند كه بتوانند كاري بيش از طلب فضاي بيشتر درون شكافهاي سرمايهداري انجام دهند. آنها در بهترين حالت در جستوجوي محدودترين و خاصترين مقاومتها هستند. اين همه تأثير مهم ديگري نيز دارد: سرمايهداري چنان فراگير و چنان مسلم فرض ميشود كه دارد نامرئي ميشود.
اكنون روشن است كه دلايل فراواني براي بدبيني داريم. حوادث اخير و جاري دلايل زيادي براي بدبيني ايجاد كرده است. اما در شيوهي واكنش ما به اين مسايل نكتهي شگفتي نهفته است. اگر واقعاً سرمايهداري پيروز شده باشد، بايد انديشيد كه اكنون بيش از هر زمان ديگري نيازمند نقد سرمايهداري هستيم. چرا اين زمان درست هنگام آن است كه شيوههاي تفكري را بپذيريم كه ظاهراً نه تنها امكان غلبه بر سرمايهداري را ناديده ميگيرند، بلكه حتي درك انتقادي آن را نيز منكر ميشوند؟…
من حقيقتاً فكر ميكنم كه اكنون در وضعيتي بيسابقه قرار گرفتهايم، وضعيتي كه در كل تاريخ سرمايهداري هرگز شاهد آن نبودهايم. آنچه اكنون تجربه ميكنيم صرفاً شكست عمل، يا نبود ابزارها و سازمانهاي مبارزه نيست (اگرچه بيترديد آنها در چنين زمينهاي تضعيف شدهاند). نه تنها نميدانيم كه چگونه بر ضد سرمايهداري عمل كنيم، بلكه حتي فراموش ميكنيم كه چگونه بر ضد آن بينديشيم.
در ادامهي نامه اهداف ما توضيخ داده شد:
در چنين چارچوبي در تدارك اين مجموعهي خاص هستيم. ما از اين پيش فرض آغاز ميكنيم كه در بهترين حالت آثاري شبيه كار اي.اچ.تامپسون و نوشتههاي اقتصاد سياسي ماركسيستي، براي برنامهي انتقادي چپ ضروري است… اما نكته اين جاست كه ما ديگر نميتوانيم فرض كنيم كه همهي روشنفكران چپ با ما همنظر هستند؛ و اگر در مقام يك آموزگار صحبت كنيم، ما هر دو كاملاً آگاهيم كه بسياري از دانشجويان ما، اگر نه غالب آنها ـ حتي آنهايي كه خود را چپ ميدانند ـ با درك ما از سرمايهداري و حتي پيشفرضهاي تاريخي و معرفتشناختي ما موافق نيستند؛ اين عدم توافقها در يك دستور كار روشنفكري، گذشته از دستور كار سياسي، بيان شده است…
پس، آنچه ما پيشنهاد ميكنيم مجموعه مقالاتي است كه نشان دهد چگونه ماترياليسم تاريخي ميتواند به آن برنامههاي ديگر با روشي پرثمرتر، قدرتمندتر و رهاييبخشتر از مدهاي سياسي و روشنفكري جاري بپردازد…
پيشنهاد نميكنيم كه افرادي چون ما بايد قلمرو خود را رها كنند. برعكس، بخشي از مقصود ما اين است كه نشان دهيم كجا ايستادهايم. براي مثال، مسايل عمومي قديمي براي چپ (مانند «سياست» در مفهوم قديمي آن كه از دولت و قدرت طبقاتي بحث ميكند) همچنان در كانون مسايل قرار دارند، هنوز نه فقط براي شكلهاي سنتي سياسي طبقاتي، بلكه براي ديگر برنامههاي رهاييبخشي ضرورياند. اما ما فقط ميتوانيم توجه دانشجويانمان و افراد ديگري از اين دست را به اين نكته جلب كنيم كه با آنها در قلمرو مورد علاقهي خودشان مواجه شويم.
پس، اين كاري است كه قصد داريم به اين شكل كاملاً محدود انجام دهيم. موضوع اين مجموعه و سبك غالب آن، با آنچه خوانندگان مانتلي ريويو به آن عادت دارند، متفاوت است؛ اما انگيزهي بنيادي و تعهد سياسي اين مجموعه فرقي نكرده است. پيام اصلي ما اين است كه شايد اكنون زمان مناسب براي تجديد حيات نقد ماركسيستي باشد. جهان پيش از پيش نه از آدموارههاي شادمان، كه از انسانهايي بسيار خشمگين انباشته ميشود. در وضع فعلي، براي درك اين خشم راهحلهاي فكري، براي سازماندهي آن راهحلهاي سياسي چنداني (دست كم در جناح چپ) وجود ندارد. پسامدرنيسم امروز، عليرغم بدبيني و اعتراف صريحاش به شكست، همچنان ريشه در عصر طلايي سرمايهداري دارد. اكنون زمان رها كردن مرده ريگ گذشته و مواجهه با واقعيتهاي دههي 1990 و قرن بيست و يكم است.
[1] - از نويسندگان مانتلي ريويو است و كتاب اخير وي را با نام دموكراسي در مقابل سرمايهداري: تجديد حيات ماترياليسم تاريخي (Democracy Against Capitalism: Renewing Historical Materialism) انتشارات كمبريج (انگلستان) در سال 1995 منتشر كرد.
این وبلاگ متعلق به مهدی سقایی دانش آموخته مقطع دکتری جغرافیا است. اهم مباحث مطرح شده در این وبلاگ، شمول مختلفی از مباحث تخصصی علم جغرافیا را در برگرفته که به نقد قدرت با رویکرد فضایی / مکانی می پردازد و البته نقد رادیکال علم جغرافیا در کشور نیز از جمله این مباحث است.