parsism

صفحه نخست    آرشیو مطالب    همه مطالب وبلاگ    ارتباط با مدیر وبلاگ    خروحی وبلاگ
رونمایی از کتاب جستارهایی در فلسفه جغرافیا
در هفتمین همایش ژئوپلیتیک ایران از کتاب جستارهایی در فلسفه جغرافیا رونمایی شد. این کتاب که مجموعه ای از مقالات ده جغرافیدان در زمینه فلسفه جغرافیا می باشد به کوشش دکتر مراد کاویانی و دکتر نسرین خانیها توسط انجمن ژئوپلتیک ایران انتشار یافته است. فهرست مقالات و نویسندگان آنها که در این کتاب آمده به شرح زیر می باشد :

تبیین فلسفی رابطه انسان ـ طبیعت در جغرافیا /   دکتر مراد کاویانی راد

تبیین فلسفه جغرافیا /  دکتر محمدرضا حافظ نیا

موضوع شناسی تطبیقی رویکردهای لیبرال و رادیکال در جغرافیا / دکتر حسین حاتمی نژاد

صورتبندی واسازی در تکاپوی نظری جغرافیای رادیکال( گذار از سیستم به متن) /  دکتر مهدی سقایی

جغرافیا و مطالعات جنسیتی/  دکتر نسرین خانیها

فلسفه و فلسفه اندیشی در جغرافیای سیاسی / دکتر رسول افضلی

ضرورت مفاهیم و اندیشه های فلسفی در جغرافیا / دکتر آزیتا رجبی

جغرافیای فرهنگی؛ مفاهیم و دیدگاه ها / دکتر مجید یاسوری

آسیب شناسی بنیادهای نظری و فلسفی علم جغرافیا / دکتر یاشار ذکی

جغرافیا تعریفی نو / دکتر سهراب عسگری


برچسب‌ها: فلسفه جغرافیا, واسازی جغرافیایی, انجمن ژئوپلیتیک, جستارهای در فلسفه جغرافیا

موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند 1393 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
دیوید هاروی و مارکسیسم

آلکس کالینیکوس ترجمه مهرداد امامی

ماخذ سایت انسان شناسی و فرهنگ

 

Harvey.jpg

هر نوع ارزیابی از تحول نظریة مارکسیستی در پایان قرن بیستم، احتمالاً به دیوید هاروی یکی از جایگاه های نخست را اختصاص می دهد. هاروی در جهان انگلیسی زبان، که برای نخستین بار تبدیل به مرکز اصلی نوآوری روشنفکران مارکسیست در طول نسل گذشته شد، تنها نبوده است. (1) تری ایگلتون و فردریک جیمسون هم مانند او تعّهد سیاسی و روشنفکرانة استوار خود را به مارکسیسم نشان دادند که آن را در مخالفت با مُدهای آکادمیک متغیّر دنبال می کردند، اما به همراه تخیلی نوآورانه و گشودگی یی که به آنها در خلق آثاری طراز اول کمک نمود. هر سه این افراد، تفاسیر تأثیرگذاری در مورد پست مدرنیسم نوشته اند که به طرق گوناگون در پی تحقق حکم معروف جیسمون مبنی بر همواره تاریخمند کردن، بوده است.
از این رو، هاروی جدا از رفقایش نیست. با این حال، ویژگی تمایزبخش پیکرة اعجاب انگیز آثار او کدامند؟ به چهار مورد چشمگیر آن اشاره می کنم. نخست، مارکسیسم هاروی از طریق نهادینه شدن رابطه ای بیواسطه با اثر اصلی کل سنت مارکسیستی، یعنی سرمایه مارکس، متمایز میشود. با وجود این، او نویسندة دو متن اساسی دربارة اقتصاد سیاسی مارکسیستی، یعنی محدودیت های سرمایه (1982 الف) و وضعیت پسامدرنیته (1989 ب) است که در اولی بازسازی بلندپروازانة کل نظریة مارکسی تحول سرمایه داری را ارائه میکند و در متن دوم، این ساختار مفهومی را به واسطة مرتبط کردن تجربة فزونییافتة «فشردگی زمانی-مکانی»، که اعتقاد دارد رکن برسازندة فرهنگ پست مدرن است، به پیدایش اَشکال نوین انباشت منعطف سرمایه به کار میگیرد و آن را بسط میدهد. با این حال، یکی از وجوه قابل توجه این پروژة نظری، درگیری مداوم آن بوده که شامل چهارچوب مقولهای خود سرمایه شده است.
هاروی بارها بر تأثیری که سرمایه بر او گذاشته تأکید کرده است، مخصوصاً زمانی که برای نخستین بار به عنوان عضوی از یک گروه مطالعه در بالتیمور به سال 1971 با آن مواجه شد- تجربه ای که او هر ساله در قالب آموزگار تکرار کرده است (هاروی 2000 الف: فصل 1، و هاروی 2001 الف: 8). همانطور که خود او اشاره می کند، نخستین تجربة گروه مطالعة سرمایه برای او، نتیجة رادیکال شدن عظیمی بود که در پایان دهة 1960 به سرعت از جهان پیشرفتة سرمایه داری عبور کرد و بنابراین بخشی از یک تجربة بین المللی بسیار بزرگتر بود. به تأثی از الگوی درسگفتار معروفی که لویی آلتوسر در سالهای 5-1964 در اکول نرمال سوپریور ایراد کرد و نتیجة آن اثر جمعی خوانش سرمایه (Lire le Capital) بود، دهها و هزاران جوان انقلابی به این حکم آلتوسر واکنش نشان دادند: «روزی خواندن واو به واو سرمایه واجب خواهد شد» (آلتوسر و بالیبار 1969: 13). (من هم به خوبی گروه مطالعة سرمایه را که به سال 1971، یعنی یک سال پس از هاروی، در آکسفورد در آن شرکت کردم، به خاطر دارم). تلاش به منظور فهم سرمایه، نه به عنوان تمرینی برای دانشوری، بلکه به منزلة وسیله ای برای درک سرمایه داری که راه بهتری به نسبت مبارزه با آن است، ویژگی مشترک مارکسیسم های گوناگون و بسیار متفاوت از لحاظ ملی بود که در دهة 1960 و 70 پدیدار شدند- برای مثال، مدرسة «منطق سرمایه» در آلمان غربی و مدرسة وُرکریسم (operaismo) در ایتالیا.
هاروی محدودیت های سرمایه را با اشارهای به نخستین برخوردش با سرمایه آغاز می کند: «گفته میشود که هر کس که به مطالعة مارکس می پردازد، مجبور به نوشتن دربارة این تجربه میشود. این کتاب را به عنوان اثبات بخشی از این گفته ارائه میکنم» (1982 الف: xiii). با این حال، خوانشی که هاروی از سرمایه به دست میدهد به هیچ وجه نوشته ای در باب مکتب مشخصی از اندیشة مارکسیستی نیست: محدودیت های سرمایه تا حد زیادی از پرداختن به مباحث پُرتنش کنونی میان فلاسفة مارکسیست اجتناب میکند، ]مثلاً[ دربارة میزانی که سرمایه در آن به لحاظ مفهومی از طریق دیالکتیک هگلی ساختارمند میشود. محدودیت های سرمایه هاروی حتی عمدتاً خود را از مباحث مستقیماً مرتبط در میان اقتصاددانان هم کنار میکشد، مباحثی چون پیوستگی و رابطة نظریة ارزش کار. (2) با این همه، محدودیت های سرمایه، بازنمود غیر-انتقادی مفاهیم مارکسی نیست، بلکه درست عکس آن است. هاروی ابهام موجود در عنوان کتاب را توضیح نمی دهد، بلکه با این حال مشخص میکند که پیشرفت نظریة اقتصادی مارکسیستی مبتنی بر این امر است که مفاهیم سرمایه را تحت واکاوی انتقادی به عنوان بخشی از فرآیند بازسازی و بیان مجددی قرار دهیم که نتیجة آن- ولو آنکه بازنماگر «برداشتی باشد که مارکس هم به سمت آن حرکت میکند» (هاروی 1985ب: 42)- بسیار بهتر میشود و مفهوم پردازی های آشکار مارکس را اصلاح میکند.
رویکرد شدیداً فردگرایانة هاروی در برخوردش با یکی از بحث برانگیزترین مباحث در اقتصاد سیاسی مارکسیستی، یعنی نظریة مارکس در مورد گرایش نزولی نرخ سود، آشکار میشود. از یک سو، هاروی مارکس را، در توضیح این نظریه در قسمت سوم جلد سوم سرمایه، نه به خاطر ادغام نتایج تحلیلش از فرآیند جریان سرمایهدارانه در جلد دوم، نقد میکند و نه مشخصاً به دلیل چشمپوشی از تأثیر دورههای متفاوت دگرگونی سرمایه در زمان تعیین نرخ کلی سود (هاروی 1982: 89-177) (3). اما از دیگر سو، با نظریة نرخ نزولی سود صرفاً به عنوان توضیح «کاهش اول» (first- cut) نظریة بحران مارکس برخورد میکند، نظریهای که رفتار منفعت طلبانة سرمایه های شخصی را به عنوان ایجادکنندة گرایشی نظام مند به انباشت مازاد (over-accumulation) ترسیم میکند. نوآورانه ترین چیز در محدودیتهای سرمایه عبارت است از تحلیل هاروی از اینکه سرمایه چگونه در یک زمان در پی متوازن کردن گرایش مذکور است و در واقع به منظور تشدید آن به واسطة جایگزینی سرمایة مازاد در نظام اعتباری موفق میشود، یعنی جایی که بازارهای مالی در معرض بسط خطرناک خود در ورای شالودهای پولی اند که در نهایت ریشه در فرآیند تولید دارد («کاهش دوم» نظریة بحرانها)، و اینکه سرمایه همین کار را به میانجی جستجو برای «نقطهای فضایی» (spatial fix) نیز انجام میدهد، نقطة فضایی جایی است که سرمایة مازاد، با سرمایه گذاری ها در موقعیت های جغرافیایی ویژه ای برخورد میکند که در ابتدا سود فراوان در پی دارند، اما در طول زمان، سرمایه را در تراکم های آسیبپذیرِ در معرض تغییر تکنولوژیکِ بیشتر (کاهش سوم) از گردش خارج می نمایند (هاروی 1982: 326، 425). (4)

(برای خواندن بقیه مقاله به ادامه مطلب بروید)


برچسب‌ها: دیوید هاروی, جغرافیای رادیکال, مارکسیسم و جغرافیا, فلسفه جغرافیا

موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند 1393 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
ژیل دلوز و فیلیکس گاتاری؛ فضای هم وار و کنش بی فرم سیال و ضد قدرت

منبع : اتوود

ژیل دلوز و فیلیکس گاتاری در کتاب هزار فلات خود بین دو نوع فضا تمایز قائل می شوند: فضای هم وار و فضای ناهم وار، این تمایز با تفکیک میان امر سیار و امر ساکن عجین است، بین فضای متاثر از ماشین جنگ و فضای برامده از دستگاه دولت. با این حال و علی رغم انکه ژیل دلوز و فیلیکس گاتاری این دو قسم فضا را ذاتا متفاوت می دانند، وجود هر دو را صرفا در شرایط ترکیبی ممکن می بینند.

مبتنی بر انگاره پردازی های دلوز و گاتاری، فضای هم وار توسط رویدادها اشغال شده است، فضای هم وار فضایی است به نسبت لمسی و کمتر دیدمانی، فضایی است بیش تر برداری و کمتر متریک. فضای هم وار، موید صحراست و دریا و گستره های عظیم یخ زده، فضایی است مملو از دسته های دوره گرد و عشایر. بستری است برای ویژهْ داشت های بعضا مردم شناسانه ای متشکل از گستره متنوع و ممتدی از کنش های ازاد. تجربه مبرز فضای هم وار، فضایی است کوتاه مدت و بی نهایت بسته و نزدیک؛ بدون هر نوع مدل بصری برای تشخیص نقاط ارجاعی یا فواصل غیر قابل تغییر و ثابت. فضای هم وار به جای تمرکز بر فرم های متریکِ فضاهایِ ناهم وار برساخته ایست از جهت گیری مدام در حال تغییر عناصر ناـ یکجاـ نشین و سیالی که لذت را بر قوام روابط ملموس و بساوشی میان خودشان تجربه می کنند.

هم وار بودگی هیچ گاه به معنای هم گونی و یک مایه بودن نیست بلکه بیشتر بر نوعی بی شکلی غیر رسمی تاکید می گذارد، این فضای ناهم وار است که به هم گنی و یک مایه گی می انجامد. هم گنی فرم محدود برامده از فضایی است در تمام جهات و از هر لحاظ ناهم وار


برچسب‌ها: ژیل دلوز, فیلیکس گاتاری, هزار فلات, فضای هم وار, فضای ناهم وار

موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی 1393 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
کتاب اکو سیستم های طبیعی و اکوتوریسم با تاکید بر ایران
کتاب اکوسیستم های طبیعی و اکوتوریسم با تاکید بر ایران ، که توسط دکتر مهدی سقایی و دکتر محمد باقر مسعودی تالیف شده توسط انتشارات مهکامه منتشر شده است.

 

 

این کتاب جهت استفاده دانشجویان مقطع کارشناسی ارشد در رشته مدیریت جهانگردی گرایش برنامه ریزی و توسعه برای دو واحد درسی مدیریت اکوسیستم های طبیعی و اکوتوریسم، دانشجویان مقطع کارشناسی ارشد در رشته جغرافیا و برنامه ریزی گردشگری با گرایش منطقه ای برای دو واحد درسی اکوسیستم و میراث طبیعی در برنامه ریزی گردشگری و برای دانشجویان مقطع کارشناسی ارشد در رشته اکوتوریسم در دروس مرتبط نگاشته شده است. امید است که این کتاب بتواند بستر مناسبی را در شناخت و تحلیل اکوسیستم های طبیعی و اکوتوریسم با نگاهی به ایران برای دانشجویان گردشگری فراههم آورد.

جهت تهیه کتاب با انتشارات مهکامه با شماره 66497050 ـ 66488203 تماس بگیرید



موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه هشتم دی 1393 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
میشل فوکو؛ جغرافیا، مکان و فضا
کریـس فیلو برگردان آرش بصیرت
 
میشل فوکو

میشل فوکو، فضا و مکان؛

از تاریخِ اکنون تا نگاشتِ اکنون، از تاریخ نگاری سیاست های فضا تا تاریخ نگاری فضا

یا دیرینه / تبارشناسی تاریخِ الترناتیو در پراکنش فیزیکی هندسه ی منفی[1]

 

نوشته ی کریـــــــــــس فیلو[2]

برگردانی از ارش بصیرت[3]

 زندگی نامه و بافت تئوریک

متولد 1926 در پُوآتیه، فرانسه، اموزش میشل فوکو، در وضعیتی مایوس کننده، در یک مدرسه محلی دولتی اغاز شد، جایی که یافته هایش اشکارا حسرت بر دل پدرش گذاشت. اگرچه متاثر از این قرار که اموزش فلسفه "رازِ تمام رازهای سر به مهر "(Sheridan:1980:2) را بر او اشکار خواهد ساخت، همه همتش را در یک مدرسه کاتولیک بر اموختن انچه نیاموخته بود نهاد و نهایتا توانست مدرک دیپلم متوسطه اش را با رتبه عالی اخذ نماید. او توانست خیلی زود جای خودش را در اکول نرمال سوپریور(اِ ان اس)؛ مُعْظَم ترین موسسه اموزشی پاریس، باز کند و مدرک کارشناسی فلسفه را در سال 1948 از این موسسه اخذ نماید، اما خیلی زود، پس از ان که متوجه شد فلسفه، پس از تمام این کوشش ها، نمی تواند"رازِ تمام رازهای سر به مهر را" بر او بگشاید سرخورده شد. او نامطمئن از ادامه ی فعالیت هایش در یکی از رشته های هنری یا سیاسی مرتبط با توسعه، به روانکاوی روی اورد و در سال 1952 مدرک کارشناسی اش را در این رشته اخذ کرد و مشغول انجام پژوهش هایی در حوزه روانکاوی بالینی گردید.

دهه های 50 و 60 پرشرـ وـ شورترین دوره ی تبلور حلقه های سیاسی و روشنفکری فرانسه بود، دوره ی درگرفتن مباحثی داغ با محوریت به چالش کشیدن[ مبانی] مارکسیسم و ساختارگرایی از سوی جریان های مختلفی که پای در اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی و دیگر گرایش های مشخصی داشتند که وجه مشخصه تمامی شان تمرکز بر جدال میان جبرگرایی و ازادی بود و همگی شان تاثیری عمیق بر تحولات فکری فوکو گذاشتند. در این دوره علی رغم ان که فوکو میان مشاغل غالبا حاشیه ای دانشگاه های مختلف سرگردان بود اما توانست ره یافت هایش در مواجه با فلسفه، روان کاوی و عملا دانش را مورد مداقه و سامان دهی مجدد و عمیقی قرار دهد، او نهایتا در سال 1959 پایان نامه دکتری خود را تکمیل نمود و به راهروهای دانشگاه بازگشت. دو سال بعد او اولین کتاب مهمش؛ تاریخ جنون را منتشر کرد، انتشار این کتاب فصولی در زندگیش گشود، روندی که نهایتا او را به یکی از معروف و شناخته شده ترین روشنفکران اواخر قرن بیستم تبدیل نمود. در اوایل دهه 60 او با عنوان مدرس دوره "نظام های تفکر"، ترمی بدساخت و کم و بیش بد ریخت که خود او تعمدا ان را انتخاب کرده بود، به اِ ان اس بازگشت، کرسی ای که برای سالیان سال ان را در تصاحب خود نگاه داشت، هر چند طی تمام این سال ها به عنوان استاد مدعو در موسسه های دیگر نیز به فعالیتش ادامه داد. به موازات عالم یر شدن نامش و به موازات، با بسط تفکراتش میان مخاطبان مختلف، ترمِ "رهیافت فوکویی" در مواجه با پرسش های اجتماعی نیز وارد گفتمان عمومی گردید، فرایندی که نهایتا لقب مارکس قرن بیستم را برای او به ارمغان اورد. میشل فوکو در سال 1984 درگذشت، اما کارنامه او از انچنان غنایی برخوردار بود که پیش از فوتش شریـدِن با قرار دادن او در تراز بزرگان فلسفه در مورد او چنین نتیجه گرفته بود:"تصور وجود متفکری که ربع قرن پایانی قرن بیستم را ان چنان که نیچه ربع قرن ابتدایی اش را تحت تاثیر قرار داد بی نهایت سخت می نماید، با این حال ان چه فوکو بدان نائل امد از او کاندیدای مناسب تری، با فاصله زیاد، نسبت به مابقی متفکرین می سازد" (1980:225-226) .

اعتبار فوکو بیشتر به سبب مجموعه ای از تفاسیر غنی نظری ایست که فرایند تولید دانش را به چالش می گیرند، زمانی که از فوکو خواسته شد تا بر نسخه دوم و کوتاه نشده تاریخ جنون(1972) مقدمه ای بنویسد، فوکویی که در ان زمان بیش از دهه پیشین بر نوشتن متمرکز بود، بر حجم عظیم دوگانگی هایی متمرکز شد که در ان زمان بر متن اصلی سنگینی می کردند، بر این سیاق، او غالب تفاسیر و نقدهای وارد بر اثر را مد نظر اورد تا بتواند متن را از چنگال نویسنده اش رها سازد و شرایطی را فراهم اورد که بر قرار ان متن حیات خود را خودش بـِـدَمَد. در زمانه ای که نویسندگان، از همه قِسْم، بیش از ان که نقش پل هایی به الهامات شگرف و خاص را ایفا نمایند، در قامت مالکان [بی چون چرای] مواضعِ سخن ـ ان هم سخن از پیش مقدرـ ظاهر می شدند، فوکو بر قوام موقعیت مُوَسَع تر فکری اش، قائل به هیچ حقْ ویژه ی خاصی برای خود، در فرایند تولید نوشته هایش نبود. به بیان دیگر او ـ خود فوکوـ برای خودش نقش کلیدی که بتوان به کمک ان قفل معانی اثارش را گشود قائل نبود، اصولا، او هیچ باوری به تقلیل نوشته هایش به خود و تبار فکری اش نداشت. از این رو بیمناک از تمرکز بیش از حد بر شمایل نویسنده، به متونی که غایتشان صرفا معرفی متفکران کلیدی است و نهایتا و احتمالا ناخواسته، نویسندگان را در فرایندی بی نهایت ساده به حاملان، نمادها و منشا تبلیغ ایده ای خاص تبدیل می کنند به دیده شک می نگریست.

فوکو جایی دیگر؛ در مقدمه نسخه انگلیسیِ دیرینه شناسی دانش تاکید می کند:"از من از چیستیم نپرسید و نخواهید همین که اکنون هستم بمانم"(Focuault, 1972b:17)  او کمی جلوتر در جمله ای به یا ماندنی می افزاید:"این اخلاق ثبت احوالی ماست؛ اخلاق حاکم بر کارت های شناسایی مان، پس بهتر ان که ان ها را به دیوان سالاران و پلیس هایمان واگذاریم و ان ها نیز ان گاه که پای نوشتن در میان است ما را به حال خود رها کنند" (Focuault, 1972b:17) این گزاره ها همگی اعتراضی اند به تمامی پلیس ها و دیوان سالاران فکری ای که به دنبال تدقیق نوع شخصیت دانشگاهی اش می باشند و مجددا از همین روست که او نسبت به نوشتارهایی اینچنینی بدگمان است و از این واقعیت که این سیاقْ متون سعی بر دسته بندی بی نهایتْ سر راست متفکرین در چارچوب یک مُدِ فکری دارند در هراس است و خطر انها را این می داند که این روندها متفکرین را به عنوان شرکای اجباری ایده هایی مشخص، که هیچ کدامشان امکان و حق بریدن از این ایده ها را نخواهند داشت، عاجین بندند. از همین روست که اگر فوکو در مقدمه تاریخ جنون نقش نویسنده را کم می کند، در مقدمه ای که بر دیرینه شناسی دانش به رشته تحریر در می اورد بر نقش نویسنده تاکید می گذارد، چرا که فوکو ـ متفکری استثنایی با ارزوی فرار از قیود دست و پا گیر منطق های استدلالی رایج ـ در قامت منبع پر جنب و جوش تفکر خلاق، اکنون می اید تا تبدیل به عاملی شود به غایت تاثیر گذار، تا ایده هایش را بیش از متون قبلی و مجموعه ای از تحلیل های انتقادی برامده از دل این متون بسط دهد. فوکو حداقل از این نظر اشکارا از ما می خواهد که او را، نه به سبب ان چه دیوان سالاران و پلیس ها می گویند، بلکه به سبب ان چه هست جدی بگیریم. تحلیل نوع نگاه او به نوشتن و جای گاه نویسنده، بر قراری که پیش امده، احتمالا می تواند سبب شود او نسبت به ماهیت نوشتاری هم چون این نوشتار که او را در قامت یک متفکر مهم ارزیابی می کند پاسخی درخورتر دهد. 

تاکید فوکو بر کنش نویسنده، ان هم در قامت دیدگاه هایی اینچنین متفاوت اما نه ذاتا متخالف، به طور قطع چیزی بیش از یک نازک آرایی سطحی است و نشان از وجود تنش های تفسیریِ بی نهایت زیر لایه ای مترتب بر کشاکش میان انضباط و ازادی دارد، که اگر نگویم مرکز تقل همه تلاش های فوکو، لااقل بخش عظیمی از تلاش های او را شکل داده است. از یک سو با نویسنده ای مواجه هستیم که وجودش فاقد اهمیت به ذات است، نویسنده ای که واژگانش منکوب نیروهای بیرونی اند، این سیاق از نویسندگی و نوشتار در بخش عظیمی از اثار فوکو با تمرکز بر چگونگی "تولید" سوژه های انسانی بسطی عمیق و وسیع تر می یابد، بسطی که عمدهْ پرسش اش این است: چگونه باورها، ویژگی ها و مناسبات انسان ها به واسطه برساخته های اجتماعی و نهادی شکل می گیرند، برساخته هایی که انسان ها در چارچوبشان خود را شهروندانی منضبط با حداقل امکان کنش مستقل می یابند. از این منظر، فوکو در قامت نظریه پردازی بی نهایت بدبین ظاهر می شود، نظریه پردازی که می تواند توضیح دهد، چرا نظام های عموما موجود حاکم بر جامعه، تماما به واسطه نابرابری های ذاتی ای که خود این نظم ها در پی دارند بازتولید می شوند. در جهان فوکو ان گونه که [نایجل] تریفت می گوید"گویی همیشه باران می بارد"(2000:269) از سوی دیگر با نویسنده ای مواجه ایم که منبع تغییر خلاقانه است، کسی که می اید تا فرصت حرکت بیافریند و موقعیت ها را تغییر دهد، یک چنین روی کردی به نقش نویسنده برای فوکو با لایه دوم بسط مفهومی فوکو همتاب است؛ تمرکز بر امکاناتی اغوش گشوده بر سوژه انسانی ای که [بر خلاف ان قسم "تولیده" شده ی پیشین] "خود تولیدگر" می باشد: افرادی که گاها می توانند، صرفا، بخشی از ازادی را تصاحب کنند، اما علی رغم این فرصت کوتاه قادرند چیزها را تصور نموده و در قامتی کاملا متفاوت [از روند جاری] خلق نمایند و نهایتا به چارچوب تکنیک های چگونگی نمود[ــِـ خود] تکانی وارد نموده و به سبکی دست یابند متفاوت از دیگر سبک های معاصر، سبکی برای پی گیری "هنر زندگی".

چهار کتاب مهم از اولین دوره ی کاری فوکو، معمولا، در قالب "باستان شناسی ها"یش شناخته می شوند، کتاب هایی که هدفشان استخراج تفسیر انتقادی گفتمان ها یا پیکره های سازمان یافته دانشِ ظاهر شده در تاریخ اروپا به مثابه بنیان هایی بر دگماتیسم فکری و جد وجهدهای عملی است؛ تاریخ جنون(1961) و تولد کلینیک(1963) در جست و جوی گفتمان هایی اند نهادینه شده درون دریافت های غالب از بیماری روانی؛ "جنون" و بیماری های جسمی و نشان می دهند چگونه این گفتمان ها اختراع اسایشگاه روانی و بیمارستان مدرن را تسریع می کنند. نظم چیزها (1966)، صورت بندی های کلان تر گفتمانی یا "اپیستیمه ها" را در چارچوب دریافت های اروپایی از زبان، اقتصاد و طبیعت تجمیع نموده و تغییرات ارام ولی اشکار در سازه انچه اروپاییان از ریشه ی نظم در جهان ـ ارتباطات از پیش مفروض میان واژه ها و چیزها ـ مراد کرده اند را مُقَوِم می سازد. دیرینه شناسی دانش(1969) نیز همچنان تاملی است بر تولید دانش، اما این بار در بسطی وسیع تر نسبت به دیگر اثار فوکو، البته متن بیشتر بررسی موضوعی "چیستی دانش" است، تا شرحی روش شناسانه بر "چگونگی تولید دانش" و در کنار تمام این ها و شاید از همه مهمتر راست ازمایی زمان مداری و مکان بندیِ  به هم پیوسته ی گزاره ها، گفتمان ها و نظم بندی شان است در "ارشیو". این متون به نوعی کوس رسوایی ساختارگرایی بودند، به ویژه از این نظر که نشان می دادند سوژه های انسانی در چارچوب و به واسطه گفتمان ها به سخن می ایند، نه برعکس، البته تا ان زمان ـ و در امتداد این واقعیتِ مسجلْ در نگاه فوکو که "رازِ رازهای سر به مهر" ی وجود ندارد ـ چالش فوکو نه کشف حقایق مستتر در گفتمان و نه تلاش برای یافت منطق پنهانی که ان ها را به هم مرتبط می ساخت است، بلکه، صرفا، "نگاشت" تاثیرات و چگونگی تبلور این گفتمان ها در بازه های مختلف تاریخ اروپا می باشد.  

چهار اثر مهم دوره دوم اثار نوشتاری فوکو را می توان تحت عنوان "تبارشناسی ها"یش دسته بندی کرد، در تمامی این ها او مصمم است، هدف اصلی مطالعاتش کمتر بر گفتمان و دانش و بیشتر بر کارکردشناسی قدرت موکد گردد، البته نباید از نظر دور داشت که در این فرایند نیز همچنان ردپای تمام دیرینه شناسی های پیشینی اش وجود دارد، چرا که تبارشناسی هایش در قالب بازخوانی دیرینه شناسی هایش تدوین شده اند و از دیرینه شناسی ارائه های انتقادی تری را مراد می کنند که به دسته بندیِ چگونگی دمیدن نظم ـ چه مفهومی و واقعی ـ و امتدادش در عالم انسانی منتج می گردد. مراقبت و تنبیه (1975) ظاهرا گسترش کمی و جغرافیایی زندان و اصلاحات متبادر بر ان در اروپای اواخر قرن هجدهم و نوزدهم را پی می گیرد، اما کتاب عملا تحقیقی است بر گذر از نظام های کهن مشتمل بر قدرت خشن و رسیدن به قیاس مدرن از قدرت، قدرتی با فاصله از سرکوب سخت و متمایل به سرکوب نرم ـ اما نهایتا تاثیرگذارترـ قدرتِ بازیِ تعاملیِ نیروهای پر کننده ی فضای مابین دولت و فرد. نتیجه، انگونه که فوکو نظر دارد، این است که ساکنان فضاهای صورت بندی شده ـ چه نهادهای بسته و درون گرا و چه قلمروهای سرزمینی ـ متناسب با الزاماتِ انباشت سرمایه و مسئولیت اجتماعی، همچون "ذهن ها و بدن های رام شده" کاملا منتظم گردیده اند. سه کتاب بعدی فوکو ـ تاریخ جنسیت، جلد اول:یک مقدمه (1978)، تاریخ جنسیت، جلد دوم :کاربردهای لذت (1985) و تاریخ جنسیت، جلد سوم:مراقبت از خود (1986) ـ مشتمل بر بخش های تعریف شده در چارچوب یک تحقیق عظیم تر، چگونگی تولید مفاهیم جنسیت و ارتباط جنسیِ رسمی و غیر رسمی را از دوران های باستان تا کنون در اروپا پی می گیرد. فوکو امید دارد بتواند نشان دهد که نه تنها این مفاهیم هیچگاه تثبیت شده و همگن نبوده اند، بلکه غالبا و متناسب با منزلت اجتماعی، طبقه، جنسیت، سن و جای گاهی که مردم داشته اند متفاوت نیز بوده اند و چه در قامت کتاب های خود اموز جنسی و چه زمزمه های اعترافی به ابژه های گفتمان نیز بدل شده اند، گفتمانی که در چارچوب ان امکان بیان جنسی در بسیاری از مواقع محدود و در برخی مواقع ازاد بوده است. اگر کتاب مراقبت و تنبیه بر این نکته تاکید می گذارد که سوژه های انسانی از هیچ، و به واسطه نیروهای ناشناخته ای که افراد را به درون یک یا چند نوع ساختار مراقبتی وارد می کنند، تاریخ جنسیت عناصری از روی کردی را ترکیب می کند که مبتنی بر ان تدقیق می شود چگونه افراد می توانند اگاهانه و حتی از سر میل، نه فقط به عنوان موجودات جنسی بلکه همچون عاملینی که خودشان، خودْاگاه بر تمامی روابطشان نظارت دارند در فرایند خودْآرایی یا خودْشکل دهی شرکت جویند و یا همچون برخی دیگر مشتاقانه پذیرای قواعدی شوند که "راهبری (وسیع تر) رفتار" را هدایت می کنند. تنش میان انضباط و ازادی را می توان در تمایز میان مراقبت و تنبیه و بخش هایی از تاریخ جنسیت نیز مشاهده کرد، نکته ای که ما باید بدان بازگردیم چرا که جغرافیاهای متفاوتی در شکاف میان ازادی و انضباط رخنه کرده اند.

فوکو و متون مرتبط با فضا و مکان

به گمان بسیاری، متون فوکو در باب تفکر اجتماعی کم و بیش واجد انگیزه ای کاملا جغرافی یایی اند، مکانْ باره اند و نیازمند نگاشتِ مکانی، انگیزه ای که مبتنی بر ان فوکو ـ بر سیاقی که به ندرت از کسی که در جغرافیا تخصصی ندارد انتظار می رود ـ توجهی همیشگی بر موارد مبتلا به فضا، مکان، محیط و منظر مبذول می دارد، این چنین است که، اِلدن(2001) اشکارا فوکو را در قامت دست اندر کار "تاریخ سیاست های فضایی ـ مکانی" صورت بندی نموده و او را میراث دار روشنفکرانی همچون هایدگر، نیچه و هـُـلدِرین می داند و می نویسد:

در مورد کار خود فوکو بر این عقیده ام که مطالعات تاریخی فوکو به غایت بر مواجــــــــــــــهات و مولفه های فضایی ـ مکانی قوام یافته اند و این میراث اساسی اوست برای ان هایی که فضا و مکان مشغله ذهنی شان است . . . فهم این مسئله که فضا و مکان چگونه در کارکرد قدرت نقش اساسی ایفا می کنند از یک سو و تدوین نقش فضا و مکان در پژوهش های تاریخی ای که بر کاربست قدرت تقریر می یابند از سوی دیگر، به ما اجازه می دهد، تلاش های فوکو را نه صرفا به مثابه هَـمی بر تاریخ اکنون بلکه همچون نگاشتِ اکنون مورد مداقه مجدد قرار دهیم(Elden, 2001:152).           

این نکته بی نهایت حائز اهمیت است که تاکید کنم، فوکو پژوهش تاریخی ـ عبارتی که [میشل] دین(1994) ان را به ان چه "روایت های تاریخیِ انتقادی و موثر" می خواند تغییر داد ـ را به مثابه ابزاری می داند برای فهم چگونگی رسیدن "ما" به این جایی که اکنون هستــــ "یم"، به بیان دیگر فهم اینکه چگونه مدرنیته علی رغم تمام نابرابری های درهم گوریده اش، شکل گرفته است، فوکو حین تلاشش برای یافتن پاسخ این گزاره که فضا در طول تاریخ چگونه "کار" کرده است، به پرداخت های فضایی ـ مکانی ای رسید که نشان می دهند چگونه قدرت و دانش در بی نهایت (سو) رفتارهای ناخوشایند دخیل بوده اند، او ظاهرا قادر بود، همه چیز را به حالت سکون در اورد تا بتواند بخش عظیمی از تضادهای چالش برانگیزتر "اکنون" را "بنگارد".  

البته تلاش فوکو در انتزاعی ترین شطوح نیز نتیجه داد، فوکو توانست انتقاد شدید نسبت به انچه پروژه تاریخ توتال می خواند را ارتقا دهد: "تاریخی پی گیر بازسازی فرم کلی یک تمدن، شاکله ـ مادی یا معنوی ـ متشکله ی یک جامعه، دلالت مشترک متبادر بر تمام پدیده های یک دوران و قانونی که پیوستگی تمام این ها را مد نظر ارد؛ ان چه می توان ان را در پرداختی استعاری "صورت" [بی چون و چرای] یک دوران خواند"(Foucault, 1972b:9) . چنین پروژه ای برای فوکو نوعی کفرـ ارایی تلقی می شد، چرا که منویاتش صراحتا در تضاد با این باورش قرار داشت که:"انچه در تحلیل جامعه جذاب می نماید، فقدان بنیان [برای تحلیل] است"(Foucault, 1972b:16) . از همین رو او تاریخ عام را به عنوان بدیلی بر تاریخ توتال تعریف نمود؛ یک "تاریخ ستیزه جو"(Lemart and Gillan, 1982: 39)، تاریخی که علیه به هم گره زدن گذشته برای ارائه الگوهایی به اینده می ستیزد و صبورانه در برابر قیل قال های خرد تا اظهار نظرهای تاریخ نگاران کلاسیک، مخصوصا ان دسته از دانشمندان علوم اجتماعی که در مواجه با کارکرد تاریخ کم تجربه بودند، مقاومت کرد. فوکو تمایز میان این دو نوع تاریخ را اینگونه ترسیم می کند:" نوع توتالِ تاریخ تمام پدیده ها را حول یک محور تعریف می کند؛ یک شاکله ، یک روح، یک جهان بینی و یک شکل کلی، تاریخ عام اما بسطی از یک پراکنش است" (Foucault, 1972b:10) با این نگاه نسبت به "فضاهای پراکنش" او تلاش می کند تا یک هستی شناسی فضایی از جهان اجتماعی به دست دهد: درکی از یک فضا یا گستره که در ان تمام رخداد ها و پدیده های مرتبط با پرسش بنیادین [از هستی] "پراکنده و مرکز گریزند"( ببینید Philo, 1992)    

تاریخ های فوکویی، نه انجایی که در معنای فلسفی ای که از مفهوم سازیِ پدیده های جهانی به دست می دهند و وجه فضایی ـ مکانی را به گونه ای از پیش مفروض در این مفهوم سازی لحاظ کرده اند و نه انجایی که چشم اندازی از مفاهیمِ متغیرِ فضا ارائه می کنند، مستقیما به فضا می پردازند، بلکه تنها اثری که از منظرِ نحوه ی مواجه مستقیم و موکد بر تاریخ فضا در کارنامه فوکو سوسو می زند درس گفتار معروف او در سال 1967؛ "از فضاهای دیگر" است (ببینید Foucault, 1986b) و البته باید یاداور شد که تاریخ فضا در جایی دیگر نیز حضور دارد (ببینید مباحث مطرح شده در Elden,2001:116-118). با این حال الدن (2001:118) بر این باور است که تاریخ های فوکو، روایت هایی نیستند که در ان ها فضا حوزه تحلیلیِ مشخصی برای خود داشته باشد، بلکه فضا مرکز ثقلِ خود رهیافت مطالعاتی را شکل می دهد، بدین معنی که متون فوکو بیش از انکه تاریخ های فضا را به رشته ی تحریر اورند تاریخ های مبتنی بر سیاست های فضایی ـ مکانی را مد نظر می اورند.

ان چه پیش امد، دو وجه دارد، یکی فرایند برون اوری جزییات پدیدهای گذشته به زمان حال است: تبارشناسی، فرایندی که خود فوکو تصدیق می کند ان را از نیچه به عاریه گرفته و از ان به عنوان مفهومی "خاکستری، نازک ارا و صبورانه موثق" یاد می کند:

[تبارشناسی] نیازمند صبوری و دانش عمیق نسبت به جزییات است و به انباشتی عظیم از منابع اصلی اتکا دارد. سازه های سترگش از حقایقی متلاشی و ظاهرا بی اهمیت، تجمیع شده بر اساس یک روش شناسی متقن شکل گرفته اند؛ سازه گانی که بر این سیاق[هرگز] نمی توانند محصول خطاهای عظیم و حتی نیت های غلط ولی خیرخواهانه باشند(Foucault, 1986c: 76-77).

البته لازم به ذکر نیست که ره یافت فوکو در تبارشناسی توتال نیست، هر چند هاچـِـن(1988:120) به میزان کافی در مورد حمله فوکو به" مولفه های مُقِوَمِ اتحاد و امتداد" و مواجه ی انتقادی اش با این الزام که در یک چنین رهیافتی، امر محلی، بارز و خاص ـ واژه هایی که ذاتی جغرافی دانان اند ـ در مقام "امری عام، جهان شمول و ابدی" (همان قبل: 120) تدقیق می گردد و به تبع نابود، سخن رانده است. اگرچه فوکو تجربه باوری سرراست نیست، اما تاکیدی جزْباور بر بارزه، مکان مندی و خاصیت های این تجربیات در فهم فوکو از "فضاهای پراکنش" نقشی بنیادین ایفا می کنند.

از سویی دیگر، اما، رهیافتِ تاریخ های مبتنی بر سیاست های فضایی ـ مکانیِ فوکو در یک نگاشت تاریخی، نگره های سیستماتیک تری را فراهم می اورند که در تحلیل [گونه شناسی] روابط فضایی [و روابط میان انسان ها] نقشی موثرتر ایفا می کنند.

فوکو، مرزهای جدید مفهومی و مباحث جدلی

فوکو در نظم چیزها، بر مدار تبارشناسی رابطه به تضاد میان "خودی" و "دیگری" می پردازد، تضادی که بستر بسیاری از عمده مطالعات تاریخی اش است. در مورد اولین مفهوم [خودی] او جست و جوهایش را در قالب تعبیری از گفتمان و دانش به مثابه برساخته هایی تدقیق می کند که مبتنی بر انها یک جامعه مشخص، همان گونه که ایین ها و مناسک پذیرفته شده ی مشخصی را برای تفکر و عمل قبول می کند، یک نفر را نیز فردی مشابه همه می خواند، این سبک تفکر و سیاق عملی هم در رهنمودهای نخبگان جامعه (دانشگاهیان، سیاستمداران و منادیان اخلاق) و هم در مفروضات باطنی تری که در قالب زندگی روزمره مردم به حیات خود ادامه می دهند رسوب کرده اند. در مورد دومین مفهوم [دیگری] فوکو روایت هایش از تاریخ های اجتماعیِ "افراد مجنون، مغموم و مطرود" را در قامت برساخته هایی از انچه یک جامعه مشخص به عنوان "دیگری" می شناسد، تدقیق می کند و نتیجه می گیرد به موازات تعریف حجم عظیمی از فعالیت های غیر قابل قبول، مردم و مکان هایی نیز بوده و هستند که انسوی مرزهای انچه بهنجار و هم سو خوانده می شود صورت بندی شده و می شوند و همین قرار است که در طول تاریخ برخی واکنش ها همچون حذف یا امحا را نیز الزامی کرده است :

پروژه فوکو توصیفِ سازـ وـ کارهای نظم و طردی است که از قرن شانزدهم و به صورت موکد در اواخر قرن هجدهم در جامعه اروپا شیوع داشته اند. در طرحی که یاداور تاملات باتای بر هگل است، فوکو به کشاکش ناهمسازی در تاریخ بر می خورد علیه انچه می تواند خودـ معرف/ محدود کننده باشد؛ گویی هر سروری نیازمند یک برده است و اگر چنین دیگری [برده]ای وجود ندارد پس باید ابداع شود(Megill, 1985:192).     

از نظر فوکو جرم، جنون، بیماری و تخالف جنسی، صرفا به واسطه ی دیگربودگی شان نسبت به هنجارهای اروپایی است که در یک بستر تاریخی به منصه ظهور می رسند.

با استناد به یک چنین رویکردی، کتاب جنون و تمدن را می توان همچون نقشه راهی دید، با توجه موکد بر اینکه چگونه خردمند و خودی، ارامْ ارام، شناخته می شوند، نام می گیرند، داغ ننگ بر ان ها حک می شود و نهایتا یا از طریق پس زدن و یا زندانی شدن طرد می شوند و به بی خرد یا دیگری تبدیل می گردند. این مقدمه امد تا ارزیابی [میشل] سِــر از این متن قابل تبیین گردد، سِــر "تقسیم بندی های فوکو از جذب و طرد را مبتنی بر مناسبات فضایی ـ مکانی تحلیل می کند و فهم فوکو از بی خردی را به مثابه هندسه ی نفی گری ها"(Major-Poetzl, 1983:120) تدقیق می نماید یک چنین هندسه ای، دربرگیرنده [پیش] طرح هایی است که به موجب انها جامعه روزمره، خیال پردازانه، خودش را فراز و علیه این پدیده ها، خصوصا انسان هایی که به سبب جنون، بیماری، جرم و مواردی شبیه به این در تراز انسانِ جامعه روزمره تعریف نمی شوند، قرار می دهد، پدیده هایی که پتانسیل تخطی از مرزهایی را دارند که بنا به فشارهای اخلاقیْ حدود قانونی یا عرفی بر ان جاری گردیده، می توانند مرزها یا استانه های پذیرفته شده ی جامعه درگیر روزمره گیری را پس زنند و نظم ان چه مُـنَـظَـمْ مقرر گردیده را متلاشی نمایند. با این حال و فراتر از این [پیش] طرح ها و به موازات فرهنگ اصطلاحات فضاـ مکان محوری که او حین دسته بندی انچه "در سطح خیال" حادث می شود تدوین می کند، باید این حقیقت را نیز بپذیریم که نوع درک فوکو از مناسبات فضایی ـ مکانی "روی در واقعیت" می کشد(Elden, 2001:93).  بر این سیاق است که اشکارا به "فیزیکِ انفکاک و طرد" می پردازد و تفاصل خودی و دیگری را در قامت حک این فاصله به واسطه اجر و ملاط تدقیق می کند و مبتنی بر یک چنین منطقی است که به درک [کردن] بیماری و سلامت، منطقی و مجنون در وجوه فضایی ـ مکانی اش پایان داده و "به راست ازمایی گروه هایی می پردازد که این محدوده های استانه ای را تجربه می کنند"(Elden, 2001:94-95) بر این روی کرد، فوکو توجهی خاص به محدوده های استانه ای ویژه مبذول می دارد، مخصوصا راه حل های فیزیکْ مبنایی که در قامت "نهادهای جداـ زیستی" همچون اسایشگاه ها، بیمارستان ها و زندان ها محقق شده اند، نهادهای که با هدف محدود کردن و اصلاح طراحی شده اند، نهادهایی مناسب درمان نشانگان اشکار چنین دگرسانی هایی.

هم چینی ی این برش های متخالف و بعضا متفاوت از تاریخ های تدقیق شده بر مبنای فضا و مکان، مفهوم سازی های متفاوتی از قدرت را شکل می دهند، مفهوم سازی هایی که خود مبنایی می شوند برای تدوین نظریه پردازیِ عمیق تری از فضا و قدرت یا انگونه که [کالین] گُردُن می خواند: دانش/قدرت (1980). در یک پرداخت کاملا انتزاعی، فوکو تاکید می کند که قدرت به وساطه میکروفیزیکش ـ تکنیک ها، رویه ها، سطوح کاربستی و اهدافش ـ درک می شود، از این روست که در یک مد کاملا به هم بافته، غالب نظریه پردازان به سرعت دست اندرکارِ پرداختِ سازوکارهایی در مورد کریدرها ، گذارها و شریان های انتقال قدرت از طریق حوزه های خاص فضایی و مکانی شده اند(Driver, 1985, 1993; Hannah, 1997).  فوکو در یک رویکرد کاملا تجربی تر(1976:141-149)  به تحلیل "هنر توزیع ها" می پردازد که تحت شمول سازـ وـ کارهای انضباطی ای که در قرن نوزدهم به منصه ظهور رسیدند و تمامی شان بر مدیریت دقیق فضا تاکید دارند قوام یافته اند، فوکو با چنین نیتی تمام وجوه ابداعات فضایی متبلور در طیف وسیعی از نهادهای انضباطی؛ از طراحی بنتام برای یک زندان ایده ال ـ یک سازه ی سراسرْبینِ با دیوارهای بلند ـ  تا بهبودستان ـ بدون دیوارـ مــِتْرِیْ را به تفصیل مطالعه می کند. اما خطری که وجود دارد انکه بخش عظیم خوانش های مراقبت و تنبیه مدعاهای فوکو را به سراسربینی تقلیل می دهند و اهمیت گزاره هایش بر مــِتْرِیْ را مد نظر نمی اورند(Driver, 1999) اما به هر رو سراسربینیْ امروزه برای نظریه پردازان اجتماعیِ قدرت تبدیل به یکی از مباحث پرسروصدای مرتبط با فضا و مکان گردیده است. سراسربینی با چیدمان های درونْ فضایی اش، امکان بازبینی و نظارت ثابت و همیشگی را مهیا می کند، نظارتی که زندانیان را در دیدرَس قرار می دهد و ان ها را تشویق می کند که دید بیرونی برج دیده بانی را به چشم درونی وجدان شان تبدیل کنند(Bender, 1987)، بر اساس یک چنین تحلیلی اصلا عجیب نمی نماید که بسیاری در این مفهوم عناصری کلیدی جهت رمز گشایی از تبعات وسیع تر قدرت انضباطی مدرنیته بیابند.           

متاثر از مراقبت و تنبیه و نحوه مواجه مدرنیته و دولت با محوریت انضباط، فوکو ایده "حکومتــمندی" (1979) را تببینی دوباره نمود، عبارتی که هم بر مدیریت مردم؛ وضعیتی که دولت ها فرایندهای حیات، تولد و مرگ را تحت کنترل خود می اورند دلالت دارد و هم بر مدیریت افراد، مخصوصا، در مناسبات روزمره جنسی و زادـ آورانه شان. همان گونه که [میشل] دین (1994:174) توضیح می دهد حکومتمندیْ سپهرِ اندیشگانی اصیلی است نازل بر گستره ی سیاست و اخلاق، ان چه می تواند ان را برامده از گفتمان فوکو "شیوه های خود" و "شیوه های حکومت" خواند، سپهری که سیاست و اخلاق را به هم گره می زند بی انکه از منزلت هیچ کدام بکاهد. همان گونه که پیشتر ذکر شد، زمانی که به تبارشناسی های متاخر فوکو بر می خوریم، متوجه می شویم فوکو در ان بازه زمانی، در بستری که می بایست برسیاق مولفه های مُقـَوِمـَـش رمزگان رفتار، مخصوصا، رمزگان [رفتار] سیاسی و جنسیِ گذشتگان که برآمدِ [رفتاری] شان مستقیما برآمدِ [هدایت] قدرت بوده است را تباریابی و بازسازی نماید، شدیدا، درگیر پرسش هایی بوده است که پیرامون "راهبریِ رفتار" شکل گرفته اند. تاکید روی کرد فوکو بر افرادی که خودشان را ازاد می دانند یا در وضعیتی ازاد حس می کنند، به همان میزانِ محبوسان نهادهایی است که خودشان را گرفتار می یابند، اگرچه و علی رغم تمام این بسطْ افزارهای تحلیلی، پیچ و خم رایج گفتمان فوکویی بر این نکته تاکید دارد که ازادی نهایتا خود یک پی ایند گفتمانی است و بیش از انکه محصول برخی از حالت های حقیقیِ اجتماعی باشد، برایند شبکه ی مشخصی از مناسبات دانش/ قدرت است.

تمام گزاره های پیش امده بر این روند تدوین شدند تا بر این نکته تاکید گذارند که فوکو می خواهد به سوژه انسانی سایه ساری دهد با ازادی عملی بیشتر از قبل و امکان تبدیل شدن فرد به چیزی غیر از "خُردـ سان" صـِـرف نظم از پیش موجود را مهیا سازد. و در اخر، ضمن پذیرش این مسئله که از تاکیدات فوکو بر فضا در تفکرات متاخرش پیرامون قدرت کمتر نشانی هست، باید متذکر گردید، بازتابی از فضا ـ مکان به طور ممتد زیر پوست انچه که او در مورد بی شمار مکان های مشخصی ـ از محل اعتراف در کلیسا تا دولتْ شهرهای متاخر رمی ـ که همیشه برانگیزاننده مردم بوده اند یا توسط مردم متبلور می شدند می خزد و این همه از ان روست تا " فرد نسبتی که باید با شرایطش، کارکردهایش، فعالیت هایش و تعهداتش برقرار نماید"(Foucault, 1986a:84) را جدی بگیرد.                                     

 [1] - عنوان این مقاله صرفا میشل فوکو بوده است و از "کتاب متفکرانِ فضا و مکان" که توسط انتشارات دانشگاه سِــیْج اول بار در سال 2004 و سپس در سال 2008 چاپ و بازْچاپ شد انتخاب گردیده و به فراخور تغییر عنوان داده است

[2] - استاد جغرافیای دانشگاه گلاسکو

[3]- شهرساز، مدرس دانشگاه، سردبیر سایت تخصصی معماری ـ شهرسازی اتووود

 

منابع:

آثار مهم میشل فوکو که در متن بدان ها ارجاع شده:

Foucault,  M. (1965) Madness and Civilization: A History of Insanity in the Age of Reason. New York: Random House.

Foucault,  M. (1970) The Order of Things: An Archaeology of the Human Sciences. London: Tavistock Publications.

Foucault,  M. (1972b) The Archaeology of Knowledge. London: Tavistock Publications .

Foucault,  M. (1973) The Birth of the Clinic: An Archaeology of Medical Perception. London: Tavistock Publications.

Foucault,  M.  (1976) Discipline and Punish: The Birth of the Prison. London: Allen Lane.

Foucault,  M. (1978) The History of Sexuality. Volume 1: An Introduction. New York: Random House.

Foucault,  M.  (1985) The History of Sexuality, Volume 2: The Uses of Pleasure. Harmondsworth: Penguin.

Foucault,  M. (1986a) The History of Sexuality, Volume 3: The Care of the Self. Harmondsworth: Penguin .

دیگر منابعی که در نگارش متن بدان ها ارجاع شده:

 Bender,  J. (1987) Imagining the Penitentiary: Fiction and the Architecture of Mind in Eighteenth-Century England. Chicago:

University of Ch icago Press.

Dean,  M. (1994) Critical and Effective Histories: Foucault's Methods and Historical Sociology. London: Routledge .

Driver, F. (1985) 'Power, space and the body: a critical assessment of Discipline and Punish', Environment and Planning D:

Society and Space 3: 425--446.

Driver, F. (1990) 'DiSCipli ne without frontiers? Representations of the Mettray Reformatory Colony in Britain, 1840--1880',

Journal of  Historical Sociology 3: 272-293.

Driver, F.  (1993) 'Bodies in space: Foucault's account of disciplinary power', in C. Jones and R. Porter (ed s) Reassessing

Foucault: Power, Medicine and the Body. London: Routledge, pp. 113-131 .

Elden, S. (2001) Mapping the Present: Heidegger, Foucault and the Project of a Spatial History. London: Continuum.

Foucault,  M. (1972a) Histoire de la Folie Ii l'Age Classique, 2nd edition. Paris: Gallimard .

Foucault,  M. (1979) 'Governmentality' , Ideology and Consciousness 6: 5-21 .

Foucault,  M. (1986b) 'Of other spaces' , Diacritics 16: 22-27.

Foucault,  M. (1986c) 'Nietzsche. geneaology, history', in P. Rabinow (ed.) The Foucault Reader. Harm ondsworth: Penguin , pp.

Gordon, C. (ed.) (1980) Power/Knowledge: Selected Interviews and Other Writings, /972-1977. Hemel Hempstead: Harvester Press.

Hannah, M. (1 997) 'Space and the structuring of disciplinary power: an interpretive review', Geografiska Annaler79B: 171-180.

Hutcheon, L. (1988) A Poetics of Post-modernism: History, Theory and Fiction. London: Routledge .

Lemert, C. C.  and Gillan, G. (1982) Michel Foucault: Social Theory as Transgression. New York: Columbia University Press.

Major-Poetzl, P. (1983) Michel Foucault's Archaeology of Western Culture: Towards a New Science of History. Brighton: Harvest Press

Megill, A. (1985) Prophets of Extremity: Nietzsche. Heidegger. Foucault, Derrida. San Francisco : University of California Press

Philo. C. (1986) , "The Same and the Other": on geographies, madness and outsiders', University of Loughborough , Department'

of Geography, Occasional Paper No.11.

Philo , C. (1992) 'Foucault's geography', Environment and Planning D: Society and Space 10: 137-162.

Philo , C (2000) 'The Birth of the Clinic: an unknown work of medical geography'. Area 32: 11-19.

Philo. C. (2002) 'Accumulating populations: bodies, spaces, insti tu tions', International Journal of Population Geograph 7:

473-490.

Philo, C. (2003) The Space Reserved for Insanity: An Historical Geography of the Mad-Business in England and Wales to the

18605. Lampeter : Edwin Mellen Press.

Sharp , J. P., Routledge , P. , Philo, C. and Paddison, R. (2000) 'Entanglements of power: geographies of domination/resistance'.

in J. P. Sharp, P. Routledge , C. Philo and R. Paddison (eds) Entanglements of Power: Geographies of Domination/Resistance.

London : Routledge, pp. 1-42.

Sheridan, A. (1980) Michel Foucault: The Will to Truth. Lon don: Tavistock Press.

Thrift , N. (2000) 'Entanglements of power: shadows?', in J. P. Sharp, P. Routledge , C. Philo and R. Paddison  (eds)

Entanglements of Power: Geographies of Domination/Resistance. London: Routledge , pp. 269-278.

 

نویسنده استاد جغرافیای دانشگاه گلاسکو  است.

مترجم مدیر گروه معماری وشهرسازی انسان شناسی و فرهنگ و سردبیر سایت تخصصی معماری اتووود است.


برچسب‌ها: میشل فوکو, جغرافیای پساساختاری, فضا و مکان, فوکو و جغرافیا

موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
ادوارد سوجا ؛ دیالکتیک مکان مرده و زمان روشن
ماخذ : اتوود
 
 
 
 
 
 

 

ادوارد سوجا در این مقاله به تشریح و دفاع از طرح “تصور مکانی و جغرافیایی” که برای اولین بار توسط میشل فوکو ارائه شد، می پردازد. میشل فوکو معتقد است مطالعات آکادمیک و نظریه پردازی های مدرن در مسیر خود همیشه از راهنمایی تاریخ بهره برده اند و زمان و تاریخ را در برابر مکان و جغرافی ارجح دانسته و از آن سود جسته اند. از دیدگاه فوکو تاریخ گرایی افراطی قرن نوزدهم راه را بر هرگونه تصور جغرافیایی و مکانی در نظریه پردازی های انتقادی مدرن سد کرده است.

آیا این از برگسون آغاز می شود یا پیش از آن؟ اینکه مکان همیشه با واژگانی چون مرده، ثابت، غیردیالکتیک و ایستا پیوند دارد و زمان با واژگانی چون زنده، غنی، بارور، و دیالکتیک. همان طور که می دانیم بزرگ ترین دغدغه فکری در قرن نوزدهم مساله تاریخ و موضوعات مربوط به آن چون پیشرفت و تعلیق، وقایع برهم انباشته و گذشته سرشار از مردان برتر بوده است... اما باید گفت دوران حاضر بی شک بیش از ادوار دیگر دوره مکان خواهد بود. اکنون ما در دوره همزمانی و همسایگی تناقضات به سر می بریم و دور و نزدیک، همبستگی و پراکندگی را توامان شاهد هستیم و تجربه می کنیم. من معتقدم در حال حاضر تجربه ما از جهانی که در درازنای زمان رشد کرده بیشتر شبیه به تجربه شبکه یی از نقاط به هم پیوسته است که پیوندش را با کلاف اصلی خود قطع کرده است. در این دوره ممکن است انسان گمان کند تضادهای ایدئولوژیکی خاصی که جدل های امروز را نیروی تازه یی می بخشند مخالف زادگان پارسای زمان و ساکنان متعین مکان هستند. (میشل فوکو، 1986)

همان طور که فوکو بیان می کند، دغدغه تاریخ در قرن نوزدهم با پایان این قرن از میان نمی رود و همچنین مکان دهی عقل و تجربه نیز جایگاه آن را متزلزل نمی سازد بلکه می توان گفت معرفت شناسی تاریخی پیوسته به درون خودآگاه انتقادی نظریات اجتماعی مدرن نفوذ می کند. این نوع معرفت شناسی، جهان را از طریق دینامیک هایی که از محل استقرار هستی های اجتماعی سر برمی آورند، ادراک می کند و در بافت های زمانی قابل تاویل می شود. این حضور معرفت شناسانه جایگاهی والا برای “تصور تاریخی” در تشریح طبیعت دیدگاه ها و تفاسیر انتقادی به وجود می آورد. به نظر می رسد این تاریخ گرایی خودآگاه نظری سعی دارد هرگونه احساس انتقادی نسبت به جنبه جغرافیایی زندگی اجتماعی، شکل گیری اجتماعی مکان و خودآگاه نظری را سرکوب کند؛ خودآگاهی که زیست جهان را تنها ساخته تاریخ نمی داند بلکه جغرافیای انسانی را نیز در برساخت آن بسیار موثر می داند. باید بدانیم موجود اجتماعی فعالانه در مکان و زمان و در بافت تاریخی و جغرافیایی قرار دارد و هر دو این عوامل سهمی یکسان در شکل دهی فرد به عنوان موجودی اجتماعی دارند. اگرچه افراد دیگری در متعادل سازی برتری زمان بر مکان به فوکو پیوستند اما هنوز هیچ تغییر شایان ذکری که به چشمان انتقادی یا من (I) انتقادی این فرصت را بدهد تا مکانمندی را با همان عمقی بنگرد که تمرکز روی استمرار به آن نیازمند است، رخ نداده است. هرمنوتیک انتقادی در تصور تاریخی خود هنوز با روایت بزرگ درگیر است.

فوکو با بازگشت به صد سال گذشته به این نتیجه می رسد که از گذشته تا به امروز همیشه مکان با صفاتی چون ثابت، مرده و غیردیالکتیک خوانده می شود در حالی که زمان با صفاتی چون غنی، زنده، دیالکتیک و بافتی روشن برای نظریه پردازی های اجتماعی انتقادی پیوند دارد. هرچه به اواخر قرن بیستم نزدیک می شویم مشاهدات اخطاردهنده فوکو در زمینه ظهور “دوره مکان”، قالب معقول تری می یابد. در همین راستا بافت های مادی و عقلی نظریات اجتماعی انتقادی مدرن تغییراتی بنیادین را در این دوره تجربه می کنند. در سال 1980 سنت های پوسیده تاریخ گرایی توسط مکانمند ساختن تصورات انتقادی به چالش فراخوانده شدند و جغرافیای انسانی انتقادی و پسامدرن در حالی که مدافع نقش بارز مکان در محدوده های تعقل انتقادی معاصر بود، شکل گرفت. البته باید گفت جغرافی در قلب نظریه پردازی و نقد معاصر جانشین تاریخ نمی شود، بلکه آن نیرویی جدلی و نوین در دستور کار نظریه پردازی های مدرن است که سعی دارد زمینه یی را فراهم کند که زمان و مکان در کنار یکدیگر نگریسته شوند. زیرا از دیدگاه فوکو برهمکنش تاریخ و جغرافی باعث می شود ابعاد افقی و عمودی هستی در جهان خود را از این برتری جزمی برهانند. در واقع این رویارویی جدلی زمینه سر برآوردن نظریه انتقادی تعدیل یافته و انعطاف پذیری را فراهم می آورد که باعث پیوند تاریخ با تولید اجتماعی مکان که آن نیز به نوبه خود برساخت و پیکربندی جغرافیای انسانی را دربر دارد، می شود. از این آمیزش خلاق همچنین امکان های نوینی چون ماتریالیسم جغرافیایی و تاریخی همزمان (Simultaneous)، دیالکتیک سه گانه مکان، زمان و هستی اجتماعی، و نظریه پردازی دیگرگون حول محور رابطه تاریخ، جغرافی و مدرنیته سر برمی آورند.

اولین پژواک ظهور جغرافیای انسانی پسامدرن انتقادی در سال 1960 به گوش می رسد. برای بیش از یک دهه طرح مکانمندسازی به علت برتری بخشیدن به تاریخ نسبت به جغرافی همان طور که در مارکسیسم غربی و علوم اجتماعی لیبرال شاهد آن هستیم، کاملاً خاموش و ساکن مانده بود. سی رایت میلز یکی از نظریه پردازانی است که پس از میشل فوکو این طرح را دنبال می کند و در آثار خود سعی در مکانمندسازی روایت تاریخی و تفسیر مجدد نظریه های اجتماعی انتقادی دارد. او طرح خود را با واژه کلیدی “تصور جامعه شناختی” معرفی می کند و تصوری که از این طرح ارائه می دهد عمیقاً ریشه در معقولیت تاریخی دارد که به راحتی در زمینه علوم اجتماعی انتقادی و سنت های انتقادی مارکسیسم کاربرد دارد. او می گوید؛ “تصور جامعه شناختی یکی از خصوصیات ذهن است که افراد با کمک آن از اطلاعات استفاده می کنند و خرد خود را به منظور دستیابی به چکیده هایی از آنچه در جهان می گذرد و آنچه ممکن است درون خودشان رخ دهد، پرورش می دهند.”

اولین ثمره این تصور حکایت از آن دارد که فرد می تواند با کمک آن تجربه خود را ادراک کند و سرنوشت خود را تنها با قرار دادن خویش در دوره یی که جریان دارد، حدس بزند. او حتی می تواند شانس هایی را که برای او در زندگی وجود دارد تنها با آشنا شدن با افرادی که در شرایط مشابه با او زیسته اند، بشناسد. ما می توانیم این آشنایی با زندگی فردی دیگران را در جوامع مختلف و در ادوار تاریخی گوناگون از طریق زیست نامه ها کسب کنیم. باید بدانیم زندگی فردی یک شخص در شکل دهی به جامعه او و دوره تاریخی که او در آن زیسته، بسیار موثر است حتی اگر جامعه و پیش کشیدن ها و پس زدن های تاریخی فردیت او را شکل داده باشند.

او معتقد است تصور جامعه شناختی ما را قادر می سازد تاریخ و زیست نامه و رابطه یی که میان این دو برقرار است را بهتر درک کنیم. اما هرگز نباید فراموش کنیم این زیست نامه ها جغرافیایی نیز دارد که شامل محیطی است که فرد در آن زیسته، محل هایی که او آنها را بی واسطه تجربه کرده است و از همه مهم تر محرکه هایی محیطی که بیش از هر عنصر دیگر بر اندیشه و کنش یک فرد تاثیر می گذارند. بنابراین تصور جامعه شناختی هیچ گاه فارغ از مکان نبوده است و تاریخ نگاران اجتماعی انتقادی باید جغرافیای گذشته را نیز در کنار تاریخ آن به درستی روایت کنند. میلز نیز همانند فوکو به سنت های گذشتگان پشت می کند و “تصور جامعه شناختی” را جایگزین “تصور تاریخی” می سازد. او معتقد است این تصور که خاصیتی از ذهن انسان محسوب می شود در تمام تحلیل ها و نظریه پردازی های ذهن رابطه یی منطقی میان تاریخ، جامعه و جغرافی برقرار می سازد.


برچسب‌ها: اداوارد سوجا, جغرافیای پسامدرن, جغرافیای رادیکال, تولید فضا

موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
وضعیت علم و دانشگاه در ایران

متن زیر مصاحبه ایست که در سال 89 توسط متین غفاریان با دکتر یوسف اباذری انجام شده است. به دلیل اهمیت مباحث مطرح شده در این مصاحبه،سایت موسسه رخداد تازه به بازنشر دوباره این مطلب می پردازد. این مصاحبه در تاریخ 25 خرداد 1389 در وبسایت گروه مجلات همشهری منتشر شده است.

در این مدت بحث درباره آمار تحقیقات علمی در ایران بسیار مورد توجه قرار گرفته است. ماجرا به نظرم از آنجا شروع شد که گفته شد به لحاظ تحقیقات علمی در مقایسه با کشورهای دیگر عقب هستیم. یک نوع تکاپو آغاز شد که این عقب‌افتادگی جبران شود و مانند هر کار دیگر در درجه اول به نظر رسید که باید یک شاخص کمی درست کنیم تا این پیشرفت با آن سنجیده شود. توجه به ISI و دیگر شاخص‌های کمی به نظرم از همین‌جا شروع شد. شما در مهر سال 1383 گفت‌وگویی با روزنامه شرق انجام دادید و اگر اشتباه نکنم از اولین کسانی بودید که به این نوع نگاه،انتقاد داشتید. اکنون بعد ازپنج سال ISI مشکلات خود را دارد نشان‌می‌دهد و تا حدی هم دردسرساز شده و به نظر می‌رسد بسیاری از انتقادات شما درست بوده است. واقعا مشکل اصلی ISI و سایر شاخص‌های کمی سنجش علم و به طور کلی نگاه کمی به علم در چیست؟

برای بررسی وضع دانشگاه‌ها در ایران باید کمی به عقب‌تر بازگشت. به دلایل مختلفی که شرح آن ربطی به این گفتگو ندارد کیفیت دانشگا‌ه‌هایمان پایین آمد. این افت خود را حتی در کمی‌ترین شاخص‌ها هم نشان‌داد. در این زمان وزارت علوم وارد عمل شد و با ابداع شاخص‌ها و دستورالعمل‌هایی سعی کرد نشان‌دهد که آنچه در دانشگاه‌ها می‌گذرد مقبول نیست. ایده وزارت علوم این بود که از طریق اعمال ضوابط و ملاک‌هایی استادان را تحت فشار بگذارد و استادان برای ارتقای خود هم که شده مجبور شوند مقاله چاپ کنند. آنان این عمل را عملی منطقی می‌پنداشتند چرا که به نظرشان سریع‌ترین روش برای جبران عقب‌ماندگی‌ها بالا بردن آمار تحقیقات بود. از جمله شاخص‌هایی که فقدان آن حتی در صورت وجود همه مدارک دیگر از ارتقا جلوگیری می‌کرد مقاله ISI بود. وزارت علوم از آن جهت شاخص ISI را برگزید که در برخی از مراکز جهانی از جمله در اتحادیه اروپا تعداد مقالات منتشرشده در نشریات دارای شاخص ISI جزو شاخص‌های پیشرفت علمی محسوب می‌شود. اما این سیاست از همان اول محکوم به شکست بود و شکست‌اش هم حالا آشکار شده است. البته اکنون از کیا و بیای ISI کم شده است. حالا دیگر معلوم نیست کدام دانشگاه‌ها چاپ مقاله در ISI را شرط لازم ارتقا می‌دانند و کدام نمی‌دانند. گویا شورای عالی انقلاب فرهنگی هم قانونی تصویب کرده و چاپ یک کتاب در برابر یک مقاله ISI را در نظر گرفته است. برخی دانشگاه‌ها آن را از همان اول نپذیرفتند. در بین استادان هم مخالفت‌هایی ابراز می‌شد. شما در نظر بگیرید استادی داشت کار و تحقیقاتش را انجام می‌داد اما ناگهان مجبور بود که جز کارهای علمی‌اش مقاله‌ای هم در ISI بنویسد تا ارتقا بگیرد. این فشارها از بالا و مقاومت‌ها از پایین شرایط فعلی را فراهم آورد که کاملا مغشوش و مبهم است.


یعنی الان هیچ معیاری برای سنجش فعالیت علمی در ایران وجودندارد؟

الان که وضعیت بسیار مبهم است. اما به نظر من راه‌حل این مساله آن نبود که استادان را مجبور کنیم که برای ارتقا و اثبات فعالیت علمی‌شان مدرک بیاورند. ببینید! در کشورهای دیگر و به خصوص در کشورهایی که پیشرفت علمی قابل‌ملاحظه‌ای دارند، استادان با مدارک علمی‌شان سنجیده نمی‌شوند؛ مثلا تام باتامور فقط فوق‌لیسانس داشت و در مجلات دانشگاهی هم مقاله چندانی نداشت، اما گرفتن دکترا از او افتخار محسوب می‌شود. ویتگنشتاین یا جورج هربرت مید مقالات عدیده‌ای نداشتند. ویتگنشتاین برای ادامه تحقیقات فلسفی‌اش می‌خواست به عنوان دانشجو در کمبریج ثبت‌نام کند که تقاضای او هم رد شد چون گفته شد او از خانواده ثروتمندی است و باید هزینه تحصیل‌اش را بدهد. آن هم زمانی که اثر او تراکتاتوس یکی از مهم‌ترین جریان‌های فلسفه را راه انداخته بود. راسل و مور جلسه دفاع من‌درآوردی‌ای را راه انداختند تا در آن به ویتگنشتاین به‌سبب نگارش همین کتاب دکترا بدهند تا او بتواند به‌عنوان استاد وارد دانشگاه شود. معروف است که بعد از مقدمه راسل و موخره مور، ویتگنشتاین بدون آنکه از «تز» خود دفاعی بکند بلند شد، به شانه راسل و مور دستی زد و گفت:« شما دو نفر از فلسفه من چیزی نفهمیده‌اید» و از اتاق بیرون رفت. راسل و مور زیر ورقه را امضا کردند و و یتگنشتاین دکتر شد. منظور من نکته‌پرانی نیست. راسل و مور می‌دانستند ویتگنشتاین کیست و می‌دانستند که مدرک گرفتن پشیزی برای ویتگنشتاین نمی‌ارزد. آنان به هم اعتماد داشتند همان‌طور که علمای سلف ما به یکدیگر اعتماد داشتند.

جرج هربرت مید در زندگی خود حتی یک کتاب چاپ نکرد. اثر او «ذهن، خود و جامعه» را شاگردانش بعد از مرگ او از روی یادداشت‌های خودشان در کلاس‌های او سر هم و چاپ کردند؛ کتابی که موسس مکتبی در جامعه‌شناسی شد و هر روز به اعتبارش افزوده می‌شود. به عبارتی لازم نیست شما پروفسور باشید یا مقالات عجیب و غریب در مجلات دانشگاهی بنویسید تا کسی باشید. فارغ از معیارهای کمی، معیارهای دیگری برای سنجش هست، ما هم آنها را در سنت خود داشته‌ایم، با این همه در شرایط امروز کنار گذاشتن معیارهای کمی هم دردی را دوا نمی‌کند.
مساله‌ اساسی‌تر این است که نگاه ما به دانشگاه چیست، زیرا هر نوع نگاه به دانشگاه الزامات و عواقبی دارد. در ایران نگرش خاصی به دانشگاه وجود داشت و دارد و وضع فعلی دانشگاه ایرانی هم نتیجه این نوع نگاه است: سوء‌ظن.
اجازه بدهید اندکی وارد جزئیات تاریخی بشویم. بیل ریدینگز کتابی دارد با نام
The University in Ruins . بیل ریدینگز در این کتاب بعد از آنکه به دو نوع دانشگاه از نظر هومبولت که دانشگاه را نهاد فرهنگ می‌دانست و کانت که دانشگاه را نهاد خرد می‌دید اشاره می‌کند، می‌گوید که از دهه 80 هم‌زمان با به قدرت رسیدن تاچر و ریگان برداشت سومی هم از دانشگاه پیدا می‌شود که دانشگاه را جایگاه مهارت و کارایی (excellence) می‌داند. این مفهوم از دانشگاه، در ایران هم رواج بسیار پیدا کرد. سیاست‌های تاچری و ریگانی مبتنی بر این ایده بود که دولت پول ندارد که خرج دانشگاه کند و دانشگاه می‌باید خودکفا شود و برای تحقق این امر باید به صنعت وصل شود و به صنایع طرح ارائه کند و از طریق اجرای آن طرح‌ها، هزینه خود را تامین کند. در ایران هم شاهد بودیم که چنین حرف‌هایی مطرح شد و گفتند دانشگاه باید به صنعت نزدیک شود و دانشگاه اید‌ئال آن است که بتواند گره‌های صنعت را باز کند.

این نگاه الزامات خود را دارد. به هر حال وقتی شما وصل می‌شوید به صنعت یا به دولت و به آن‌ها طرح ارائه می‌کنید باید هم حاصل تحقیقات‌تان را منتشر کنید. شعار Publish or Perish «چاپ کن یا نابود شو» شعاری است که از آن دوره شیوع یافت. در ایران هم طرح ISI ذیل این ایده مطرح شد. قضیه مفصل است و فعلا باید به اشاراتی بسنده کرد. به همین سبب اشاره می‌کنم که در همان غرب هم که این نگاه غالب شد کل ماجرای تحقیق به انتشار مقاله در ISI تقلیل پیدا نکرد. اصلا اکثر نهادهای آکادمیک آمریکایی با اینکه ISI در اصل در آمریکا به وجود آمد، نمی‌دانند ISI چیست.

می‌خواهم بگویم آنچه در ایران اتفاق افتاد در سایر کشورهای جهان هم مابه‌ازا داشت اما آنچه مایه تفاوت ما از بقیه می‌شود آن است که در مابقی جهان در نهاد علم اعتماد وجود دارد. ارتقای استاد نیز بر اساس مکانیزم‌های درونی‌ای است که بر مبنای آن هر استادی بعد از طی مراحلی ارتقا می‌یابد. یقینا این‌طور نیست که از بالا، قواعد و قوانینی وضع شود و فکر و ذکر استادان آن شود که تمام موراد آئین‌نامه دولتی را تدارک ببینند تا ارتقا بیابند. قطعا این ‌طور نیست چرا که با ذائقه علم هم‌خوان نیست. علم کارخانه نیست که از قبل برایش تعیین کرد که بعد از 5 سال می‌بایست به نقطه A یا بعد از 10 سال به نقطه B برسد. ممکن است یک استاد 10 سال مقاله‌ منتشر نکند اما بعد از این مدت مقاله‌ای 20 صفحه‌ای منتشر کند که سرنوشت یک علم را دگرگون کند. در آنجا اغلب، همکاران فرد دانشگاهی پیشنهاد ارتقا او را می‌دهند نه خود وی.

یعنی به جای معیارهای کمی باید معیارهای کیفی را جایگزین کرد؟ معیارهای کیفی راه را برای سلایق شخصی باز نمی‌کند؟
فکر نکنید که اگر به جای معیارهای کمی معیارهای کیفی حاکم شود مشکلات ما حل خواهد شد. چرا که هیچ معیار مشخصی وجود ندارد. هیچ گونه درون‌فهمی (Self- understanding) درون این نهاد وجود ندارد که دستاوردهای خود را ارزیابی کند.

چرا وجود ندارد؟ شما در جایی به ضرورت وجود برنامه تحقیقاتی (Research Program ) در فعالیت علمی اشاره کرد‌ه‌اید. آیا فقدان همین برنامه‌های تحقیقاتی نیست که ابزاری را برای سنجش دورنی فراهم نمی‌آورد؟

چه در علوم دقیقه و چه در علوم انسانی، اگر شما تابع برنامه تحقیقاتی نباشید نمی‌توانید در فعالیت علمی پیشرفت کنید. برنامه تحقیقاتی به معنای چهارچوب فکری است که شما درون آن پدیده‌ها را مطالعه می‌کنید. زمانی گمان می‌رفت علوم دقیقه به سبب دقیق بودن‌شان ـ دقیق‌بودن به معنای قرن نوزدهمی کلمه‌، استفاده از روش استقرا و امکان ریاضی شدن‌ـ علوم محکم و ریشه‌داری هستند و در مقابل علوم انسانی به خاطر فقدان چنین مزایایی علوم عقب‌افتاده‌ای هستند. با تکوین فلسفه علم از طریق آرای کسانی چون پوپر، لاکاتوش، فایرابند، باشلار و ... چنین تصوری از علم از میان رفت. علم اکنون یعنی کار کردن در گوشه‌ای از چهارچوب برنامه تحقیقاتی که اجتماع علمی آن را به رسمیت شناخته است. مثال مشخص آن در جامعه‌شناسی کار کردن مکتبی از مکاتب آن است. هر جامعه‌شناس درون یکی از این مکاتب فعالیت می‌کند. هنوز که هنوز است در ایران فکر می‌کنند چیز خنثایی به نام علم وجود دارد که دانشمندان می‌بایدخود را از همه چیز بری کنند تا بدان برسند.

به نظر می‌رسد کسانی که به آنان اشاره می‌کنید از قضا علم را امر خنثایی نمی‌دانند بلکه می‌خواهند برنامه تحقیقاتی خودشان را از بالا دیکته کنند. اتهاماتی که به علوم انسانی وارد می‌شود از همین جهت است که به نظر آنان این علوم جهت خاصی دارند و تلاش برای افزودن پسوندی به این علوم یعنی طراحی و اجرای یک برنامه تحقیقاتی جدید.
اجازه بدهید از مفهومی گادامری استفاده کنم؛ بازی. بازی از نظر گادامر چیزی جدی است که بدون وارد شدن در آن رسیدن به حقیقت ممکن نیست. جورج هربرت مید هم قبلا ربط میان بازی و آگاهی را متذکر شده بود. ببینید ما در لیگ برتر 18 تیم داریم. حضور در لیگ برتر یعنی بازی در یکی از این تیم‌ها. یک سری مکاتب در جامعه‌شناسی، فیزیک، بیوشیمی و هر علم دیگری وجود دارند که تحقیق در آن علم به معنی کار در یکی از این مکاتب است. اگر نخواهید در یکی از تیم‌های لیگ برتر بازی کنید، فوتبال را می‌خواهید در کجا بازی کنید؟ اگر نخواهید در یکی از این مکاتب کار کنید می‌خواهید علم را در کجا «بازی» کنید؟ چه جایگزینی دارید؟ کسانی که چنین ادعایی دارند می‌توانند جایگزینی ارائه کنند این جایگزین در صورت پذیرش در اجتماع علمی خود بدل به برنامه تحقیقاتی می‌شود.

برخی فکر می‌کنند توطئه‌ای در کار است و محافل مخوفی نمی‌گذارند برنامه تحقیقاتی جدیدی که خاستگاه آن ایران باشد، ایجاد شود. اصلا چنین نیست. اگر چنین برنامه تحقیقاتی‌ای ایجاد شود که در جهان پیرو داشته باشد باید همه‌مان خوشحال باشیم. اگر در جهان چنین ادعایی ندارند به این سبب است که خود را در حد بنیانگذاران مکاتب نابغه نمی‌پندارند. تواضع دارند و در یکی از این برنامه‌های تحقیقاتی مشغول به تحقیق می‌شوند. اگر اینجا کسانی فکر می‌کنند که در حد وبر و مارکس و دورکیم نابغه‌اند، بیایند و برنامه تحقیقاتی جدیدی ایجاد کنند. آنان مطمئن باشند که دانشمندان جهان در مورد مساله علمی با کسی عقد اخوت نبسته‌اند و سیاستمداران کشورهایشان آخرین کسانی هستند که جدی‌شان می‌گیرند. از نظر آگامبن یا نگری یا امبرتو اکو احتمالا برلوسکونی حداکثر عوام‌فریبی بیش نیست.

سابقه این تصور از علم به کجا برمی‌گردد؟

ماجرا از این قرار است که در ابتدای انقلاب، علوم انسانی را متهم به ایدئولوژیک بودن و غربی بودن کردند. عده‌ای هم برای آنکه جامعه‌شناسی را از اتهام ایدئولوژیک بودن و غربی بودن برهانند و بگویند چیزی به نام «علم» جامعه‌شناسی وجود دارد، پشت سر امر خنثی جمع شدند و از یک روش یکه‌ ـ که همان روش کمی باشدـ دفاع کردند و کل علوم انسانی را به روش‌های کمی و پوزیتیویستی تقلیل دادند. ادعا شد که چنین روشی وجود دارد و لازمه آن هم این است که هیچ نوع جهت‌گیری ارزشی و سیاسی در تحقیق نداشته باشید. این رویکردی بود که جامعه‌شناسان و آکادمیسین‌های ایرانی پشت آن جمع شدند تا از موجودیت‌شان دفاع کنند. چنین چیزی نه واقعیت دارد نه جذاب است. این پدیده ساخته و پرداخته وضعیتی بود که گفتم. این پدیده محکوم به شکست بود. چرا که به محض جوانه زدن اولین جریان‌های فکری در خارج از دانشگاه، فروپاشید. دانشجویان در این فروپاشی سهم عظیمی داشتند. چرا که دانشجو در برابر این نظم ساختگی، میشل فوکویی را دوست داشت که این نظم را به مبارزه می‌طلبید، دریدا و بوردیو و هابرماسی را دوست داشت که این نظم را برهم می‌زدند. بنابراین در این بازی دانشگاه باخت و فضای بیرون دانشگاه برد.

برمبنای چنین تعریفی از علم، رابطه اکادمیسین‌ها و دولت این‌گونه تعریف شد که دولت درباره موضوعات مختلف به دانشگاهیان موضوع می‌داد، دانشگاهیان با همان نگاه بی‌طرف و بدون جهت‌گیری ارزشی تحقیق می‌کردند و قرار بود که دولت هم نتیجه تحقیقات آنان را برای حل موضوع به‌کار ببندد. محققان بعد از انجام تحقیق از آن دست می‌شستند و بی‌اعتنا به سرنوشت آن به سراغ تحقیق دیگری می‌رفتند. کل این رابطه به نظرم بی‌معناست.

بگذارید مثالی بزنم؛ در سال 1985 در فینال جام باشگاه‌های اروپا، در بازی میان یوونتوث و لیورپول، 39 نفر از هواداران یوونتوث کشته شدند. از آن زمان توجه بسیاری متوجه خشونت و لمپنیسم در فوتبال شد و دولت‌ها هم بودجه‌های کلانی برای بررسی موضوع اختصاص داد. اما مساله این بود که همین مساله را یک نفر با نگاه مکتب انتقادی بررسی کرد، دیگری با نگاه مکتب تضاد، دیگری با رویکرد کارکردی. در واقع کل تحقیق به این ختم نمی‌شد که با آمار و ارقام عده‌ای اثبات کنند لات‌ و لمپن در فوتبال نفوذ کرده‌اند. این مساله از آغاز معلوم بود. مهم این بود که با ‌نگاه‌های متفاوت و جهت‌گیری‌های متنوع این پدیده بررسی شود و از دل نقدها چیزی نو و بدیع پدید آید که در عین حال بتوان با کمک آن به کاهش این نوع حوادث یاری رساند. از این زمان به بعد جامعه‌شناسی فوتبال و ورزش به شاخه‌ای تنومند از جامعه‌شناسی بدل شد و محققان با نگارش کتاب و مقاله از آرای نظری و کاربردی خود دفاع کردند و به دیگران حمله کردند و در جریان این مقابله راه‌حل‌هایی نیز برای این مساله پیدا شد. محققان بعد از انجام تحقیق ناپدید نشدند، نتایج کاربست نظریات‌شان را دنبال کردند و کار را به دست چیزی به نام دولت نسپردند. هم‌اکنون نیز به کار خود ادامه می‌دهند.

اما این سئوال وجود دارد که چگونه دولت که بودجه تحقیقات را می‌دهد، نباید جهت‌گیری و دستور کار تحقیقات را مشخص کند.

مساله به دولت برنمی‌گردد به خود علم برمی‌گردد. مساله اینجا است که به تعبیر پوپر، علم نیازمند یک جهان سه است. جهان سه بنا به تعریف پوپر جهانی است که در آن رویکردهای مختلف نظری با یکدیگر رقابت کنند و یکدیگر را نقد کنند و از همین رهگذر علم پیشرفت ‌کند. افراد باید مساله‌ یا نتیجه تحقیقات‌شان را در مجلات و کتاب‌ها و سمینارها و کلاس‌ها بیان کنند و دیگران این نظرات را نقد یا تایید کنند. در متن این زد و خورد است که ارزش چیزها مشخص می‌شود. زمانی کسی نظریه‌ای را مطرح می‌کند ولی هیچ کس به آن وقعی نمی‌گذارد. آن نظریه هم از یاد می‌رود. این اتفاق بارها و بارها در تاریخ علم افتاده است. گاهی هم هست که کسی نظریه‌ای مطرح می‌کند و دیگران آن را به باد نقد می‌گیرند یا آن را تایید می‌کنند. از این رهگذر است که اتفاقی می‌افتد. به مثال فوتبال بر‌گردم. هر بازیکنی باید در زمین و جلوی انبوه تماشاگران بازی کند تا ارزش بازی‌اش شناخته شود.

در ایران، زمانی دولت برای تحقیق بودجه کلانی هم در نظر گرفت اما این بودجه به این نحو خرج شد که قراردادی میان دولت و محقق بسته شد، محقق تحقیق را انجام داد و نتیجه تحقیق هم بعد از اخذ در اداره دولتی مربوطه بایگانی شد. کدام یک از این تحقیقات را دیده‌اید که حاصل‌اش درباره مشکلی، در جامعه مطرح شده باشد و نظر مردم عادی، روزنامه‌نگاران، آکادمیسین‌ها و حتی خود کسانی را که با مشکل مواجه هستند به خود جلب کرده باشد، فقط در همین حد که درباره آن صحبت کنند؟ تحقیقاتی که در ایران انجام می‌شود به جهان سه وارد نمی‌شود و مورد بحث قرار نمی‌گیرد و به همین سبب فقط به درد آرشیو ادارات دولتی خورد. این تحقیقات نه توانسته است مساله‌ای را حل کند نه مشکلی را پیش‌بینی کند. دانشمندان تحقیق‌شان را انجام دادند و بدون احساس کوچک‌ترین مسوولیت کاربست این تحقیقات را به دولت محول کردند. در حالی که اگر تحقیق به معنای درست آن انجام شده بود، محققان از کارشان و از راه‌حل‌هایی که ارائه کرده بودند دفاع می‌کردند و به راه‌حل‌های دیگران حمله می‌کردند و از درون این جدال چیزی بیرون می‌آمد.


برچسب‌ها: نقد وضعیت علمی در ایران, یوسف اباذری, پوزیتیویسم, تکنولوژی گرایی, کمی سازی

موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
دانلودی کتاب تولید فضا
ز آنجا که یکی از مهم ترین مباحث در زمینه فضا را می توان در کتاب هنری لوفور بازجست کتاب تولید فضای این اندیشمند در لینک زیر قابل دانلود می باشد

 

 

The Production of Space


برچسب‌ها: دانلود کتاب, هنری لوفور, تولید فضا, دیالکتیک فضایی

موضوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد 1393 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
غیبت توده، معماری، شهر و کنش سیاسی انقلابی منتج به تولید فضا
منبع : اتوود





پیشْ نمایی نگران کننده در عکس جوزپه ترانی از تظاهرات عظیم مردمی رو به روی ساختمان کاسا دل فاشیو در سال 1936 نشسته است. آلبرت پاپ در سطرهای ابتدایی مقاله غیبت توده، که اول بار در سال 1996 و در کتاب پلکان و بعدها به سال 2009 در مجلد فضای ناهمگن در معماری توسط آرکیتکچرال رکورد به چاپ رسید، این نکته را به ما یاداور می شود. انچه در این تصویر اختلال برانگیز است، این واقعیت است که چگونه ساختمانی با چنین زیبایی رمزالود و کیمیاوش و جادویی در قامت آیکن دولت فاشیستی به کار می اید. چگونه یک ابژه خودْارجاع دهنده که خود را عمیقا وقف هنر برامده از نظم و انضباط نموده، می تواند مطمع نظر یک ایده ئلوژی سیاسی خاص در مکان و زمانی خاص قرار گیرد.

این بارزه مغشوش کننده را می توان این گونه صورت بندی نمود: حضور یک آیکن مدرنیستی برای مشروعیت بخشی به یک لحظه عظیم و متاثر از حضور توده های انسانی در بستری تاریخی، ساختمان کاسا دل فاشیو ـ بنایی مستغرق در مدرنیسم ـ هیچ گاه انتظار چنین کنشی را به نطفه ننشسته بود، چرا که مدرنیسم سبکی بود انتزاعی، خود گردان و کاملا متعلق و دلبسته قرن نو، فارغ از هر نوع میل به بازنمایی ایده ال های جهان کهنه ـ خصوصا ان هایی که دل مشغول هر نوع توتالیتاریسم سیاسی بودند. اما ایا به واقع این همه حقیقت است؟

آلبرت پاپ نشان می دهد که مدرنیسم پیش از جنگ جهانی دوم خود را عمیقا با جهت گیری های سیاسی ای همچون سوسیالیسم، کمونیسم و فاشیسم عجین ساخته بود، اگرچه بلافاصله پس از نگارش و تفسیر مجدد پروژه مدرنیسم، کارکردهای بازنمایاننده و ارتباطاتش با جنبش های اجتماعی قطع و صرفا بر هنر، وجوه فنی و خودگردانی و استقلالش موکد گردید.

البرت پاپ در جای دیگری از مقاله به نقل از رینر بنهام یاداور می شود، هدف جنگ جهانی دوم ساختن جهانی امن بود برای مدرنیسم، این گزاره انچنان حقیقی می نمود که به سادگی به عکس خود بدل گشت نهایتا این معماری مدرن بود که به اموخته ی رام جهان پس از جنگ بدل شد.

به باور بسیاری این چرخش مدرنیسم به سمت خودگرادنی و فراغت از سیاست، تاثیراتش را بر شهر مدرن به جای گذاشته است و ان را تبدیل به شهری کرده است پر از فضاهای تهی و البته خالی از معنا. البرت پاپ پس از ذکر این نقل قول از رینر بنهام می گوید این عبور از بازنمایی و نمایندگی طیف های سیاسی هیچگاه یک تصمیم واقعی نبود بلکه تنها تصمیم ممکن بود؛ این وضعیت بیش از انکه گریزی باشد از مسئله نمایندگی و بازنمایی سیاسی، شرحی است بر عدم امکان معماری برای مشارکت در جهان سیاسی پس از جنگ جهانی دوم و البته این عقب نشینی محاسبه شده نه بر فقدان معنا که بر سکوتی بلقوه تاکید می گذارد. این سکوت بلقوه در معماری بازتابی است از تبلور یک ذهنیت مخالف خوان، یک توده غیر مشارکتی، طراحان شهری در طراحی برای مخاطب غائب دچار چالشی عمیق شده اند، از همین روست که فضاهای مبتنی بر فرم های تعریف شده شهرهای سنتی، در حال حاضر درگیر اولویت های بی فرم فضا شده اند، شهرهای مدرن غالبا به وسیله فقدان مورد هجوم واقع شده اند، اما البرت پاپ الزاما این موضوع را بد قلمداد نمی کند بلکه، به عکس، ان را گامی به سوی ان چه مدرنیته اصالت می خواند می بیند ـ شهرهای مدرن همه به دنبال رویایی مالیه ویچی هستند، یک لوح سفید؛ فضایی حقیقتا آزاد.

فضا در تعبیر سنتی شهر تحت شمول دیوار و فرم قرار دارد، مثال بارز ان را می توان در سنترال پارک نیویرک به نظاره نشست. فضا در تعبیر مدرن از شهر رها و نامحصور است، در یک متروپل سنتی و شبکه ای همچون نیویرک خیابان ها باز و قابل تعریض اند اما فضاهای عمومی محاط اند و محدود و دقیقا خلاف امد مگاپل های بن بست فضای مدرن است ـ جایی که خیابان ها بن بسته اند و در گستره ای باز از فضا متبلور می گردند.

لودویگ هیلبرزیمر کانسپت مگاپل بن بست را در قامت یک شبکهْ نقطه point-field تبیین می کند، شبکه نقطه ای که پس از همْ امیزی در یک گستره وسیع تر فضایی متبلور و نهایتا در یک لوح سفید فضایی به اتمام می رسد.

البرت پاپ بر این باور است که لوح سفید مدرن فضایی الزاما به یک نوزایی ختم می گردد، نوزایی که در قامت ازادی از الزامات تاریخی فرم متبلور می گردد. در عین حال این لوح سفید همچنان گستره تحقق وعده های یوتوپیایی و دیستوپیایی است و تنها راه مواجه با ان یک برخورد از سر بی حوصلگی است، درست مثل یک شخص آگنوستیک بریده از همه چیز. اما در چه زمانی این لوح سفید به کار می اید؟ البرت پاپ این فقدان کنش را به مثابه نوعی انقلاب در تعلیق در نظر می اورد و ان را با نقل قولی از هنری لفور از کتاب تولید فضا تشریح می کند:

انقلابی که به تولید فضای نوین نیانجامد پتانسیل اش را تمام و کمال به منصه ظهور نرسانده است، این انقلاب صرفا توانسته است دستگاه های سیاسی، نهادی و کلان سازه های ایده ئولوژیک را تغییر دهد و عملا نتوانسته است به تغییر خود زندگی نایل اید.

مشکل در حال حاضر ان است که فضای مدرن سوبژکتیویتی را از دست داده است و هیچ سوژه عینی mass subject وجود ندارد که بتوان برایش چیزی ساخت. تا زمانی که لحظه موعود فرارسد، معماری باید منتظر بنشیند و از همین روست که این عبارت ژیل دلوز همچنان موضوع حقیقت است:

مردم دیگر وجود ندارند، حداقل فعلا، . . . ان ها گم شده اند.


برچسب‌ها: تولید فضا, دلوز, شهر, کنش, اتوود

موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
چگونه می توان یک جغرافیدان جهان سومی بود؟

نوشته :دکتر سیروس سهامی

ماخذ : جشن نامه یکصدسالگی استاد دکتر محمد حسن گنجی، صص21 و 22 

چگونه این قول پیر ژرژ را بپذیریم که « جغرافیا ، تاریخ زمان حال است» آنگاه برگزیدن حرفه جغرافیا در جهان سوم، اگر نه در حکم اقدام به نوعی خودزنی، دست کم چیزی است در حد یک اُتونازی. ما در علوم اجتماعی به واقعیت از پسِ عینک ایدئولوژی، متدلوژی و برداشت های کلی مان از جهان می نگریم و هم از این روست که می توان از واقعیاتی یگانه، تفسیرهای سخت گونه گون به دست داد. مساله این است که ما آیا بر سر آن هستیم تا به استدلال ها و باورداشت های خود در عرصه علوم، شکلی یگانه و رنگی جهان شمول ببخشیم یا ناگزیریم بپذیریم در این عرصه، همراه با بروز دگرگونی در جهان، متحول شویم؟ استناد به یک متدلوژی در علوم و به ویژه علوم انسانی می باید بی وقفه مورد تجدید نظر قرار گیرد و به اصطلاح به روز شود؛ و گرنه واقعیات، مشمئز، از برابر ما خواهند گریخت.

جغرافیدانان در جهان سوم گویی محکوم به آن هستند از پای درآیند، بی آن که گامی به جلو بردارند. آن هم در زمانه ای که اتخاذ یک کنش پویا در جغرافیا، بیش از همه بر ضرورت خود تاکید می نهد؛ کنشی که پیشینه آن در جهان توسعه یافته، به بعد از جنگ جهانی دوم می رسد؛ یعنی به زمانی که امر سازماندهی سیاره ما با انتقلاب واقعی رو به رو شده است و این انقلاب در قلمرو داده هایی که به ویژه جغرافیدانان را به آن نیاز می افتد، همواره محسوس بوده است. شمار داده ها به صورت روز افزونی رو به گسترش و مناسبات میان آنها به نحوی آشکاری رو به پیچیدگی نهاده است. فرو لغزیدن در هزار توی یک متدلوژی مندرس، تلاشی است در حد کار سیزیف.

به دست دادن تحلیلی نو از یک پدیده به یاری یک  متدلوژی  کهنه، در واقع آب در هاون کوبیدن است و ارزن بر رسن خشک کردن؛آن هم در عصر  و زمانه ای که علوم انسانی  هرگز چنین زاینده و پویا نبوده است. گویا بار دیگر وقت آن رسیده باشد که با تاسی از منتسکیو از خود بپرسیم « چگونه می توان یک جغرافیدان جهان سومی بود؟»

قرار بود مطلبی کوتاه درباره استادم دکتر محمد حسن گنجی بنویسم. اگر آن چه در بالا به آن اشارت رفت کفایت نمی کند، ناگزیرم بیفزایم ترجیح می دادم به جای شرکت در جشن صدمین سال تولد استاد بزرگ ام، در مراسم اعاده حیثیت اجتماعی از او حضور یابم هر چند که:

باز هم باز بود اگر چه که او بسته بود              شرف بازی از باز ستاندن نتوان

_________________________________________

نویسنده وبلاگ :  مطلب کوتاه زیر در واقع یکی از مهم ترین سوال های بنیادی علم جغرافیا را مطرح می کند که مخاطب جغرافیدان را وا می دارد که به جستجوی مفهوم کنش علمی خود بپردازد. علم جغرافیا در جهان سوم آبستن تحول است و این تحول زمانی حاصل می شود که پرسش از خود را آغاز کند. سه دسته جغرافیدان را می توان در جهان سوم بازشناخت که با شاخص قدرت مورد سنجش قرار می گیرند : اول جغرافیدانانی که در آغوش قدرت جا خوش کرده اند و به قول اخوان ثالث « نخستین: راه نوش و راحت و شادی /به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی» و دسته دوم جغرافیدانان میانمایگان هستند در سبیل نه این و نه آن و بازهم به قول اخوان « دو دیگر: راهِ نیمش ننگ، نیمش نام،/اگر سر بر کنی غوغا، وگردم درکشی آرام.» و دسته سوم جغرافیدانانی هستند که در تقابل با قدرت و در نقد قدرت می کوشند و « سه دیگر: راه بی‌برگشت، بی‌فرجام.»

این ماهیت درونی علم جغرافیا است که در جهان سوم بستر ساز شکل گیری این سه دسته است که هر یک ویژگی های خاص خود را دارند و در کشاکش عصر حاضر سبب ساز چالش های در درون علم جغرافیا در جهان سوم می گردند. شناخت این سه دسته و بازشناسی ویژگی های آن می تواند راهگشای پاسخ به سوال استاد باشد که « چگونه می توان یک جغرافیدان جهان سومی بود؟» این سوال را سرآغاز بحثی قرار می دهم که اگر فرصت رخ دهد در این وبلاگ به آن می پردازم.


برچسب‌ها: سیروس سهامی, جغرافیدانان جهان سوم, محمد حسن گنجی, فلسفه جغرافیا

موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
از فضاهای دیگر (میشل فوکو)

« آنچه خواندید برگردان متنی با عنوان    Des Espaces Autres    است که دراکتبر1928 درمجله ی فرانسوی   Archilecure –mouvement-continu   به چاپ رسیده است. متن حاضر اساس سخنرانی است که میشل فوکو در مارس 1967 ارائه کرد.دست نوشته های فوکو به فاصله کوتاهی بعد ازمرگش درنمایشگاهی دربرلین دراختیار عموم قرار گرفت.خوانندگان به یاد خواهید داشت که متن حاضر ویژگی های یادداشت های تهیه شده برای سخنرانی را دارد»

چنانکه میدانیم مشغله بزرگ ذهنی بشر در قرن نوزدهم تاریخ بود،تاریخ به مثابه چیزی که توسعه و تعلیق،بحران و توالی را درخود می پرورد،چیزی که گذشته را پیوسته درخود می انباشت،گذشته ای که انبوه مردگان را و جمود تهدید کننده ی جهان را در دل داشت.

خاستگاه های بنیادین اسطوره را در سده ی نوزدهم باید در اصل دوم ترمودینامیک جست وجو کرد.شاید مکان2 درعصر حاضر تعریفی ورای همه ی اعصار گذشته یافته باشد؛چرا که عصر ما عصر همزمانی،همایندی،دوری و نزدیکی،مجاورت و در عین حال عصر پراکندگی است.

به گمان من اکنون تجربه ی ما از جهان دیگرگونه است.حال جهان کمتر به مثابه ی حیات طولانی رشد ما درطول زمان است؛برعکس تجربه می گوید جهان شبکه ای است از نقاط که به هم می پیوندند و کلاف وار یکدیگر را قطع می کنند.حال شاید کسی پیدا شود بگوید برخی منازعات خاص عقیدتی که انگیزه ی مجادلات امروزین به شمار می روند،خود درنقطه ی مقابل اخلاف راستین زمان و ساکنان راسخ مکان ایستاده اند،ساختارگرایی یا دست کم همه ی آنچه زیر این نام کم و بیش کلی دسته بندی می شود،تلاشی است برای بنیان نهادن مجموعه ای از روابط میان عناصری که می توانستند بر محور زمانی با یکدیگر در ارتباط قرار گیرند،حال با وجود این مجموعه روابط، این عناصر چون درکنار یکدیگر قرار می گیرند،در برابر هم می آیند یا به همدیگر اشاره می کنند؛نمایان می شوند و کوتاه سخن اینکه به گونه ی یک ترکیب جلوه گر می شوند.به واقع،ساختار گرایی در خود در صدد نفی زمان نیست،بلکه برعکس به شیوه ای خاص با آنچه ما از آن با عنوان زمان و تاریخ یاد می کنیم درارتباط است.

با این همه لازم است به یاد داشته باشیم مکان که امروز درظاهر شکل دهنده ی افق دلواپسی های ما،نظریه ها و سامانه های ماست،خود یک نوآوری به شمار نمی رود.مکان درتجربه ی غرب داریا تاریخ است.نمی توان ازکنار تلاقی محتوم زمان و مکان گذشت.شاید کسی پیدا شود به طور کلی بگوید به کمک دنبال کردن رد تاریخ مکان می توان پی برد قرون وسطی را مجموعه ای طبقاتی از محل ها می ساخت؛این محل ها دینی و غیردینی،محصور و بی حصار،شهری و روستایی به شمار می رفتند.و همه به زندگی واقعی بشر مربوط می شدند.در نظریه ی کیهان شناختی نیز محل هایی وجود داشت؛محل هایی چون ملکوت که در برابر آسمان قرار می گرفت و آسمان خود نیز در برابر محل های زمینی خودنمایی می کرد.محل هایی وجود داشت که چیزهایی را درخود داشتند،اما این چیزها به شدت تغییر محل داده بودند.برعکس،محل هایی هم بودند که عناصر موجود در آنها جای طبیعی خود را یافته،به ثبات رسیده بودند.این همان سلسله مراتب کامل،همان تضاد و همان تلاقی محل ها بود که آن چیزی را بنا نهاد که می توان به طور کلی آن را مکان (فضای) قرون وسطی نامید؛به عبارتی مکان استقرار یافتن.

گالیله اما این مکان استقرار یافتن را گشود و گسترش داد،چرا که رسوایی کار او آنقدر حاصل کشف یا کشف دوباره ی این حقیقت نبود که زمین بر گرد خورشید می چرخد بلکه این رسوایی ریشه در بنیان نهادن چیزی نامحدود و باز به نام مکان داشت.درچنینی مکانی،محل های تعریف شده ی قرون وسطایی ازمیان رفتند؛چرا که دیگر محل هیچ نبود بلکه محل تنها نقطه ای بود در حرکت و درست برهمین قیاس،ثبات چیزها تنها درحرکت آنها بود که بی نهایت کند شده بود.به بیانی دیگر،هنگامی که کار را با گالیله و قرن هفدهم آغاز می کنیم،می بینیم ثبات موقعیت جای خود را به گسترش یافتن می دهد.

امروز واقعیت مکانی جای گسترش را گرفته،این درحالیست که گسترش خود جایگزین اسقرار شده بود.موقعیت مکانی را با تعیین نزدیکی میان نقاط یا عناصر تعریف می کنن.درظاهر،این روابط را    می توان به عنوان مجموعه ها،نمودارهای درختی یا شبکه ها توصف کرد.گذشته از این،میدانیم به لحاظ کار تخصصی درعصر حاضر موقعیت مکانی به عنوان یک مشکل عرض اندام می کند؛ذخیره ی اطلاعات یا به حافظه سپردن نتایج بینابینی یک محاسبه به حافظه ی ماشین؛گردش عناصر مجزا از هم که از بازده ای تصادفی برخوردارند (مثل رفت و آمد اتومبیل ها یا صداهایی که درخطوط تلفن شنیده می شود؛شناسایی عناصر نشانه گذاری شده یا رمزگذاری شده در مجموعه ای که ممکن است به صورت تصادفی توزیع شده باشد یا براساس طبقه بندی تکی یا چندگانه مرتب شده باشد.)


برچسب‌ها: میشل فوکو, فضاهای دیگر, قدرت, فضا, پساساختارگرایی

موضوع مطلب :
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
شهرهای شورشی: از حق به شهر تا انقلاب شهری ـ دیوید هاروی
منبع : اتووود





مدت ها پیش از جنبش [همه جا را] اِشغال [کنید] شهرهای مدرن به مناطق اصلی سیاست های انقلابی؛ جایی که روندهای عمیق تر تغییر سیاسی و اجتماعی رخ نشان می دهند، تبدیل شده بودند. پی امد این روندهای زیرْ پوستی، شهر به موضوع تفکرات ارمانی بدل شده بود. در عین حال شهرها، مراکز انباشت سرمایه و پیش خوان جدال بر سر کیستیِ کنترل کنندگان منابع شهری و مقومین کیفیت و سازمان دهی زندگی روزمره نیز می باشند. این نقش را چه کسانی بر عهده می گیرند؛ سرمایه گذاران، بساز و بفروش ها یا مردم.

اشوبْ شهرها، نوشته دیوید هاروی با نگاهی به ژوهانسبورگ تا بمبئی و نیویرک تا سائوپائلو، شهر را در مرکز چالش های طبقاتی و مالی قرار می دهد. هاروی با ارائه تفاسیری از کمون پاریس، جنبش اشغال وال استریت و شورش های لندن این پرسش را پیش می کشد که چگونه می توان شهرها را بر روندی ارام و سالم بر قوام زیست بوم گرایی و عدالت اجتماعی مجددا سازمان دهی کرد و چگونه شهرها می توانند محل تمرکزی باشند برای مقاومت های ضد سرمایه دارانه.

نظر به گستره کنش های دیوید هاروی در حوزه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، مسلما پرداختن به تمامی این زمینه ها به سادگی مقدور نمی باشد، با این حال اتووود تلاش کرده است به فراخور توانش بر این متفکر چند بعدی متمرکز گردد، انچه از پی می اید مستنداتی است بر این مدعا:

به دنبال چاپ کتاب "شهرهای شورشی: از حق به شهر تا انقلاب شهری" اتووود نیز همچون دیگر رسانه های متعهد به حوزه عمومی سعی کرد ضمن معرفی کتاب مباحث در گرفته پیرامون ان را نیز پوشش دهد

نوشتار "زندگی به شوق شهر؛ دیوید هاروی و حوزه عمومی" نوشته راگ یاکوب با برگردانی از محمد کیانی منش

یادداشت "شهـر عـام ؛ مروری بر کتاب شهرهای شورشی نوشته دیوید هاروی" نوشته ایوان مک دانلد با برگردانی از فریبا شفیعی

مقاله "دیوید هاروی و شهرسـازی آلترناتیو" نوشته لوییس بردمور

نوشتار "دیوید هاروی و شهر در قامت فهمی انسانْ تولید" نوشته لئوپلد لمبرت

همگی تلاش هایی بودند در این راستا

جز این ها گفت و گوی "جان بریسندن و اد لوییس با دیوید هاروی" نیز بر محوریت همین کتاب شکل گرفته است.

به موازات و به فراخور علائق اتووود کتاب "پاریس، پایتخت مدرنیته" نوشته دیوید هاروی نیز در دو نوبت "اینجا" و "اینجا" معرفی گردیده است.  

دیوید هاروی مصاحبه ای نیز داشته است با روزنامه گاردین که در دو بخش بر اتووود منتشر شده است

بخش "اول" که بر بحران مالی و نقش الگوهای شهرسازی متمرکز است

و

بخش "دوم" که بر جنبش اشغال و تاثیرش بر فضای عمومی در شهر موکد گردیده است

 

سارا وایتینگ در نوشتار فضاي اعتراض؛ وقتي سخن منطقه بندي شده است چگونگی محدود سازی سخن وری درفضای شهری را حین برگزاری اجلاس جی هشت در جنوا تدقیق می کند.

یادداشت زاها حدید چیست؟ نیز با مرور روندهای انباشت ثروت در شهر، بخشی از سیاق معماری امروز را در راستای همین رویکرد ارزیابی می کند.



موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1392 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
واکاوی پدیده مدرک طلبی در جامعه امروز ایران

نوشته : دکتر حسين عبده تبريزي

ماخذ : روزنامه دنیای اقتصاد 17/1/1392

مدرك‌طلبي مثل خوره به جان جامعه ايراني افتاده است. همگان مي‌خواهند عنواني داشته باشند؛ فقط عنوان آقا و خانم دیگرجان‌فرسا است. از عنوان آقاي دكتر يا خانم مهندس در پيشاني نام آنان گریزانی نیست.
روزي نمي‌گذرد كه حضوری، با پست الكترونيك يا از طريق فيس‌بوك حداقل ده نفر براي پايان‌نامه دكترا و كارشناسي ارشد به من مراجعه نكنند و موضوع و نظر نخواهند یا اندیشناک ادامه تحصيل نباشند. در این محیط در و دیوار به هم پیوسته، اگر گرایش به مدرک در رشته مالي بر اين منوال باشد، لابد در ساير رشته‌ها نيز همين تمايل‌ها و علاقه‌مندي‌ها در جريان است. اشتباه مفرحی است اگر فرض کنیم عنوان دکترای زنان و مردان ايراني به خودي خود چيزي را عوض مي‌كند. نه با داشتن حتی50 درصد جمعیت آقای دکتر وضع بهتر مي‌شود و جريان توسعه شتاب مي‌گیرد و نه با داشتن50 درصد خانم دکتر اوضاع سياسي و اجتماعي بهبود مي‌يابد.
كار به جايي رسيده است كه در حوزه‌هاي علميه نيز علاقه به اخذ مدرك دكترا و معادل‌سازي با كارشناسي ارشد و دكترا
نمودی یگانه یافته است. در سفري به قم در سال‌هاي اخير ، براي داوري پايان‌نامه تحصيلي دريافتم كه تقريبا همه روحانيون حاضر در جلسه، عنوان دكترا داشتند. شبیخون مدرك‌طلبی تا فراترها دامن قانون‌گذاران مجلس شوراي اسلامي را هم گرفته است. حالا براي نمايندگي مردم بايد مدرك كارشناسي ارشد داشته باشيد؛ فارغ از آنكه اين مدرك در چه رشته‌اي است، از كدام مركز آموزشي دريافت شده است و مهم‌تر از همه اينكه با كدام كيفيت مدرك اخذ شده است. شايد ايران از معدود كشورهايي باشد كه پيش‌شرط اخذ حداقل مدرك كارشناسي ارشد را براي نمايندگي مردم ضروري مي‌داند. چون مد دكترا‌گرفتن در كشورهاي مشترک المنافع بسيار رواج داشته است، كم نبوده‌اند مقاماتي كه براي اخذ دكترا به جمهوري‌هاي آذربايجان، تاجیکستان، قزاقستان، ... رفتند تا با مدرك دکترا به ایران بازگردند.
پژوهشي مبتني بر داده‌هاي فراوان لازم است تا عمق اين گرايش را ريشه‌يابي كند و کشتگاه آن را بشناسد. براساس شواهد و تجربه‌هاي شخصي، معتقدم گرايش به مدرك در جامعه ايراني حاصل عدم‌توجه به علت مدرك‌جويي است. رهروان فداکار این طریق، مدرك را براي چه مي‌خواهند؟ چه كساني در جامعه ايراني به اين خواست مبتذل دامن زده‌اند که عنوان دكتر يا مهندس را وسيله خودنمايي و نمايش كنند. بسياري از جواناني كه براي ادامه تحصيل به من مراجعه مي‌كنند واقعا نمي‌دانند براي چه به مدرك بالاتر نياز دارند.
ضعف امروز بازار كار در ايران البته دليل عمده‌اي براي بسياري از جوانان است كه كلاه دانشجويي را از سر برندارند؛ در بازار كار مسووليت نپذيرند و وادی واقعي كسب‌وكار را تجربه نكنند. آن عده اگر عنوان دانشجويي را هم نداشته باشند، بدون شغلي پايدار و بدون پول، در اين شرايط نامناسب اقتصادي، نمي‌دانند ديگر چه كنند، هرچند که دریافته‌اند اين‌ مدرك دانشگاهي درد چنداني هم از آنان دوا نخواهد‌كرد. عده‌ای هم به امید ویزا و مهاجرت به دنبال مدرک‌اند. درصد بالایی از فوق دکتراجویان امروز ایران در واقع به صید ویزایی سه ساله از اروپا یا آمریکای شمالی دل بسته‌اند. اگر كاربرد مدرك دانشگاهي همين‌ها باشد كه طفلانه به دوستان نوبت به نوبت پز مدرك بدهيم، بي‌شك آن مدارك كوچك‌ترين فايده‌اي نخواهد داشت.
در كشور ما، البته مدرك بی‌محتوا وسيله‌اي براي شغل‌گرفتن عده‌اي شده است. آن‌هايي كه شغل تقسيم مي‌كردند و سر در نمي‌آوردند كه چه كسي داراي صلاحيت بوده و چه كسي نبوده، برايشان صرف مدرک دكترا مهم بوده است. هر آقاي دكتر اقتصادي، كارشناس اقتصاد تلقي مي‌شده و چون قدرت تشخيص نداشتند، كارها را به بسياري از دكتراهايي دادند كه بی‌شک كارشان را بلد نبودند.
اگر مدرك دانشگاهي ضمانت اخذ شغل مناسب نباشد، تلف‌كردن چندين سال براي اخذ مدرك كارشناسي ارشد و مدارك بالاتر، بي‌معنا خواهد بود؛ به‌ويژه اگر درخت تهی از بار دانشگاه محل اخذ مدرك، ساقه معنا نداشته باشد و واقعا چيزي آموزش نداده باشد؛ چيزي كه با اخذ مدرک بتوانیم ادعا كنیم در حوزه‌اي از اجرا، صاحب‌نظر و تخصص‌ایم.
دریافت آموزش و اخذ مدرك در رشته‌اي تحصیلی كه جوانان در آن قبول ‌شده‌اند خودبه‌خود به‌معناي وجود كار در آن رشته و نيز علاقه‌مندي به آن نيست. اندوه‌زار خاطر انبوه جواناني كه در رشته غيرمرتبط با مدرك خود شغل گرفتند و زندگي گذراندند، در عین حال بيانگر مصيبت كشور در عرصه آموزش عالی بوده است. به‌علاوه، داشتن برخی مدرك‌ها در جمهوري اسلامي ايران به هيچ دردي نخورده است و آبی از آنها برای صاحبان مدرک گرم نشده است. البته برخي از مدرك‌ها به‌ كار گرفتن مدركی بالاتر خورده است که در آن حد غنيمتي بوده است! هرچند كه دوباره بايد سال‌ها سر كلاس می‌نشستند و درس‌هايي می‌خواندند كه از خواندنشان شكمي سير نمي‌شد.
در موسسه‌اي كه من 36 سال قبل در آنجا درس مي‌خواندم، از 14 دانشجوي ژاپنی دكترا طي چند سال، سه نفر دوره را به پايان بردند و مدرك گرفتند. بقیه 11 نفر فقط به آن دانشکده سرك كشيده بودند تا مطلع شوند آیا چيزي در آنجا براي يادگرفتن بوده. لابد در كشور آنان كسي به صرف داشتن عنوان و مدرك، صاحب ارزش نمي‌شده است.
از سوی دیگر اما در كشوري زندگي مي‌كنيم كه اگر كسي واقعا كاري را خوب بلد باشد، بيكار نخواهد ماند. مشكل آن است كه مثلا با اخذ مدرك مهندسي از دانشگاهی ضعيف‌، جوان فارغ‌التحصیل لزوما چيزي یاد نگرفته که حداقل او را به تعميركاری خوب بدل کرده باشد؛ تعميركاری که برای وی كار فراوان است. انبوه دانشجويان با مدرك كارشناسي در رشته مديريت مثالی مناسب از مقوله‌اي قابل‌تامل است. دیرگاهی است که جوانانی 22 ساله با مدرک کارشناسی مديريت‌ از دانشگاه‌های ایران فارغ‌التحصیل می‌شوند که واقعا دانشگاه هيچ به آنان نياموخته است: نه اندکی حسابداري آموخته‌اند، نه مي‌توانند طرح بازاريابي بنويسند، نه مي‌توانند برای سازمانی طرح اولیه سازماني را بریزند و نه ... . فقط مدرك كارشناسي دارند. وقتي مي‌پرسيد مدعي انجام چه کاری هستيد و چه چيزي را بلديد، جوابي غير از سكوت ندارند. اينان حتی وقتي مدرك كارشناسي ارشد هم مي‌گيرند، هنوز هيچ حرفه و هنري را بلد نيستند. حکم پرنده‌ای را دارند که از مترسک می‌ترسد و چنین است که بیکار خواهند ماند.
دليل ديگر ادامه تحصيل آموزشي در دانشگاه‌ها، ضعف آموزش ضمن‌خدمت يا ضمن‌كار (training) در ايران است. آنچه به‌ناگاه زندگي بي‌مسووليت، یله و توأم با خوشگذراني مثلا دانشجوي آمريكایی را به نظم مي‌كشد، نظم آهنین حضور در محيط كاري است كه او را از سریر ساحل فانتزي محيط آموزشي به دنياي سخت و اضطراب‌آلود كسب‌وكار مي‌آورد و براي آماده‌شدن براي چنان حضوري، اين آموزش حين‌خدمت است كه دانشجوي سابق را با مزارآباد كارمندي منضبط، آموزنده و داراي‌صلاحيت آشنا مي‌كند.
شگفتا بسياري از داوطلبان مدرك كارشناسي ارشد و دكترا يا پايان‌نامه‌نويسان اين مدارك كه به من مراجعه مي‌كنند، از حداقلی از دانش زبان انگليسي هم برخوردار نیستند. مي‌پرسم چگونه مي‌خواهيد بدون دسترسی به جویباری از زباني كه بي‌شك زبان علم است، پايان‌نامه بنويسيد. به انبوه مقامات داراي مدرك دكترا ارجاعم مي‌دهند كه يك صفحه مطلب انگليسي هم نمي‌توانند بخوانند. مي‌پرسند، اينها چگونه مدرك گرفته‌اند و پايان‌نامه نوشته‌اند و اين بار منم كه نمي‌دانم چگونه به آنان پاسخ دهم.
به‌راستي چگونه ممكن است در این عصر كسي پايان‌نامه كارشناسي ارشد يا دكترا بنويسد، بدون اينكه به مراجع انگليسي‌زبان مراجعه كند. هرچه باشد بيش از 90 درصد منابع و مراجع در تقريبا كليه حوزه‌هاي علم به زبان انگليسي نوشته شده است. حتي اگر دانشجو فرانسوي، آلماني يا ژاپني باشد، تمنای محال است که بدون انگليسي بتواند پايان‌نامه بنويسد. امروزه حتی جوانی که می‌خواهد دکترای ادبیات فارسی بگیرد، ناچار است نظر خارجی‌ها را هم در مورد موضوع مورد پژوهش خود جویا شود و این نظرها البته به زبان انگلیسی نگارش شده است.
وقتي مي‌پرسم به‌جاي هیاهوی اخذ مدرک كارشناسي ارشد، چرا زبان انگليسي خود را تقويت نمي‌كند، تازه منطق حرف را مي‌فهمد، سري تكان مي‌دهد و مي‌گويد حتما تقویت خواهم كرد. با این وضعیت، کار اين قافله تا به حشر لنگ خواهد بود.
ناشدنی و در بسیاری نقاط دنیا ناشنیدنی است که دانشجويي بتواند مدرك ارشد يا دكتراي حسابداري يا مالي بگيرد، بدون اينكه به منابع انگليسي‌زبان مراجعه كند؛ آنجا که بیش از 90 درصد کل منابع به زبان انگليسي‌ است، آوازی غریب است اگر مدعی شویم بدون مراجعه به این مآخذ، کار پژوهش انجام‌شدنی است. این هم از اعجاز کشور ماست که برخي از مقامات مدعي اخذ مدرك دكتراي اقتصاد، حسابداري يا مالي، از خواندن دو صفحه متن انگليسي در رشته خود عاجزند. خواب مخمل آبی‌شان به هم می‌خورد اگر بپرسید پس چگونه ادبيات موضوع پايان‌نامه خود را نگاشته‌اید؟
اخذ مدرك زربفت دكترا به درد مديريت وكالت، سياست، اداره كسب‌وكارها و انجام كاري تخصصي در بنگاه‌ها نمي‌خورد. مدرك دكترا به كار كساني مي‌آيد كه مي‌خواهند معلم يا پژوهشگر شوند. من خود در 10 سال اخير در بنگاه‌های محل خدمتم، از استخدام دارندگان مدرك دكترا پرهيز كرده‌ام؛ چرا كه فراتخصص‌شان انتظارات و توقعاتي می‌آفریند كه بنگاه را تاب پاسخگویي آن نيست. با اخذ این مدرک، مصداق ضرب‌المثل «از اونجا مانده و از اين‌جا رونده» می‌شوند.
به‌علاوه، در 10 سال اخير سعي كرده‌ام كمتر در سطح دكترا به كلاس درس بروم، چون اولا عمده دانشجويان دكترا تا اين اواخر از مقامات یا حداقل مدیران رده ارشد بوده‌اند كه وقت درس‌خواندن نداشته‌اند و کلاس‌رفتن وقت هر دو نفرمان را تلف مي‌کرد و ثانيا تدريس در دكترا در رشته تخصصی من، باید عمدتا مختص معلمان جوانی باشد که در مباحث تخصصی به‌روزند و افرادي در سن من، طبعا صاحب صلاحيت براي تدريس در سطح دكترا نيستند و در همه‌جاي دنيا هم، بيشتر مدرسان سطح دكترا جوان و در موضوع مورد ‌ارائه خود بهنگام‌ و روزآمدند.
با درونی سوخته به انبوه مشتاقان دكترا باید گفت كه براي دستيابي به شغل غیرآموزشی و پژوهشی عمر خود را برای اخذ درجه دكترا تلف‌ نکنند. مشتاقان كار بايد مدعي باشند که واقعا تخصصي دارند. برای كارجويان رشته‌هاي حسابداري و مالي، بعد از گذراندن مدرك كارشناسي یا حداکثر کارشناسی ارشد، اخذ مدارك حرفه‌اي هم‌چون گذراندن آزمون‌های حسابداران رسمی، آزمون‌هاي بورس، امتحانات CPA و CFA و ... به‌مراتب پراهميت‌تر، مهم‌تر وضروری‌تر از مدرك دكترا است. مدرک دكترا مورد نياز کسانی است كه زندگي آموزشي و پژوهشي را دنبال مي‌كنند. در جوامعي كه همه چيز جاي خود است، در حوزه اجرائیات حسابداری و مالی، كسي از شما نمي‌پرسد مدرك دکترا داريد يا نه، بلكه از مدارک حرفه‌ای شما مي‌پرسند تا مطمئن شوند حرفه‌ای را بلد هستيد. مي‌خواهند مطمئن شوند آیا مي‌توانيد بودجه بنويسيد؟ مي‌توانيد صورت جريان نقدي تنظيم كنيد؟ مي‌توانيد سازماني ماتريسي پيشنهاد دهيد؟ مي‌توانيد طرح صندوق بازنشستگي را از آب درآوريد؟ مي‌توانيد معاملات فاركس انجام دهيد؟ مي‌توانيد سبد مناسبي از سهام درست كنيد؟ مي‌توانيد مدیریت ثروت کنید؟ مي‌توانيد طرح فروش محصول مالی جديدي را بنويسيد؟ مي‌توانيد متن بيمه‌نامه حمل‌ونقل دريايي را تنظيم كنيد؟ مي‌توانيد از پس ممیز مالياتي برآييد و براي محاسبه ماليات خود دلايل متقن بياوريد؟ مي‌توانيد متن الحاقيه اعتبار اسنادي را تنظيم كنيد؟ مي‌توانيد ... و نمی‌پرسند دکترا دارید یا ندارید. اگر قصد زندگي آموزشي و پژوهشي نداريد، چند مدرك دكتراي شما هم دردي دوا نمي‌كند. در قله کوهسار دارنده برای مثال دو مدرك دكترا نیز، دركشوري که حساب‌وكتاب دارد، هيچ كاري غير از تدريس و پژوهش به شما پيشنهاد نخواهد شد. براي ادامه زندگي پرنشاط، بايد مدعي بلدبودن كاري باشید. اخذ مدرك بايد وسيله اين یادگيري باشد، نه اينكه گرفتن مدرك خود به هدف تبديل شود.
بيماري دكترا يكي از مزمن‌ترين بيماري‌های 20 سال اخير در ایران بوده است. شتر را گم كرده، پي افسارش مي‌گردیم. عمري در امتحان گرفتن و امتحان‌دادن تلف مي‌شود، بدون اينكه چيزي عايد كشور شود. تا آنجا كه نفس داشتن مدرك ارزش تلقي شود، خورجين‌خورجين دكترا گرفتن دردي از كشور دوا نمي‌كند و افسوس از عمري كه از جوانان در این مسیر تلف می‌شود. بي‌دليل نبود كه در رژيم گذشته، غير از پزشكان، ديگر دارندگان مدرك دكترا، در مكاتبات اداري حق نداشتند از عنوان دكتراي خود استفاده كنند تا بلکه اندکی از شرار آتش دکتراطلبی جهان سومی کاسته شود.
انسان جهان سومي سخت به ظاهر چسبيده و محتوا را رها كرده است. علاقه به مدرك بيانگر توجه به ظاهر و غفلت از ژرفا و مضمون آموزش عالی در جوامع جهان‌سومي است؛ توجهی که متاسفانه امروز فراتر از عرصه آموزش، بسیاری از پهنه‌های اقتصادی و اجتماعی را هم درنوردیده است. ارائه آمار غلط اقتصادی یا عدم انتشار آماری که نامناسب تلقی می‌شود وجهی از این دیدگاه است. فخرفروشی ابلهانه مراسم جشن و عزا تجلی همین نگاه در وادی اجتماعی است. سطحی‌نویسی در مورد مسائل غامض اجتماعی، از جنس آنچه در این مقاله می‌یابید، توسط نگارنده‌ای مالی‌چی در روز سیزده نوروز، اگر از نحسی این روز تلقی نشود، بی‌شک از عواقب همین توجه جهان‌سومی به ظاهر امور است!


برچسب‌ها: مدرک گرایی, ایران, مقطع دکترا

موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
پیرامون کتاب وضعیت پسا مدرنیته از دیوید هاروی

دیوید هاروی برای محافل نظریه اجتماعی و جغرافیایی  به دلیل نگارش کتاب های عدالت اجتماعی و شهر (1973)، مرزهای سرمایه (1982)، شهری شدن سرمایه (1985)، آگاهی و تجربه شهری (1985)، پاریس پایتخت مدرنیته (2006)، وضعیت پسامدرنیته (1989( جهان وطنی و جغرافیاهای آزادی (2009)، معمای سرمایه داری (2010)، تجربه شهری (1989)، تکمله ای بر سرمایه (2010)، فضای امید اجتماعی (2000) و چند کتاب دیگر چهره ای شناخته شده است.

دیوید هاروی به عنوان جغرافیدانان دغدغه های فضایی ـ مکانی خود را همیشه در نوشته هایش دنبال کرده است وافق بودن او به قابلیت های علم جغرافیا به عنوان یک علم بین رشته ای سبب گردیده که در تحلیل و تشریح مباحث خود از دیگر علوم همچون  فلسفه، علوم اجتماعی،  اقتصاد سیاسی ، معماری و هنر استفاده نموده و با استفاده از تحلیل های جغرافیایی به سان ربط دهنده  تحلیل های علوم مختلف  بر غنای مباحث خود بی افزاید. در واقع  مباحث  هاروی نشان دهنده قابلیت های علم جغرافیا در تحلیل و پردازش  بسیاری از پدیده ها  و مفاهیم در عصر حاضر را نشان می دهد و چشم اندازی از یک جغرافیدان ایده آل ترسیم می کند که اندیشمندان رشته های مختلف  اهمیت و عمق نوشته هایش را تایید و تحسین می کنند. علاوه بر آن دیوید هاروی مقیاسی است که می توان با آن فلاکت  و برهوت علم جغرافیا در ایران ( جدا از چند واحه در این بیابان که  آبروداری می کنند) را درک نمود که به عشق بازی با قدرت مشغول است و با نعل وارونه زدن عدالت را در همآغوشی با قدرت تفسیر می کند و به دور از واقعیت ها ، به کسب ثروت از آموزش  جغرافیای پاستوریزه شده  تحت عنوان پردیس ،  بین الملل و... است[1]

در این بین  به تازگی مطالعه کتاب " وضعیت پسامدرنیته (تحقیق در خاستگاه‌های تحول فرهنگی) "  که  توسط عارف اقوامی‌‌مقدم به فارسی ترجه شده  ، به پایان رساندم. کتاب در زبان اصلی اش  در سال 1989  انتشار یافته بود. در زمانی که مباحث پسامدرن  به محیط های آکادمیک رسیده بوده و درست ده سال از انتشار کتاب " وضعیت پسامدرن"  لیوتار فرانسوی می گذشت.  دیوید هاروی که در حال حاضر  بزرگترین نظریه پرداز جغرافیایی  است در سال های پایانی دهه هفتاد به ضرورت پرداختن به مباحث پسامدرن را به خصوص در رابطه با پیامدهای فضایی / مکانی بیش از همه درک کرده و در کتاب خود به آن پرداخته است. عنوان کتاب درست در نقطه مقابل کتاب لیوتار قرار می گیرد که  بستری برای مباحث پسامدرن فراهم آورد و بر آن مبنا مباحث مطرح گسترش یافت. در مقابل دیوید هاروی در کتاب ، وضعیت پسامدرنیته با نگاهی انتقادی وضعیت اجتماعی، اقتصادی ، فضایی / مکانی که قابل اشاره با اصطلاح پسامدرنیته است را بررسی کرده و نقدی نموده است. هاروي در وضعيت پسامدرنيته مي‌كوشد نظريه پسامدرن را در بافت اجتماعي گسترده قرار دهد. برهان اصلي هاروي وجود «تحولات بنيان‌كن» در كنش‌هاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي از جمله ظهور حساسيت نوين پسامدرن در شماري از حوزه‌ها و رشته‌هاست كه از 1972 آغاز شد. هاروي انكشاف پسامدرن را به تغييرات در سازمان سرمايه‌داري و شكل‌هاي نوين تجربه زمان‌ـ‌فضا مرتبط مي‌كند. برهان وي مبتني بر فرضيات ماركسيستي مشابه ادعاي فردريك جيسمون است كه پسامدرنيسم «منطق فرهنگي سرمايه‌داري متاخر» است، با اين تفاوت كه هاروي براي مدعاهاي خود دلايل تجربي قابل‌توجهي را تدارك مي‌بيند.


در اینجا لازم است که که تفاوت دو اصطلاح پسامدرن و پسامدرنیته را تذکر داد. پسامدرن به مباحث فلسفی و نظری پیرامون تحولات و چالش های فکر و اندیشگی عصر خاضر تحت عنوان پسامدرن اشاره دارد در حالی که پسامدرنیته ابعاد مکانی / فضایی و پیامدهای اجتماعی و اقتصادی آن مباحث را مدنظر قرار می دهد. علاوه  بر ان در جهت درک پسامدرنیسم و پسامدرنیته ، هاروی از فصل  دوم به شرح و بسط مدرنیته و مدرنیسم پرداخته و برای  مخاطب به تشریح و تبیین مسائل ماهیت و مفاهیم مرتبط با مدرنیته و مدرنیسم می پردازد چرا که هاروری « به جاي رد انكشاف پسامدرنيسم در حكم امري ساختگي و صرفا گذرا، بر آن است كه اين بالندگي‌ها بيانگر پارادايم نويي از انديشه و كنش فرهنگي است كه مستلزم توجه جدي است. او همزمان از اغراق در تازگي بسط‌وتوسعه پسامدرنيسم اجتناب مي‌كند و پيوستگي و ناپيوستگي‌هايي را در كنش‌هاي مدرن مي‌بيند. پسامدرنيسم نه چونان گسست كامل از مدرنيسم بلكه به سان " برجستگي فرهنگي"  بازنمايي مي‌شود كه در آن مولفه‌هايي را كه مي‌توانستيم در مدرنيسم بيابيم با شدت و تاكيد موكد در پسامدرنيسم مي‌يابيم.». در این راستا  هاروی در پاره ای نخست کتاب خود به گذار از مدرنیته به پسامدرنیته در فرهنگ معاصر می پردازد.

در پاره ی دوم دیدوید هاروی سدگرگونی های سیاسی ـ اقتصادی سرمایه داری در را اواخر قرن بیستم مورد بررسی قرار می دهد. در واقع دیویدهاروی با تمرکز بر گذار از شیوه تولید ، تغییر پذیری شیوه انباشت سرمایه داری را در وضعیت سرمایه داری سازمان نایافته به دقت واکاوی می کند. در این بخش از کتاب  تحلیل هاروی جهت روشن ساختن این تکته است که پسامدرنیسم در چارچوب منطق سرمايه‌داري پيشرفته شکل گرفته است. « هاروي برخلاف بودريار و ساير پسامدرنيست‌هاي راديكال، پسامدرنيسم را نوعا توسعه راديكال پساصنعتي جديد يا حتي پساسرمايه‌داري نمي‌داند. به روايت هاروي آبشخور پسامدرنيسم اشكال سازماني و فن‌شناختي نوين است كه از سرمايه‌داري نيمه دوم قرن بيستم نشأت مي‌گيرد. هاروي به‌طور اخص پيدايش‌شناسي پسامدرنيسم را مستقيما به‌ گذار از فورديسم به «شيوه منعطف‌تر انباشت»  (او عامدانه از اصطلاح «پسافورديسم» پرهيز مي‌كند تا از ناپيوستگي بنيادي در دو شيوه‌ از سازمان سرمايه‌داري پرهيز كند) ارجاع مي‌دهد. ».

در پاره سوم دیوید هاروی با بستر سازی انجام شده به دغدغه اصلی  جغرافیایی  خود در رابطه با فضا و زمان می پردازد. بخش معناداري از كتاب هاروي به تحليل شكل‌هاي به لحاظ تاريخي متحول تجربه فضا‌ـ‌زمان اختصاص دارد. او بر آن است كه «نمي‌توان براي فضا و زمان معاني عيني مستقل از فرآيندهاي مادي قايل شد»؛ به علاوه «مقولات زمان و فضا بالضروره از مجراي كنش‌هاي مادي خلق مي‌شوند كه در خدمت بازتوليد زندگي اجتماعي قرار دارند.» (204) به اين ‌ترتيب مي‌توان نتيجه گرفت كه با شيوه بسيار منعطف انباشت كه در دهه‌هاي اخير خلق شده است، مي‌توان شكل متفاوتي از تجربه زمان‌ـ‌فضا توليد كرد. هاروي اين معنا را حسب «فشردگي زمان‌ ـ ‌فضا» هرچه بيشتر مشخص مي‌كند كه در آن زمان‌هاي طولاني سفر و ارتباطات تقريبا به صفر كاهش مي‌يابد و جنبه‌هاي ناهمگن و گسترده كره زمين در دهكده‌اي جهاني و همگن‌شده جذب مي‌شوند. به باور هاروي فشردگي يادشده كه با سرمايه‌داري آغاز شد در دو دهه اخير [دهه‌هاي 70 و 80 قرن بيستم] تشديد شد و در نتيجه پسامدرنيسم در حكم واكنش فرهنگي به پيامدهاي ازهم‌گسيخته و مغشوش آن پديدار مي‌شود. هاروی همچنین خوانشي انتقادي را از فیلم‌های «آسمان برلین» اثر ویم وندرس و «بليد رانرِ» اثر ریدلی اسکات ارايه مي‌كند. او بر اين باور است كه در ورای تصاویر مغشوش زمان و فضا در این فیلم‌ها، ردپای آگاهی ديده مي‌شود، ردپايي كه سینمای انقلابی را زنده نگه می‌دارد و خواسته‌هاي رمانتیکی مانند رهایی دارد.

پاره ی چهارم کتاب به دیدگاه دیدوید هاروی در رابطه با وضعیت پسامدرنیته اختصاص یافته است. هاروي نه تحسين‌كننده پسامدرنيسم بلكه منتقد آن است. او پسامدرنيسم را از آن‌رو كه بسيار نهيليستي است و زيبايي‌شناسي را بر اخلاق ترجيح مي‌دهد مورد انتقاد قرار داد. پسامدرنيسم از واقعيت‌هاي اقتصاد سياسي و سرمايه‌داري جهاني پرهيز و از شكل‌گيري سياست‌هاي ملهم از اصول هنجاري ممانعت مي‌كند. به‌علاوه، به گمان هاروي روايت پسامدرنيست‌ها از كنش‌هاي نظري و فرهنگي مدرن كاريكاتوروار است. هاروي به جذب طيف گسترده‌اي از اشكال معماري مدرن در فضاحت پروژه‌هاي مسكوني مانند پورت‌ايگو اعتراض مي‌كند و مدعي است مدرنيست‌ها راه‌هايي را براي مهار شكل‌هاي انفجاري و هرج‌ومرج‌گرايانه توسعه سرمايه‌داري بنيان نهادند. به باور او، «كلان‌روايت‌هايي كه پسامدرنيست‌ها تقبيح مي‌كنند (ماركس، فرويد و حتي چهره‌هاي متاخرتر مانند آلتوسر) بسيار گشوده، گونه‌گون و پيچيده‌تر از آني هستند كه منتقدان مطرح مي‌كنند.»

هاروي زمانه پسا‌مدرن را صحنه سیطره بورس‌بازی و تشکیل سرمایه‌هاي موهوم كه هیچ‌گونه اتکایی بر تولید واقعی ندارند، مي‌داند. به تعبیر هاروی، این سرمایه‌داری کازینویی، شهر را به تصرف درآورده و فرهنگ جدید نوکیسه‌ها را شكل داده است اما آن روی سکه اين ثروت، طاعون بی‌خانمانی و تولید فقر است که بسیاری از شهرهای بزرگ را دچار فروپاشی می‌کند.

كتاب «وضعیت پسامدرنیته: تحقیق در خاستگاه‌های تحول فرهنگی» نوشته دیوید هاروی با ترجمه عارف اقوامی‌‌مقدم از سوي انتشارات پژواک در 480 صفحه و با قیمت 14800 تومان منتشر شد.

[1] - در زمینه آسیب شناسی علم جغرافیا در ایران در حال انجام پژوهشی هستم که اولین فرصت بعد از اتمام به انتشار نتایج آن اقدام خواهم نمود جالب است که ذکر شود اقتصاد آموزش علم جغرافیا در ایران ، گردش سرمایه میلیاردی تومانی داشته که در سه محور آموزشی در تحصیلات تکمیلی بخصوص دوره دکتری ، نگارش و چاپ مقالات در برخی مجلات به اصطلاح علمی و پژوهش و  پژوهش های سفارشی شکل می گیرد.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


برچسب‌ها: دیوید هاروی, پسامدرنیه, معرفی کتاب, جغرافیای ایران, وضعیت پسامدرنیته

موضوع مطلب :
نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
جغرافیا و واسازی

واسازي( Deconstruction ) را تعريف نمي بايد کرد ، چرا که اين کار ، اساسا با " روح " واسازي در تضاد است. " ژاک دريدا " واضع نظريه ي واسازي ، هر گونه تعريف و تاويل دقيق و عبارت مند را از نظريه اش ، برنتافته ، آنرا نوعي " ساختار قائل شدن " براي مقوله اي که مي خواهد ساختار را " بشکند " مي شمرد.از اين روي ، آثار ، نوشته ها ، مصاحبه ها و سخنراني هاي دريدا و پيروانش ، جملگي ، آثاري گنگ ، مبهم و درک ناشدني به نظر مي رسند.بنابر اين خطر " بدفهمي " ـ که مسلما بسيار بدتر از " نافهمي " است  ـ خواننده ي اين آثار را تهديد مي کند و اين دقيقا همان چيزي است که دريدا و ديگر ساختار شکنان ، مخالفان و منتقدان شان را همواره بدان محکوم مي کنند.  واسازي يا ديکانستراکتيويسم «Deconstruction» كه در فارسي علاوه بر واسازي به ساختارشكني، بنيان فكني، ساختار زدايي و شالوده زدايي نيز ترجمه شده است، براي اولين بار در دهه هاي 60 و 70ميلادي توسط فيلسوف فرانسوي ژاک دريدا[1] در عرصه فلسفه و ادبيات مطرح شد.درايداکه در 1930 در الجزاير بدنيا آمد و در اکول نرمال سوپريور پاريس درس خوانده انديشه خود را با نقد پديدار شناسي ( هوسرل ) ، زبان شناسي ( سوسور) ، روان کاوي ( لاکان ) ، و ساختارگرايي ( لوي ـ  اشتراوس ) سازمان داد.  دريدا با ابداع واسازي گفتار فلسفي غرب را که در آن گفتار مقدم بر نوشتار بوده را زير سوال برده و مفاهيم جديدي را در رابطه با گفتار «speech» و نوشتار «writing» بيان مي کند. او بين نوشتار و گفتار فرق مي‌گذارد و مي‌گويد در طول تاريخ غرب از افلاطون تا به حال، تأكيد بر لوگوسانتريك بوده است؛ يعني تاکيد بر روي گفتار . به بيان ديگر تقدم گفتار بر نوشتار و وحدت ميان دال و مدلول. يعني هر جا دال مي آيد، مدلول هم بايد باشد. اين اساس لوگوسانتريسم است كه دريدا اين نظريه را نقد مي‌كند. معني دکانستراکتيويسم در فرهنگ لغت «ليتره» در زبان فرانسوي در غالب سه معنا آورده شده است: اولين مورد اصطلاح دستوري آن است، به معناي بر هم زدن ساختار دستوري واژه‌هاي يك جمله. به عبارتي ديگر، اگر كلمات يك جمله را عوض كنيد، آن جمله را دكانستراك كرده‌ايد. معناي دوم، معناي باز كردن و پياده كردن است، يعني باز كردن و پياده كردن قطعات يك دستگاه، براي حمل آن به جاي ديگر. اما معنايي كه ژاک دريدا بسيار به آن توجه مي‌كند، معناي «رفلكسيو» آن است؛ يعني خودساختارشكني که از خارج تحميل نمي‌شود، بلكه ساختار، خود به خود تغيير پيدا مي كند. ديکانستراکتيويسم از اواخر دهه 80 توسط معماراني مانند پيتر آيزنمن[2] ، برنارد چومي[3] و نظير اينها در معماري مطرح شد. بطور كلي واسازي سعي دارد تا ساختار انديشه و نظم محوري را که به جهان ما تحميل شده را تغيير دهد. چنين معنايي که از طريق ساختاري نظام يافته تحميل مي شود، تفسيرهاي ديگري که در همان زمينه با اعتباري يکسان عرضه ميشوند را سرکوب کرده و امکان تنوع فکري و ذهني خارج از اين چهارچوب را به خصوص از مخاطب مي گيرد. واسازي با نگاهي متفاوت ، قواعد زيباشناسانه معماري، بالاخص بيان و نظم فرمال و خطي را به چالش در آورده و بنيان فکني مي کند؛ رويکردي جديد در معماري جهت يافتن تعاريفي نوتر از درک مفاهيم زيبايي شناسي در گستره فرم و معنا. دوري از نظم دکارتي، هندسه، تجزيه فرم و فقدان هر گونه مرکزيتي با به کارگيري عناصر متضاد و ابهام در روابط بين آنها از خصوصيات اين سبک به شمار مي رود. در مقايسه اي کلي مي توان گفت که واسازي نيز مانند مدرنيسم و پسا مدرنيسم، يک فراوري جهانبيني و پارادايم ابژه محور است و بر همين اساس معماري خود را مطرح مي کند. اما مساله حايز اهميت، محدود کردن معماري به صرف ديدگاهي زيبايي شناسانه است. البته بايد اذعان داشت که مسايل عملکردي و ساختاري معماري مدرن و توجه به جنبه هاي ظاهري و تزييني در معماري پسا مدرن در کنار همين نظري هاي واسازي معماري را به چبزي کمتر از کليتي که بايد دارا باشد، کاهش مي دهند. تک تک اين موارد به عنوان يک مهم مي توانند در طراحي و ساماندهي فضا موثر باشند، اما نمي توان ماهيت معماري و نيازهاي انساني، اجتماعي را در اين ديدگاه ها خلاصه کرد. واسازي و جغرافيا همان گونه كه در پيش تر بيان شد بكارگيري واسازي در جغرافيا در ايران براي اولين بار صورت مي گيرد ولي كاربرد واسازي در زبانشناسي به دهه 60 ميلادي مي رسد و اين بدان معنا است كه از حدود 70 سال پيش تاكنون درباره واسازي در زبانشناسي بحث و بررسي انجام گرفته است. واسازي با مطرح شدن در فلسفه از حدود 70 سال پيش در زبانشناسي مطرح گرديد و همگام با شكل گيري انديشه پساساختارگرايي و پسامدرن علاوه بر نقد ادبي در زمينه معماري نيز به كار گرفته شد. بهترين نگرش به ساختارشکني در قالب معماري صورت پذيرفته است. بسيارند نام هايي که عنوان معمار واسازي را به دنبال مي کشند ، ليکن در اين ميان ، چند نام بزرگ ، با ارائه ي آثاري ارزنده ، درخور و شايسته ، مي درخشند. از جمله معروفترين معماران در سبك واسازي پيتر آيزنمن مي باشد كه بر مبناي واسازي پايه گذار نظريه اكنونيت در معماري بوده است. همچنين در اين بين مي توان به " زاها حديد" ، " فرانک گِري " ، " برنارد چومي " ، " کوپ هيمل بلاو " ، " رِم کولهاس " ، دانيل ليبسکيند " و چندي ديگر اشاره كردكه بر صحت افکار ژاک دريدا مهر تاييد زده اند.آن ها نه تنها فضاهاي زيستي جديدي را با معيار قرار دادن اين تفکر آفريدند ، بل ، انگاره هاي سنتي را به آوانگاردترين وجهي ، طرد نموده اند. البته ، نکته قابل تامل اينجاست که اينان ، تنها و تنها ، در حوزه ي فرماليسم توانسته اند به آراي دريدا نزديک شوند و با اندکي دقت درمي يابيم ، آثار واسازانه آنها ، خود ، داراي ساختار قدرتمند و تکنيکالي ست که فاصله ي زيادي با ساختارشکني حقيقي دارد. درواقع آنها ـ تا اينجا ـ به دليل محدوديت امکانات ، تنها ، تصور و عادت ذهن راحت طلب ما را ، اندکي ،واسازي کرده اند. اما در زمينه جغرافيا رويکرد واسازي خود،« در حقيقت بن فکني و ساخت زدايي را به ما مي آموزد که هر فرادهش و سنت را بنيان فکني نمود.سپس عناصر به دست آمده را دوباره بازنويسي[1]  نماييم .»  با در نظر گرفتن فضاي جغرافيايي به عنوان متني كه توليد مي شود در واقع «بن فکني با پوزيتيويسم وداع گفته و خود را متوجه اسطوره ،تمثيل و ايهام نموده و به قول نيچه از نيروي آپولوني دست شسته و به ديونيسوس روي آورده است.» واسازي در جغرافيا روشي براي قرائت متن فضايي و نمايش کاربرد متناقض مفاهيم است در واسازي ، «متن قرائت مي شود تا به وسيله معيار هاي خودش رد شود.» واسازي  در جغرافيا همچنين واسازي ،«خود هويتي دال و مدلول و خود حضوري سوبژه متکلم و نشانه صدار را مورد سئول قرار مي دهد.» و هرگونه مرکز و ارجاع به اصل نخستين را رد مي کند. واسازي در علم جغرافيا ،رابطه سنتي علت و معلول را درهم مي ريزد و تکيه بر متن را پيشنهاد مي کند ،او علت را رد مي کند و به تاريخ و سنت بنيا متني متمايل مي شود و محقق را ارتقاء مي بخشد. واژه متن فضايي  برگرفته از واژه لاتين Txtus از مصدر Texere است که عبارت است از تار پود به هم بافته که فاقد سلسله مراتب بوده داراي نظم آهنگين است.و از تقابل هاي دوگانه گفتاري در آن خبري نيست و متني است كه در چارچوب كنش انسان و محيط و انسان و انسان توليد مي شود. هويت ناب در واسازي متن فضايي و جغرافيايي درهم فرو مي ريزد و خصلتي ناتمام مي يابد. دريدا نشان مي دهد که هويت تنها  با انکار عامدانه ابهام و مستثني نمودن ( جداسازي ) تفاوت ها  مي تواند بدست آيد . اما براي دريدا ، اين انکارها و جداسازي ها درهويت ها در مي آميزند و از کامل شدن آنها جلوگيري مي نمايند و در نتيجه اغلب، تهديدي بريا واژگون سازي آنها هستند. اين رويکرد به هويت باعث مي گردد که سئوالات کلاسيک درباره چيستي " خود (من )" و " ما "  در ابهام قرار گيرد و مرز ميان فرد وفضا دچار ريزش مي گردد. لذا ، ديگرسخن گفتن از فرد مستقل ازمحيط و متن فضايي حد زيادي ناممکن مي گردد. هويت فرد مبهم و درهم فرو رفته در هويت هاي ديگر مي شود. لذا ، سنت ليبرالي تمايز ميان حوزه عمومي و حوزه خصوصي دچار فروپاشي مي شود. زيرا ، که ديگر امکان جداسازي روشن ميان امور خصوصي و عمومي وجود ندارد. همچنين ، امکان تمايز گذاري ميان سنت و مدرنيته ، قديم و جديد از بين مي رود . فرد مدرن يا سنتي بطور خالص امکان حضور نمي يابد . هويت فرد هميشه ترکيبي از گفتمان هاي گوناگون است. لذا ، روان پارگي و درصدي از تناقض  در مباني به امري عادي تبديل مي گردد.  پذيرش عدم امکان دستيابي به هويت ناب  فضايي ـ جغرافيايي باعث مي شود تلاش براي کنارگذاشتن هويت هاي منبعث از سنت به نفع نگاه مدرن به امر خيالي تبديل شود. انديشه " ايجاد همبستگي و انسجام(Coherence  ) " جانشين تلاش براي رسيدن به " عينيت وحقيقت " مي گردد . دراين رويکرد کارآمدي يک انديشه در داشتن همبستگي دروني ميان عناصرگوناگون آن مي باشد . واسازي همچنين در متن هاي فضايي توجه ما را به گفتمان هاي حاشيه اي جلب مي کند . بعبارتي واسازي « صداي همه آن گرايش هايي است که در نظام فکري و مفهومي عقل غربي جايي برايشان نيست ». ما در تحليل واسازانه ، امکان فهم رويداد هاي گوناگوني را فراهم مي کند که بر عليه نظم مسلط جهاني مي باشند . اين نگاه ، درک ما را از فرآيند حذف شدگي گفتمان هاي  بينا متني حاشيه اي موجود در سطح جهان غنا بخشيده تحليل بحران هاي موجود در سطح جهان امكان پذير مي كند . بحران هايي که حاصل تلاش گفتمان هاي حاشيه اي در متن فضايي ـ جغرافيايي براي جلوگيري از حذف ، حفظ هويت و تفاوت خود نسب به گفتمان مسلط  مي باشند. همچنين ، اعتقاد به عدم وجود هويت ناب و وابسته بودن هويت" فرد" به هويت " ديگري" ، تلاش براي کنار گذاشتن و حذف ساير هويت ها را ناممکن مي سازد . حذف ديگري به معناي مغشوش کردن  و فروکاستن هويت " خود " مي باشد .در نهايت ، اعتقاد به عدم امکان رسيدن به هويت ناب زمينه تکثرگرايي و به رسميت شناختن تفاوت در اجتماع است.اين برداشت از واسازي باعث مي گردد که " واسازي " از نظريه ي در باب معنا در علم جغرافيا  فراتر رفته در گستره اجتماعي ـ سياسي کاربرد يابد.دراينصورت واسازي ، تلاشي براي برانداختن هر ادعايي است که سعي مي کند با ادعاي حقيقت و يگانگي خود را مشروع و توجيه نمايد. اما هدف  به كار گيري واسازي در علم جغرافيا را روشن تر و واضح تر مي توان دريافت.مرزها و محدوديت ها را شکستن ، دست يافتن به چشم اندازهاي تازه يا به عبارتي کشف قلمروهاي جديد، بر هم زدن و ريشه کني نظم هاي مفهومي و چارچوب هاي فکري به ارث رسيده و ترجمان آنها عليه پيش انگاره هاي خودشان به منظور عريان و تجزيه کردن ، از برج عاج استحکام و ثبات پايين کشيدن و سرانجام ، باژگونه نمودن اين انگاره ها ، هدف تيغ تيز واسازي جغرافيايي و وظيفه آن محسوب مي گردد. واسازي جغرافيايي در لحظه اي اتفاق مي افتد که ، يک " متن فضايي" به مدد ترفند هاي موجود در " بازي زباني " مربوط به خودش ، قصد امحاي عناصري را دارد ، که به لحاظ مفهوم و منطق زبان آورانه ، و همچنين توازن حسي، تناسب متن را به هم مي زنند.در اين هنگام است که يک جغرافيدان با واسازي ، هسته هاي ويرانگر متن فضايي را مي يابد و بيرون مي آورد ، و به کمک آنها ، متن تجزيه شده را از استحکام مي اندازد ، و انگاشت هايي را که در ذهن راحت طلب انسان مخاطب ، به راحتي لميده است ، واژگون مي سازد. دريدا در قبال انتقادهايي که واسازي را در برخي موارد ، منجمله ساحت سياست و اخلاق ، خنثي مي داند ، واسازي را مقوله اي مي شمرد که "همواره دخالت مي کند. " عدالت ـ اگر وجود و حضوري براي آن قائل شويم ـ عامل عريان کننده ي تمام نا ملايمت هاي زندگي بشر مي باشد.اگر چيزي به نام عدالت وجود داشته باشد ، همان چيزي ست که مي بايد زندگي خو گرفته ي بشر را ، از درون خرد کند و ازآن چيزي بسازد که در ذهن بشر به صورت آرمان رسوب کرده ولي هرگز عينيت نيافته است. در حقيقت به تعبير دريدا ، پرسش اصلي واسازي ، عدالت است . نقل قول خود دريدا در اين جا لازم مي آيد که : " عدالت ، اگر چنين چيزي وجود خارجي داشته باشد ، بيرون و فراسوي نظام هاي حقوقي ست و واسازي نمي پذيرد. درست همان طور که خود واسازي هم واسازي نمي پذيرد. واسازي ، عين عدالت است. " پس جستجوي عدالت در متن فضايي ـ جغرافيايي عين واسازي است. بطور كلي مي توان بيان داشت كه واسازي در جغرافيا 1 ـ واسازي فرايندي بي سوژه است . ما فاعل واسازي نداريم واتو ماتيك بودن اين فرايند به حدي است كه خودش را هم شامل مي شود و در واقع از خودش feedback مي گيرد . 2ـ  واسازي به هيچ وجه ديالكتيكي نيست و اهتمامش براين است كه تفاوط ها تضاد ها و تناقض ها را حتي المقدور به سمت حل و رفعي كاذب و مضحك (آنگونه كه هگل ونظير اينهامي خواستند ) سوق ندهد ساختار شكني ساختارهاي نتيجه هدف و مقصد را آماج بي ساختاري خنده و ضربه مي سازد .3ـ بدين ترتيب واسازي روش شناسانه است و در مقوله اتخاذ الگوريتم ‏‏‏ تحقيق و توسعه (R&D) قرار ميگيرد. 4ـ در واسازي تقدم و تاخر معنايي ندارد . گاهي مي توان مشاهده كرد كه متن هايي كه از لحاظ زماني قديمي ترند در كار ساختار شكني متن هاي پس از خود هستند و گاه از نقب زدن هاي بي حاصل و سر به سنگ زدن هادر متن هاي پس از خود رنج مي برند. 5ـ شكاف فعال براي رديابي حوزه واسازي در يك متن فضايي ـ جغرافيايي فقط نقاط غيريت نيست .بايد به مسايلي چون انباشت و تورم معاني اتفاقا بسيار مرتبط در متن گفتگو هاي بينا متني كه سعي در كسب مشروعيت براي متن دارند و عناصرهم خانواده در متن توجه كرد.

منابع براي  مطالعه بيشتر

ـ دريدا, ژاک (1385): حرف هايي درباره واسازي و عمل گرايي, در:ديکانستراکشن و پراگماتيسم, ترجمه شيوا رويگريان, انتشارات گام نو, چاپ اول, تهران

ـ دريدا، ژاك ( 1381 ): مواضع ، ترجمه پيام يزدانجو، نشر مركز، تهران، چاپ اول ـ دريدا، ژاك (  1381): ساختار، نشانه و بازي در گفتمان علوم انساني، تدوين و ترجمه پيام يزدانجو، در: به سوي پسامدرن، نشر مركز، چاپ اول

ـ بردابنت, جفري(1375): واسازي[ دکنستروکسيين], ترجمه منوچهر مزيني, انتشارات شرکت پردازش و برنامه ريزي شهري, چاپ اول, تهران  ـ روتي, ريچارد (1385): اظهاراتي درباره واسازي و عمل گرايي, در:ديکانستراکشن و پراگماتيسم, ترجمه شيوا رويگريان, انتشارات گام نو, چاپ اول, تهران

ـ ساداپ, مادون (1382): راهنمايي مقدماتي بر پساساختارگرايي و پسامدرنيسم, ترجمه محمد رضا تاجيک, نشرني, چاپ اول, تهران

ـ ضيمران, محمد (1379) : ژاک دريدا و متافيزيک حضور, انتشارات هرمس, چاپ اول, تهران ـ ضيمران,محمد(1380): انديشه هاي فلسفي در پايان هزاره دوم, انتشارات هرمس, چاپ اول, تهران

ـ کريچلي,سايمون (1385): واسازي و عمل گرايي (دريدا رندي در حوزه ي خصوصي است يا ليبرالي در حوزه عمومي؟), در:ديکانستراکشن و پراگماتيسم, ترجمه شيوا رويگريان, انتشارات گام نو, چاپ اول, تهران

  ـ کوئيلان, مارتين مک (1384): پل دودمان, ترجمه پيام يزدانجو, نشر مرکز, چاپ اول, تهران  ـ لچت, جان(1378): پنجاه متفکر بزرگ معاصر(از ساختارگرايي تا پسامدرنيته), ترجمه محسن حکيمي, انتشارات خجسته, چاپ دوم, تهران

ـ نوريس, کريستوفر (1385): شالوده شکني, ترجمه پيام يزدانجو, نشر مرکز, چاپ اول, تهران

ـ هارلند, ريچارد (1380): ابرساختارگرايي : فلسفه ي ساختارگرايي و پساساختارگرايي, ترجمه ي : فرزان سجودي, انتشارات سازمان تبليغات اسلامي ، حوزه هنري, چاپ اول, تهران

[1] - Reinscription [1] - Jacques Derrida [2] - Peter Eisenman [3] -Bernard Chumi


برچسب‌ها: واسازی, ساختارشکنی, شالوده شکنی, جغرافیا, فضای جغرافیایی

موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
اصل تحقق پذيري

اين اصلي است که بوسيله پوزيتيويست هاي منطقي در دهه هاي 20و30 قرن بيستم  ميلادي پيشنهاد شد و معيار معنا دار بودن قضايا را بدست مي داد. يک بيان از اين اصل اين بود که« معناي يک قضيه روش تحقيق آن است» اما تعابير ديگري هم ارائه شده است. مثلا « يک قضيه تنها در صورتي معنا دار است که بطريق تجربي تحقيق پذير باشد»  يا « يک قضيه در صورتي معنا دار است که بتوان شواهد تائيد کننده اي بر آن يافت». از نظر پوزيتيويست هاي منطقي تنها قضاياي با معناي ديگر قضاياي منطقي و رياضي هستند.

از اين رو پوزيتيويست ها گزاره هاي متافيزيکي را بي معنا قلمداد مي کردند. زيرا اين دسته از گزاره ها نه تحليلي اند و نه ترکيبي. توجيه اين امر توسط « اصل تحقيق پذيري» انجام مي شد. « اصل تحقيق پذيري» يعني اينکه هيچ جمله اي که به يک واقعيت متعالي از همه تجربه هاي حسي ممکن ارجاع دهد نمي تواند معناي معرفتي داشته باشد.

جمله« کائنات يک علت نخستين دارد» را در نظر بگيريد. اين جمله براي اينکه معنادار باشد بايد آزمون تحقيق پذير بودن تجربي را بگذراند. يعني براي پي بردن به صدق يا کذب اين جمله بايد به سراغ مشاهده يا مجموعه اي از مشاهده هاي ممکن رفت. اما اين عملا غير ممکن است. پس اين جمله بي معنا است(خرمشاهي، 1378: 34ـ24). از اين رو است که علم گرايي و اصل تحقيق پذيري دو رويه اصلي پوزيتيويست ها در رد هرگونه متافيزيک است. پوزيتيويست ها ميان « تحقيق شده» و « تحقيق پذير» هم تمايز قائل بودند. آنها نمي گفتند که گزاره ها بايد تحقيق شده باشند، بلکه بايد قابليت تحقيق پذيري را داشته باشند. مثلا جمله« در کرات ديگر حيات هست» را در نظر بگيريد. اين گزاره شايد امروز بخاطر عدم امکانات لازم تحقيق نشده است، اما رويهم رفته تحقيق پذير است، پس با معناست.يکي از بزرگترين گرفتاري هاي پوزيتيويست ها، که آنها را به دردسر انداخت، خود متناقض بودن اصل تحقيق پذيري بود. اصل تحقيق پذيري ملاک معنا دار بودن گزاره ها را تجربه و آزمون مشاهدتي اعلام مي کرد، اما خود غير قابل آزمون بود. يعني اينکه اصل تحقيق پذيري بي معنا است(سروش، 1379: 170 ـ154). پوزيتيويست ها تلاش بسيار نمودند تا اين تناقض را رفع کنند، اما تلاش شان ثمري به بار نياورد. در پايان ذکر اين نکته لازم است که امروزه در علوم طبيعي ديدگاه هاي پوزيتيويستي همچنان به قوت خويش باقي است.پوزيتيويست‌ها مدتي قابلِ ملاحظه سنتِ رايج در فلسفه علم بودند، اما با ظهورِ نگرش‌هاي جديد، و كارهاي متفكراني مانندِ كوهن و كواين كم‌كم به حاشيه رانده شدند.


برچسب‌ها: اصل تحقق پذیری, پوزیتیویسم, پوزیستویسم منطقی

موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
زبان نگاه (هوشنگ ابتهاج)
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست


برچسب‌ها: غزل, ابتهاج

موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
چکیده مقاله پذیرفته نشده شده در کنگره جغرافیدانان جهان اسلام دانشگاه تبریز

جنبش های اجتماعی جدید و پایان جغرافیای دیکتاتوری در جهان اسلام

(با تاکید بر بهار عربی)

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

چکیده :

تحولات عصر پسامدرن به شکل گیری جامعه اطلاعاتی در مقیاس جهانی فرصت داده تا اطلاعات آزاد و آگاهی منتج از آن بدون  محدودیت در دسترس جوامعی قرار گیرد که از دیرباز دیوار دیکتاتوری مانع از سرک گشیدن آنها به هوای آزادی شده بود. مطابق برخی تعاریف جغرافیا ، تکنولوژی در ارتباط متقابل با محیط  قرار داشته و این ارتباط متقابل تغییرات بسیاری را در متن فضایی تولید شده شکل می دهند. برمبنای این ارتباط متقابل است که نسلی از طبقات جوان جوامع مختلف در قالب جنبش های اجتماعی جدید سربرآوردند که در چارچوب کمک و همیاری متقابل  با انگیزه های دموکراسی  و آزادی خواهانه به مبارزه با نظام های دیکتاتوری حاکم می پردازند.بهار عربی تبلور عینیت یافته این جنبش های اجتماعی جدید است که به نسل فیسبوک و توئیتر و شبکه های اجتماعی معروف گشته اند این جنبش ها با ماهیت شبکه ای خود پیشتاز آزادی خواهی در جغرافیای دیکتاتوری زده جهان اسلام هستند که پایه های دیکتاتورهای قیصرمابانه و  توتالیتر را به لرزش درآورده و در برخی کشورها همچون تونس، مصر به این دیکتاتوری ها پایان داده اند و در بسیاری از کشورها در تلاش اند که بر جغرافیای دیکتاتوری نقطه پایانی نهند. در این راستا این مقاله در چارچوب یک روش شناسی تحلیلی به جنبش های اجتماعی جدید برخواسته از روابط متقابل تکنولوژی و محیط پرداخته و نتایج حاصل از پویش و مبارزه این جنبش ها را در جوامع مختلف با تاکید بر بهار عربی مورد بررسی قرار می دهد. نتایج به دست آمده نشان می دهد که تقابل دودویی محدودیت/ سرکوب در جغرافیای دیکتاتوری در جهان اسلام در حال اضمحلال است و در چارچوب مبارزات جنبش های اجتماعی جدید، فرایند دموکراسی و آزادیخواهی تقدیری نهایی است.

 

کلید واژه : جغرافیای دیکتاتوری ، جنبش های اجتماعی، بهار عربی، تکنولوژی اطلاعاتی ، شبکه های اجتماعی




موضوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
دزدی علمی در روز روشن

1 ـ  چهار سال پیش بود که بعلت تنگی وقت در گرفتن پذیرش مقاله جهت ارائه در فاع پایان نامه دکتری خود مقاله استخراج شده از پایان نامه را هم زمان برای دو مجله "تحقیقات جغرافیایی"  و" مجله دانشگاه تبریز"  فرستادم  ، تا با پذیرش یکی از آنها در انجام کارها تسریع شود. این روندی بود که بسیار مورد استفاده قرار می گرفت بخصوص از سوی دانشجویانی که از لحاظ زمانی برای دفاع در تنگنا قرار داشتند. چندی نگذشت که از مجله تحقیقات جغرافیایی که از طریق دانشگاه اصفهان منتشر می شد تماس گرفتند و با مچگیری چنان تشری حواله ما کردند که ای آدم دزد چرا یک مقاله را برای  دو مجله فرستادید  و با استناد به این بهانه مقاله داوری شده را حذف کردند. مات و مبهوت ماندم که فرستادن یک مقاله که هیچ تفاوتی با هم ندارند برای دو مجله چگونه جرمی است که  اینگونه مورد خطاب قرار گیرد و چنان برخورد زبانی نامناسبی صورت گیرد که سرشار از توهین است و  بماند که از اعضای هیت تحریه همان مجله بودند کسانی که  نه تنها مقاله ای را با یک عنوان برای نه یک مجله بلکه  سه مجله فرستادند و چاپ هم شده بود. هر چند از نظر من مشکلی ندارد مقاله ای چنان اهمیت دارد که هیت تحریه چند مجله تصمیم به بازچاپ آن می گیرند. این شد که فکر کردم حتمن این هم غبطی بوده که ندانسته کردم و مقاله خودم را برای دو مجله جهت داوری فرستادم.  این تجربه چنان شد که بعد از آن جریان و توهین ها هر چندبار هم که حضوری مساله را برای مدیر مسئول مجله توضیح دادم افاقه نکرد که گویی  پیراهن عثمان یافته بودند که از شر مقالات من خلاص شوند این شد که دور مجله تحقیقات جغرافیایی خط کشیدم و عطایش به لقایش بخشیدم  هر چند که دوستش می دارم  چون با این مجله مقاله نویسی علمی را آموختم و  مجله ای در نوع خود بی نظیر بود. علاوه بر آن به محک تجربه در ارسال مقاله چنان وسواسی گرفتار آمدم که  در صورتی حوصله مقاله نویسی باشد، هر مقاله را اختصاصن برای تنها برای یک مجله تهیه و می فرستم و در انتظار بررسی و نتیجه آن می مانم. بماند که با پیراهن عثمان مذکور مقاله پذیرفته شده در مجله " فضای جغرافیایی" از سال 1389 تا اکنون در نوبت چاپ قرار دارد و به همین زودی جشن سه سالگی اش را می گیرم که راه افتاده است.

2 ـ  حدود شش سال است که برخی مطالب خود را در رابطه با گردشگری در وبلاگی منتشر می کنم  و یک سالی است که   سایت شخصی ام را نیز اضافه کرده ام . در این چند سال اخیر به علت سیاست تولید انبوه مجلات علمی ـ پژوهشی، از آنجا که سعی می کنم تا حد امکان هر مقاله ای را پیرامون گردشگری به چاپ رسیده مرور کرده و بخوانم، مواردی نه چندان کم را نیز یافته ام که نگارنده زحمت حتی تعویض واژه ها را به خود نداده و عینا همان مطالب وبلاگ را در مقاله خود آورده است بدون حتی ذکر نامی از من یا وبلاگ مربوط و جالب آنکه مقالات در مجلات علمی و پژوهشی هم به چاپ رسیده و برخی نیز در همایش هایی ارائه شده است.  اتفاقن در همایشی حضور داشتم در پانل گردشگری به سخنرانی گوش می دادم و گاهی هم از فرط خستگی راه که تازه رسیده بودم چرت می زدم  که ارائه کننده ای با صدای صاف و رسا جملاتی را بیان می کرد که چنان به گوشم آشنا بود که از چرت پریدم و مبهوت به سخنان گوهر بار ارائه کننده گوش فرا دادم و الغرض در پایان سخنرانی با کسب اجازه پرسیدم  منظورواژه متافیزیک حضور چیست و چه ربطی به گردشگری دارد؟ سخنران قبل از پاسخ دادن به از من پرسید دکتر شما در عکس وبلاگتان جوان تر بودید؟ این شد که محاصل آن نکته سنجی آن بود که در اولین فرصت عکس خود را در وبلاگ تعویض نمودم. بماند  در مقابل که در همایشی دیگر مقاله ای که ارائه کردم  به عنوان یکی از مقالات منتخب برگزیده شده و قرار بر آن شد که این مقالا ت منتخب در مجله " جغرافیا و مناطق خشک " به چاپ رسد که الغرض مقاله اینجانب دوباره  بعد از برگزیده شده به داوری فرستاده شد و این بار گویی پذیرفته نشد.      

3 ـ  اما این بار  در گشت و گذار خود در مقالات گردشگری مجلات مختلف به مقاله ای برخوردم  که دود از کله ام به هوا خواست و صبر لبریز گردید و این یادداشت حاصل آن است. چند سال پیش در همایشی پیرامون آمایش سرزمین  مقاله ای با عنوان « آمایش سرزمین و گردشگری ( مطالعه موردی : خراسان رضوی» ارائه دادم که برگرفته از یک طرح پژوهشی بود که انجام  داده بودم الغرض همایش به دلایلی برگزار نگردید  و مقاله در فایل مقالات متعدد بودن سرنوشت جا خشک کرده بود تا فرصت ویرایشی نصیبش شود و دوباره برای ارائه آماده گردد که فرصتی پیش نیامد. این مقاله را در زیر می توانید مشاهده کنید.

آمایش و گردشگری ( مطالعه موردی: استان خراسان رضوی)

در گشت و گذار پیرامون مقالات چاپ شده در مجله فصای گردشگری  در دومین شماره آن ( اینجا) به مقاله ای برخوردم که با عنوان " آسیب شناسی توسعه صنعت گردشگری با ملاحظات آمایش سرزمین  ( مطالعه مورد استان خراسان رضوی)"  که به نظرم جالب آمد ولی وقتی مقاله را مرور کردم مقاله خودم را یافته ام با نگارندگانی دیگر و برخی  بالا و پایین کردن و اضافه نمودن مطالبی ، عینا مقاله اینجانب را دزدی فرموده بودند . این مقاله را در زیر می توانید مشاهده کنید.

مقاله دزدی چاپ شده در مجله فضای گردشگری

جالب تر آنکه این مقاله قبل از چاپ در مجله فضای گردشگری در همایش منطقه ای  توریسم و توسعه  که  توسط دانشگاه آزاد یاسوج در مهرماه 1389 برگزار گردید با همین عنوان در چارچوب سخنرانی ارائه گردید و جالب تر آنکه داوران آن همایش مقاله اینجانب را به عنوان " گردشگری و چلش های زیست محیطی "  مقاله پوستری ارزیابی کردند. یعنی آقای نگارنده از دزدی مقاله اینجانب از دو سطح  سود برده است هم به همایش ارائه داده و هم در مجله چاپ کرده است. مقاله دزدی ارائه شده در همایش را در زیر می توانید مشاهده کنید.

مقاله دزدی ارائه شده به همایش توریسم و توسعه دانشگاه آزاد یاسوج

بگذارید بی رودربایستی سخن بگویم در این نظام آموزشی و دانشگاهی فردی با دزدی مقاله کس دیگری با ارائه آن در دو جا برای خود در دانشگاه پیام نور و دستیاری علمی خود امتیاز می گیرد و مانع از راه یافتن کسی به دانشگاه می شوند که مقاله اش مورد دستبرد قرار گرفته است. نتیجه اخلاقی را به خودتان واگذار می کنم که جهت استخدام در هیات علمی دانشگاه باید دارای چه ویژگی هایی باشید .

این یادداشت ، اهداف کلانی را چون مبارزه با دزد علمی دنبال نمی کند چرا که این امر چنان گسترش یافته است و هر بیسوادی از قبال آن به جا و مقام رسیده است که مطمئن باشید هیچگاه چنین مبارزه ای علمی در وضعیت موجود به نتیجه نمی رسد، مگر در شرایطی دیگر که امید است پیش آید. این یادداشت نشان دادن تنها یک شمای کوچک از دست و پا زدن های روزانه ام است با..... بماند برای بعد
برچسب‌ها: دزدی علمی, نظام آموزشی, مجلات علمی و پژوهشی

موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
قدرت از منظر میشل فوکو

از نظر فوكو «قدرت» اين‌گونه نيست كه در دست حاكمان و در ملك شخصي اينان باشد بلكه قدرت حالت رابطه‌اي و شبكه‌اي دارد كه چون سيستم‌هاي عصبي در جامعه پخش مي‌شود و در انحصار يك گروه يا شبكه خاص نيست. از نظر فوكو چنين قدرتي ماهيت نرم‌افزاري داشته و قابل مشاهده و محسوس نيست. قدرت از نظر فوكو لزوما با ابزارهاي خشونت‌آميز اعمال نمي‌شود بلكه يك سخنراني، نوار كاست، كتاب، انديشه و... نيز مي‌توانند منابع قدرت باشند. روابط قدرت نه در ارتباط با ساختارهای رسمی يا در قالبی صرفاً سياسی، بلكه درتمام حوزهای اجتماعی، منتشرو برقرار است. منظور فوکو از قدرت، مجموعه‏ای از نهادها يا مكانيسم‏های سياسی و اجتماعی نيست. فوكو می ‏گوید هر جا كه امور بر روندی به ظاهر «طبيعی» مي‏گردد، همان جا قدرت حضور دارد. قدرت همه جا هست، نه به خاطر آن كه همه جا را در بر می ‏گيرد، بلكه درست به این خاطر كه از همه جا قدرت  برمی ‏خيزد. قدرت به شكل‌هاي متفاوت در موقعيت‌ها و فضاهای گوناگون وجود دارد و هريك از اين موقعيت‌ها و فضاها، واجد ِتبارشناسی ِويژه و روشهای مربوط به خود هستند. شكل‌گيری روابط ناظر بر قدرت تا ظريف‌ترين و دورترين زوايای زندگی آدمی، حتی تا روابط عشقی، دامن گستر است.

قدرت نه همواره مبتنى بر وجود يك عامل مسلط است و نه مندرج در روابط ميان آن عامل با عوامل تحت‏ سلطه‏ اش; بلكه در سرتاسر شبكه پيچيده روابط اجتماعى پراكنده است. در اين شبكه، كنش هاى عاملان حاشيه‏ اى، اغلب موجب ايجاد پيوند ميان عمل عامل مسلط اجتماعى و نيل به آرزوهاى عامل تبعى يا ناكامى از آنها می شود. مطمئنا اين، می ‏بايستى منطبق بر اعمال قدرت نامحسوس از طريق مراقبت و مستندات باشد. اگر عاملان، كنش هاى خود را متوجه مسائل آشكار و مصرح نمايند، آنگاه چنين كردارهايى مى‏توانند تجسم قدرت باشند. در حقيقت فوكو مى‏خواهد بر عدم تجانس نظامات اجتماعى كه ناظم قدرتند، تاكيد كند. نظامات اجتماعى صرفا مشتمل بر عاملان نيست; بلكه ابزار قدرت (ساختمانها، اسناد، ابزار و ...)، كردارها و آداب و رسومى كه قدرت از خلال آنها استقرار مى‏يابد را نيز در برمی‏گيرد.


برچسب‌ها: میشل فوکو, پیرامون قدرت, مقاومت, سلطه

موضوع مطلب :
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1391 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
مثل باران باریدن

داستان اولین عشق جاوانه است و چرخ به چرخ می چرخد تا به هفت آسمان برسد. اما عشق به یک تن بی رحمی است چرا که به زیان دیگران تمام می شود. عشق به قدرت از همین قماش است. عشقی که تا ژرفنای هستی انسان نقب می زند و پوسته می اندازد و بدل می شود به یگانه دلیل هستوندی و باریکه کوچکی که وجدان درد های همیشگی که به اصطلاح باور می کنی که انسان هستی  و انسان خواهی ماند.

از ژانت آفاری کتابی می خواند با این عنوان (S/exual Politics In Modern Iran ) که دانشگاه کمبریج در سال 2002 منتشر کرده است آفاری در این کتاب  تا حدودی توانسته است که برخی هنجارهایی  قدرت زده لاپوشانی شده در هیاهوی ایدئولوژی، عرف و سنت را تبارشناسی کند و بازشناسد. هنجارهایی که بر بنیان عرفی نگری مرسوم شکل گرفته و توسط قدرت حمایت و هدایت شده است. درست از زمانی که انقلاب مشروطه شکل گرفته و روند مدرنیزاسیون ( منظور مدرن یا مدرنیته یا مدرنیسم نیست) ناقص شروع شده است. آفاری در این کتاب به بررسي مناسبات حاکم بر ساختار خانواده و تغيير و تحولات آن از اواخر قرن نوزده تا به امروز مي پردازد. او به ارائه طرحي از مناسبات جنسيتي در ايران مي پردازد که خلاف برداشت هاي رايج و عام گرايانه از سير تحولات اجتماعي و فرهنگي ايران معاصر است. نوع نگاه او  دریچه های بسیاری را می گشاید که هر چند مورد تایثید نباشد و امکان حضور در ذهن می یابد و از عدم خارج می شود. عدمی که  قدرت در عدم ماندنش می کوشیده و می کوشد .

غرض از این بحث ، بازگو کردن عشق به قدرت است که پشت حجابی از تکالیف و وظیفه و ژست یگانه بودن پنهان می شود و با پاسداشت ، ارزش، افق و...توجیه می گردد. داستان عشق نخست همان عشق به قدرت است پشت ابرهایی از عدم های که با آگاهی باور می شوند و آنگاه که مثل باران باریدن گرفتند خود حکایت دیگری است از دریچه های که می گشاید بر چشم انداز اراداه معطوف به قدرت.


برچسب‌ها: دست نوشته ها

موضوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
گرگ یکدیگر بودن

هابز فلیسوف غربی یک جمله دارد که می گوید « انسان ها گرگ یکدیگرند» شاید اگر از منظر ایده آلیستی به آن بنگریم  بدون کمتر تاملی چنین دریافتی را از اجتماع انسانی به شدت رد می کنیم و نگاه بدبینانه  بیان کننده جمله را پیش می کشیم از نیاز انسان ها به هم صحبت می کنیم و از اینکه اجتماع انسانی در همیاری و تعاون می تواند به سعادت و کامروایی برسد. آنگه که در توجیه تضاد منافع یا رقابت انسان ها به مثابه امر طبیعی بحث پیش می آید ، قانون گذاری و پابندی به منافع در جهت کسب منافع را در اجتماع انسانی مثال می زنیم. اینگونه هرگز حاضر نمی شویم که چنین توحشی را در اجتماع انسانی باور کنیم و از آنجا که اکثریت قریب به اتفاق انسان های ایده آل گرایی هستیم و در ذات خود همان واژه ایده ال مفتوح را بدون فتح البابب تصور پلیدی باور می کنیم و اگر آنسو تر از دایره « کمی عقل ات را به کار بنداز » گام بداریم که ناضری کند بر نظارت چنین جمله ای با فیلسوف مادی شده طرف هستیم که ریشه اش در تفکر داورینیسم  باز می یابیم و ریش داشته و نداشته اش را به آتیش مقدس فقدان الهی اندیشی می سوزانیم. بگذریم که بحث بسیار است

باور دارم که چنین جمله ای مصادق عینی می یابد در جامعه ای که سرتا پایش را قدرت احاطه کرده و گاه تا سانسور رویاهایش ( می بخشید جدا کردن سره از ناسره رویاهایش) پیش می رود این قدرت محاط کننده را ترکیب کنید به  ادویه فقدان شهامت ، جسارت و تا حدودی حماقت، تا مزه آشی که اجتماع انسانی قدرت زده بار گذاشته  را بجشید. قدرت  ویروس انسانیت است و انسان میزبان مهیا چنین ویروسی است. در این اجتماع انسانی قدرت زده که ویروس تا منتهی الیه بودن اش سرایت کرده است شهامت در همکاری با قدرت در روز و نق زدن با شجاعت در شب معنا می شود و چشم انتظار ناجی تا می تواند از هر چه در دسترس است لذت می برد. در چنین اجتماعی که شهامت در افتادن با قدرت هیچ مابه ازای ندارد پس اجتناب از رودر رویی با سلسله مراتب عمودی قدرت به چرخه افقی اعمال قدرت بر هم بدل می شود. فشار ناشی از اعمال قدرت عمودی به اعمال قدرت افقی انسان بر انسان مبدل شده و دریدن آغاز می شود. دیگر رعایت منافع در جهت حفظ منافع مطرح نیست بلکه کسب منافع به هر طریق ممکن بدل به امر طبیعی می گردد. سرشت حیوانی انسان سر باز می کند هر چند هنوز نقاب انسان بودن بر چهره دارد ولی در واقع به دنبال شکاری انسان دیگری است تا سهم خود را از مدنیت جنگل به دست آورد. دروغ، فریب، خیانت و..... مقیاس نمی شناسد از بزرگترین عرصه ها تا کوچکترین عرصه ها همگیر می شود و تنها زنده ماندن و هر چه بیشترین دریدن تنها آرزوی هر روز  مابه ازای زنده ماندن است در چنین اجتماع قدرت زده ای ، به آهستگی خوی حیوانی انسان سر برمی آورد و انسان ها بدل می گردند به گرگ یکدیگر بودن


برچسب‌ها: دست نوشته ها

موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
قطعه ای ازبرتولت برشت
دختر کوچولو پرسيد:
اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر مي شدند؟
آقای كي گفت : اگر كوسه ها آدم بودند،
توی دريا براي ماهي ها جعبه های محكمي مي ساختند،
همه جور خوراكي توی آن مي گذاشتند،
مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد.
برای آن كه هيچ وقت دل ماهي كوچولو نگيرد،
گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا مي كردند،
چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !
برای ماهی ها مدرسه مي ساختند وبه آن ها ياد مي دادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهي ها اخلاق بود
به آن ها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولوها ياد مي دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند
آينده ای كه فقط از راه اطاعت به دست مي یاييد
اگر كوسه ها آدم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند،
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه مي آوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه مي رفتند.
همراه نمايش، آهنگهاي مسحور كننده يی هم مي نواختند كه بي اختيار
ماهي های كوچولو را به طرف دهان كوسه ها مي كشاند.
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت كه به ماهي ها می آموخت
زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود.

برتولت برشت/


موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
انسان از زبان شاملو
انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.

انسان
دشواری وظیفه است.



موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
انسان گذار : از راه رسیدن و بازگشت

هستند کسانی که انسان های گذارند انسان هایی که  همراهی با آنها از پیچ و خم راه می گذریم و در رسیدن به مقصد به فراموشی می سپاریم. انسان های دنیای گذار که دل به کف هستی می دهند و تنها دلخوش دم هستند آن لحظه که در خاطره باقی می ماند برای انسان گذار زندگی سراسر خاطره است از بودن در کنار انسان های مختلف که تا راهی در مسیر حرکت می کنند و از این راه هر چه را که در بند دارند به حساب می آورند انسان گذار می اندیشد و در این اندیشه غرق می شود و در تنهایی لحظه عریان است از بودن در جدال با نبودن اش در آن مقصدی که می پنداشت که دستاورد سفر است در وادی با هم بودن و افسوس این توهم هی تکرار می شود و در تکرار خود بدل به  خود زندگی می گردد و زندگی خود به پایان می رسد.

در زندگی انسان گذار برای همراه یک بازی است و برای خوداش یک واقعیت که دلخوشی گذران زمان است در طول عمری که به افسوس نرسیدن می گذراند. افسوسی که تکرار می شود و این تکرار خود بدل به اصلی می گردد که  گرانیگاه هستی انسان گذار است. در کرانه های رویاهای دست نایافته ، تبلور هستی شناختی انسان گذار شکل می گیرد و در معرفتی که راه به هیچ مقصدی نمی برد تنها دلخوش است که می رود نه آن است و نه این. تنها همراه است و شاید تکرار می کنم شاید دلخوش همین همراهی است. در آغاز امکان آن است که به آرزوی رسیدن به مقصد ، قصد همراهی داشته باشد ولی تکرار نرسیدن و حتی رسیدن و از راه بازگشتن ، دیرپایی آرزو را در مقصد بودن به فراموشی می سپارد و مقصد در گذار زمان رنگ می بازد. در این بین ذات همراهی بدل به احساس رضایت از بودن می رسد و فریب بزرگ شکل می گیرد که هستی خود را به رضایت مندی همراهی در گذار تقلیل می دهد و چنین است که تاریخ انسان های گذار را به یاد نمی آورد. ارجمندی که ارج اش نمی دهیم ، پاس اش نمی داریم و در تنهایی اش رهایش می کنیم


برچسب‌ها: دست نوشته ها

موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
از اعماق لجن

مثل دریا کف در دهان بر ساحل زندگی می کوبیم که شاید دل سنگ به دلسوزی این خروش درد به رحم آورده و در این چندی اقامت کوتاه، در آغوش خاک آرامش هستی بخشی را تجربه کنیم.هر روز فکر می کنیم بدتر از امروز را تجربه نخواهیم که و فردا حسرت امروز و دریغ و افسوس . امتداد سیاهی تا سیاهی ، پیامد رهپویان است که نوید رستگاری سرداده بودند و در خوشبختی و سعادت در رویا گشوده بودند.

میعاد گاهی در لجن، که هر طرف رو می کنیم تعفن اندیشه ای اشتباه ، رفتاری غلط و اقدامی نابجا به مشام می رسد که حتی دیگر  به عطر افتخار هزاران ساله نیز ، قابل انکار نیست. جمود در سلول های خاکستری ، نقطه انجماد، دو راهی انتخاب و راهی بی بازگشت ، سرنوشت محتومی است که چشمک می زند در فراسوی تمامی امیدها و دلبرکان نورسیده عقل می بازند که تا تجربه را مکرر کنند گویی نسل اندر نسل راه رفته را باز پیموده ایم.

قرن هاست که سکوت جاری ست و هر عمل در زمزمه ، در نطفه خاموش است که چراغ را نفرین کرده ایم و شب را به ستایش نشسته ، ایمان آوردیم که با چشم های خود نبینیم خورشید مان کجاست و حقیقتی را جد اندر جد از هر نوشونده ای پنهان کنیم. پوستین کهنه امروز ژنده قبایی است که حتی میخ هستی خود را گم کرده و در این سوگم کرده گی ها به هر شاخه ای آویز می شود.

بسان سنگلاخ زمینی که شانه خیش را از خود می راند ، پرهیز می کنیم از جانفشانی برای یک دانه که نوید بهار را حداقل مژده ای پیشکش کنیم. از نو گریزان به کهنه بی اعتماد ، هر چند غوطه وریم میان این و آن و چنگ می زنیم نه بدان سان که خیش جان تازه می بخشد زمین مرده را هنگام که دل می دهد  باغچه در هر نبضی که می زند به امید گل و افسوس سال هاست که درخت انجیر مرده است.

سرنوشت محتوم حیرانی ما در هنگامه ارتداد بزرگ و دل کندن از زمین ، زمینی که مادر انسان است.


برچسب‌ها: دست نوشته ها

موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
زنده باد امید ـ سید علی صالحی

در ازدحام این همه ظلمت بی عصا

چراغ راهم را از من گرفته اند

اما من

دیوار به دیوار

از لمس معطر ماه

به سایه روشن خانه باز خواهم گشت.

پس زنده باد امید

......

در چه کنم های بی رفتن سفر

صبوری سندباد را از من گرفته اند

اما من

گرداب به گرداب

از شوق رسیدن به کرانه ی موعد

توفان هزار هیولا را طی خواهم کرد

پس زنده باد امید

چراغ ها، چشم ها ، کلمات

باران و کرانه را از من گرفته اند

همه چیز

همه چیز را از من گرفته اند

حتا نومیدی را....

پس زنده باد امید



موضوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
درباره اکسپرسیونیسم

این واژه همانند امپرسیونیسم،نخستین بار در نقاشی مطرح شد و اولین نشانه های آن در این هنر ملاحظه گردید.اکسپرسیونیسم به یک کنتراست نزدیک و قابل لمس تأکید می ورزد.در حالی که امپرسیونیسم،در کشف و درک لحظه ها و اشیای دنیای بیرون دل مشغول به نظر می رسد. اکسپرسیونیسم،با تعمق و ژرف نگری،در صدد ثبت تجربه های درون آدمی است.اما آنچه در این میان از اهمیت ویژه ای برخوردار است ارایه تصویری متعالی از مفهوم فعلی،با پرهیز از ذهن گرایی ایست که شباهت اکسپرسیونیسم را به رمانتیسیسم دچار خدشه می سازد.زیرا در نوع تجربه های روحی و روانی،آرزوها و  اهداف و انتخاب مفاهیم،بیان نیز متفاوت به نظر می رسد.ذهنیت اکسپرسیونیسم،انسان و زندگی روزمره او در دنیای مدرن است که از طریق روانشناسی قرن بیستم توصیف می شود.جداشدن و تنهایی،علاج ناپذیری،بیچارگی و بی کسی و آنگاه درآویختن به تحمیلی که توجیه ناپذیر است،موجب آسیب به روان دچار کشمکش و درگیر می شود.هیجان و تیرگی روابط انسان ها،ترس،عناصر نامعقول و غیرمنطقی مربوط به نیمه خودآگاه،خشم،طغیان و بی حوصلگی برای اثبات یا رد هرگونه نماد و یا اجرای حکم و دستور در عرصه فرمول های پذیرفته شده و بسیاری موارد دیگر جزو واکنش های روان کنش پذیر انسان در اکسپرسیونیسم است.

اکسپرسیونیسم تا حد زیادی جنبشی آلمانی،اتریشی محسوب می شود که از سال های 1905 تا 1925 تداوم داشته است.تهدید شدن زندگی به واسطه عوامل مخرب و انعکاس آن در روان انسان با بروز تنش ها،دلتنگی و درد،هنرمندان را نیز به واکنش فرا می خواند و بدين ترتيب اکسپرسیونیسم پا به عرصه ظهور می گذارد و در جوی غیر عقلانی به رشد خود ادامه مي دهد،و با برخورداری از آرای فروید،حالات هيستریک،بی خبری و جبر را به نمایش می گذارد. تصویرگران اکسپرسیونیست آلماني،ضمن رد زیبایی های قراردادی،روشی غیر از راه امپرسيونيسم فرانسوی را در پیش می گیرند وبه جای طرح موضوعات مطبوع،لطیف و دل نواز که با رنگ های پاستیل و سطحی کم نور و لرزان اما درخشان عرضه می شد به ارایه تصاویر به ظاهر زشت،تهدید کننده و نامطبوع اما پر معني روی می آورند.آن ها دل مشغولی و مجذوبیت خود را با دیوانگی،عصبیت و مرگ می آلایند و به بیانی نو دست مي یابند و این زبان قرن بيستم است.



موضوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
سايت شخصي
سايت شخصي من در آدرس زير ايجاد گرديد و از نظر محتوا در حال تكميل است براي بازديد از ساين روي نام سايت در زير كليك نمايد


سايت شخصي دكتر مهدي سقايي



موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
مشاهده‌ی هدفمند
نويسنده : لارن استارکی
برگردان: حمید پرنیان
باید مطلع باشیم چه چیزهایی اطراف ما در حال رخ‌دادن است. با این آگاهی، می‌توانیم مسئله‌ای را که به وجود آمده، کشف کنیم. بحث امروز ما درباره‌ی افزایش‌دادن آگاهی است تا بتوانیم نه‌تنها مسئله را رصد کنیم، بلکه بتوانیم با مهارت بیشتری تصمیم بگیریم مسئله را حل کنیم.
 
برای این‌که مهارت‌های اندیشه‌ی انتقادی خودتان را پرورش دهید باید با پیرامون خودتان هماهنگ باشید. اگر همیشه مشاهدات و رصدهایتان هدفمند باشد، و نه اتفاقی و شانسی، احتمال بیشتری وجود دارد که متوجه شوید چه هنگامی باید مهارت‌تان را به کار اندازید. وقتی هدفمند مشاهده می‌کنید، آگاهی شما از پیرامونتان بیشتر می‌شود و اطلاعات‌تان را استادانه‌تر پردازش می‌کنید.
افزایش آگاهی
 
سه شیوه مهم افزایش آگاهی این‌هایند:
الف) از حس‌های پنج‌گانه‌تان استفاده کنید،
ب) از افراد دیگر اطلاعات بگیرید،
ج) به طور فعالانه‌ای در جستجوی اطلاعات باشید.
 
گرچه این سه شیوه در بیشتر مواقع خوب عمل می‌کنند، اما در هر سه‌ مورد خطراتی احتمالی در کمین نشسته است. وقتی از این خطرات احتمالی و نحوه‌ی دفع‌کردن آن‌ها آگاه شویم، می‌توانیم قدرت دریافت و ادراک خود را به نحو موثری به کار اندازیم.



موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
جغرافياي سياسي ؛ فاشيسم

آنتونیوگرامشی تعبیر جالبی‏ پيرامون فاشيسم بيان كرده است؛«یک ضد حزب که درهایش‏ را به روی همه متقاضیان باز کرده و با وعده مصونیت، جماعت بی‏شکل را قادر ساخته است با برق و جلاهای‏ انگاره‏های سیاسی مبهم و آشفته،برون‏ریزی وحشیانه‏ هیجانات نفرت‏ها و آروزهایشان را بپوشاند».

تعابير مختلفي در رابطه با فاشيسم به عنوان يك ايدئولوژي و يك حكومت يا نطام سياسي بيان گرديده كه نمونه‏های بارز آن آلمان نازی و ایتالیای موسولینی‏ بین دو جنگ جهانی در قرن بیستم است. يكتاگونگي نظام فاشيستي در اعمال قدرت بر جامعه تحت سيطره اش توجه بسياري از انديشمندان سياسي را جلب كرده تا به بررسي ماهيت اين ايدئولوژي و نظام برساخته بر آن بپردازند.اعمال قدرت فاشيسم تمامي عرصه هاي جامعه را در بر مي گيرد به گونه اي كه نظام هاي فاشيستي از نظر بوركراسي اعمال قدرت جزو گسترده ترين نظام ها محسوب مي شوند. در واقع نظام فاشيستي به تعبيري تا اتاق خواب شهروندان خود پيش رفته و اعمال قدرت مي كند. بررسي هاي انجام شده در رابطه با نظام هاي فاشيستي بخصوص در آلمان هيتلري نشان دهنده آن است كه نظام فاشيستي در پي آن است كه شهروندانش از آغاز و تا پايان زندگي تحت سيطره خود داشته باشد اينكه تعيين كند چه اسم هايي را بايد براي فرزندان خود انتخاب كنند، چه چيزهايي را بايد بخوانند و چه مطالبي بايد سانسور شود، چه گونه لباس بپوشند و چه لباس هايي را نبايد بپوشند، چه كتاب هايي بايد سانسور شود، چه مراسم هايي بايد ممنوع شود، شهروندان بايد چگونه رفتار كنند و هزاران اعمال قدرت ديگر كه نظام هاي فاشيستي براي محدود كردن شهروندان خود و سيطره بر آنها را در پيش مي گيرد. با اين وجود مهمترين دستاورد فاشيسم شكل دادن به يك اضمحلال فرهنگي و اجتماعي در جامعه تحت سيطره اش است.

نظام فاشيستي چنان جامعه را به ورطه تباهي سوق مي دهد كه سرسپردگي، زبوني، دروغ، تزوير و ديگر ويژگي هاي ضد اجتماعي در جامعه گسترش يافته و افراد جامعه در همكاري با فاشيسم و بهرمندي و استفاده از رانت از يكديگر سبقت مي گيرند و طبقه اي از نوكيسه گاني در جامعه سر برمي آورد كه ارتزاق و حتي حيات اش وابسته به نظام فاشيستي است از اين رو در حفظ آن از هيچ جنايتي فروگذار نيستند. اين طبقه است كه حامي بي چون و چراي نظام فاشيستي و پيش برنده اهداف آن است. فارغ از اليت هاي نظام فاشيستي كه تلاش وافري در توجيه ايدئولوژيك اين نظام ها به كار مي گيرند اين طبقه نو كيسه در واقع مديران مياني هستند كه موتور سركوب و تحكيم نظام فاشيستي را روشن نگاه داشته و خشونتي را شكل مي دهند كه پيش از اين توسط اليت هاي نظام فاشيستي توجيه ايدئولوژيك شده اند. اينها به كار خود ايمان دارند از فكر كردن پرهيز مي كنند و تنها اجرا كننده فراميني هستند كه دريافت مي نمايند.خاستگاه طبقاتي اين طبقه نو كيسه به حاشيه راندشدگان جامعه مدرن هستند به عبارت دقیق‏تر،گروه های وامانده دست به‏ دامان افراد مقتدر می‏شوند. با اين وجود فاشیست‏ها همچنین از طبقه سرمایه‏دار و صاحبان صنایع در جهت حفاظت و مصونیت سرمایه‏هایشان حمایت می‏کند تا از اين طريق از منافع اين حمايت بهره مند گردند. رانت جزو ويژگي هاي ذاتي نظام هاي فاشيستي است كه بسته به ميزان سرسپردگي  و تلاش در پيشبرد اهداف نظام هاي فاشيستي به افراد و گروه هاي مختلف تعلق مي گيرد.

آنچه نظام هاي فاشيستي در تحكيم قدرت خود بر جامعه تحت سيطره اش انجام مي دهند سبب شكل گيري گونه اي منجلاب و اضمحلال اجتماعي است كه توان مخالفت و مبارزه با قدرت اعمال شده را از شهروندان باز مي ستاند و به شكل گيري جمعيتي بي تفاوت منتهي گرديده كه به روزمرگي خود دلسپرده و بازخور اعمال قدرت را به زندگي اجتماعي خود تسري مي دهند و اينجاست كه بدل مي گردند به گرگ يكديگر و به دريدن هم مشغول، و دلخوش آنكه در قانون جنگل ضعيف محكوم به فناست. انسانيت در چنين جامعه اي به فراموشي سپرده شده و مرگ ديگري شادي آفرين است و مايه انبساط خاطر. سقوط شان انسان در چنين جامعه اي ، به شكل گيري گله اي از حيوانات رام شده منتهي گرديده كه نظام فاشيستي بسان چوپان پيش برنده اين گله به ورطه نابودي است. به همين علت است كه در تاريخ مدرن نمي توان مثالي يافت كه نظام هاي فاشيستي از طريق قيام هاي مردمي سقوط كرده باشند.

اما ايدئولوژي فاشيسم به تعبیر لینتز[1] ضد همه چیز است؛ضد مارکسیسم،ضد کمونیسم،ضد پرولتاریا،ضد لیبرالی،ضد نظام پارلمانی یهودستیز،ضد سرمایه‏داری، ضد جهان وطنی و حتی ضد عقل‏گرایی است و به تعبیر آرنت حتی ضد خود است و به‏ قول سورل،نوعی«اسطوره»است.

نظام‏های فاشیستی،حیات و استمرارشان به‏ جنگ و بحران وابسته است.در جامعه‏ای که صلح‏ حکمفرما باشد،فاشیسم جایگاهی نخواهد داشت. همانطور که موسولینی آورده است«فاشیسم،مقدم‏ بر همه،نه به اسکان یک صلح دایمی اعتقاد دارد،نه به‏ فایده آن.فقط جنگ است که تمامی توش و توان‏ آدمی را به بالاترین«کشش»می‏رساند و بر پیشانی‏ مردمانی که شجاعت رویارویی با آن را دارند،مهر شرافت و نجابت می‏زند.»

 با توجه به مباحث مطرح شده بايد گفت فاشیسم با اقتدارگرایی تفاوت دارد.به عبارت‏ دقیق‏تر،فاشیسم نوع پیشرفته و مدرن نظام‏های‏ اقتدارگرا است.اگر نظام‏های اقتدارگرا شامل‏ دیکتاتوری‏های نظامی و رژیم‏های ديكتاتوري هاي سكولار  باشند،از دو بعد با فاشیسم متمایز می‏شود اول : تمایل شدید نظام‏های فاشیستی به کسب حمایت‏ توده‏ای.البته در نظام‏های اقتدارگرا نیز به دنبال این‏ حمایت هستند اما تاکید اساسی بر آن نیست،در صورتی‏ که فاشیسم از میان هلهله و فریاد و راهپيمايي توده اي و گله اي سر برمی‏آورد. در وهله دوم در نظام‏های‏ اقتدارگرا،تمرکز بر دولت است در صورتی که در نظام‏های فاشیستی سعی در برتری حزب يا طبقه حامي به عبارت ديگر همان نوكيسه گان است كه‏ تمامی عرصه‏های عمومی و سیاسی را در اختیار دارد.

در مجموع،نظام‏های اقتدارگرا،نظام‏هایی ماقبل‏ مدرن هستند که اقتدار آنها بر جنبه‏هایی محدود و شاید به حوزه‏هایی سیاسی منجر می‏شود،ولی نظام‏های‏ فاشیستی بر کل جامعه سیطره داشته و درصدد از بین‏ بردن جامعه و دولت هستند تا جایی که«هیچ عرصه‏ حیات آدمی»خصوصی«تلقی نشود» و به‏ این دلیل است که امکان پیدایش نظام‏های فاشیستی‏ در عصر مدرن قابل طرح است.



[1]- Lintz



موضوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
تعریف مسئله
نويسنده : لارن استارکی
برگردان: حمید پرنیان
از کجا می‌شود فهمید که چه مسئله‌ای واقعی است و چه مسئله‌ای واقعی نیست؟ در اینجا برآنیم تفاوت‌های میان مسئله‌ی اصیل و مسئله‌ی غیراصیل را بررسی کنیم و نیز به این موضوع بپردازیم که تشخیص مسئله‌ی واقعی مشکل است.

پی‌جویی مسئله

مهم نیست که مسئله‌ی ما چه باشد؛ مهم این است که تنها راه برای حل موثر آن، مشخص‌ساختن مسئله‌ی واقعی است، مسئله‌ای که شما پیش از کارهای دیگرتان باید آن را حل کنید. اگر آن را حل نکنید، مسئله هم‌چنان باقی خواهد ماند و شما باید همه‌ی وقتتان را صرف عواقب حل‌نشدن مسئله کنید.

آیا تا به حال وقت گذاشته‌اید که بفهمید مسئله‌ی واقعی چیست و چه‌قدر این مسئله مهم است؟

مثالی بزنیم: پدرام ساعت‌ها صرف کندن علف‌های هرز باغچه کرده و همین چند روز پیش متوجه شده است که علف‌ها باز هم سر بر آورده‌اند. آن‌چه پدرام به آن توجه نکرده، دانه‌های گل آفتاب‌گردانی است که توی ظرف غذای پرندگان ریخته است. هر بار که پرنده‌ها می‌آیند تا دانه‌ها را بخورند چندتایی رو زمین باغچه می‌افتد. تا وقتی پدرام ظرف دانه‌ی پرندگان را جابه‌جا نکند، یا نوع دانه‌هایی که توی ظرف می‌ریزد را تغییر ندهد، هم‌چنان با رویش گل‌های آفتاب‌گردان در باغچه مسئله خواهد داشت. «علف‌های هرز» صرفا پی‌آمد یک مسئله است؛ مسئله، محل و محتوای ظرف غذای پرندگان است.

 

مسئله‌ی پدرام حاکی از یک خطای رایج در حل مسئله است. مردم اغلب عواقب یک مسئله را با مسئله‌ی واقعی اشتباه می‌گیرند. این امر به چند دلیل اتفاق می‌افتد. مردم ممکن است سرشان شلوغ باشد و هرچیزی که آنان را بیش‌تر عصبانی کند، وقت بیش‌تری به آن اختصاص می‌دهند. یا ممکن است فرضیاتی درباره‌ی ماهیت مسئله داشته باشند و بدون این‌که آن فرضیات را محک بزنند، وارد عمل می‌شوند.

کار کسی که به «حل‌کردن و برطرف‌کردن» وضعیتی که مسئله‌ی واقعی نیست می‌پردازد، دو پی‌آمد خواهد داشت:

۱. «راه‌حل» رضایت‌بخش نخواهد بود چرا که مسئله‌ی واقعی را لمس نکرده است.
۲. تصمیم‌های دیگری باید گرفته شود تا مسئله‌ی واقعی حل شود.

 مسئله‌ی واقعی چیست؟

 گاهی اوقات، یافتن مسئله‌ی واقعی بسیار دشوار است. مثال: استادِ مریم، خانمِ گرامی، مقاله‌ی مریم را با نمره‌ی ضعیف به وی بازمی‌گرداند و از او می‌خواهد که آن را از نو بنویسد. مریم، بی‌این‌که بازخوردی از خانم گرامی داشته باشد، نمی‌داند که مقاله‌اش چه اشکال‌هایی دارد. آیا مریم می‌تواند مقاله را به نحو شایسته‌ای تصحیح کند؟ در این مورد، او باید چند کار باید انجام دهد تا مسئله‌ی واقعی مشخص شود.نخست او باید مقاله را از نو با دقت بخواند تا ببیند اشتباه‌اش کجا بوده. اگر مسئله مشخص نشد، او باید به خانم گرامی رجوع کند و از او بپرسد که اشتباه مقاله کجا بوده تا بتواند آن را با استانداردهای خانم گرامی از نو بنویسد.



موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
شناخت مسئله
نويسنده : لارن استارکی
برگردان: حمید پرنیان
اگر می‌خواهید شروع کنید به انتقادی فکرکردن و بر آن‌اید که مسائل را با دیدی سنجشگرانه حل کنید، اول از همه باید بدانید که مسئله چیست و میزان اهمیت و دشواری‌اش چقدر است.

 ما هر روز با مسئله‌های گوناگونی روبه‌رو هستیم. برخی‌شان ساده هستند و زمان کمی طول می‌کشد تا آن را حل کنیم. یک نمونه کم‌بودن بنزین ماشین است.

 بعضی دیگر از مسائل، پیچیده هستند و زمان و فکر بیش‌تری می‌طلبند. برای نمونه، کارفرما از شما می‌خواهد کشف کنید که چرا شرکتتان نتوانسته تازه‌ترین کالایش را به مهم‌ترین مشتری خود بفروشد.

وقتی با مسئله‌ای روبرو می‌شویم، باید آن را اولویت‌بندی کنید. از خودتان بپرسید آیا باید بی‌درنگ به این مسئله توجه کرد یا این که می‌توانید بعد از تمام‌کردن کارهای قبلی‌تان آن را انجام دهید.

اگر چند مسئله دارید پس باید آن‌ها را بر حسب اهمیتی که دارند رده‌بندی كنيد و اول از همه به مهم‌ترین مسئله بپردازید.



موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
وقتي كه نيست ، شايد .....

« بذار بره تا از اين همه رنج خلاصه بشه ، بذار بره تا دوباره شروع كنه ، بذار بره تا شايد راه اش را پيدا كنه ، بذار بره تا وقتي كه نيست بفهمي چقدر .... »

جاي هر سه نقطه مي توان هر واژه اي گذاشت كه تفسيرام كنند يك قدم تا انتهاي تو با يك واژه كه مي گذارند هم آنجا كه همه مي گذارند و تفسير مي كنند پوچ و توخالي ، شاد و سر پر .  باكي نيست از تفسير كه سال هاست به تفسير به راي در راي درباره خود عادت كرده ايم   واقعيتي است كه نمي شود پنهانش كرد در اين تنگ غروب با واژه بيان نمي شود نقطه ندارد كه پايان داشته باشد گويي هميشه در گذر است.

ديگر آن نيستي كه بودي ولي آن هستي كه بايد باشي ، با آنكه بودي دل داده يود با آنكه هستي دلتنگ . پشت استعاره ها، كنايه ها و شايد عاريه ها پنهان مي شوم . عشق بازي مي كنم با واژه ها  و واژه ها  گم مي شوند در اختلاط هر منكر و ارزش مي شوند و نهي مي كنند كه باور كنم  عمق ..... وقتي تو نيستي .

اين آخرين سيگار است كه مي گرايد به دود در هواي آكنده از دلتنگي و نگرانم كه بعد از آن پايان و بعد از اين پايان ، همه مغازه ها تعطيل است. نه آنكه عرضه نباشد كه معادله عرضه و تقاضا گوي ناف جهان را بدان بسته اند ، حال آنكه پشت اين همه دولن تقاضا دلبسته رويا بود كه به عرضه دل باخت. شب ضرب آهنگ گيتار و شعر شاملو و سيگار پشت سيگار . جهان آغاز مي شود گويي آن هنگام كه خورشيد كناره گرفت و شب از نيمه گذشته بود و تكرار مي شود...... وقتي تو نيستي شايد.


برچسب‌ها: دست نوشته ها

موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
جغرافيا عرصه سوء تفاهم‌هاست

  دكتر سيروس سهامي

مرز ميان جغرافيا و غير جغرافيا گاه چنان مشوش و مخدوش است و تشتت در برداشتها و شکاف در ديدگاهها چنان گسترده و ژرف که جويندگان اين مقوله از دانايی اغلب در کژراهه‌های پر سنگلاخ گرفتار می‌آيند و از رسيدن به وادی ايمن باز می‌مانند. وسوسه دستيابی به وجهه‌ای علمی در جغرافيا گاه چنان اغواکننده و چشم‌افسا است که پويندگان راه چه بسا دامن از کف می‌دهند و سراپا تسليم جاذبه مقاومت‌ناپذير علوم مجاور می‌شوند: از خرده اطلاعات مبتذل که تنها مصرف آن گرم نگه‌داشتن بازار مسابقات راديويی و تلويزيونی است. تا کلاف سردرگم و عقل‌ربای رياضيات پيشرفته جملگی جولانگاه ذوقياتی ناآزموده و در قلمرو موضوع و روش جغرافيا عرصه را از دقت، شفافيت و صراحت لازم خالی نگاه می‌دارند. مطالب ثقيل، بی‌ربط، کم‌فروغ و عاری از فايده کتابهای درسی دبيرستانی اغلب مخل حافظه است و مخرب خرد و ذوق سليم و دانش‌آموزان را تا مرز دلزدگی و بيزاری کامل از جغرافيا می‌رماند.برنامه‌های آشفته، خلق‌الساعه و نا استوار آموزش جغرافيا در دانشگاهها نيز فاقد چشم‌اندازی سنجيده و روشن است و اغلب جلوه‌گاه ذوق‌آزماييها و تفنن‌طلبيهای بدخيم که در اکثر موارد به تربيت دانش‌آموختگانی سرگشته راه می‌برد، اميدوارانی که فارغ از روابط آن‌چنانی، اغلب در قلمرو اشتغال ناکامياب می‌‌مانند.



موضوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
بی‌تفاوت‌ها
آنتونیو گرامشی
برگردان: مهدی فتوحی


بیزارم از بی تفاوت ها. من نیز چون فریدریش هبل گمان می‌کنم زیستن به معنای پارتیزان بودن است.[1] انسانهای دست تنها و بیگانه با شهر ،نمی توانند وجود داشته باشند. آن که زنده است به راستی نمی تواند شهروند باشد و موضع گیری نکند. بی تفاوتی کاهلی است. انگل‌وارگی است، بی‌جربزگی است. زندگی نیست، و از این روست که من از بی تفاوت‌ها بیزارم.
  بی تفاوتی وزن مرده‌ی تاریخ است. گلوله‌ای سربی است برای فرد مبدع و مبتکر؛ و ماده‌ی راکدی که در آن غالب هیجان‌های درخشان غرق می‌شوند. باتلاقی است که شهری کهنه را در بر می‌گیرد و بهتر از دیوارهای محکم و نیکوتر از سینه‌ی جنگجویان از آن شهر محافظت می‌کند. زیرا در مردابهای غلیظ گل آلود خویش حمله کنندگان را می‌بلعد و از میان می‌برد و دلسرد می‌کند و گاه نیز ایشان را از اقدام قهرمانانه منصرف می‌کند.
  بی تفاوتی، قدرتمندانه در تاریخ عمل می‌کند. منفعلانه عمل می‌کند امّا عمل می‌کند. قضا و قدر است و آن چه که نمی توان روی آن حساب کرد. آنچه که برنامه ها را ویران می‌کند، که طرح های خوش ساخت را واژگون می‌کند. ماده ی زشتی است که علیه شعور طغیان می کند و آن را خفه می کند؛ و اینچنین است آنچه روی می دهد که در شرّی که روی همه هوار می شود، امکان خیری که یک کنش قهرمانانه (با ارزش جهانشمول آن) می تواند به وجود آورد، دیگر آنقدر ناشی از ابتکار معدود افرادی که عمل می کنند نیست، بلکه به بی تفاوتی و عدم حضور بسیاری از آنها وابسته است.



موضوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
نکته شایان توجه
انساني كه لو دادن انسان‌ها به نظرش طبيعي مي‌آيد، نمي‌تواند استنباط ما را از شرف داشته باشد، حتي اگر خود را نيكوكار جلوه دهد، او با چشم‌هاي ما آن‌ها را نمي‌بيند، سخاوت و لذت او، شبيه لذت و سخاوت ما نيست، هوس را نمي‌توان محدود كرد.(ژان پل سارتر)



موضوع مطلب :
نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
بار کج

وقتی که سربه زیر هستی برای رام بودن یا حداقل شکل دادن این تصور در دیگران که رام شده ای و مزمزه می کنی طعم تلخ سرسپردگی و خم می شوی که تمام تو ـ بایدها را یکجا بر پشت ات نهند تا مطیع جلوه کنی  و با خود می اندیشی که آیا آن قدر توان داری که زیر این بار سنگین تو ـ باید ها ، له نشوی؟ بماند که این تصور احمقانه را باور داری یا نداری؟ که « بار کج به منزل نمی رسد». چه فایده که تمامی گذشته به گستره تاریخ این وادعی نشان از رسیدن بار کج به سر منزل مقصود دارد و این توهم آرمانی توست که چنین متصور است که « بار کج به منزل نمی رسد»، بی آنکه بداند نه تنها تمامی بارهای کج به منزل رسیده است بلکه ذهنیت نرسیدن هم امری محال است در این وادی که هر چه ناراست تر باشد این بار ، به مقصد رسیدن اش باور پذیر تر است.


برچسب‌ها: دست نوشته ها

موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
درباره ای اشتیاق بزرگ ( دیدار با دکتر سیروس سهامی)

« در اینجا چهار زندان است/ به هر زندان دو چندان نقب/ در هر نقب چندین حجره / در هر حجره چندین مرد در زنجیر» (احمد شاملو)

در هنگامه زیستن در اعماق سیاهی ها ، هنگامی که قدرت با کفی در دهان نه تنها منع ات می کند از هرگونه ارتزاق و سامان دادن غم نان بلکه خطی می کشد دورات تا سرتاسر وجودات و با چشم های از حدقه درآمده ، می پایدات که مبادا پا از خط فراتر نهی. هنگامی که هر کوتوله دست در دست قدرت و هماغوش با قدرت بر سر نرخ فروش ات چانه می زند تا طرحی دراندازد که پرونده ای قطورتر گردآورده و نابودی ات را به نظاره بنشیند. هنگامی که به هرجا پا می نهی تفعن ناشی از رسوخ کثافت کوتوله ای به مشام می رسد که نه تنها راه می بندد بلکه به قصد کینه پرونده می سازد تا سرسپردگی اش را به قدرت تام و تمام به رخ کشد، هنگامی که هر کوتوله داعیه دار اصلاح از آخور ضد اصلاح نشخوار می کند تا ذات بود و نبود را به نمایش گذارد و باب امید را گِل بگیرد، هنگامی که آنکه با تو می خندد و جام به جام می زند دست در دست حسادت و کینه ، در آنسو خیانت پیشه می کند و هم صدا با کوتوله ای سرود فتح قدیمی را زمزمه می کند، هنگامی که آنکه در برابرات حرف ارادات می زند در دل به زیر کشیدن ات را حتی از این سکوی بی مقدار بودن آرزو می کند. هنگامی که آنکه که سنگ صبورات است و مایه بودات جلای وطن می کند و دل به طوفان هرچه باداباد می سپارد و تو میمانی خانه ای خالی و یم مشت حرف های در دل مانده که گویی سنگی است که سنگین ات می کند که زودتر غرق شوی در این سیاهی ها . هنگامی که آنکه دل بسته اش بودی و پایه هستی ات دل به خاک می سپارد بی آنکه بگوید بی دلداری پدر چه کنی در این هنگام.....

شاید به تقدیر و شاید به طبیعت ، نمی دانم به هر چه شاید، اشتیاقی بزرگ سر باز می کند و دیداری مهیا می شود با آنکه اشتیاق دیدارش سال هاست که در دل مانده است. فرهیخته ای که جوبیار علمی به همت او در این وانفسای سیطره کوتوله ها جاری ست. با اولین جمله دست ات می بندد و تمامی گوش می شوی تا دل بسپاری به حرف های مگوی تا دلگرمی ، تا احساس آرامش، تا پایداری و بردوام بودن، تا امید به تغییر در فردای فروپاشی

  وقتی می بینی تمامی رنج هایت در برابر رنج هایش ، کوچک و حقیر است . وقتی می بینی با تمامی ناملایمات و سختی ها هنوز ایستاده است. وقتی می بینی که هنوز واژه ها را پاس می دارد و قلم را حرمت می نهد. وقتی از عمق شناخت و درک علمی اش با این همه رنج ، شگفت زده می شوی. وقتی از عدم پشیمانی اش از ایستادگی اش آگاه می شود. وقتی معیاری می شود در سنجش با خودات و آنانی که ادعا  فرهیختگی دارند. وقتی به هیچ بودن کوتوله ها در برابر چنین عظمتی پی می بری که قیاسی مع الغارق است. وقتی که بر دوام  آنچه می اندیشی ، آنچه بیان می کنی و راهی که می روی تاکید می کند و استواری ات را در میان این همه سیاهی ها خواهان است

در این هنگامه است که دل قوی می داری ، سر بر می افرازی ، بگذار تمامی رنج ها و ناملایمت ها و سختی ها افزون شود بگذار هماغوشی کوتوله ها و قدرت همچنان بردوام باشد چرا که در همیشه به یک پاشنه نچرخیده است. بگذار منع ات کنند از تمامی آنچه که شایسته اش بوده ای  ولی نداشته ای و از داشتن اش منع شده ای.  باکی نیست چرا که بر این شیوه دوامی نیست دریچه فروپاشی و تغییر خیلی وقت است گشوده شده و تعفن کوتوله ها زودوده خواهد شد و  رایحه خوش شایستگی به مشام خواهد رسید.


برچسب‌ها: دست نوشته ها

موضوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
شجاعت
شجاعت مفهومی غریب است که گستره زبانی مصداق های بسیاری را دربرمی گیرد. می توان شجاعت را معادل به هر صورت زیستن معنا کرد بدین صورت تاب آوردن زیستن در این وادی گونه ای شجاعت است برعکس آن می توان شجاعت را گونه ای خاص از زیستن معنا کرد بدین صورت زیستن به هر طریقی با ننگ و نام به جای شجاعت ، حماقت محض است.
شجاعت را می توان در ترکیب با این یا آن واژه ، برساخت. گویی شجاعت به تنهایی بار معنایی ندارد تا درک شود و یا به کار آید. با پیشوند و پسوند برساخت شجاعت بر فرد انسان می نشیند و فرد شجاع تبلور می یابد. به همین ترتیب « پسر شجاع» ساخته می شود و با توجه به ذائقه وطنی دوبله می شود تا شجاعت را در جدال با « شیپورچی» بر دوش پسری نهد که این بار « پدر کو ندارد نشان از پسر» چرا که تنها در شجاعت پسر ذوب می شود و هویت از دست می دهد و نامی برگرفته از پسر بر پدر می نهند و می شود « پدر پسر شجاع». این امر ارجاع می دهد به  پسری شاید شجاع تر از پدر که در جامعه محافظه کار مانده در دگم های ذهنی و عینی « پدر پسر شجاع» شاید جرمی نابخشودنی محسوب شود. پدری که شجاعت پسر را در به چالش کشیدن دگم های موجود نکوهش می کند و تا بدانجا پیش می رود که شجاعت را برابر نهاد حماقت قرار می دهد. درست در این بزنگاه است که « گله » متولد می شود.
شجاعت در گله قلب می شود به معنای متردافی همچون « کسب بیشتر » از آخور در همبستگی با خویشاوند (در خوانش سنت ) و یا در همبستگی با سرمایه ( در خوانش مدرن). به هرحال شجاعت در آنسوی گله رفتن ، برابر نهاد حماقت است و در داخل گله مترادف « کسب بیشتر». در این بین شجاعت در ترکیب با « حق» در گله  به محضر قضاوت رفتن است و رای قضاوت در ترازوی عدالت گله ، مجرم است و مجازات. شجاعت در ترکیب با قدرت ، برابر نهاد سرسپردگی ، تبلور  بالانس رام شوندگی گله در گام نهادن به راه هایی است که همگی به طویله منتهی می شود.
فراتر از این مباحث می توان گفت شجاعت آن است که همگی ندارند  و در نداشتن آن توجیه بسیار دارند ولی همگی انتظار دارند تو داشته باشی و در داشتن تو مدایحه بسیار می سرایند.


برچسب‌ها: دست نوشته ها

موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
مرگ از نمای نزدیک

مرگ از نمای نزدیک ، حکایت دیگر است که تنها هنگامی در آن وادی پاگشا می شوی که عزیزی را به دست مرگ سپرده ای. به عبارت دیگر مرگ را از نزدیک درک کرده ای غیر آن چه بسا که مرگ هر روز دیده ای که بر  جمله زندگی انسان های دیگر نقطه پایان می نهد و در ما تنها افسوس و دریغی  بر می انگیزد.
مرگ از نمای نزدیک ، افسوس بردار نیست بلکه رنجی ست گران بر بار هستی ما.  تا لمس نکنی لحظه وداع را در کشاکش نبودن آنکه عزیز می داشتی و ندیدن آنکه دل می بستی تا معنایی بیابی برای هر روزه چرخه زندگی ات ، مرگ از نمای نزدیک به واقع فاقد مفهومی خاص است.
مرگ از نمای نزدیک ، گذرگاهی است در ارتباط تنگاتنگ با مرگ ، در کنش با مرگ و در یک قدمی درک واقعیت مرگ و حسرت تخیل جاودانگی  بدون مرگ. در واقع مرگ از نمای نزدیک آوار شدن تمامی تصورات از هستی در یک لحظه است و نقطه شروع زیستن با مرگ.
با این همه مرگ از نمای نزدیک پا نهادن در یک وادعی دیگر است دریچه ای است گشوده به دنیای که تا اکنون با آن بیگانه بودی. یک تجربه منحصر به فرد در انحصار اقتصاد مرگ و بوی همیشگی پول که نقش همیشگی سرمایه در این اقتصاد که به تار و پود مرگ انسان ها وابسته است با ارقامی که گاه سر به نجوم می زند. این وادعی نیز سرمایه آداب و رسوم متعلق به خود را دارد. چه احمقانه است آن گرفتاری که وادی مرگ را تنها وادی مساوات انسان ها قلمداد می کنند غافل از آنکه سرمایه تا دنیای مرگ نیز رخنه کرده و سبک زیستن خود را شکل داده است.
فارغ از هیاهوی لایه های دورتر سوگواران ، که به راهی آمده اند و به راهی می روند، درنبود قیل و قال موعظه گران با نرخ های کهکشانی ، مرگ از نمای نزدیک قبرستان را به فضای کنش اجتماعی بدل می کند که در آن همپوشی های مرگ از نمای نزدیک بنیان کنش است. 


برچسب‌ها: دست نوشته ها

موضوع مطلب :
نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
اندر باب رفاقت
رفیق واژه ای مرده است که پاستوریزه شده در حد دیالوگ های روشنفکرانه که پز چپ بودن را تداعی کند فارغ از معنا. پشت هزاران اسم مستعار که هی تکرار می شود در این عروسک بازی فضای مجازی و در دنیای واقعی رفیق به معنای نردبان است که باید از آن بالا رفت و به مقصود رسید  فرقی ندارد که چند پله باشد فقط باید بالا رفت.
در جایی که به هر طرف رو میکنی واقعیت عریان پول ، نسخه می پیچد که در آن رفاقت حل می شود در منجلاب سودجویی و دروغ  و  نقب می زند تا اعماق خیانت که دلخوش کند به حساب بانکی . مطلق سیاه و سفید، یا برنده ای یا بازنده. نه لیاقت معنا دارد نه شایستگی ، معیار تنها دریوزه گری قدرت است و استادی در ریاکاری و اینکه  چقدر میتوانی سرخم کنی تا حد کمال.
درهم آمیختن تداعی نردبان با خیانت و کمی چاشنی حماقت ، معجون رفاقت را در اذهان جامعه ای شکل می دهد که تا ژرف ترین عمق هستی خود، سهمناک ترین ستم ها را از قدرت تاب می آورد و می آموزد که چگونه بی هیچ شکایتی خود آن را بازتولید کند در روابط اجتماعی مابین خود و دیگران که بر آن نام رفاقت می نهد.


برچسب‌ها: دست نوشته ها

موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
آنارشیسم و ساختار جامعه ی آینده
منبع : وبلاگ آنارشیست خشمگین

من یک آنارشیست هستم، نه به این خاطر که معتقد باشم آنارشیسم هدف نهایی است، بلکه به این دلیل که چیزی به نام هدف نهایی وجود ندارد. ~ Rudolf Rocker

 همانطور که رادولف راکر (به انگلیسی: Rudolf Rocker) به درستی تاکید می کند، "آنارشیسم یگانه راه حل برای تمام مشکلات انسان نیست، و آنطور که اغلب آن را بر این اساس که تمام طرح ها و عقاید مطلق را رد می کند، اینگونه می خوانند، آنارشیسم، آرمان شهر یک ساختار اجتماعی بی عیب و نقص هم نیست. آنارشیسم به هیچ حقیقت مطلق یا اهداف نهایی قطعی برای پیشرفت انسان معتقد نیست، اما به کمال پذیری نامحدود چیدمان های اجتماعی و شرایط زندگی انسان ها، که همواره از عالی ترین شکل احساسات سرچشمه می گیرند، باور دارد، و به همین دلیل است که نمی توان یک ایستگاه نهایی و یا اهداف قطعی برای آن مقرر کرد." [1] در نتیجه، چیزی به عنوان یک برنامه ی کاری برای یک جامعه ی آزاد نمی تواند وجود داشته باشد.

تنها کاری که ما می توانیم در اینجا انجام دهیم، نشان دادن جنبه های کلی جامعه ای است که ما به عنوان آنارشیست ها باور داریم که یک جامعه ی آزاد بایستی دارای آن ها باشد تا به یک جامعه ی حقیقتاً لیبرتارین تبدیل گردد. برای مثال، جامعه ای مستقر بر مدیریت سلسله مراتبی محل های کار (همچون کاپیتالیسم) نمی تواند لیبرتارین باشد و به زودی شاهد ایجاد حکومت های خصوصی و یا عمومی برای حفظ و حراست از قدرت کسانی خواهد بود که در بالای مراتب و مقام های سلسله مراتبی مستقر هستند. با اینحال، صرفنظر از این مباحث کلی، جزئیات چگونگی ساخت یک جامعه ی غیر سلسله مراتبی بایستی که برای بحث، آزمایش و تجربه باز باشد:

"آنارشیسم، که همان آزادی است، با اکثر شرایط های گوناگون اقتصادی [و اجتماعی]، بر این اساس که این شرایط ها نتوانند، آنطور که زیر سلطه ی امتیاز انحصاری کاپیتالیستی روی می دهد، آزادی را نفی کنند، همساز است." [2]

از اینرو، توضیحات ما نبایستی که به عنوان یک برنامه ی مفصل و پر جزئیات انگاشته شود، بلکه این توضیحات کلی تلفیقی است از مجموعه پیشنهاداتی که آنارشیست ها در طول تاریخ مبارزاتی شان به ترویج آن به عنوان جایگزینی برای کاپیتالیسم پرداخته اند و همچنین آنچه که در انقلاب های اجتماعی متعدد امتحان شده و مورد آزمایش قرار گرفته اند. آنارشیست ها همواره در بیان پر تفصیل تصویر مدنظر خود از آینده محتاط بوده اند، چرا که برخورد دگماتیک در مورد شکل دقیق جامعه ی جدید برخلاف اصول آنارشیستی است. این انسان های آزاد هستند که نهادهای آلترناتیو خود را در پاسخ به شرایط مخصوص محیط خویش و همچنین نیازها، خواست ها و امیدهای یگانه شان ایجاد خواهند کرد. در نتیجه، تلاش برای عرضه ی سیاست های از پیش تعیین شده ی جهانشمول حرکتی گستاخانه و دگماتیک خواهد بود. همانطور که کروپاتکین به این مهم اشاره کرد، زمانی که تصرف ثروت های اجتماعی توسط توده های مردم صورت گرفته است، "آنوقت، پس از دوره ای از آزمون و خطا، سیستم جدیدی از سازماندهی تولید و مبادله لزوما به وجود خواهد آمد... و آن سیستم بسیار بیشتر از هر تئوری، هرچند عالی، که توسط تفکرات و تخیلات اصلاح طلبان تدبیر شده است، با آرزوها و خواست های مردمی و همچنین نیاز به همزیستی و روابط متقابل متناسب و هم آهنگ خواهد بود." با اینحال، این مسئله باعث جلوگیری کروپاتکین از پیش بینی این مسئله که در مناطق تحت تاثیر آنارشیست ها "بنیان و شالوده ی نهاد جدید، فدراسیون آزاد گروه های تولید کننده و فدراسیون آزاد کمون ها و گروه ها در کمون های مستقل خواهد بود،" نشد. [3]

این به این خاطر است که آنچه ما هم اکنون می پنداریم به عنوان یک تجربه ی عینی آینده را تحت تاثیر قرار خواهد داد، متعاقبا نحوه ی اندیشیدن ما را نیز تحت تاثیر خود قرار داده و تغییر خواهد داد. با در نظر داشتن انتقاد لیبرتارین از دولت و کاپیتالیسم، نوعی از نهادهای اجتماعی مشخص برای یک جامعه ی لیبرتارین ضروری هستند. به عنوان مثال، شناخت ما از این مسئله که کار مزدوری باعث ایجاد نسبت های اجتماعی اقتدارگرا و همچنین استثمار می شود، آشکار می سازد که در یک جامعه ی حقیقتاً آزاد، محل های کار تنها می توانند بر کار اشتراکی و تعاونی (یا به عبارت دیگر، خود-مدیریتی) استوار باشند. همچنین، نظر به اینکه دولت نهادی مرکز گراست که قدرت را به طرف بالا تفویض می کند، تصور این مسئله دشوار نیست که یک جامعه ی آزاد دارای نهادهای اشتراکی و همگانی که فدرال هستند و از پایین به بالا سازماندهی می شوند، خواهد بود.

علاوه بر این، با توجه به اینکه جامعه ی غیر آزاد کنونی نحوه ی اندیشیدن ما را به طرق مختلف شکل داده است، به احتمال زیاد، تصور شکل های تازه ای که با رهایی قوه ی نبوغ و خلاقیت بشریت از طریق گسستن غل و زنجیرهای اقتدارگرای کنونی اش ایجاد خواهند شد، برای ما غیرممکن است. بدینسان، هر تلاشی برای ترسیم تصویری پر تفصیل از آینده محکوم به شکست است. در نهایت، آنارشیست ها معتقدند که "جامعه ی جدید بایستی که با مشارکت تمام انسان ها، از پیرامون به مرکز، آزادانه و خودبخودی، توسط انگیزه های استوار بر اتحاد و همبستگی و همچنین زیر فشار نیازهای طبیعی جامعه، سازماندهی شود." [4]

با این وجود، آنارشیست ها همواره مایل به مشخص کردن و تشریح بعضی از اصول کلی که اشاره بر چارچوب کلی جامعه نوین برای رشد نهادهای اجتماعی-سیاسی-اقتصادی دارند، بوده اند. البته لازم به تاکید است که این اصول کلی به هیچ وجه زائیده ی تراوشات ذهنی روشنفکران برج عاج نشین نیستند. بلکه این اصول بر اساس ساختارهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ای بنا گشته اند که در دوران تلاش طبقات کارگر برای گسستن زنجیرهای خود در دوره های فعالیت های انقلابی نظیر کمون پاریس، انقلاب روسیه، انقلاب اسپانیا، انقلاب 1956 مجارستان، انقلاب 1968 فرانسه، و انقلاب 2001 آرژانتین علیه نئو-لیبرالیسم، به صورت خودبخودی به وجود آمده اند. با نگاهی مختصر به این مثال ها روشن می شود که درست در زمانی که انسان ها برای اداره ی سرنوشت خود، هم از نظر اقتصادی و هم از نظر اجتماعی، تلاش می کنند، فدراسیون شوراهای کارگران خود-مدیر و همچنین شوراها و انجمن های محلی در چنین انقلابات مردمی ای مکررا پدیدار می شوند. اگرچه ممکن است نام و ساختار سازمانی این شوراها متفاوت باشند، اما از آنجاییکه این نهادها در طول تمام انقلابات مردمی پدیدار شده اند، می توان آن ها را به عنوان اشکال اساسی سوسیالیسم لیبرتارین محسوب کرد. نهایتا، این نهادها تنها آلترناتیو موجود برای آتوریته ی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی هستند -- اگر تصمیمات مربوط به زندگی مان را خودمان نگیریم، کس دیگری این کار را خواهد کرد.

بنابراین، در حال خواندن این مطلب و مطالب آینده که به طور مختصر به تشریح ساختارهای کلی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی یک جامعه ی سوسیالیست لیبرتارین خواهد پرداخت، لطفا در نظر داشته باشید که این مطالب تلاشی است برای شرح طرح کلی جامعه ی آینده از دیدگاه آنارشیست ها. به عبارت دیگر، این مطالب به هیچ وجه خواهان تعیین دقیق ساختار و نحوه ی عملکرد جامعه ی آزاد آینده نیست. چرا که چنین جامعه ی آزادی محصول فعالیت های تمام اعضای جامعه خواهد بود و نه فقط آنارشیست ها. همانطور که مالاتستا اشاره می کند:

"مسئله، مسئله ی آزادی برای همه است، آزادی برای تمام افراد، تا آنجاییکه که او به آزادی برابر دیگران احترام می گذارد."

"هیچکس نمی تواند با قاطعیت تمام قضاوت کند که چه کسی حق است و چه کسی ناحق، که به حقیقت نزدیک تر است، یا کدام روش بهترین راه رسیدن به بهترین ها برای همه است. آزادی در ترکیب با آزمایش و تجربه تنها راه کشف حقیقت و دانستن بهترین هاست؛ و هیچ آزادی ای در صورت تکذیب آزادی برای مرتکب شدن خطا وجود ندارد." [5]

و البته که زندگی واقعی عادت دیرینه ای برای واژگون کردن تئوری ها، ایده ها و ایدئولوژی هایی دارد که حتی گاها رئالیست ترین تئوری ها و ایدئولوژی ها به نظر می رسند. مارکسیسم، لنینیسم، پول گرایی (monetarism)، اقتصاد آزاد کاپیتالیستی (laissez-faire capitalism) و غیره، بارها و بارها ثابت کرده اند که اعمال ایدئولوژی بر زندگی واقعی عواقب ناخوشایندی دارد که توسط آن ایدئولوژی بیش بینی نشده اند (البته در هر چهار مورد ذکر شده در بالا، عواقب منفی آنان توسط دیگران بیش بینی شده بودند. به عنوان مثال، تاثیرات منفی و ناخوشایند مارکسیسم و لنینیسم توسط آنارشیست ها بیش بینی شده بودند). آنارشیست ها بر این امر واقف هستند و از اینرو، به خاطر ارزش تئوری، ایدئولوژی را رد کرده و از آن پرهیز می کنند. همچنین، به همین خاطر است که ما در مورد ایجاد یک برنامه ی کاری معین و مشخص برای جامعه ی آزاد آینده مردد هستیم. تاریخ مکررا این سخن پرودون را ثابت کرده است که "تمام جوامع رو به زوال می گذارند در آن لحظه که به دست ایدئولوژیست ها می افتند." [6]

همانطور که باکونین تاکید دارد، تنها حیات است که خلق می کند، و این زندگی است که بایستی به تئوری جان بخشد -- و اگر تئوری نتایج مضر و ناسازگار تولید می کند، بهتر است که به جای تکذیب واقعیات و یا توجیه عواقب زیان باری که بر مردم داشته است، در خود تئوری تجدید نظر شود. در نتیجه، مطالبی که در باب ساختار کلی یک جامعه ی حقیقتاً لیبرتارین در این وبلاگ منتشر خواهند شد، یک برنامه ی کاری معین و قطعی نیست، بلکه مجموعه ای از پیشنهادات است. پیشنهاداتی که، دوباره تاکید می کنیم، محصول تجربیات واقعی انقلابات طبقه ی کارگر و نهادهای مختلف لیبرتارین است. این پیشنهادات شاید درست باشند و شاید هم اشتباه. اما همانطور که مالاتستا می آورد:

"ما هرگز اغراق نمی کنیم که حقیقت مطلق نزد ماست، بلکه بر عکس، ما معتقدیم که حقیقت اجتماعی کمیتی قطعی، مناسب برای همه ی زمان ها، نیست، بلکه در عوض، زمانی که آزادی تامین شود، نوع بشر کشف کنان به جلو پیش خواهد رفت... . در نتیجه، راه حل ما همیشه در را برای راه حل های دیگر، و امیدواریم، راه حل های بهتر، باز می گذارد." [7]

به همین دلیل است که آنارشیست ها، همچون باکونین، معقتد هستند که "انقلاب نه تنها بایستی برای مردم، که بایستی توسط مردم صورت گیرد." [8] مشکلات و معضلات اجتماعی تنها زمانی به نفع طبقات کارگر حل خواهند شد که خود طبقات کارگر آن ها را حل کنند. همچنین، انقلاب اجتماعی تنها زمانی طبقات کارگر را آزاد خواهد کرد که خود طبقات کارگر، با استفاده از نهادها و نیروی خودشان، آن را به وجود آورند. در واقع، در مسیر تلاش برای ایجاد تغییرات اجتماعی، برای تصحیح معظلات اجتماعی از طریق اقداماتی همچون اعتصابات، اشغال و تصرف کارخانه ها و نهادهای اجتماعی، تظاهرات و دیگر اقدامات مستقیم است که انسان ها می توانند دیدگاه خود از آنچه ممکن، ضرروی و مطلوب است را تغییر دهند. لزوم سازماندهی مبارزات و فعالیت ها توسط خود طبقات کارگر، توسعه و پیشرفت شوراها، انجمن ها و دیگر ارگان های قدرت مردمی برای مدیریت فعالیت هایشان را تضمین می کند. این اقدامات می توانند به صورت بالقوه ابزار آلترناتیوی را برای سازماندهی جامعه به وجود آورند. همانطور که کروپاتکین اشاره می کند، "هر اعتصابی، اعضای شرکت کننده را برای اداره و مدیریت جمعی و شراکتی امور آماده و تربیت می کند." [9] در این پروسه، قابلیت مردم برای اداره ی امور زندگی خود، و در نتیجه اداره ی امور جامعه، به صورت افزونگری هویدا شده و موجودیت آتوریته های سلسله مراتبی، دولت و حکومت، اربابان و طبقه ی حاکم، بیشتر و بیشتر نامطلوب و غیرضروری می شود. بدینسان، در عین حال که طبقات کارگر نهادهای لازم برای مبارزه برای بهسازی و تغییر در درون کاپیتالیسم را به وجود می آورند، چارچوب جامعه ی آزاد توسط خود همین پروسه ی مبارزات طبقاتی به وجود خواهد آمد.

در نتیجه، چارچوب یک جامعه ی آنارشیست و اینکه این جامعه چگونه خود را توسعه داده و شکل می دهد مستقیماً وابسته به نیازها و خواسته های آنانی است که در چنین جامعه ای زندگی می کنند و یا خواهان ایجاد چنین جامعه ای هستند. به همین دلیل است که آنارشیست ها همواره بر لزوم وجود شوراهای گسترده مردمی در محل های کار و اجتماعات محلی و فدراسیون متشکل آن ها از پایین به بالا به منظور اداره ی امور همگانی، تاکید می کنند. آنارشی تنها می تواند توسط مشارکت فعال توده ی مردم محقق شود. همانطور که مالاتستا در اینباره می نویسد، یک جامعه ی آنارشیست بر پایه ی "تصمیمات گرفته شده در شوراهای مردمی" استوار خواهد بود و این تصمیمات "توسط گروهی از افرادی که داوطلب شده و یا نماینده ی حسب المقرر (نماینده ی امری) هستند، به انجام می رسند." [10] خود-مدیریتی پایه و اساس تغییر و پیشرفت یک جامعه ی آنارشیست خواهد بود و جامعه ی جدید توسط کسانی به وجود خواهد آمد که در آن زندگی می کنند. در نتیجه باکونین می نویسد:

"انقلاب هرجا که باشد بایستی توسط مردم خلق شود، و کنترل عالی بایستی که همیشه متعلق به مردمی باشد که در قالب فدراسیون شوراها و انجمن های کشاورزی و صنعتی... توسط نمایندگان انقلابی از پایین به بالا سازماندهی شده اند." [11]

البته نباید این را فراموش کنیم که گرچه ما شاید قادر به تخمین نحوه ی آغاز یک جامعه ی آنارشیستی باشیم، با این حساب نمی توانیم وانمود کنیم که قادر به پیش بینی نحوه ی پیشرفت و توسعه ی آن در دراز مدت خواهیم بود. یک انقلاب اجتماعی در واقع مرحله ی آغازین پروسه ی دگرگونی و تغییر جامعه است. متاسفانه، ما باید از آنجایی که هم اینک هستیم شروع کنیم و نه از نقطه ای که امیدواریم به آن برسیم! در نتیجه، مباحث ما ضرورتاً منعکس کننده ی جامعه ی کنونی خواهد بود، چرا که این همان جامعه ای است که ما خواهان تغییرش هستیم. در حالیکه این نظریه و چشم انداز ممکن است در دیدگاه عده ای از نظر کیفی به اندازه ی کافی از دنیای امروز جدا و دور نشده باشد ، با اینحال، وجود این دیدگاه ضروری و اساسی است. ما نیازمند ارائه و گفتگو در مورد اقدامات پیشنهادی در زمان کنونی هستیم و نه یک جامعه ی خیالی که امکان دارد سال ها و شاید حتی دهه ها بعد از یک انقلاب موفق به وجود آید.

برای مثال، ما باز هم تاکید می کنیم که هدف نهایی آنارشیسم، خود-مدیریتی محل های کار و کارخانه های موجود در قالب همان ساختار صنعتی تولید شده توسط کاپیتالیسم نیست. با اینحال، انقلاب بدون شک شاهد تصرف و قرار دادن صنعت موجود زیر خود-مدیریتی کارگران خواهد بود. در نتیجه، ما مبحث خود را با در نظر داشتن ساختار مشابهی به دنیای امروز آغاز می کنیم. این مسئله به هیچ وجه به این معنی نیست که یک جامعه ی آنارشیست اینگونه باقی خواهد ماند، بلکه ما تنها مراحل آغازین را با استفاده از مثال هایی که همه با آن آشنا هستیم، ارائه می دهیم. خود-مدیریتی محل های کار و کارخانه های موجود صرفا مرحله ی آغازین تبدیل کارخانه به چیزی است که از نظر زیست محیطی امن بوده، از نظر اجتماعی ترکیب شده و باعث ایجاد قدرت های موازی برای افراد و جمعیت ها می شود.

برخی افراد واقعا فکر می کنند که پس از یک انقلاب اجتماعی، کارگران به استفاده از همان تکنولوژی، در همان محل های کار قدیمی، به همان طرق قبلی ادامه خواهند داد و چیزی تغییر نخواهد یافت (شاید به جز انتخاب مدیران خود). این افراد در واقع فقدان تخیل خود را به بقیه ی انسان ها انتقال می دهند. برای آنارشیست ها، "با اینحال مسلم است که زمانی که آن ها [کارگران] خود را ارباب خویشتن می یابند، سیستم قدیمی را برای وفق دادن با آسودگی و تسهیلات خود به طرق مخلف تغییر خواهند داد." [12] بنابراین، ما این شک و شبهه را به دل راه نمی دهیم و معتقدیم که کارگران به سرعت کار، محل های کار و جامعه ی خود را به چیزی مناسب و شایسته ی انسان ها تغییر داده، میراث کاپیتالیسم را رد کرده و جامعه ای را به وجود خواهند آورد که ما هم اکنون قادر به پیش بینی آن نیستیم. تصرف محل های کار اولین مرحله ی پروسه ی تغییر آن و بقیه ی جامعه است. این سخنان کارگران اعتصابی درست قبل از اعتصاب عمومی سیاتل در سال 1919 به روشنی به اظهار این دیدگاه می پردازد:

"کارگران نه تنها کارخانه ها را تعطیل خواهند کرد، بلکه کارگران آن ها را زیر مدیریت مناسب بازرگانی بازگشایی خواهند کرد، چرا که چنین فعالیت هایی برای حفظ سلامتی عمومی و صلح عمومی ضروری هستند. اگر اعتصاب ادامه یابد، امکان دارد که کارگران برای جلوگیری از رنج بردن جامعه، فعالیت های بیشتر و بیشتری را زیر مدیریت خود بازگشایی کنند.

"و به همین خاطر است که ما می گوییم که راهی را انتخاب کرده ایم که هیچکس نمی داند به کجا منتهی می شود." [13]

بر خلاف جامعه ی کنونی، زندگی انسان ها در جامعه ی پسا-انقلابی حول محور کارهای ثابت و محل های کار، متمرکز نخواهد شد. کار تولید مسلماً ادامه خواهد داشت اما نه به صورت بیگانه ی شده ی امروزی. همچنین، انسان ها تخیلات، مهارت ها، امیدها و آرزوهای خود را برای تغییر جامعه ی خود به مکانی بهتر برای زندگی به کار خواهند بست (که CNT آن را زیبا سازی کمون می نامد). نخستین مرحله، تصرف اجتماعات کنونی و قرار دادنشان زیر مدیریت اجتماعی است. از اینرو، باید یادآوری شود که مباحث ما تنها می توانند ارئه دهنده ی نشانه هایی از نحوه ی کارکرد یک جامعه ی آنارشیستی در ماه ها و چند سال بعد از وقوع یک انقلاب موفقیت آمیز باشند، جامعه ای که هنوز درگیر میراث کاپیتالیسم است. با اینحال، آنارشیست ها برای زدودن و نابودی این میراث، به دنبال تغییر تمام جنبه های جامعه هستند و خواهند بود. اعضای یک جامعه ی آنارشیست همزمان با توسعه و پیشرفت جامعه، آن را بر اساس استعدادها، امیدها، رویاها و تخیلات خود چنان تغییر خواهند داد که تصورش برای ما غیرممکن است.

در آخر، می توان گفت که ما انرژی و وقت بیشتری را صرف بحث و گفتگو در مورد "فرم" (به عبارت دیگر، نوع نهادها و سازمان ها و نحوه ی تصمیم گیری آن ها) می کنیم تا "محتوا"ی یک جامعه ی آنارشیست (به عبارت دیگر، ماهیت تصمیم های گرفته شده). علاوه بر این، مفهوم تفکیک بین "فرم" و "محتوا" شامل حال نهادها و سازمان هایی نیز می شود که در طی مبارزات طبقاتی به وجود می آیند و به احتمال زیاد تبدیل به چارچوب ساختاری یک جامعه ی آزاد می شوند. با اینحال، فرم به اندازه ی محتوا، شاید هم بیشتر، حائز اهمیت است. دلیل این امر این است که "فرم" و "محتوا" به یکدیگر وابسته هستند -- "فرم" لیبرتارین و مشارکتی یک سازمان اجازه می دهد تا "محتوا"ی یک تصمیم، جامعه و یا مبارزه تغییر کند. خود-مدیریتی تاثیر آموزنده ای بر شرکت کنندگان دارد، چرا که این شرکت کنندگان در تماس با عقاید و ایده های متفاوت بوده، در مورد این عقاید به تفکر پرداخته و در میان خود تصمیم می گیرند (و صد البته که عقاید و ایده های خود را تدبیر کرده و ارائه می دهند). بنابراین، ماهیت این تصمیمات می تواند تغییر کند و تغییر هم خواهد کرد. بدین ترتیب، فرم تاثیر قاطعی بر "محتوا" دارد و از اینرو است که ما بیشتر به بحث و گفتگو در مورد فرم یک جامعه ی آزاد می پردازیم. همانطور که موری بوکچین می نویسد:

"فرم و محتوای آزادی، همچون قانون و جامعه، به صورت متقابل تعیین می شوند. ... بعضی از فرم ها به ترویج آزادی می پردازند و بعضی دیگر به نابود کردن آن ... این فرم ها یا می توانند فرد را تغییر دهند و یا مانع پیشرفت وی شوند." [14]

و محتوای تصمیمات نیز توسط افراد شرکت کننده تعیین می شوند. در نتیجه، نهادها و سازمان های مستقر بر خود-مدیریتی، مشارکت و عدم تمرکز گرایی برای توسعه و پیشرفت محتوای تصمیمات گرفته شده الزامی هستند، چرا که این ویژگی ها خود باعث توسعه و پیشرفت افراد می شوند.

مراجع:

[1]. رادولف راکر، آنارکو-سندیکالیسم، صفحه ی 15

[2]. D. A. de Santillan، کتاب After the Revolution، صفحه ی 95

[3]. No Gods, No Masters، جلد اول، صفحه ی 232

[4]. اریکو مالاتستا و آگوستین هامون، No Gods, No Masters، جلد دوم، صفحه ی 20

[5]. Errico Malatesta: His Life and Ideas، گردآوری و ویرایش توسط Vernon Richards، صفحه ی 49

[6]. پیر ژورف پرودون، System of Economical Contradictions: or the Philosophy of Poverty، صفحه ی 115

[7]. Errico Malatesta: His Life and Ideas، گردآوری و ویرایش توسط Vernon Richards، صفحه ی 21

[8]. No Gods, No Masters، جلد اول، صفحه ی 141

[9]. نقل قول توسط Caroline Cahm، کتاب Kropotkin and the Rise of Revolutionary Anarchism، صفحه ی 233

[10]. Errico Malatesta: His Life and Ideas، گردآوری و ویرایش توسط Vernon Richards، صفحه ی 129

[11]. Michael Bakunin: Selected Writings، صفحه ی 172

[12]. Charlotte M. Wilson، کتاب Anarchist Essays، صفحه ی 23

[13]. نقل قول توسط Jeremy Brecher، کتاب !Strike، صفحه ی 110

[14]. موری بوکچین، Post-Scarcity Anarchism، صفحه ی 89



موضوع مطلب :
نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
زندگی اتفاقی : خوانشی آنارشیستی
نویسنده : مهدی سقایی
«بسیاری بر این باور هستند که خورشیدهایی به جز خورشیدی که بر ما می تابد ، وجود دارند که در دل تاریک ترین زمان های زندگی ما ، طلوع کرده و روشنایی را مهمان ما می کنند. این باور برآیند همان زندگی اتفاقی است. منتظر بودن برای آمدن خورشیدهای در دل سیاه ترین درون زندگی هر انسان، او را وا می دارد که دلخوش باشد و امیدوار. افسوس که انسان چندان نیز نمی تواند به امید دل ببندد زیرا احتمال بسیار است که از گرسنگی تلف شود. »

 همه چیز در جامعه  ای  که قدرت بر تمامی ارکان آن چه به صورت  برهنه و چه به صورت نامرئی اعمال می شود، وابسته به ماهیت و مفهوم « اتفاق» است. به گونه ای که « اتفاق» را می توان ذاتی جوامع قدرت زده محسوب نمود. در واقع الگو تولید فضا در جامعه بر ساخته قدرت بر محور اتفاق شکل می گیرد و برکنش های درون متنی ناشی از اتفاق ، شیوه زیستن خاص را رقم می زند. قدرت جریان یافته در بطئن جامعه  با برساختن شرایط اجتماعی مدنظر خود، الگو زندگی اتفاقی را ترویج می کند. از این طریق قدرت هر گونه آزادی عمل را در انتخاب محدود می کند و اتفاق و ترس از آن را در جامعه تسری می دهد. ترس از اتفاق، انتخاب شیوه زیستن متفاوت از آنچه را که قدرت می پسندد، به رویا بدل می سازد و حوزه عمومی را به حداقل کاهش می دهد. در الگو زندگی اتفاقی ، مرزها بسیار محدود و بی شمارند. الگوهای رفتاری جامعه چندگانه و گاهی چنان پیچیده است که  گاهی درک سخت است. زندگی اتفاقی انسان را بدل به بازیگری می سازد که نقش خود را در حیطه های مختلف جامعه به شیوه های خاص ایفا می کند. در الگو زندگی اتفاقی است که « گتوهای شخصی» شکل می گیرند و تبادل میان حاشیه و متن با شتابی غیر قابل تصور انجام می گیرد به گونه ای که متن و حاشیه درهم می آمیزند و گاهی تشخیص آن غیر ممکن است. ذکر این نکته در اینجا ضروری است که در این بحث اتفاق در تقابل با برنامه نیست بلکه در تعامل با هم قرار دارند. قدرت برنامه می ریزد برای اتفاق و اتفاق شکل می گیرد تا فکری برای برنامه شود. زندگی اتفاقی متضاد با زندگی با برنامه نیست بلکه باور برآن است که برنامه ریزی اتفاق در زندگی ، توجیه هدایت به صراط مستقیم است. برنامه در کنار و در دست قدرت است برای تسری اتفاق بر جامعه در راستای تحکیم هر چه بیشتر قدرت. زندگی اتفاقی تبلور جبر اجتماعی زیستن در جوامع قدرت زده است که در تضاد با زندگی انتخابی قرار دارد. در واقع تقابل اصلی مورد بحت تقابل میان اتفاق/ انتخاب است. بزرگترین قربانی زندگی اتفاقی، انتخاب است. تقابل دودویی میان اتفاق/ انتخاب شکل می گیرد و بر سیطره اتفاق بر انتخاب منتهی می شود. در واقع تنها اتفاق زندگی اتفاقی ، انتخاب یک از یک است  و حتی انتخاب یک از یک ونیم فرض محال است. این انتخاب یک از یک نه تنها در شرایط جامعوی بلکه در شرایط فردی نیز اعمال می شود به گونه ای که انتخاب غیر از یک از یک در شرایط فردی ، اتفاق را شکل می دهد و محدودیت را افزون می کند به گونه ای که فرد آماج جریان قدرت قرار گرفته و فرایند « میکروسکوپی شدن» فرد آغاز می شود. در این وضعیت اتفاق افتاده است و سونامی قدرت در تمامی ابعاد زیستن فرد را به اضمحلال شخصیتی هدایت می کند. نمایز میان خانه و خیابان به صورت تصاعدی پررنگ می شود. کنکاش قدرت حوزه خصوصی را در برمی گیرد و چنان استمرار می یابد تا به قدرت تن دهد. در برخورد با فرد ، قدرت برهنه عمل نمی کند تا ویترین شود بلکه اتفاق را تسری می دهد و تسریع می کندتا فرد به بازیچه اتفاق هر روزه بدل گردد... الگو زندگی  اتفاقی، سرنمود زنده بودن اجباری در شرایط جامعوی تحمیل شده است که یائسگی تفکر پیش رو را پیشکش می آورد و در می بندد برروی تحول و امر می کند بر تحمل. ناگزیر از اتفاق ، محدودیت های افزایش یافته و مرزهای پرنگ شده  و ایفای نقش جای خود واقعی را در اجتماع می گیرد. در این بزنگاه است که الگو زندگی اتفاقی نه دیگر با قدرت برهنه که با قدرت نامرئی پشتیبانی می شود. دیگر این قدرت برهنه نیست که قدرت رام کنندگی اش را تحت لوای آرمان سازی ایدوئولوژیک اعمال کند بلکه قدرت نامرئی جریان یافته در متن جامعه است آن هنگام که در بوق و کرنای شرایط اجتماعی، اتفاق هراسی و جامعه زدگی توده ای را ترویج و در بسیاری از مواقع تحمیل می کند تا بر شیوه زیستن لگام زند و احساس بودن را به اتفاقی که نباید شکل گیرد تقلیل دهد(مطیع و سربه زیر ، پسرخوبی است).


موضوع مطلب :
نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
ارث رنج

خبرکوتاه بود و جانکاه ، خلاصه در چند واژه ،  که حتی از شنیدن آن هراس داشتم. حالا اتفاق افتاده بود. خبر فوت پدرام در تیک و تاک حیرانی و ناباوری به زانویم درآورد و تمامی رویاهایم را در همراهی اش در این روزهای خاکستری ام بر باد رفت. دیگر از دست کلمات دلباخته من نیز کاری برنمی آید.

حال در سوگ پدر " کلافه از کنار این همه آدم / گذشته سنگین هزار مگوی گریه را می گذرم" . پدری که در دو نظام زیست و جز رنج نصیبی نبرد و اکنون در پایان راه زندگی اش ، ارثی از رنجی جانکاه برجای نهاده است و من سهم خویش را ارث رنج پدر بر دوش می کشم تا...

" علم پدر آموخته ام من!

چون او همه در دام بلا سوخته ام من

چون او همه اندوه و غم اندوخته ام من "



موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
شبه علم
برگردان: داریوش رهازاد

لینک به منبع

مترجم: مقولهٔ شِبه علم یا دانش‌نما (Pseudoscience) از جمله مسائل مهمی است که شناخت آن هم در سطح آکادمیک و هم به صورت غیر آکادمیک برای عموم مردمی که می‌خواهند تصمیم‌های درست و برپایهٔ مدارک علمی بگیرند مفید است. این مقاله به صورت مختصر و مفید به معرفی روش علمی و «اندیشه انتقادی» در بطن علم، و راه شناخت شبه علم از علم واقعی می‌پردازد. این نوشتار می‌تواند در کنار و به عنوان مکملی برای مقالهٔ «نیاز به شک‌گرایی» خوانده شود. برای مخاطبان غیرآشنا به بحث‌های مرتبط، مثال‌ها یا توضیح‌های کوتاهی به بعضی از بخش‌ها اضافه شده است.

شِبه علم، نظریه یا فرآیندی کاذب است که لباس علم پوشیده است زیرا به خودی خود نمی‌تواند اعتباری کسب کند. هواداران شبه علم اغلب آن را به عنوان علم حاشیه‌ای یا جایگزین آن قلمداد می‌کنند. معمولاً مهمترین نقص شبه علم این است که آزمایش‌های کنترل‌شده، نتیجه‌گیری و تفسیرهای بخردانه‌ای از آزمایش‌ها آن را پشتیبانی نمی‌کنند. به عبارت دیگر، شبه علم روش علمی را تاب نمی‌آورد. این در حالی است که روش علمی پایهٔ علوم طبیعی، و سبب پیشرفت آن‌هاست.



موضوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
گای دوبور، شهر مارکس و کوکاکولا
نویسنده : اندی مریفیلد (از کتاب مارکسیسم شهری)

ترجمه: امین قضایی

لینک به منبع




شب های جوان ! تو باعث سردردهای زیادی در من می‌شوی!

کمته دو لاترمون (ایزودور لوسین دوکاس)، اشعار (شاعر فرانسوی قرن ۱۹)

بخش اعظم زندگی‌ام را آواره بوده‌ام.

جرج بارو، لاونگرو (نویسنده‌ی انگلیسی قرن ۱۹)

گای دوبور دقیقا ۳۰ سال از لوفور جوان‌تر بود. او در سال ۱۹۳۱ در پاریس به دنیا آمد. ادعا می‌کرد “دکترای هیچ چیز دارد”. در ۶۲ سالی که زندگی کرد هرگز شغل آکادمیکی ثابتی نداشت؛ در واقع اصلا هیچ گاه شغل ثابتی نداشت. هیچگاه از طریق کالج به منصب آکادمیکی نرسید و حتی به زحمت دبیرستان خود را تمام کرد. با هوش خود و به لطف جذبه‌ی فکری بی‌همتای خود پیش می‌رفت ، اگرچه اغلب، زندگی یک انقلابی، زندگی فقیرانه‌ای هم هست. دوبور در کتاب “ستایش”، کتابی مختصر در شرح حال خویش، نوشت: “من واقعا تباه شده به دنیا آمدم.” اقبال خانوادگی او در دهه‌ی ۱۹۳۰ برگشت، در دوره‌ای که بحران اقتصادی آمریکا را به سوی شرق درمی‌نوردید. از آن پس در دوره‌ی نوجوانی “هرگز به مسائل انتزاعی‌تر درباره‌ی آینده وقعی نمی‌نهاد”. او حتی “نمی‌توانست به فکر مطالعه‌ی یکی از مشاغل تحصیلی برای گرفتن یک شغل باشد، چراکه تمامی آنها یا کاملا با مذاق من بیگانه بود یا با عقایدم مخالف.” قهرمانان او نوشته‌های پر پیچ و خم، مانند آثار آرتور کراوان (Arthur Cravan)و کمتِ دو لاترمون Comte De Lautreamont) (بودند که هر دو در نوجوانی به طرز اسرار آمیزی مردند.



موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
دلداری نوپایان

چهار سال و اندی است که در این وبلاگ مطالبی را می نویسم و گاه مطالبی را از دیگر منابع و سایت ها در این وبلاگ منتشر می کنم. تصوری که در آغاز وبلاگ نویسی داشتم اکنون دیگر رنگ باخته است. واقعیت های زندگی در جهان سوم درس هایی است که هیچگاه نمی توان آن را در چارچوبی تئوریزه شده، آموخت. به تبع محیط آکادمیک جهان سومی نیز از این اصل جدا نمی باشد. در جهان سوم قدرت برهنه در همه جا حاضر است و هرکنشی را تنها در راستای تحکیم خود می پذیرد. شاید با این نصحیت های کلیشه ای پدربزرگی در جامعه آشنا باشید که با قیافه حق به جانب ، راه خوشبختی را در تحصیل توصیف می کنند و نوید آینده بهتر را می دهند.ولی هیچگاه نکته کلیدی واقعیت زندگی در جهان سوم و کرنش در برابر قدرت را به عنوان نصحیت بیان نمی کنند بلکه می گذارند همچون حیوانات که با زندگی در جنگل با قانون آن آشنا می شوند ، هر کس با زیستن در جامعه با قانون تن سپردن به قدرت آشنا شود و خود شیوه کنار آمدن با قدرت را بیاموزد. زندگی در جوامع جهان سومی قدرت زده ، زندگی در جنگل است که از قانون بقا پیروی می کند ولی کمی رنگ و لعاب مدرن و توجیه ایدئولوژیک به آن می آفزایند تا جامه ای فاخر بر آن بپوشانند.

یک مثال ساده می تواند بهتر این مساله را تبیین نماید. یک انسان از طبقه پایین جامعه را در نظر بگیرید که هیچ دستاویزی برای تغییر طبقاتی خود متصور نیست. هستند پدربزرگ هایی که در این مواقع اینگونه نصحیت می کنند که انسان سه راه بیشتر ندارد یا باید خلاف قوانین جامعه برای کسب پول عمل کند، یا به اصطلاح خلافکار شود و به اصطلاح خودمانی دزدی کند تا مالی گرد آورد (یاد این شعر کامیونی افتادم که : او که بیش بوده سیم و رزاش / یا خوداش دزد بوده یا پدراش)، راه دوم تن سپردن به تقدیر است و مردن به فلاکت فقر به امید آنکه آنسوی مرگ جبران رنج رفته را بازجوید (یاد یک جمله افتادم که دقیق نمی دانم از کیست که می گوید : آنکه در فقر به دنیا می آید، در فقر می زید و در فقر می میرد این یک واقعیت زندگی اکثر مردم جهان سوم هست که به رنج  امروزخود را به نسیه طلب فردا خو کرده اند)، راه سوم (قیافه حق به جانب پدربزرگ ها) راه تحصیل علم است که می تواند آینده بهتری را برای انسان طبقه پایین جامعه رقم بزند(نگاهی به ضرب و المثل ها و جملات قصار و.... به وضوح توجیه گر این قضیه است). ولی هیچ کدام از این نصایح نکته کلیدی را بازگو نمی کند و آن سرسپردگی و کرنش در برابر قدرت است. واقعیت قضیه آن است که دو انتخاب وجود دارد قبول و یا رد قدرت.نکته کلیدی این است که قبول قدرت در جهان سوم یعنی به دست اوردن همه چیز و رد قدرت یعنی از دست دادن همه چیز. وقتی در کنار قدرت هستی همه چیز مجاز است بی دردسر تحصیل مدرک دکترا می گیری و با لقب پرفسور پشت تریبون قدرت را توجیه می کنی چرا که باید خود را توجیه کنی. در کنار قدرت که باشی هم می توان از توبره خورد هم از آخور. گاهی نیز اجازه است توبره را پاره کنی ولی آخور مقدس است و شوخی بردار نیست. در کنار قدرت که باشی ثروت خودبخود شکل می گیرد به دیگران چه مربوط که مجاز بوده و یا غیر آن ، مهم آن است که در کنار قدرت هستی و حصار آهنین قدرت محافظ تو است همچون خداوند که محافظ بندگان خود است آن هنگام که در برابر قدرت او سر شکر فرود می آورند. در کنار قدرت که باشی همه چیز مجاز است جز خود قدرت.

و آن که در کنار قدرت نیست و در رد آن می کوشد حکایت کودک همان داستانی است که قدرت برهنه پادشاه را فریاد می زند که :" پادشاه لخت است" همانذکودکی که دلداری نوپایان برای اوست. « کودک را بنگرید/ در چنبره غرش خوکان/ درمانده ، با ساق های ناتوان!/ گریستن از او بر می آید/ تنها گریستن./ آیا زمانی می آموزد/ ایستادن و رفتن را؟/مهراسید!/ برآنم/ بزودی رقصیدن او راهم/ خواهید دید!/در آغاز بر دو پای خویش خواهد ایستاد،/سپس بر سرخویش»(فردریش نیچه).



موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
علم علم و علم جهل
 آیزیا برلیندانش‌نامه‌ی فلسفه‌ی استنفورد
ترجمه:
حمید پرنیان



۲-۱) مفهوم فلسفه

مفهومِ فلسفه‌ی برلین زمانی شکل گرفت که وی هم‌هنگام ایده‌آلیسم و پوزیتیویسم منطقی می‌خواند اما هردو را نمی‌پذیرفت. برلین ایده‌آلیسم را دیدگاه متعالی فلسفه ارزیابی می‌کرد و «ملکه‌ی علوم» نامیده بود. از دید وی، ایده‌آلیسم قادر بود حقیقت‌های بنیادین، لازم، مطلق، و انتزاعی را به وجود آورد.

پوزیتیویسم منطقی را دیدگاه فروکاهنده و تقلیل‌دهنده‌ی فلسفه می‌دانست. وی پوزیتیویسم منطقی را، در به‌ترین حالت‌اش، نوکرِ علوم طبیعی و، در بدترین حالت‌اش، دست‌پرورده‌ی ناپخته‌ و روشن‌گرانه‌ی گیجی و ساده‌باوری می‌پنداشت.



موضوع مطلب :
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
نئوآنارشيسم : مقیاس عمل
نویسنده : مهدی سقایی

نئوآنارشيسم در يک نگرش راديکال برگذشتن از اقتدار را در تجديد ساختار فضايي براي از ميان برداشتن نابرابري مهم دانسته وتلاش خود را بر حذف اين موانع متمرکز کردند. مکان جغرافيايي چشم انداز فضايي مطلوب نئوآنارشيسم براي شکل دادن به يک اجتماع محلي مي باشد(Waterstone,2002:663). در مکان جغرافيايي است که مي توان به سنجش سرمايه اجتماعي پرداخته و بر بنيان آن راهکارهاي توسعه انساني را بازجست. علاوه بر آن مکان جغرافيايي، مقياسي مناسب براي شکل گيري صنايع کوچک و متوسط مي باشد. در اين مقياس مي توان با   با حذف روابط سرمايه داري به کمک شکل گيري تعاوني ها و کمک متقابل،  همراه با نفي اقتدار دولت و رويکردي غير متمرکز، توزيع عادلانه درآمد ودستيابي به عدالت جغرافيايي را امکان پذير مي نمود.
 توجه به مکان جغرافيايي بستري را فراهم مي آورد که بر بنيان آن گونه اي از فدراليسم شکل گيرد. از آنجا که اقتدار دولتي رويکردي پيامدگرا را نسبت به مکان جغرافيايي اخذ مي کند که در آن بين« رفاه مردم» و «مکان» تفاوت مي گذارد و علاوه بر آن با دخالت مستقيم سبب محدود شدن بودجه براي اجتماعات فقير مي گردد، توجه به مکان جغرافيايي در چارچوب نئوآنارشيسم جغرافيايي سبب آن مي شود که رويکردي فرايند گرا شکل گرفته و بر مبناي آن ظرفيت سازي لازم فراهم شده که خود به بسيج سرمايه اجتماعي ، مالي و کالبدي، اجتماعات محلي کمک مي کند. در واقع نئوآنارشيسم جغرافيايي در مقياس مکان جغرافياي در نفي اقتدار در فضاهاي جغرافيايي راهکارهاي باز سامان دهي اجتماع را با تاکيد بر ديدگاهي فرايندگرا مدنظر داشته که درآن ظرفيت سازي و اصالت توليدي جايگاه مهمي را به خود اختصاص داده اند. اين خود ناشي از تاکيد انديشه آنارشيسم بر تمرکز زدايي و پيشرفت روز افزون آن و همچنين اتکاي روزافزون جامعه مدني بر خودياري است. شکل زير نشان دهنده چارچوبي مفهومي بر مکان جغرافيايي در نئوآنارشيسم مي باشد.

چهارچوبي مفهومي از مکان جغرافيايي در نئوآنارشيسم
مقياس عمل و توليد فضا در نئوآنارشيسم جغرافيايي، تاکيد بسيار بر مکان جغرافيايي دارد. در واقع اين امر بر تمرکززدايي و فدراليسم که از اصول بنيادي در آنارشيسم مي باشند، نشات مي گيرد. در اين راستا مي توان بيان داشت كه مكان جغرافيايي محصول پايدار و اجتماعي قابل تشخيص از متن فضايي مي باشد كه به واسطه و نتيجه عيني از فعاليت اجتماعي و ارتباطات(شامل روابط طبقاتي) از نظر مادي توليد مي گردد(Soja,1989,131). علاوه بر آن مكان بستر سرمايه داري براي شيوه توليدش محسوب مي شود و فرايند انباشت در مكان شكل مي گيرد و همچنين بازتوليد نيروي كار نيز متكي به مكان جغرافيايي مي باشد(Massey,1984,197). مکان جغرافيايي در اين انديشه مي تواند معادل مناطق جغرافيايي قلمداد گردد. 
نئوآنارشيسم ، با گذار از انديشه فضاي موجود، گونه از توليد فضا را مدنظر دارد. در اين نگرش فضاي جغرافيايي در مقياس هاي فراملي، ملي، منطقه اي و محلي در چارچوب بافتار متقابل اجتماع و محيط (طبيعي يا انسان ساخت) و همچنين کنش متقابل انسان هاي اجتماع توليد مي شود. در واقع همان گونه که کنش انساني در توليد فضا نقش دارد، سرمايه داري نيز در توليد فضاي خاص خود داراي نقشي اساسي است(Lefebvre,1991:9 ).
رويکرد نئوآنارشيسم به توليد فضا، درک روابط ميان اجتماع و فضا را شکل مي دهد و بستري را براي به چالش کشيدن تحرکات فضايي سرمايه داري فراهم مي آورد. علاوه بر آن رويه هاي فضايي[1] شکل گرفته در چارچوب توليد فضا، که توليد و مکان هاي خاص و خصيصه هاي مجموعه هاي فضايي هر يک از صورت بندي هاي اجتماعي را نشان مي دهد(بلانت،144:1385) مي تواند بستري براي شکل گيري تحليل درست اجتماعي را فراهم آورد. در واقع نئوآنارشيسم مي تواند ماهيت تجريدي يک فضاي سرمايه داري را به وسيله تحقق يک نظام فضايي جايگزين و يک شکل جديد از فضا که مبتني بر رويه هاي فضايي باشد، تغيير داده و آن را بگسلد. اين امر زماني امکان پذير خواهد بود که فضاهاي زيستي را بيش از همه مدنظر قرار دهيم و جهت گيري ها را بر آن اساس تنظيم نمايم. از اين رو نئوآنارشيسم بر بنيان نظريه توليد فضا، و با توجه به شکل گيري فضاهاي زيستي براساس رويه هاي فضايي متفاوت، جهت گيري فضايي خود را بر بنيان حمايت از تبعيض هاي جنسيتي در فضاهاي شهري قرار داد است و جهت گيري جنسي خود را بر حمايت از  جنبش هاي فمينيستي و همجنسگرايي قرار داده است(Castree,2004:148 ). در واقع اين جهت گيري نشان از تحليل رويه هاي فضايي توليد شده توسط جنبش هاي فوق مي باشد که نشان ازفشار مضاعف ديگر فضاهاي تجريدي برآنها داد (  Sheehan,2003:215 ). از ديگر سو فشارهاي اقتصادي سرمايه داري در کلانشهرها ، بخصوص در جهان سوم، رويه هاي فضايي خاصي را همچون حاشيه نشيني شکل داده است که خود جهت گيري اقتصادي نئوآنارشيسم را در ابعاد فضايي به خود اختصاص داده است.


[1]- Spatial Practice


موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
بسوی آزادی
فلیکس گتاری و ژیل دلوز
ترجمه : بابک سلیمی زاده

لینک به منبع


تفاوتها میان امر فردی و امر اجتماعی رخ نمیدهند، چراکه نزد ما میان این دو تفاوتی وجود ندارد. هیچ سوژه ی گفتن(enunciation)ای در کار نیست، بل هر نام خاص امری جمعی ست، هر سرهم بندی، پیشاپیش امری جمعی ست. تفاوتها به هیچ وجه میان امر طبیعی و امر مصنوع هم رخ نمیدهند چراکه این هر دو به ماشین و مبادلات آن وابستهاند. و نیز میان امر خودبخودی و امر سازمان یافته، از آنجا که مسئله تنها بر سر یکی از شیوه های سازمان یابی است. و نیز میان امر چندپاره و امر متمرکز، از آنجا که متمرکز شدن خودش یک سازمانیابی است که بر یک چندپارگی سخت تکیه می کند. تفاوتهای موثر از میان خطوط می گذرد، حتی اگر هر کدام درونماندگارِ دیگری باشند. به همین دلیل است که مسئلهی شیزوکاوی و مطالعاتعملی (pragmatics)، و خرده سیاست، هیچگاه بر سر تفسیر کردن نیست. بل دقیقا متضمن پرسش است که خطوط شما چیست، فردی یا گروهی، و چه خطراتی در هر کدام موجود است؟

 

قطعات صلب شما چیست، ماشینهای دودوئی و ورارمزگذاری شما چیستند؟ چراکه حتی اینها نیز بطور حاضر-آماده به شما داده نشدهاند؛ ما صرفا بوسیله ی ماشینهای دودوئیِ طبقه، جنس، یا سن تقسیم بندی نشده ایم : ماشینهای دیگری هستند که ما دائما تعبیه میکنیم، میسازیم بدون اینکه بدانیم. و چه خطراتی وجود دارد اگر بخواهیم این قطعات را بسرعت و عجولانه منفجر کنیم؟ آیا این خودِ ارگانیسم را نمی کُشد، ارگانیسمی که خودش ماشینهای دودوئی را دربر دارد، حتی در اعصاب و در مغزش؟

 

خطوط ارتجاعی شما چیست، جریان ها و آستانه های شما چیست؟ مجموعهی قلمروزداییهای نسبی و بازقلمرودهیهای متناظر شما چیستند؟ و توزیع سوراخهای سیاه :  سوراخهای سیاهِ هر یک از ما کدامند، سوراخهایی که یک حیوان در آن کمین کرده یا یک خرده فاشیسم در آن رشد می یابد.

 

خطوط پرواز شما چیستند، آنجا که جریانها با هم در آمیختهاند، آنجا که آستانهها یک نقطهی مجاورت یا گسست بدست می آورند؟ آیا آنها هنوز قابل قبول و مناسب اند، یا اینکه پیشتر در یک ماشین ویرانگری و خود-ویرانگری که یک فاشیسمِ مولار را بازسازی می کند به هم رسیده اند؟ ممکن است این اتفاق بیافتد که سرهمبندیِ میل یا سرهمبندیِ گفتن به انعطاف ناپذیرترین خطوطش، و ابزارهای قدرتش تقلیل یافته باشد. سرهمبندی هایی هستند که صرفا دارای این گونه خطوطاند. اما خطرات دیگری در پس هر کدام از آنها کمین کرده است،  خطراتی بس ارتجاعیتر و لزجتر، که در آنها هر کدام از ما یک قاضی هستیم، تا وقتی که زمان و زمانه جاری ست. این پرسش که «چگونه است که میل میتواند به سرکوب خودش میل بورزد؟» به یک دشواری نظری واقعی منجر نمیشود، بلکه هر زمان موجب بسیاری از پیچیدگیهای عملی است. همینکه ماشین یا «بدن بدون اندام» باشد، میل هم هست. اما بدنهای بدون اندامی هستند که حالتِ محفظههای خالیِ برآماسیده را دارند، به این خاطر که اجزاء ارگانیکِ آنها با سرعت و شدتِ زیاد از حدی منفجر شدهاند، یک «اُوِر دوز». بدنهای بدون اندامی هم هستند که سرطانی و فاشیستیاند، در سوراخهای سیاه یا ماشینهای فسخ. میل چگونه میتواند با از پیش بردنِ سطحِ درونماندگاریاش و همنواختیاش که هر زمان علیه این خطرات قد علم میکند، از تمام این موارد سبقت گیرد؟

  

هیچ دستورالعمل کلیای وجود ندارد. ما به تمام مفاهیم سرتاسری و یکپارچهساز پایان دادهایم. مفاهیم هم حتی رویداد هستند. آنچه در مورد مفاهیمی نظیر میل، ماشین، یا سرهمبندی جالبتوجه است، این است که آنها تنها به میانجیِ تغییرپذیریهاشان واجد ارزشاند، در بالاترین تغییراتی که به بار میآورند. ما در پی مفاهیم بزرگ و دندانهای پوکی مانند قانون (THE law)، ارباب (THE master)، و شورشهای «بزرگ» (THE rebel) نیستیم. ولی این بدین معنا نیست که بخواهیم در کـوسِ کشتهها و قربانیان تاریخ، و شهادتهای رخ داده در گولاگها بدمیم و نتیجه بگیریم که «انقلاب ناممکن است، اما ما متفکران باید به ناممکن بیاندیشیم چراکه ناممکن تنها به میانجیِ اندیشهی ما وجود دارد!» به نظر ما هیچگاه کوچکترین گولاگی وجود نمیداشت اگر قربانیان آن از گفتمانی که امروز کسانی که بر مزار ایشان میگریند برگزیدهاند، خودداری میکردند. قربانیان میتوانستند به شیوهای دیگر زندگی کنند تا جوهری ببخشند به کسانی که امروزه به نام آنها مرثیه سر میدهند، به نام آنها فکر میکنند، و سعی میکنند به نام آنها به دیگران درس بدهند. این نیروی زندگی بود که میتوانست آنها را برانگیزد، نه تلخیِ آنها؛ اعتدالِ آنها، نه جاهطلبیشان؛ کماشتهاییشان، نه پر اشتهایی، همانطور که زولا گفته است.

ما سعی کردیم کتابی برای زندگی بنویسیم، نه کتابی محتویِ گزارشات، یا محکمههایی برای مردم یا اندیشهی ناب. مسئلهی انقلاب هرگز بر سر خودبخودیِ اتوپیایی در مقابلِ سازمانیابیِ دولتی نبوده است. ما وقتی الگوی ساز و برگ دولتی یا سازمانیابیِ حزبی که تحت سلطهی آن ساز و برگ شکل گرفته است را به چالش کشیدیم، با اینحال به ورطهی طرحِ بدیلهای عجیب و غریب نیز نیافتادیم: نه به یک دولت/وضعیتِ طبیعی و یک خودانگیختگیِ دینامیک توسّل جستیم، و نه سعی کردیم به متفکر خودخواندهی یک انقلاب ناممکن تبدیل شویم که همین ناممکنبودن برایش منبعی از لذت است. مسئله همواره سازمانی بوده است، و نه ایدئولوژیکی: آیا سازمانی ممکن است که بر پایهی ساز و برگ دولتی شکل نگیرد و حتی پیشاپیش از دولتی در حال پیدایش خبر ندهد؟ شاید یک ماشینِ جنگی با خطوط پروازش اینگونه باشد. برای قرار دادن «ماشین جنگی» در تقابل با ساز و برگ دولتی در هر سرهمبندی ـ حتی یک سرهمبندی موسیقایی یا ادبی ـ لازم است که درجهی مجاورت به این یا آن قطب را ارزیابی کنیم. اما چگونه یک ماشین جنگی، در هر حوزهای که باشد، میتواند مدرن گردد، و چطور میتواند خطرات فاشیستیاش را دفع کند، وقتی که توسط خطرات تمامیتخواهانهی دولت احاطه شده است، خطرات ویرانیاش در مقایسه با پیامدهای بقای دولت. به شیوهای مشخص، این امر بسیار ساده است، این امر هر روزه برای خود اتفاق میافتد. اشتباه است که بگوئیم: یک دولت کلیتساز در کار است، ارباب و صاحبِ نقشههای خودش است و محوطههایش را توسعه میدهد؛ و در مقابلش یک نیروی مقاومت هست که شکلِ دولت را میپذیرد حتی اگر این به معنای تسلیمشدن ما باشد، و یا به ورطهی مبارزات خودبخودی یا جزئی درافتد، حتی اگر موجب خاموش شدن و مغلوب شدنِ همیشگی گردد. مرکزیتیافتهترینِ دولتها به هیچ وجه ارباب و صاحبِ نقشههای خود نیست، بل یک آزمایشگر نیز هست، و تزریقها را به اجرا میگذارد. قادر نیست به درونِ آینده نگاه کند: اقتصاددانانِ دولتی خود را عاجز از پیشبینیِ حجم پولی اعلام میکنند. سیاستِ آمریکایی مجبور است خود را با تزریقهای تجربی پیش ببرد، نه با برنامههایی مبتنی بر حقیقت و طرحهایی قابل توضیح. چه بازیِ طاقتفرسا و دروغینی در پیش گرفتهاند آنها که از اربابی زیرک و عالیرتبه سخن به میان میآورند، تا از خود تصوّری همچون یک متفکر مذهبی، زوالناپذیر، و «بدبین» عرضه کنند. قدرتها در امتداد خطوط متعدد و پیچیدهای تجربههای خود را به اجرا میگذارند، ولی از میان اینها، تجربههایی از نوع متفاوت نیز سر بر میآورد، محاسبات بینتیجه، ترسیم خطوط فعالِ پرواز، جستجو برای ترکیبِ این خطوط، افزودن سرعتشان یا کاستن از سرعتشان، ابداع سطح همنواختی، قطعه به قطعه، همراه با ماشین جنگیای که خطراتی که در هر مرحله ممکن است با آنها مواجه شود را میسنجد.

آنچه موقعیت ما را مشخص میکند ورای و در عین حال در همین جنبهی دولت است. ورای دولتهای ملی، پیشرفت بازار جهانی، قدرت کمپانیهای چندملیتی، و طرحریزی یک تشکیلات «نجومی»، گسترش سرمایهداری به تمام پیکر اجتماع، و به وضوح شکل دادن به یک ماشین انتزاعیِ عظیم که جریانهای پولی، صنعتی، و تکنولوژیکی را فرارمزگذاری میکند. در عین حال وسائل استثمار، کنترل، و مراقبتی که هر آن ماهرانهتر و پراکندهتر، و به معنایی مولکولی میشوند (کارگران کشورهای ثروتمند ضرورتاً در چپاول کشورهای جهان سوم نقش ایفا میکنند، مردان در فرااستثمارِ زنان نقش ایفا میکنند، و الخ). اما ماشین انتزاعی با کارکرد بدش، کمتر از دولتهای ملی مستعد لغزش نیست، دولتهایی که قادر نیستند این کارکردها را در قلمرو خودشان یا از قلمرویی به قلمرو دیگر تنظیم و تعدیل کنند. دولت دیگر در حیطهی اختیار خود وسائل سیاسی، نهادی، یا حتی مالیای را ندارد که او را قادر سازند تا از پسزنیهای این ماشین جلوگیری کند؛ تردید داریم که بتواند استناد کند به اشکال قدیمیای نظیر پلیس، ارتشها، بروکراسیها، حتی بروکراسیهای اتحادیه تجاری، موسسات جمعی، مدارس، خانوادهها. لغزشهای بزرگی که در این جنبه از دولت اتفاق میافتند، خطوط شیبدار یا خطوط پرواز را دنبال میکنند و اساساً تمایل دارند به : ۱) محدود کردن قلمروها، ۲) مکانیسمها مطیعسازیِ اقتصادی (مشخصههای تازهی بیکاری، و تورم. ۳) چارچوبهای تنظیمیِ پایهای (بحران مدرسه، اتحادیههای تجاری، ارتش، زنان، . . . )؛ ۴) ماهیت مطالبات که کیفی میشوند به همان اندازه که کمی بودند («کیفیت زندگی» به جای «سطح زندگی»).

تمام اینها برسازندهی آن چیزی هستند که میتوان حقِ میل ورزیدناش نامید. شگفت انگیز نیست که انواع مسائل اقلیتی (مسائل زبانی، قومی، ناحیهای، جنسی، یا مربوط به جوانی) نه تنها در قالب صورتهایی از آنارشیسم، بل در قالب اشکال انقلابی و امروزینی سر برآوردهاند که بار دیگر به شیوهای کاملاً درونماندگار هم اقتصادِ جهانیِ ماشین را و هم سرهمبندیهای دولتهای ملی را به چالش میکشند. به جای قمار کردن بر سر ناممکن بودنِ همیشگیِ انقلاب و بازگشت فاشیستیِ یک ماشین جنگی به طور کل، چرا اینطور نیاندیشیم که گونهای تازه از انقلاب در شرف ممکن شدن است، و اینکه تمامی انواع دگرگون کردن، دگرگون کردن ماشینهای زندهای که جنگها را هدایت میکنند، ترکیب شدهاند و یک سطح همنواختی را ترسیم میکنند که در سطح سازماندهی جهان و دولتها نقب میزند و آنها را تحلیل میبرد؟ چراکه باید گفت جهان و دولتهایش ارباب و صاحب نقشههای خود نیستند، همچنانکه انقلابیونی که محکوم به تغییر این دولتهایند نیز اینگونهاند. همهچیز در قالب بازیهایی متغیّر رخ میدهد، «پیشاپیش، پساپس، و پساپیش . . . » پرسش در مورد آیندهی انقلاب پرسش مناسبی نیست، چون تاجائیکه به این پرسش مربوط میشود، بسیاری از مردم هستند که انقلابی نمیشوند، و درست به همین دلیل هم هست که این انقلاب انجام میشود، و این پرسش هست تا از مسئلهای اساسیتر ممانعت کند: پرسش از شدنِ انقلابیِ مردم، در هر سطح و در هر جایگاهی.



موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
حق زیستن روزمره گی : خوانشی آنارشیستی
نویسنده : مهدی سقایی
این واقعیت که اجتماع، دربند جامعه اسیر است گونه ای نگرش بنیادی به هستی انسان با تعلقات فردی اش است. برمبنای این نگرش،  قدرت[1] جاری در بطئن جامعه ، انسان را از واقعیت اجتماعی اش جدا می کند و توجیه تسری این قدرت را پیرامون گزاره «ترجیح  ما برمن» تبیین می نماید.
این امر مختص یک جامعه با صورتبندی یک نظام خاص نیست بلکه در تمامی جوامع با هر نظام سیاسی صادق است. در این بین  تفاوت گستره و عمق سیطره قدرت  جامعه به نست نظام های سیاسی متفاوت می باشد. در نظام های دموکراتیک با آنکه آزادی های فردی پیرامون « فرد انسان»در جامعه گستره وسیع تری را در برمی گیرد با این وجود بازهم سیطره قدرت جامعه بر فرد وجود داشته که توجیه آن در گزاره « اراده کلی جامعه»  تبلور می یابد.  به عنوان مثال نهاد های آموزشی با استراتژی « آموختن برای جامعه» و توجیه پیرامون هدف مسخره ای چون « مفید بودن برای جامعه »  قدرت جامعه را بر فرد تسری می دهد. این نهاد ها در واقع کارخانه های هستند که انسان مطیع جامعه را تولید می کنند و خلاقیت فردی را تنها در خدمت جامعه مجاز شمرده و تبلیغ می کنند. حکایت سرمایه داری نیز که خود حکایت هستی شناختی جوامع دموکراتیک امروز است.
در این وضعیت بایسته کنشگری سیاسی ، قبول موانع و محدودیت های  است که قدرت برای جامعه ترسیم می کند و می آموزد و انتظار دارد که در چارچوب ترسیم شده (که فراخی آن در رابطه با گستره باورهای دموکراتیک و آزادی های فردی است) کنش سیاسی صورت پذیرد. با این وجود فراتر از ایده و گام نهادن در عرصه عمل ، ارزش های فردی ( فارغ از ایده آلیسم مورد نظر) امروز در جوامع دموکراتیک گستره و عمق بهینه ای را برای فرجام خواهی ایده آل و « رهایی» از بند جامعه فراهم آورده است که نشانه های آن را در شکل گیری خرده جنبش های اجتماعی می توان بازجست.
 با اینکه  نظام های دموکراتیک اینگونه قدرت جامعه را به صورت نامرئی بر فرد و اجتماع تسری می دهند ولی همیشه شکل گیری« فضاهای خودمختار فردی»  را تا سرحد ممکن تحمل می کنند و این فضاها در واقع به مثابه روزنه های تنفسی جامعه تحت سیطره قدرت نامرئی، عمل می کنند و مانع از انقباض اجتماعی می گردند. آنچه در شکل گیری این فضاها اهمیت اساسی دارد « حق زیستن روزمره گی» است که به فرد اجازه می دهد که با این حق در فضاهای خودمختار فردی به خود بپردازد و دلخواه خود را دنبال کند.
حق زیستن روزمره گی چیزی نیست جز حق تنها بودن، به موسیقی مورد علاقه خود گوش کردن، فیلم و یا سریال مورد علاقه خود را دین، لباس دلخواه خود را پوشیدن، غذا و نوشیدنی مورد علاقه خود را خوردن، کتاب مورد علاقه خود را خواندن، جشن خود را گرفتن یا در جشن مورد علاقه خود شرکت کردند، رقصیدن، دوست خود را بوسیدن  و دهها و شاید صدها امرروزمره دیگر که در فضاهای خودمختار فردی شکل می گیرد[2].
شاید برشمردن این موارد به عنوان حق زیستن رومزه گی شبیه به جک باشد چرا که امر بدیهی محسوب می شود و شاید باز هم تاکید می کنم شاید همه به این بدیهات باور داشته باشند. ولی  بیراه نخواهد بود که حتی در جوامع دموکراتیک امروز بخشی از موارد در گذشته تاریخی این جوامع نفی می شده است[3] هرچند امروزه گذشته تاریخی این جوامع ، این مساله را حل نموده که دوام جوامع وابسته به این حق زیستن روزمره گی انسان های آن جامعه است.
با تمام این تفاصیل آنچه مورد نظر بحث است حول این مساله می گردد اگر با اغماض میان امر سیاسی و امر اجتماعی  و امر اقتصادی تمایز قائل شویم ( تاکید می کنم با اغماض) و حق زیستن روزمره گی را در کف امر اجتماعی قرا دهیم ( با مصالحه) ، این چشم انداز را می توان ترسیم کرد که جوامع غیر دموکراتیک را می توان پیرامون رعایت این حق تقسیم بندی نمود و بازنمودی سیطره و عمق قدرت جاری ترسیم نمود که گاه برهنه و آشکارا اعمال می شود .
این باور که هرچه اعمال قدرت بر یک جامعه که بر اجتماع سیطره دارد با گستره و عمق بیشتر صورت پذیرد انقباض اجتماعی حاصل از آن در یک پروسه زمانی ، فرایند سقوط را تسهیل می کند ولی این امر وابسته به  امر دیگر نیز است اول تکاپوی ایدئولوژیکی که بستر مانور و تقابل سازی را با قدرت حاکم فراهم نموده و فراینده چالش و سقوط را شکل می دهد. مثال بارز آن را می توان توانمندی های ایدئولوژیکی مارکسیسم ( که با  درست یا غلط بودن آن نمی پردازیم)  و برساخته های ایدئولوژیکی ناشی از آن دانست که سقوط قدرت های غیر دموکراتیک بسیاری را سبب گردید و متاسفانه خود  به عنوان قدرت غیردموکراتیک دیگری با شعارهای ایدئولوژیک جایگزین شد.
جایگزینی قدرت های غیر دموکراتیک با بنیان های ایدئولوزیکی نه تنها سیطره قدرت توتالیتر و برهنه ای را در عرصه سیاسی سبب گردید بلکه با پشتوانه ایدئولوژیک تحت توجیه « هدایت جامعه به سوی رستگاری» ، فضاهای خودمختار فردی را به شدت سرکوب نمود و حق زیستن روزمره گی را پایمال می کند. این دیگر فرد نیست که به حق زیستن روزمره گی خود می پردازد بلکه قدرت است که تعیین می کند که روزمره گی مورد نظرش چیست که فرد باید به آن پایبند باشد. آنچه باید بپوشد، آنچه باید ببیند، آنچه باید گوش کند، آنچه باید بخواند همه و همه دست چین شده قدرت است و علائق فردی محلی از اعراب ندارد. در این راستا قدرت همه جا حاضر است حتی به اتاق های خواب افراد جامعه با پشتوانه های ایدئولوژیک سیطره می یابد و هر سو که فرد می نگرد قدرت با چشم های بزرگ او را می پاید و تحکیم ایدئولوژیک فرمان باید و نباید صادر می کند.
درست در این نقطه است که کمبود « فضاهای خودمختار فردی» ، اجازه تنفس به انسان اسیر جامعه نمی دهد ، آنارشیسم به عنوان یک اندیشه مناسب می توان این بستر را مهیا کند که  « فضاهای موقتی کنش روزمره گی» شکل بگیرد و قدرت حاضر در همه جارا به چالش بکشد. آنارشیسم در این زمینه با تاکیدی که بر سه اصل « خود یابی، خودمختاری، خلاقیت[4] » می آموزد که با یک « اراده همگانی» که فرد فرد جامعه را مدنظر دارد می توان قدرت را به چالش کشید و بر حق زیستن روزمره گی خود تاکید کند.
از آنجا که آنارشیسم را به روایتی ایدئولوزیک نمی توان مورد خوانش قرار داد زیرا که هر ایدئولوژی خود پرورده باید و نباید های است که فرد و انسان را به بند می کشد و قدرت را تسری می دهد آنارشیسم بر « خودانگیختگی فردی » تاکید دارد و فراسوی جنبش های توده ای ، اولین گام های مبارزه با قدرت را در برساختن « فضاهای خودمختار فردی » و دستیابی به حق زیستن روزمره گی می داند تا با تکیه بر این فضاهای خودمختار و خودانگیختگی فردی ، قدرت را در تمامی ابعاد به چالش بکشد. استراتژی آنارشیسم در رسیدن به آزادی آن گونه که نگارنده باور دارد در اصل « رهایی» تبلور می بابد که در قسمت های بعدی به آن می پردازیم.


[1] - لازم به ذکر است مفهوم قدرت تنها به قدرت دولت یا قدرت عریان اشاره ندارد. قدرت مدنظر هرگونه قدرت جاری در جامعه از جمله قدرت خانواده، نهادهای آموزشی، درمانی ، دین، عرف  و نظیر اینها را در برمی گیرد که ما را برمن و جامعه را بر اجتماع تحمیل می کند.
[2] ـ به عنوان مثال در جوامع پیشرفته کنونی با نظام دموکراتیک گذران اوقات فراغت یک حق محسوب می شود که هرگونه تخطئی از این حق از سوی کارفرما امکان پذیر نیست
[3] - به عنوان مثال بسیاری از موارد که امروز جزو حق زیستن رومزه گی در امریکا محسوب می شود ناشی از مبارزات اعتراضی دهه 1960 تا 70 میلادی جوانان و نسل عصیانگر آن زمان است.
[4] - از این سه اصل به عنوان سه « خ» کلیدی نیز یاد می شود.


موضوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
نقطه سر خط
بالاخره نقطه ای نهاده شد بر پایان تحصیل به اصطلاح آکادمیک. دفاعیه ای که برگزار شد و نمره ای که داده شده تا به تو اعلام کنند کار دستگاه آموزش عالی با تو تمام شد. باید افتخار کنی که یک « تیتر» به تو اعطا کردیم تا حالش را ببری دانش آموخته عزیز (فارغ التحصیل سابق) « حالا لطف کن هر چه زودتر بزن به چاک»  چون این چرخه باید بچرخد.

فکر می کردم که چقدر پایان تحصیل می تواند لذت بخش باشد ولی لذت آن خیلی کمتر از گرفتن کارت پایان خدمت بود. حداقل برای گرفتن کارت پایان خدمت یک هفته ای سرمست بودم ولی چه فایده که خوشحالی ام بعد از دفاع به یک روز نیز نکشید و بر مخ ما الهام گردید که سرخط تازه ای  ایستاده ام.  بعد از آن هم مصائب مسیح در تحصیل دکتری در این وادی با همه  بالا و پایین آن، گویی بازی تازه ای را باید آغاز کرد بازی ای که مثل مار پله است که اسیر چار دیواری شدن هم جزو آن محسوب می شود. شاید نتوان گفت بازی درست تر است گفته شود گرفتن یک حق که ضرورتی بنیادین دارد. حقی که برای خود متصور هستم که با تاسی به نیچه از آن به « حق ضروری بودن» یاد می کنم.




موضوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
گزین گویه های نیچه
ـ کوته بینان نظام آموزشی چیرگی یافته اند/ نظامی از نافرهنگی/ تقلید حقیقت تا سرحد بوزینگی/کاش این سست عنصران قدرت نمی یافتند ( فریدریش نیچه ، کتاب تاملات نابهنگام)

ـ کوته بینان نظام آموزشی در مقام مرجع دینی/ سراپای این دانش را به چه کار آید، اگر به فرهنگ نینجامد؟آری شاید به بربریت ( فریدریش نیچه ، کتاب تاملات نابهنگام)

ـ تف بر اراذل و اوباش دانش آموخته ای که از بیان این شرم دارند که « در این باره هیچ درنمی یابم ! در این باره هیچ نمی دان» ( فریدریش نیچه ، کتاب اراده معطوف به قدرت، کتاب سوم، فصل اول، گزین گویه 39)

ـ گواهی پیامدهای رو به بربریت نهادن دانش ها. آنها به آسانی در خدمت « منافع علمی» گم می شوند ( فریدریش نیچه ، کتاب اراده معطوف به قدرت، کتاب سوم، فصل اول، گزین گویه 23)



موضوع مطلب :
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
سرود ِ قديمي قحط‌سالي

شعری از احمد شاملو ـ کتاب مدایح بی صله


سال ِ بي‌باران
جُل‌پاره‌يي‌ست نان
به رنگ ِ بي‌حُرمت ِ دل‌زده‌گي
به طعم ِ دشنامي دشخوار و
به بوی تقلب.
 

 

ترجيح مي‌دهي که نبويي نچشي،
ببيني که گرسنه به بالين سر نهادن
گُواراتر از فرودادن ِ آن ناگُوار است.
 

 


 

 

سال ِ بي‌باران
آب
نوميدی‌ست.
شرافت ِ عطش است و
تشريف ِ پليدی
توجيه ِ تيمم.
به جِدّ مي‌گويي: «خوشا عَطْشان مردن،
که لب تر کردن از اين
گردن نهادن به خفّت ِ تسليم است.»
 

 

تشنه را گرچه از آب ناگزير است و گشنه را از نان،
سير ِ گشنه‌گي‌ام سيراب ِ عطش
گر آب اين است و نان است آن!


موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
باید گریست
باید گریست وقتی مبنای نقد یک تحقیق علمی ، باورهای شخصی باشد نه دانش و آگاهی علمی



موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
از اتئوكلس


ديگر از اين‌ گذشته‌ كه‌ خدايان‌ غم‌ ما را بخورند،

 نزد ايشان‌ مرگ‌ ما ستوده‌ترين‌ قربانهاست‌،

 پس‌ چرا با سرنوشت‌ از در مداهنه‌ درآييم‌ باشد كه‌ كار امروز را به‌ فردا بيفكنيم‌.



موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
مصنوعیت از دیدگاه دریدا

ترجمه : حمید پرنیان

لینک به منبع


بسیار شنیده‌ایم که می‌گویند زمان نمی‌ایستد. منظور ما امروزه از «زمان» چیست – آن مفهومی از زمان که به‌معنی «در زمانه‌ی کنونی» یا «در این‌جا و اکنون» است نباید با آن زمان‌ی که در زمانه‌ی دیگر و در جاهای دیگر معنی می‌شود اشتباه گرفت.




موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
خون می چکد هنوز.....


موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
«آنارشيست» ، «ليبرتر» * نام گذاري‌هايي‌ نه چندان دقيق

نویسنده : Jean-pierre GARNIER

لینک به منبع


آيا آنارشيسم از نو مد روز شده است؟ امري قابل قبول اگر واکنش هاي پليس و رسانه ها درمورد « آنارشيست-استقلال طلب» ها را مد نظر قرار دهيم و يا جايگاهي که پرچم هاي سرخ و سياه در تظاهرات جوانان يوناني کسب کرده اند. اما در اصل آنارشيسم به چه معني است ؟ آيا چارچوبي تئوريک است همانند آنچه پير ژوزف پرودن (Pierre-Joseph Proudhon) که سالگرد ٢٠٠ سالگي اش اين ماه فراميرسد ، تعريف مي کرد ؟ آيا بايد آنرا ايدئولوژي سازمانهائي مثل کنفدراسيون ملي کار اسپانيا و يا زنجيرن(Zenjiren) ژاپني تلقي کرد که در مبارزات دوران خودشان شرکت داشتند ؟ آيا بايد از جريان فکري اي پراکنده صحبت کرد که مبارزات سياسي و فرهنگي را آبياري مي کند و در اينجا و آنجا به آن کمي تندروي و ضديت با استبداد تزريق مي کند. تا جائيکه تعداد زيادي از رهبران سياسي چپ آنرا تصاحب کرده و فرصت طلبانه خود را « ليبرتر» مي خوانند. در حقيقت تمام اين ابعاد باهم ترکيب شده اند. شايد اين چنين نيز بتوان توضيح داد تناقضي را که مابين تعداد اندک آنارشيست ها در بيشتر جوامع ما و تداوم حضور ايده هايشان وجود دارد.

  

موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
سرپیچی مسری

نویسنده : کلر اوزیاس

لینک به منبع

به ندرت پیش می آید که آنارشیست ها، البته همراه با نیروهای دیگر، در مبارزات اجتماعی شرکت نکنند. آنها علاوه بر ایجاد مقر اتحادیه های کارگری، عشق آزاد و فعالیت های سندیکایی انقلابی و تمرد، بانیان اشکال جدید سرنگونی نظم موجود نیز هستند.

این به هیچ وجه تناقض جریان آنارشیستی نیست که از سویی یک جنبش اجتماعی حاشیه ای است و از سوی دیگر یکی از نادرترین قوای محرکه تخیلات جامعه . هر کسی، دست کم در فرانسه این ترانه لئو فره را در باره آنارشیست ها می شناسد: از صد نفر، یک نفر هم آنارشیست نیست، معهذا، آنها همیشه وجود دارند. نخست در خیابان ها، زیرا آنها هرگز، هیچ موقعیت مبارزاتی را از دست نمی دهند و سپس به طور غیر مستقیم به علت قدرت تخیل آنارشیسم (۱) (به قول جامعه شناس آلن پسن ) که حضور و دوام اجتماعی آنها را میسر کرده است.


موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
جهاني سازي چيست ؟

نویسنده : ايناسيو رامونه

لینک به منبع

جهاني سازي چيست ؟ رودررويي اصلي دوران ما. قد علم کردن بازار برعليه دولت، بخش خصوصي برعليه خدمات عمومي، فرد برعليه جمع، خودخواهئ برعليه همبستگي.

بازار از هر راهي تلاش در گسترش حيطه مداخله اش برعليه عملکرد دولت دارد. به اين دليل است که خصوصي سازي در همه جا گسترش مي يابد. خصوصي سازي در واقع، چيزي جز انتقال تکه هاي دارائي عمومي (شرکت ها و خدمات) به سوي بخش خصوصي نيست. آنچه که تا کنون به رايگان (و يا به قيمت نازل) بي هر گونه تبعيضي در دسترس همه شهروندان بود، حالا يا پولي و يا گران تر شده است. اين عقبگرد عظيم اجتماعي بيشتر گريبانگير اقشار تهي دست شده است. زيرا که خدمات عمومي، سرمايه آنهايي است که سرمايه اي ندارند.

از سويي ديگر، جهاني سازي با مکانيسم مبادلات تجاري اش، به هم وابستگي بيش از پيش تنگاتنگ اقتصادهاي بسياري از کشورها دامن مي زند. حجم صادرات و واردات همواره در حال افزايش است. اما جهاني سازي به ويژه شامل مبادلات مالي مي شود، زيرا که آزادي گردش جريان پول در آن تمام و کمال است. و بنا بر اين، بخش مالي بر طيف اقتصاد مسلط مي شود.

افراد دارا و توانمند براي سود دهي هر چه بيشتر سرمايه خود، دو راه دارند : يا در بورس سرمايه گذاري کنند (در هر بورسي در جهان، زيرا که سرمايه ها بي هر گونه مانعي جريان دارند) و يا در يک پروژه صنعتي (ايجاد يک کارخانه محصولات مصرفي). راه حل دوم ميزان متوسط سودي در اروپا حدود ٦ تا ٨ در صد به همراه مي آورد. در حاليکه با سرمايه گذاري در بورس، سودآوري ميتواند به سطح بالاتري برسد (درسال ٢٠٠٦ در فرانسه، بازارهاي بورسي افزايش سودي بالغ بر ٥١٧ درصد، در آلمان ٢٢ درصد و در اسپانيا ٦٣٣ درصد داشته اند).

با چنين تفاوت فاحشي، سرمايه داران ديگر حاضر به سرمايه گذاري در بخش صنعتي (همانجايي که محل آفرينش اشتغال است) نيستند. مگر آنکه اين سرمايه گذاري برايشان حدود ١٥ در صد سود سالانه به ارمغان بياورد. و اين در حاليکه ديديم که ميزان متوسط سود آوري براي اين نوع سرمايه گذاري در اروپا بين ٦ تا ٨ در صد مي باشد. چه بايد کرد ؟ مثلأ سرمايه گذاري در چين و يا در تايلند، کشور هايي که به واسطه دستمزد بسيار نازل شان امکان سود سرمايه گذاري اي تا ميزان ١٥ در صد و يا حتي بيشتر را ميسر مي سازند . به همين علت است که امروزه اين همه سرمايه گذاري در چين صورت مي گيرد.

و از آنجايي که هدف اين کنش ها، توليد با قيمت نازل در کشورهاي فقير براي فروش با قيمتي بسيار گران درکشورهاي ثروتمند است، سيلي از توليدات وارداتي براي فروش از « کشور ـ کارخانه » ها به سوي مثلأ اروپا سرازير مي شود. در اينجاست که اين فرآورده ها رقابتي نابرابر را با محصولات همگون که در قاره پير با هزينه سنگين تري به دليل حقوق اجتماعي کارگران (خوشبختانه) توليد شده اند، آغاز مي کنند. نتيجه آن است که شرکت هاي اروپايي ورشکست و بسياري از توليدي ها ناگزير تعطيل شده و مزد بگيران اخراج مي شوند.

برخي از کارفرمايان براي بقاي خود، تصميم به « جابه جايي » مي گيرند يعني مرکز توليد خود را به کشوري با دستمزد نازل انتقال مي دهند. اين امر در کشور هاي غني باعث بسته شدن کارخانجات و بيکاري مي شود.

به اين ترتيب، جهاني سازي همانند ساز وکاري براي تفکيک و رده بندي مداوم در زير فشار يک رقابت عمومي شده، عمل مي کند. اين رقابت ما بين سرمايه و کار است. سرمايه اي که به آزادي جريان دارد و انسان ها که کمتر متحرک هستند، از اين روست که سرمايه برنده مي شود.

همانطور که بانک هاي بزرگ در قرن نوزدهم و يا شرکت هاي چند مليتي در سال هاي ١٩٦٠ تا ١٩٨٠ عملکرد خود را به بسياري از کشورها تحميل نمودند، سرمايه هاي خصوصي بازارهاي مالي هم، اکنون سرنوشت بسياري از کشورها را در دست گرفته اند. و به نحوي مي توان گفت، سرنوشت اقتصادي جهان را.

بازارهاي مالي قادر به تحميل قوانين خود به دولت ها هستند. در اين صحنه نوين سياسي ـ اقتصادي، عنصر جهاني بر عنصر ملي و شرکت خصوصي بر دولت پيروز است. توزيع مجدد ديگر تقريبأ وجود ندارند و به ما گفته مي شود که تنها عامل توسعه، شرکت هاي خصوصي است. در سطح بين المللي هم فقط اوست که در صحنه رقابت به رسميت شناخته مي شود. به ما تأکيد مي شود که به همين دليل همه چيز بايد حول شرکت هاي خصوصي سازماندهي شود.

در يک اقتصاد جهاني شده، سرمايه، کار، مواد اوليه هيچ کدام خود به خود، عنصر اقتصادي تعيين کننده نيستند. امري که مهم شمرده مي شود، ارتباط بهينه بين اين سه عنصر است. براي برقراري اين ارتباط ، يک شرکت نه به مرزها توجهي دارد و نه به قوانين و تنها سود آور ترين نوع استفاده از اطلاعات، سازماندهي کار و انقلاب مديريتي را مد نظر دارد. بيشتر اوقات اين امر باعث شکاف همبستگي در بطن يک کشور شده وکار به آنجا مي کشد که منافع شرکت و منافع جامعه ملي از هم جدا مي شوند و منطق بازار و دموکراسي نيزاز هم فاصله مي گيرند.

شرکت هاي جهاني شده به هيچ وجه خود را مشمول اين امر نمي دانند ، آنها دست به پيمان کاري و فروش در سراسر دنيا مي زنند. اين شرکت ها خود را داراي ويژگي فرامليتي مي دانند که به آنها اجازه عملکردي با آزادي بسيار مي دهد. و اين ناشي از عدم وجود نهادهاي بين المللي با ويژگي سياسي، اقتصادي و حقوقي، قادر به نظم دادن با کار آيي در رفتار اين شرکت ها مي باشد.

از اين رو، جهاني سازي، گسست عظيم اقتصادي، سياسي و فرهنگي به شمار مي رود. جهاني سازي، شهروندان را تحت سلطه فرماني واحد قرار مي دهد : « خود را تطبيق دادن». بدون هيچ اراده اي براي بهتر فرمانبرداري کردن از دستورات بي نام و نشان بازار . جهاني سازي نقطه عطف اقتصاد گرايي است : سرشتن انسان «جهاني»، تهي شده از فرهنگ، معنا و بالاخره آگاهي از ديگري. و تحميل ايدئولوژي نئوليبرا ليسم به همه کره خاک.



موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
امر روزمره و روزمرگی
هانری لوفور
ترجمه‌‌ی سمانه مرادیانی
لینک به منبع



درآمد مترجم: به لحاظ کم‌بود منابع فارسی‌زبان از لوفور و نیز اهمیت وی به‌عنوان یک جامعه‌شناس مارکسیست اثرگذار در اندیشه‌ی غربی که در حیطه‌های شهری هم‌چون زیست شهری، کنش متقابل انسان و کالا در شهر، کنش متقابل انسان و شهر در شهر، دیالکتیک چهارتایی مکان و زمان، امر روزمره، زندگی روزمره و روزمرگی نظریه‌های فراوانی داشته است این مقاله اهمیت فراوانی در تبیین تدقیقی ترم‌ها و مفاهیمی لوفوری دارد. ضمنن، در این ترجمه the everyday را معادل با «امر روزمره»، everyday life را معادل با «زندگی روزمره»، و everydayness را معادل با «روزمرگی» گرفته‌ام.


موضوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
زاد روز احمد شاملو (21 آذر)

جهان را که آفريد


«ــ جهان را که آفريد؟»
 

 

«ــ جهان را؟
من
آفريدم!
به جز آن که چون من‌اش انگشتان ِ معجزه‌گر باشد
که را توان ِ آفرينش ِ اين هست؟
 

 

جهان را
من آفريدم.»
 

 

«ــ جهان را
چه‌گونه آفريدی؟»
 

 

«ــ چه‌گونه؟
به لطف ِ کودکانه‌ی اعجاز!
 
به جز آن که رويتي چو من‌اش باشد
 
 
  (تعادل ِ ظريف ِ يکي ناممکن
 
در ذُروه‌ی امکان)
 
که را طاقت ِ پاسخ گفتن ِ اين هست؟
 

 

به کرشمه دست برآورده
جهان را
به اُلگوی خويش
بريدم.»
 

 


 

 

مرا اما محرابي نيست،
 
که پرستش ِ من
 
 
  همه
 
 
  «برخورداربودن» است.
 
مرا بر محرابي کتابي نيست،
 
که زبان ِ من
 
 
  همه
 
 
  «امکان ِ سرودن» است.
 
مرا بر آسمان و زمين
 
 
  قرار
 
 
  نيست
 
چرا که مرا
 
 
  مَنيّتي در کار نيست:
 
نه من‌ام من.
به زبان ِ تو سخن مي‌گويم
و در تو مي‌گذرم.
 

 

فرصتي تپنده‌ام در فاصله‌ی ميلاد و مرگ
تا معجزه را
 
امکان ِ عشوه
 
 
  بردوام مانَد.
 



موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
تصور انسان از خودش همان تصور او از خداست
نویسنده: لودویک فوئرباخ
برگردان: مهران فروتن

لینک به منبع

توضیح: در سه بخش گذشته به مطالعه‌ی فصل «هستی کلّی انسان» پرداختیم. اینک پاره‌ی اول «ذات کلّی مذهب» را می‌خوانیم.

آن‌چه تا این‌جای کار در باب رابطه‌ی کلی میان انسان با ابژه‌اش، و میان انسان و ابژه‌‌های محسوس، برشمردیم، به طور خاص در مورد رابطه‌ی انسان با ابژه‌ی مذهبی نیز صدق می‌کند.

آگاهیِ ابژه نظر به رابطه‌اش با ابژه‌های حواس، می‌تواند از خودآگاهی متمایز گردد؛ اما در مورد ابژه‌ی مذهبی، آگاهی و خودآگاهی به‌طور مستقیم بر یک‌دیگر منطبق می‌شوند. یک ابژه‌ی محسوس جدا از انسان حضور دارد، اما ابژه‌ی مذهبی در درونِ خود اوست ـ یعنی خودش یک ابژه‌ی درونی و خودی است، یعنی فی‌الواقع نزدیک‌ترین ابژه‌ است و از این‌رو ابژه‌ای است که هم‌چون خودآگاهی و وجدان کم‌تر و کم‌تر او را رها می‌کند.



موضوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |

من همان مجنونِ مستِ یاغی ام

روز وشب محتاج جام باقی ام



موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
کوئیر چیست؟
كتی آكر
ترجمه‌ی پيمان غلامی

لینک به منبع

مقدمه‌ی مترجم: بدن، بدن‌سازی، جنسیت، دوآلیسم، نهادهای سرکوب‌گر، کنترلی و انضباطی در قلمروی بدن موضوعاتی هستند که عمومن کتی آکر به آن‌ها می‌پردازد. نویسنده‌ای که هنوز آن‌چنان که باید روی‌اش کار نشده است. گرچه، بر روی سایر نویسندگان و نظریه‌پردازان مرتبط با ماتریالیسم جنسیت مانند مونیک ویتیگ و جودیت باتلر نیز به‌صورت گسترده و قابل بحث کاری صورت نگرفته؛

و آن‌چه تاکنون از این طیف نویسندگان به فضای اندیشگانی کشور تزریق گشته است، تا آن‌جا که ذهنیت‌ام یاری می‌دهد، شامل ترجمه‌ی یک کتاب [آشفتگی جنسیتی از باتلر]، دو مقاله [ویتیگ (کسی زن به دنیا نمی‌آید)، آکر (زبان بدن)] و چهار مصاحبه [باتلر، آکر] در فضای اینترنت می‌باشد.

در تنها مقاله‌ای که پیش‌تر از آکر خواندیم بحث منحصر به مفهوم بدن بود و نگاه ماتریالیستی آکر را نسبت به مفهوم جنسیت به‌قصد براندازی نظام دوگانه‌انگار کنونی کم‌تر مشاهده کردیم. این مقاله مجموعه‌ای‌ست از نوشته‌های کوتاهِ درگیر با مقوله جنسیتِ او. ضمنن تمامی توضیحات در پانوشت‌ها و عبارت‌های درون کروشه افزوده‌ی مترجم است.

کتی آکر



موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
آنارشيسم و نهضت ضد جهاني سازي -2
نويسنده: باربارا اپستين
در سال هاي پاياني دهة 70، مبارزاني كه تحت تاثير ديدگاه هاي آنارشيستي، صلح طلبي، نهضت طرفداري از حقوق زنان و نهضت طرفدار محيط زيست قرار گرفته بودند نهضتي را بر عليه انرژي هسته اي آغاز كردند و اميدوار بودند كه در ادامه آن بتواند در جهت پرداختن به ديگر مسائل مفيد واقع شود و در نهايت تبديل به نهضت براي انقلاب غير خشونت آميزگردد. اين مبارزه شيوة ممتازي از سياست را خلق كردند كه در آن از مفهوم گروه هاي وابسته مربوط به تاريخ آنارشيسم اسپانيا، تاكتيك نافرماني مدني گسترده مربوط به نهضت حقوق مدني در آمريكا و جريان تصميم گيري بر مبناي اتفاق آراء كه مربوط به حزب دوستان بود سود جستند.

نهضت عمل مستقيم غير خشونت آميز، مبارزاتي را عليه انرژي و تسحيلات هسته اي هدايت كرد. آنارشيستي كه اين نهضت را تحت نفوذ داشت مستلزم جامعه اي آزادي خواه بود كه از گروه هاي خود مختار و كوچك تشكيل مي شد. تعهداتي كه در اين نهضت نسبت به اعمال خشونت آميز و تصميم گيري بر اساس اتفاق آراء وجود داشت بدان دليل بود كه نهضت را در مقابل مسائلي كه دامنگير نهضت هاي ضد جنگ اواخر دهة 60 شده بود محافظت كند. اعتراضات بزرگ و نماديني كه در بخشهاي مختلف كشور برگزار شد كه در بسيج عقايد عمومي بر عليه صنعت هسته اي در مرحله بعد نقش مهمي ايفا كرد و به علاوه گروه كوچكي از مبارزان نيز در نافرماني مدني غير خشونت آميز به كسب تجربه پرداختند.

تظاهرات عمومي نافرماني مدني مشخصه بارز اين نهضت گشت و عدم خروج از اين تاكتيك به صورت يك الزام در آمد. در هر مبارزه مرحله اي به وجود مي آمد كه در آن ميزان اعتراضات نافرماني عمومي وضعيت ثابتي به خود مي گرفت چرا كه حداكثر افراد مرتبط با اين موضوع دستگير شده بودند. در اين مرحله اين حقيقت آشكار مي گشت كه اين اعتراضات به تنهايي قادر نيست صنعت انرژي هسته اي يا مسابقه تسليحاتي را مورد تهاجم قرار دهد. مشكلات نهضت عمل مستقيم غير خشونت آميز به واسطه پيروي سرسختانه اش از تصميم گري بر مبناي اتفاق آراء تشديد گشت. افول صنعت هسته اي در سال هاي پاياني دهة 70 و كاهش مسابقه تسليحاتي در سال هاي مياني دهة 80 به اين مبارزات پايان داد.



موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
آنارشیسم چپ چگونه کار می‌کند؟
برایان کاپلان
ترجمه: مجید رويین پرویزی

بخش اول

لینک به منبع

در این باره که چه چیز باید جایگزین شرایط موجود شود هم پیشنهادهای مختلفی ارائه شده است. ممکن است بنگاه‌های موجود به همین شکل حفظ شوند و فقط مالکیت شان به کارگرها واگذار شود که پس از آن با کنترل دموکراتیک کارگران اداره بشوند. این آنارشیسم سندیکایی است: اقتصاد دارای بنگاه‌های متعدد باشد، اما هرکدام از بنگاه‌ها در مالکیت کارگران شان بمانند و توسط آنها نیز اداره شوند. آنگاه شاید بنگاه‌ها به انجام معامله با یکدیگر برای تامین مواد مورد نیاز روی بیاورند؛ یا اینکه همانند گذشته دستمزدهای پولی بپردازند و کالاهایشان را به مصرف‌کنندگان بفروشند. روشن نیست که سندیکالیست‌ها چطور دغدغه‌ مساوات طلبی شان درباره نیازمندان را حل‌و‌فصل می‌کنند یا چطور تولید کالاهایی را که هیچ سودی ندارند، توجیه می‌کنند. شاید فرض شده است که سندیکاها با احساس مسوولیت اجتماعی خود به اعانه‌دهی روی می‌آورند؛ برخی دیگر نیز گفته‌اند که هرکدام از بنگاه‌ها نمایندگانی برای حضور دریک سازمان فرابنگاهی انتخاب می‌کنند که آنها به اجرای وظایف مورد نیاز بپردازند.

باید اشاره کنم که تام وتزل (Tom Wetzel) تصویر ارائه شده توسط من از آنارشیسم سندیکایی را قبول ندارد. استدلال او این است که شمار بسیار اندکی از آنارشیست‌های سندیکالیست تابه حال اینطور پنداشته‌اند که تنها مالکیت بنگاه‌ها به کارگران واگذار بشود بی آنکه مشخصه‌های اصلی اقتصاد بازار تغییر کند. او می‌گوید، هدف غالبا استقرار یک ساختار دموکراتیک فراگیر بوده، تا تعدادی خرده دموکراسی مستقل بنگاه محور. آنطور که خودش می‌گوید: «آنارشیسم سندیکایی مدافع گسترش جنبش توده‌ای کارگران بر پایه گونه‌ای دموکراسی مستقیم است که به مانند ابزاری برای سازماندهی مجدد جامعه به منظور استیفای تسلط جمعی کارگران بر فرآیند تولید عمل کند. به این ترتیب با گسترش وسعت طبقه از سلطه و استثمار طبقه تولید‌کننده جلوگیری می‌شود. کارگران مادامی که به شکل گروه‌های منفرد و رقیب در یک اقتصاد بازاری عمل کنند نمی‌توانند تسلط جمعی بر نظام تولید اجتماعی داشته باشند، لازمه خودگردانی وجود ساختارهای دموکراتیک در تولید اجتماعی و به طورکلی روابط حوزه عمومی است. بنابراین خودگردانی کارگران تنها به معنای خودگردانی در بنگاه‌های منفرد نیست، بلکه به کل نظام تولید اجتماعی برمی گردد. این نیازمند مجموعه‌های «ریشه روینده» (Grassroots) است، مثل انجمن‌ها یا میثاق‌های کارگری که از طریق آنها سیاست‌های هماهنگ شده برای جامعه به شکلی دموکراتیک بیرون بیاید. این رویه پیشنهاد جایگزینی است برای رابطه «دولت- ملت سنتی.» طبق این تفسیر از آنارشیسم سندیکایی، اصناف انقلابی، به جای آنکه گزینه‌ای برای سازمان اجتماعی تحت آنارشیسم باشند، مسیر دستیابی به جامعه آنارشیست اند. بسیاری توجه خواهند کرد که هیچ چیز آنارشیستی درباره این پیشنهاد وجود ندارد؛ به واقع جدا از اسامی و عناوین، این خیلی ساده همان سوسیالیسم دولتی پیشین است. باکونین احتمالا این ایده‌ها را به عنوان سوسیالیسم تمامیت خواه مارکسیستی تحت لوایی تازه به مسخره می‌گرفت و پیش بینی می‌کرد که انقلابیون این آنارشیسم خود به زودی تبدیل به حکام مستبد تازه می‌شوند. با این‌حال احتمالا حق با وتزل است که بسیاری یا حتی اکثریت آنارشیست‌های سندیکالیست نظامی را که او تشریح کرده، ارج می‌گذاشته‌اند. علاوه براین او می‌افزاید که: «اگر خوب به مفهوم دولت به شکل اغلب مجردی که در علوم اجتماعی دارد دقت کنید، مثلا آن‌طور که در تعریف وبر آمده، آن وقت می‌توان گفت که پیشنهاد آنارشوسندیکالیست‌ها نه حذف دولت که نوعی دموکراتیک سازی رادیکال بوده است. این چیزی نیست که خود آنارشیست‌ها درباره‌اش حرف بزنند، اما می‌توان به شکلی متقاعد‌کننده استدلال کرد که برآمد منطقی گفتمان بخش عمده‌ای از جریان آنارشیسم چپ همین است.»
البته بحث ایدئولوژی آنارشیست‌های اسپانیایی (به لحاظ تاریخی بزرگترین جریان آنارشیست اروپا) که رونالد فریزر به آن پرداخته، ادعای وتزل را قویا تحلیل می‌برد. دو جریان بزرگ تفکر وجود دارد که هردو خواستار حذف دولت به معنای عام وبری آن بوده‌اند و به کنترل محل کار توسط کارگران باور داشته‌اند. فریزر پس از شرح تمایز گرایشات شهری و روستایی ایدئولوژیست‌های اسپانیایی توضیح می‌دهد:
«هر دو گرایش در این اندیشه مشترک بودند که طبقه کارگر کنترل کارخانه‌ها را در دست بگیرد و آنها را به طور جمعی اداره کند، بی آنکه چیز دیگری در این میان تغییر یابد... چنین انگار ساده‌ای درباره تداوم احوال به این مفهوم آنارشوسندیکالیستی مربوط می‌شود که انقلاب را نه به عنوان تخریب و جایگزینی نظم بورژوازی، که به عنوان جابجایی آن می‌بیند. تملک کارخانه‌ها و کارگاه‌ها، هرقدر هم که با خشونت همراه باشد، گام نخستین انقلابیون برای ایجاد نظم نوین نبود بلکه هدف نهایی شان بود. این دیدگاه هم به نوبه خود با تعبیر خاصی از دولت محدود می‌شد. هرگونه دولتی (بورژوایی یا کارگری) یک نیروی جبار قلمداد می‌شد – نه فقط وقتی که قوه قهریه طبقه‌ای خاص می‌بود. بنابراین خود دولت و نه شکل تولید کاپیتالیستی که آن را به شکل کنونی اش درآورده بود، به عنوان دشمن اصلی تلقی می‌گشت. لازم نبود که دولت تصاحب شده، خرد شود و از بین برود و سپس نیروی انقلابی جدیدی حاکم گردد. خیر. اگر تنها می‌شد که به نوعی آن را محو یا منسوخ کرد، هرچیز دیگر از جمله جبر و ستم خود به خود ناپدید می‌شد. نظم کاپیتالیستی با روی کار آمدن کارگران به عنوان مدیران جدید کارگاه‌ها تنها جابه‌جا می‌گشت. کارگران خودسامان در کمون‌های خودمختار یا سندیکاهای پرقدرت، به عنوان اصلی ترین عامل تولید، جای بورژواها می‌نشستند. نتایج این چنینی در انقلاب 1936 بارسلونا دیده شد؛ جایی که تولید کاپیتالیستی و روابط بازار در صنعت اشتراکی شده به حیات خود ادامه دادند.»



موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
پیوندهای آنارشیسم و فمینیسم

میکله فریزر

ترجمه: بامداد زندی

لینک به منبع

 آنارشیسم در عمل به ایجاد آن دسته از ساختارهای اجتماعی بها می دهد که مخالف سلسله مراتب باشد و هم فرد را تقویت کند هم جمع را. آنارشیسم همچنین هوادار مجموعه ای از ویژگی های اجتماعی دیگر مانند مساوات طلبی، اختیارگرایی، تمرکز زدایی و همیاری است ...
دراین نوشتارکوشش بر آن است که دیدگاه های آنارشیسم وفمینیسم درکنارهم بررسی شوند تا روشن شود که ارزش ها/شیوه ها/دیدگاه های سیاسی هرکدام برای تکمیل هم دیگر چه توان مندی هایی دارند.چنین کاری آسان نیست زیر هر کدام ازاین نگرش ها در برگیرنده ی دسته ای گسترده از کنش ها واندیشه های سیاسی اند. افراد بسیار گوناگونی که جذب این جنبش ها می شوند اغلب درقبال بسیاری از موضوعات بنیادی دارای مواضع متفاوتی هستند. جنبش آزادی زنان(فمینیسم) از دهه ی ۱۹۷۰ در رویکردش به دگرگونی های اجتماعی راه های گوناگون و پرشماری را درپیش گرفته است که از لحاظ توان انقلابی باهم تفاوت دارند.آنارشیسم هم با آن که درباره ی ماهیت انقلابی اش تردیدی درمیان نیست لزوما نظریه ی سیاسی یکپارچه ای نیست وانواع بسیار گوناگونی دارد، مانند آنارشیست سندیکالیسم، آنارشیست کمونیسم و آنارشیسم سبز. این نام ها به طور معمول بازتاب دهنده ی تفاوت راهبردها واولویت های نحله های مختلف آنارشیسم است. فمینیسم هم برچسب های گوناگونی داردوبرای تعریف شکل های گوناگون اش تاکنون دسته بندی های گوناگونی به کار رفته است که عمده ترین شان عبارتنداز فمینیسم تندرو، فمینیسم لیبرال(که دراین نوشتار به آن نخواهیم پرداخت) و فمینیسم سوسیالیستی. به تازگی فمینیسم پساساختارگرا نیز به میدان آمده است ،رویکردی  که توان اثرگذاری برتمامی این دسته ها رادارد. بحث این نوشتار آن است که ترکیب فمینیسم وآنارشیسم نیز شکل بسیار کارسازی از فمینیسم را به دست می دهد.دراین جا می خواهیم بر برخی از شیوه ها انگشت بگذاریم که فمینیست های آنارشیست تاکنون درپرو‍ژه ی یکپارچه سازی این دودیدگاه درپیش گرفته اند. مقداری هم به چگونگی تقویت نگرش آنارشیستی توسط  نظریه وکنش فمینیستی پرداخته خواهد شد.





موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
شکست چپ جدید؟

هربرت مارکوزه/ ترجمه: آرش بهبودی

لینک به منبع

این مقاله نسخه مبسوط سخنرانی مارکوزه در دانشگاه کالیفرنیا ایرواین- آوریل 1975 است که نسخه آلمانی آن در Zeit-messung (Frankfurt am Main, 1975) به‌چاپ رسیده است

________________________________________________________

پیش از بحث درباره دلایل شکست چپ جدید، باید به دو پرسش اشاره کنیم: نخست آن‌که، این چپ جدید کیست و چیست و دوم، آیا به‌راستی شکست خورده است.

با توضیحاتی درباب پرسش نخست شروع می‌کنیم. چپ جدید شامل گروه‌های سیاسی‌ای می‌شود که در بخش چپ حزب کمونیست سنتی قرار گرفته‌اند. آنها هنوز هچ شکل سازمانی جدیدی ندارند؛ بدون پایگاه توده‌ای و به‌خصوص در آمریکا از طبقه کارگر جدا هستند. ارزش‌های ضداستبدادی و آزادی‌خواهانه قوی‌ای که در ابتدا چپ جدید را تعریف می‌کرد، در همان زمان ناپدید شد یا منجر به یک «خودکامگی گروه» جدید شد. با این وجود آن‌چه این جنبش را معین و به‌ضرورت آن را توصیف می‌کند، این واقعیت است که این جنبش مفهوم انقلاب را بازتعریف کرده و به آن امکا‌¬های جدیدی برای آزادی و پتانسیل‌های جدیدی برای توسعه سوسیالیستی افزوده است: امکان‌ها و پتانسیل‌هایی که کاپیتالیسم پیشرفته ایجاد(و فورا توقیف) کرد. در نتیجه این پیشرفت‌ها ابعاد جدیدی از تغییر اجتماعی پدیدار شد. دیگر «تغییر» نه به‌سادگی تحت عنوان خیزشی سیاسی اقتصادی یا برپاسازی شکلی متفاوت از تولید و موسسات جدید، بلکه بالاتر از همه انقلابی در ساختار مستقر نیازها و امکان برآورده کردن آنها نیز تعریف می‌شود.




موضوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
شکلواره سه گانه ایدئولوژی در نزد مارکس
پل گالیبرت - مترجم: محمدتقی برومند (ب. کیوان)

لینک به منبع

هنگامی که مارکس در ۱٨۴٨ دوباره به کار در زمینه مفهوم ایدئولوژی پرداخت، این نوآوری هنوز تازه امّا وقف یک کار کهنه بنظر می رسید؛ زیرا چنان که می دانیم دستوت دوتراسی در ۱۷۹۶ این کلمه را ا بداع کرد تا به بررسی ایده ها بپردازد و در این کارزار از ا سلوب تجربه گرایی بسیار وسیع به ارث رسیده از کندیلاک استفاده کرد. این کلمه به صورت یک عنوان در اثر دستوت وارد شدو ارزش نمایانی کسب کرد. پس از آن به سرعت نام یک جریان فکری شد و این خطر جدی را در پی داشت که اثری از آن نماند. به ویژه این که در تندباد انتقادهای پی در پی و نیشدار شاتوبریان و ناپلئون قرار گرفت و به واژگان تحقیرآمیز تبدیل شد و بنظر می رسید که باید از آن به عنوان یک دشنام چشم پوشید. (۱) پس مارکس در برابر خود اصطلاح کم ارزش و تقریباً عاری از مرجع دقیقی را می یابد که تقریباً « اندک مایه» است. هر تفاوت میان این معنی و معنی کنونی آن نتیجه کار مستقیم و نامستقیم مارکس است.



موضوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
جمهوری سکوت
ژان پل سارتر

لینک به منبع
ما هيچ وقت به اندازه دوران اشغال توسط آلمان ها آزاد نبوده ايم. ما همه حقوقمان و پيش از همه حق بيان را ازدست داده بوديم. هر روز، رو در رو، به ما توهين مي شد و بايد سكوت مي كرديم؛ ما را دسته دسته تبعيد مي كردند، به نام كارگر، يهودي و زنداني سياسي؛ هر جايي، روي ديوارها، در روزنامه ها و بر پرده سينما، آن تصوير بي روح و دل به هم زني را مي ديديم كه جباران مي خواستند از خودمان به خوردمان بدهند: و، به خاطر همه اين ها، ما آزاد بوديم. از آن جايي كه به نظر مي رسيد زهر نازي در ذهن ما رخنه كرده است، هر انديشه صحيحي يك پيروزي به شمار مي آمد؛ از آن جايي كه يك پليس تمام عيار در پي آن بود كه ساكتمان نگه دارد، هر سخني اعلام دوباره اصولمان محسوب مي شد؛ از آن جايي كه از هر طرف احاطه شده بوديم، هر حركت ما ارزش يك تعهد را مي يافت. اوضاع و احوال غالباً دهشتناك مبارزه ما ، نهايتاً اين امكان را برايمان فراهم مي آورد كه، بدون نقاب و بدون حجاب، آن وضعيت بيقرار كننده و تحمل ناپذيري را زندگي كنيم كه شرايط انساني مي خوانندش. تبعيد، اسارت و علي الخصوص مرگ (كه از مواجهه با آن در دوران هاي خوش تر شانه خالي مي كنيم) دغدغه دائمي ما مي شد. مي آموختيم كه اين ها نه اتفاقات قابل اجتنابند و نه حتي تهديدات هميشگي و خارجي: اين ها سهم ما، سرنوشت ما و اساسا واقعيت ما به مثابه انسان است؛ هر لحظه از زندگيمان تعبير كامل اين عبارت پيش پا افتاده بود: "انسان فاني است". و هر تصميمي كه هريك از ما براي خود مي گرفت تصميمي معتبر به حساب مي آمد چرا كه رو در روي مرگ گرفته مي شد، چرا كه هر بار مي توانست به صورت "مرگ بهتر است تا..." بيان شود.و من در اين جا روي سخنم آن دسته سرآمد ازما نيست كه در نهضت مقاومت بودند، بلكه همه آن فرانسوياني است كه در هر ساعت شبانه روز در اين چهار سال گفتند نه! اما سبعيت دشمن هريك از ما را به نهايت اين طيف سوق داد و از خودمان سؤالاتي را پرسيديم كه كسي از خود در زمان صلح نمي پرسد: هريك از آنهايي بين ما كه از جزئيات مقاومت اطلاع داشتند - و كدام فرانسوي دست كم يك بار در اين موقعيت قرار نگرفته بود؟ - با اضطراب از خود مي پرسيدند: "آيا اگر شكنجه شوم، تاب مي آورم؟"


موضوع مطلب :
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
هستی انسان 3
نویسنده: لودویک فوئرباخ
برگردان: مهران فروتن

بخش سوم

لینک به منبع

پیش‌گفتار مترجم: بخش هستی انسان با این قسمت (سه قسمت) پایان می‌یابد. در ادامه، بخش ذات مذهب را مطالعه خواهیم کرد.

ابن‌ها را به این دلیل متذکر شدیم تا توضیح دهیم که احساس چگونه به عنوان اندامِ امر بی‌کران، جوهر سوبژکتیو مذهب، و ابژه‌ی مذهب که ارزش ابژکتیوش را از دست می‌دهد، ساخته شده است. بدین‌ترتیب این نکته قابل فهم است که از وقتی که احساس به تکیه‌گاهِ اصلیِ مذهب بدل شد، محتوای روحانیِ دیگرِگونه‌ی باورِ مسیحی به ورطه‌ی سهل‌انگاری افتاد.




موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
هستی انسان 2
نویسنده: لودویک فوئرباخ
برگردان: مهران فروتن
بخش دوم
لینک به منبع
در بخش قبل دیدیم که فوئرباخ به بحث آگاهی نزد انسان پرداخت و معتقد بود که تفاوت آگاهی انسان با آگاهی حیوان در این است که حالت هستی و نوع انسان ابژه‌ای برای اندیشه است. اگرچه حیوان خود را به عنوان یک فرد تجربه می‌کند، اما چنین تجربه‌ای را به عنوان یک "نوع" نمی‌کند. به این معناست که می‌گوئیم که حیوان فاقد آگاهی است. این وجه و پایه و اساس آگاهی انسانی، پایه و اساسِ مذهب است. اما آگاهیِ امر بی‌کران چیزی جز آگاهی از بی‌کرانگیِ آگاهی نیست. به بیان دیگر، هستیِ آگاه، در آگاهی‌اش از بی‌کرانگی، از بی‌کرانگیِ هستیِ خودش آگاه است. در نتیجه چنان که خواهیم دید، فوئرباخ سعی دارد به ما نشان دهد که آن‌چه انسان هستیِ مطلق نامیده است، یعنی خدای او، چیزی جز هستیِ خودِ او نیست. ...


موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
هستی انسان 1
نویسنده: لودویک فوئرباخ
برگردان: مهران فروتن
بخش نخست
لینک به منبع

توضیح: این متن که در چند بخش منتشر می‌گردد پاره‌ای از کتاب «ذات مسیحیت» نوشته‌ی لودویک فوئرباخ (۱۸۰۲-۱۸۷۲) می‌باشد. فویرباخ در این کتاب به ریشه‌ی پیدایش و تکوین مذهب در تفکر انسانی می‌پردازد.

فصل پیش رو با عنوان «هستی کلی انسان» به بررسی این موضوع می‌پردازد که چگونه انسان خودآگاهی خود را در بازی انعکاسی با ابژه‌های اندیشه‌اش کسب می‌کند. و نیز قدرت ابژه‌ای از اندیشه که انسان آن را بر فراز خود فرض می‌کند (یعنی خدا) در واقع قدرت هستی ِ خودِ انسان است. در واقع فوئرباخ در این مقالات به دنبال معرفی ذاتِ انسان‌گونه‌انگارِ مذهب است. از این‌رو در نظریه‌ی ماتریالیستی جای‌گاه ویژه‌ای را به خود اختصاص داده است.


هستی کلی انسان

ریشه‌ی پیدایش و تکوین مذهب در تفاوت جوهری میان انسان و حیوان نهفته است ـ حیوانات دارای مذهب نیستند. هرچند این درست است که اکثر جانورشناسان غیرانتقادی کهن این نکته را به فیل منسوب می‌کردند، از جمله کیفیت‌های ستودنی، مزیتِ دین‌داری، واقعیت این است که چیزی مثل مذهب فیل‌ها به حوزه‌ی افسانه متعلق است. Cuvier، یکی از مراجع معتبر در مورد دنیای حیوانات، بنا به شواهدی که از تحقیقات خود به دست آورده است نتیجه می‌گیرد که فیل دارای هوش و فراستی بیش از یک سگ نیست.



موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
علم توتالیتر، زندگی بشر را نابود می‌کند
گفت‌وگو با رامین جهانبگلو در باره‌ی علم و اخلاق

لینک به منبع

دستاوردهای علمی در زمینه‌های بیولوژیک و تغییرات ژنتیکی و یا شبیه‌سازی حیوانات از سوژه‌هایی بوده که در چند سال اخیر بحث‌های فراوانی برانگیخته است. طرف‌داران اعمال ضابطه‌های اخلاقی و به نوعی تعیین حد و مرز برای برخی تحقیقات آزمایشگاهی از یک‌سو، و آنان که برای پیشرفت علوم محدودیتی قائل نیستند، دو سوی این بحث‌های ادامه‌دار بوده و هستند.

دکتر رامین جهانبگلو، استاد مرکز اخلاقیات دانشگاه تورنتو، هفته‌ی گذشته در کنفرانس سیاست‌گذاری علمی کانادا سخنرانی‌ای داشت با عنوان«دموکراتیزه کردن علوم».

با رامین جهانبگلو گفت‌وگویی داشتم و نخست از او پرسیدم، دموکراتیزه کردن علوم یعنی چه؟



موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
این نیز بگذرد
هم مـــــــرگ بر جهان شما نيز بگذرد
هم رونق زمان شمــــــــــــا نيز بگذرد
واين بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بـــــر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خــــــــــــــــزان نکبت ايام، ناگهان
بــــــر باغ وبوستان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بيداد ظالمــــــــان شما نيز بگذرد
در مملکت چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عوعوی ســـگان شما نيز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت
هم بــــر چراغدان شما نيز بگذرد
زين کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچــــــــار کاروان شما نيز بگذرد
بر تير جورتان ز تحمــــــــل سپر کنيم
تا سختــــــــی کمان شما نيز بگذرد
آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گــــــــرد سم خران شما نيز بگذرد


موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
گرنیکا

گرنیکا (به اسپانیایی: Guernica) نام اثری است از نقاش معاصر اسپانیایی، پابلو پیکاسو (۱۸۸۱ - ۱۹۷۳) که بمباران شهر گرنیکا در شمال این کشور توسط بمب‌افکن‌های آلمان نازی در ۲۶ آوریل ۱۹۳۷ و در خلال جنگ‌های داخلی اسپانیا را به تصویر کشیده‌است.

این اثر در ابعادی عظیم (تقریباً ۳٫۵ در ۷٫۵ متر) ترسیم شده که در همان سال در فرانسه (در دوران تبعید پیکاسو) به نمایش عموم در آمد. مولفه‌های اصلی این اثر (بعد از اغتشاش و سردرگمی چشم‌گیری که در اولین نگاه به بیننده دست می‌دهد) می‌تواند مرگ، خشونت، بی‌رحمی، زجر و درماندگی باشد که با استفاده از قالبی سیاه و سفید و به سبک عکس‌های خبری در جراید کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند.

در مقام تفسیر کاراکترهای موجود در این اثر، خودِ نقاش گفته‌است :«... اگر شما معانی مشخص به مولفه‌های نقاشی‌های من بدهید، ممکن است کاملاً به حقیقت نزدیک شده باشید اما به هیچ عنوان به نیت من در جانبخشی به این مولفه‌ها پی‌نبرده‌اید. هر حدس، گمان و استنتاجی که شما می‌زنید بخشی از حالتی است که من هم تجربه کرده‌ام اما به صورت ناخودآگاه و غیر ارادی. من نقاشی می‌کنم برای خودِ نقاشی. من اشیا را برای چیزی که هستند، می‌کشم...»



موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
در مهلکه‌ی آزادی

ژولیا کریستوا

ترجمه‌ی مریم تقوی

لینک به منبع

در میانه‌ی قرن بیستم حادثه‌ای واقع شد که اکنون، صد سال پس از تولد کسی که به آن شکل داد، ما، به عنوان بازماندگان آن (با عقاید و برداشت‌های کاملا متفاوت)، به دشواری می‌توانیم پی‌آمدهای‌اش را برآورد کنیم: آزادی جنس دوم! سیمون دوبووار با درآمیختن سرنوشت زنان با خطرات آزادی، آزادی‌ای که با مبارزه‌ای بی‌پایان پیوند خورده، غوغایی به پا کرد و مکتبی بنا نهاد: فمینیسم شاهد مدعای ماست.

البته ماجرا ریشه‌دارتر و به‌ بیانی سهمگین‌تر از بنای یک مکتب است: مساله، جهشِ انسان‌شناختیِ مداوم و پیوسته و روندی لاینقطع از تحول است. تحولی که می‌بایست در پی ویران‌گری‌های دومین جنگ جهانی به‌وسیله‌ی یک دخترِ فرانسویِ آریستوکرات که از طبقه‌ی خویش بریده، کاتولیکی که از کلیسا دوری می‌جوید، دبیر فلسفه‌ای که چندان علاقه‌ای به کارش ندارد و اگزیستانسیالیستی که همراه با ژان پل سارتر تبدیل به زوج رویایی سن ژرمن دپره شدند، اندیشیده و روشن می‌شد و به هیات مبارزه و مطالبه در می‌آمد.



موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
بهشت نیاز به دولت، و انقلاب نیاز به حزب ندارند

نويسنده: روسيا روشن


آنارشیست ها برای نخستین بارخلاف مبارزان دیگر نه دولت، طبقه، قشر ویا گروهی را بلکه مقوله حاکمیت رامورد انتقادقراردادند. باکونین وپرودن دراین رابطه کمونیسم دولتی مارکس را برده داری دولتی نام نهادند. درآغاز خیلی ها آنارشیسم را مترادف با هرج ومرج، و اعمال خشونت میدانستند. هیچ مفهوم سیاسی تاکنون این چنین باسوء استفاده تعریف نشده است.

آنارشیست ها در غالب انقلابات اجتماعی خود را بعنوان قابله زایمان پیروزی بحساب می آورند. آنان اکنون می گویند که گرچه آنارشیسم یک جنبش اجتماعی است ولی آن نه تئوری نجات و نه سنگری برای مبارزه مسلحانه است. 150 سال است که اهل نظر، مورخین و روشنفکران پیرامون تعریف آنارشیسم بحث می نمایند. خوشبینی آغازین کلاسیکهای آنارشیست نسبت به انسان بعدها قدری بدبینانه و محتاطانه شد. دانیل گورین آنارشیسم را نوعی سوسیالیسم تعریف کرده است. آنارشیستها همچون لیبرالها خواهان جامعه ای آزاد هستند؛ ولی بدون حاکمیت دولت و سرمایه استثمارگر. چون مفهوم اصلی آنارشیسم آزادی است، آنرا خویشاوند مکتب لیبرالیسم میدانند، ولی در مقابل لیبرالیسم، آنارشیسم ضدکاپیتالیسم است چون در کاپیتالیسم و دولت، اعمال قدرت وحاکمیت را می بیند. گروه دیگری لیبرالیسم را آنارشیسم بدون سوسیالیسم نامیده اند. کورت هیلر درکتاب "بسوی بهشت" مینویسد که بهشت فاقد دولت خواهد بود و بدون اجبار و حاکمیت، همزیستی مسالمت آمیز همه افرادانسانی، هدف نهایی آنارشیستی خواهدشد. اجازه آزادی مالکیت خصوصی در نزد آنارشیستها تاحد رفع نیازهای خصوصی افراداست و آن نمیتواند وسیله ای برای استثمار و یا انحصار اقتصادی برای افزایش سرمایه خصوصی باشد.

آنارشیست ها برای نخستین بار خلاف مبارزان دیگر نه دولت، طبقه، قشر و یا گروهی را بلکه مقوله حاکمیت را مورد انتقاد قرار دادند. باکونین و پرودن در این رابطه کمونیسم دولتی مارکس را برده داری دولتی نام نهادند. در آغاز خیلی ها آنارشیسم را مترادف با هرج ومرج و اعمال خشونت میدانستند. هیچ مفهوم سیاسی تاکنون این چنین باسوء استفاده تعریف نشده است. مارکسیست-لنینیستها نیز آنرا به مفهوم خودسری، بی برنامه گی، هرج ومرج تعریف نمودند. مارکس و انگلس در کتاب "ایدئولوژی آلمانی" به نقد نظرات آنارشیستی ماکس اشتیرنر پرداخته و او را به تمسخر" ماکس اشتیرنر مقدس و خرده بورژوا" نام نهادند. آنزمان توهینی بدتر از لقب خرده بورژوا نبود؛ اگر آنرا به دنباله اسم مبارز و یاروشنفکری می بستند. مارکس با تمسخر به باکونین نیز "محمد بدون قرآن" میگفت. او نظر باکونین را مربوط به دوره پیش از صنعتی شدن اروپا میدانست و مدعی بود که باکونین هنوز پیچیده گی جامعه صنعتی زمان خود را نفهمیده است. لنین در سالهای 1901-1905 آنارشیسم را تئوری خرده بورژوازی، لومپنی، فردگرایانه، شبه انقلابی و مخالف سوسیالیسم علمی میدانست. لنین کتاب "فرد و مالکیت اش" اثر اشتیرنر را ضد ترقی اجتماعی و اثری ارتجاعی میدانست. مارکسیستها مدعی بودند که تکامل دولت موجب آزادی انسان از دولت خواهدشد و سوسیالیسم، حذف دولت نیست بلکه تکامل آنست و کارگران زمانی به سوسیالیسم نزدیک میشوند که به دولت نزدیک شده باشند. مارکس نیز کتاب "فلسفه فقر" پرودن را " فقر فلسفه" او نامید. اسلویته، فیلسوف معاصر آلمانی مینویسد که مارکس غیر از پرودن دو بار دیگر از روی جنازه مخالفان فکری خود توهین آمیز عبورکرد، یکبار از روی باکونین و یکبار از روی جنازه اشتیرنر، چون آنزمان آنان تنها کسانی بودند که توانستند نظراتی منطقی و جانشینی در مقابل مارکسیسم را خطاب به جنبش اجتماعی مطرح نمایند.



موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
سه قرن مبارزه اجتماعی آنارشیست ها در آمریکا

نويسنده: روسيا روشن

ادبیات آنارشیستی و رمانتیک نویسندگانی مانند امرسن، ویتمن و مقاله داوید تورئو باعنوان "وظیفه سرپیچی از اوامر دولت" روی این جنبش تاثیر داشتند. ازجمله دلایلی که آنارشیستهای فردگرا برای تفاهم  با رنج کارگران صنعتی نداشتند، بی رابطه گی آنان باشهرها و کارخانه ها بود. دولت، آنارشیستهای مهاجر جمعگرا را متهم به واردکردن و استفاده از خشونت درجنبش آنارشیستی آمریکا نمود، و درحالیکه آنارشیستهای فردگرا مشغول کمونهای منفرد خود در دامن طبیعت بودند، آنارشیستهای جمعگرا در مبارزه طبقاتی در شهرها شرکت نمودند.

ازکمون گاوچرانی تامحفل اینترنتی-، ازتروررئیس جمهورتا به آتش کشیدن زباله دانیها

درسال 1660 نخستین بار یک زن آنارشیست بنام "ماری دایر" بجرم سرپیچی در مقابل قانون در ایالت ماساچوست آمریکا اعدام شد. بعد از استقلال آمریکا در سال 1850 هواداران جنبش آنارشیستی فعالیتی جدی را آغاز نمودند و حدود 100 کمون اتوپیستی تشکیل دادند. بخشی ازآن کمونها زیر عقاید مسیحی بودند که در جستجوی عدالت فعالیت میکردند. درحالیکه مهاجران اروپا آنارشیسم جمعگرا را به آمریکا بردند، آنارشیسم فردگرای آمریکایی را ناشی از شرایط بومی و طبیعی آمریکا میدانند. هدف این دوشاخه آنارشیسم تبلیغ آزادی فردی و اجتماعی بود. امروزه اشاره میشود که آنارشیسم نخستین: انگلیسی و آمریکایی قوی تر از آنارشیسم: آلمانی، فرانسوی و روسی بوده است. توماس جفرسون یکی از متفکران جنبش استقلال طلبانه آمریکا مینویسد: "بهترین حاکمیت، رژیمی است که کمتر حکومت کند". بعدها زیر تاثیر فوریه و آون، کمونهای سوسیالیستی تخیلی تشکیل گردیدند. قرنهاست که آنارشیسم فردگرا یک جنبش خاص جامعه آمریکا مانده است. جنبش آنارشیستی در آمریکاشامل مقاطع مختلف تاریخی بوده است .

ادبیات آنارشیستی و رمانتیک نویسندگانی مانند امرسن، ویتمن و مقاله داوید تورئو باعنوان "وظیفه سرپیچی از اوامر دولت" روی این جنبش تاثیر داشتند. ازجمله دلایلی که آنارشیستهای فردگرا برای تفاهم  با رنج کارگران صنعتی نداشتند، بی رابطه گی آنان باشهرها و کارخانه ها بود. دولت، آنارشیستهای مهاجر جمعگرا را متهم به واردکردن و استفاده از خشونت درجنبش آنارشیستی آمریکا نمود، و درحالیکه آنارشیستهای فردگرا مشغول کمونهای منفرد خود در دامن طبیعت بودند، آنارشیستهای جمعگرا در مبارزه طبقاتی در شهرها شرکت نمودند. مبارزی بنام "توکر" گرچه کتاب باکونین باعنوان " خدا و دولت " را در سال 1883 به انگلیسی ترجمه نمود، او ولی باکمک نظرات آنارشیسم فردگرا به مبارزه علیه عقاید آنارشیستی جمعگرا پرداخت. در تاریخ 11 نوامر سال 1887 دولت دست به اعدام 5 رهبر جنبش آنارشیستی آمریکا بنامهای : لینگ، اسپیس، فیشر، انگل، و پارسون زد.  اسپیس درپای چوبه دار گفته بود: " زمانی خواهد رسید که سکوت ما  قوی تر از صداهایی خواهد شد که امروز آنرا وادار به سکوت میکنید " . انترناسیونال دوم به پای قدردانی از این اعدام شدگان، در کنگره دوم خود در سال 1889 در پاریس، اول ماه مه را بیاد آن قربانیان، روز بین الملل کار نام نهاد. تقصیر و یا بی گناهی دو اعدامی دیگر جنبش آنارشیستی بنامهای" ساکوس و وانستیس" بعدها موضوع اشعار، رمانها و فیلمهایی در آمریکا گردید.




موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
در آغاز خشم بود و سپس شورش

نويسنده: روسيا روشن

بونا و دوروتی میگفت که آنارشیستها علیه انسانها مبارزه نمی کنند بلکه علیه نظام و سازمانهای دول حاکم مبارزه مي كنند. آنان تعریف و ترجمه واژه آنارشیسم بصورت هرج و مرج را مانند آن مثال میزنند که ما دندانپزشک را شکنجه گر، عشق را گناه، و دفاع از محیط زیست را عقب افتادگی، ترجمه کنیم. و

در کتاب تورات پیرامون وجود جهان آمده که "در آغاز سخن بود"،- و یونانیها در باره علاقه خود به فلسفه میگفتند که "در آغاز تعجب بود"،- و آنارشیستها درباره علت مبارزه شان مدعی شدند که " در آغاز خشم بود و بعد، شورش!".

گوستاو لنداور، آنارشیست آلمانی میگفت "آنارشی نه موضوع خواسته ها بلکه مسئله زندگی است" و متفکری بنام کلمنکاو در یکی از سخنرانی های خود گفت " برای آنهایی متاسفم که در20 سالگی آنارشیست نبودند" و پرودن نوشت جامعه ای کامل است که نظم رابا آنارشی همساز کند. جک لندن اشاره میکند که: " کلمه اتوپی کافی است تا دشمنان به محکوم کردن یک ایده بپردازند"

آنارشیستها مدعی بودند که غالبا خشم، نیروی محرک تاریخ بوده است، 5000 سال پیش خشم برده ها علیه برده داران و اربابانشان آغاز شد، در آن میدان میان خشم و آزادی، برای بشریت ایده ای متولد شد که به اندازه تاریخ بشر سابقه دارد، ولی خشم نیاز به یک ایده داشت که منتهی به یک اتوپی مثبت یعنی یک هدف گردد.

واژه آنارشیسم به اندازه تمدن غرب سابقه دارد، یعنی از زمانیکه حاکمیت وجود دارد، عقیده به آزادی نیز وجود داشته. از قرن 19 آنارشیسم بعنوان فلسفه یا جنبش سیاسی مورد بحث قرارگرفته است. مهمترین خواسته آنارشیستها، شعار خودگردانی بود. آنان بجای مرکزیت اتوریته در امور اجتماعی، خواهان نظامی فدرال هستند. کوشش آنان همیشه برای جامعه ای آزاد، عادل و بدون حاکمیت انسان بر انسان بوده است. آنان با انتقاد از قوانین جامعه سرمایه داری، سیستم رقابت، و اخلاق فردگرایانه آن میگویند باید اتحاد و کمک متقابل میان انسانها حاکم گردد. منتقدین آنارشیسم می پرسند آیا آن یک رویای بیگانه باجهان است و یا طرحی قابل عمل، آیا انسان قادر به آزاد بودن میباشد؟ آیا در آغاز تاریخ، فرار انسان از زورگویی و غیبت حاکمیت و فرمانروایی انسان بر انسان، بطور خودکار به حضور آزادی منتهی گردید؟

موضوع مطلب :
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
درماندگی نئولیبرالیسم
مارتین هارت‌لندزبرگ - مترجم: اکرم پدرام نیا
در سال‌های پایانی دهه‌ی ۷٠ میلادی، شماری از کشور‌های پیشرفته‌ی سرمایه‌داری (به رهبری آمریکا) برآن شدند که به شرکت‌های بزرگ‌شان کمک کنند تا بازارهای جهان سوم را به‌طور کامل به چنگ آورند. در کنار برنامه‌های دیگرشان، از دولت‌های کشورهای جهان سوم خواستند که برنامه‌ی Import- Substitution Industrialization یا رشد تولید داخلی و کاهش وابستگی‌شان به غرب را متوقف سازند. در پی اجرای این طرح، در بیش‌تر این کشورها آیین‌نامه‌هایی مبنی بر تجارت و سرمایه‌گذاری بیگانگان تصویب شد.   
    موفقیت آن‌ها در تحمیل برنامه‌ی "بازار آزاد" به کشورهای جهان سوم باعث شد که در ابتدای دهه‌ی٨٠ کشورهای آمریکای لاتین و کشورهای جنوب آفریقا، از پی بدهکاریهای اقتصادی، دچار بحران‌های بزرگ مالی شوند. تا پایان همان دهه، بیش از هفتاد کشور از کشورهای جهان سوم را وادار کردند که برنامه‌های صندوق جهانی پول و بانک جهانی را بپذیرند و به خصوصی‌سازی، حذف نظارت دولت و آزادی تجارت گردن نهند.      
      در تمام این مدت، مهم‌ترین نگرانی بیش‌تر دولت‌های جهان سوم به تعویق افتادن پرداخت بدهی‌های جهانی‌شان بود (و بیش‌تر این بدهی‌ها همان پول‌هایی بودند که برای سرمایه‌گذاری در راه اجرای برنامه‌های ISI وام گرفته بودند و تا پایان دهه به دلیل رشد روزافزون نرخ بهره‌های جهانی سر به فلک کشیده بودند). حال، برای رسیدن به این هدف و پرداخت به موقع باید سیاست‌هایی را دنبال می‌کردند که این شرکت‌ها به سود مازاد تجاری‌شان برسند. گشایش بازارهای اجباری صندوق جهانی پول و بانک جهانی، اعمال فشار شرکت‌های چندملیتی بر دولت‌های کشورهای جهان سوم و افزایش واردات، کارپرداخت این بدهی‌ها را از آن هم سخت‌تر کرد و منجر به ورشکستگی بسیاری از کارخانه‌های داخلی شد. وقتی دولت‌ها وادار شدند که مصرف محصولات داخلی را سرکوب کنند تا سود مازادی را که برای پرداخت بدهی‌های‌شان نیاز داشتند به دست آورند، نتیجه این شد که این دهه "تباه" گشت. سرانجام، بیش‌تر این کشورها به ناچار راه رقابت را پیش گرفتند تا شرکت‌های چندملیتی علاقه‌مند به صادرات را جذب کنند، به این امید که از طریق این سرمایه‌گذاری سود کافی از رشد و صادرات محصول عایدشان شود و بتوانند بدهی‌های‌شان را بپردازند.
    شکست این سیاست‌ها به‌آسانی نمایان است. برای مثال در خلال سال‌های ١٩٨٠ تا ٢٠٠٥ واردات بیش‌تر کشورهای آمریکای لاتین و کشورهای جنوب آفریقا از صادرات‌شان بیش‌تر شد. در نتیجه با کسری رشد تجاری روبرو شدند و دولت‌های "محترم‌شان" وادار شدند که رشد تولید را محدود کنند. اتفاق مهم دیگر این دوره "سقوط رشد اجتماعی بیش‌تر این کشورهای کم‌درآمد و میانه‌حال" بود.
    دستاوردی که در این میانه نصیب نئولیبرالیسم شد این بود که اعتبارش را در بیش‌تر کشورهای آمریکای لاتین و جنوب آفریقا از دست داد و جنبش‌های مردمی در این کشورها خواستار تغییر در سیاست‌های کهنه شدند. با این‌همه، اکثر اعضای این جنبش‌ها بر این باورند که شکست در رشد اقتصادی کشور‌شان حاصل سیاست‌های دولت‌های‌ آن‌ها بوده است نه زیاده‌خواهی سیستم سرمایه‌داری. در واقع آن‌ها در پیاده کردن این نوع تغییر عزم جزم دارند، زیرا بیش‌تر کنشگران و دانشگاهیان به موفقیت در سایه‌ی سرمایه‌داری اعتقاد دارند و رشد آسیای شرق را گواه بر این مدعا می‌دانند. به گفته‌ی آن‌ها با استناد به رشد کشورهای آسیایی می‌توان گفت که اگر فعالیت‌های اقتصادی از زیر سیطره‌ی بازار آزاد رها شود و زیر نظر دولت‌های قوی شکل گیرد و به پیش رود، موفقیت در زیر چتر سرمایه‌داری امکان‌پذیر است.
متاسفانه درک و فهم آن‌ها از تجربه‌ی آسیای شرق بسیار ناقص است. درحالی‌که تاکیدشان بر اهمیت عملکرد دولت درست است، باورشان برای یافتن نمونه‌ای درست از توسعه‌ی سرمایه‌داری آن‌ها را به جایی می‌کشاند که از وضعیت‌های منحصر به فرد تاریخی، که باعث شد در آسیای شرق دولت‌های قوی شکل بگیرند و دولت‌های بزرگ وادار شوند که آن‌ها را (موقتا) تشویق کنند، چشم‌پوشی ‌کنند. هم‌چنین آن‌ها را به نقطه‌ای کشاند که هزینه‌های سنگین و روزافزون سیاسی، اجتماعی و اقتصادی‌ای را که برای حمایت از رشد اقتصادی آسیای شرق پرداخت می‌شود، نادیده بگیرند. و در پایان، باعث ‌شد که این عدم ‌تعادل آشکار کنونی و تضادهایی را که به‌خاطر استراتژی رشد اقتصادی وابسته به صادرات در منطقه ایجاد شده است، نبینند.
    البته می‌توانیم به موفقیت فعالیت‌های ضد نئولیبرالی امیدوار باشیم و برای آن دلایلی هم داریم. یکی از شرکت کننده‌های همایش جهانی ٢٠٠٩ در شهر ‌بلم برزیل این موفقیت‌ها‌ را به شکل زیر شرح می‌دهد:
    در اولین پاراگراف بیانیه‌ی اجلاس جنبش اجتماعی می‌خوانیم که "برای فرونشاندن بحران‌های کنونی، گزینه‌های ضد امپریالیستی، ضد تبعیض نژادی، ضد سرمایه‌داری، فمینیستی، محیط زیست‌گرایی و سوسیالیستی، گزینه‌های ضروری‌اند." این نتیجه‌گیری حاصل بحث و جدل‌های دو گروه موسوم به طرف‌داران تئوری نئوکینزی و طرف‌داران گسستگی اساسی از ریشه‌های سیستم سرمایه‌داری بود. در این همایش جهانی نتیجه‌ی روشنی به‌دست آمد: اکنون بنیاد‌های متشکل، آشکارا، از گسستگی بین عقاید رشد اقتصادی، مصرف‌گرایی و کالاگرایی روزمره که این روزها چارچوب رشد دنیای سرمایه‌داری را می‌سازد، حمایت می‌کنند.
   دلیل این چرخش در آرای عموم به روشنی معلوم نیست. شاید به‌خاطر آشکارشدن سرشت تجربه‌ی کشورهای آسیای شرق بوده است (که از این جهت باید از همایش‌های گوناگون جهانی مانند همایش جهانی اجتماعی قدردانی کرد). شاید هم به دلیل استفاده از برخی شیوه‌ها است که از طریق آن‌ها بحران اقتصادی امروز طبیعت بیمارگونه‌ی سرمایه‌داری را افشا کرده است. یا شاید متاثر از تلاش‌های اخیر کشورهای آمریکای جنوبی است که به گزینه‌های الهام گرفته از سوسیالیسم روی آورده‌اند، تلاش‌هایی که در آن، با تعمق، به اهداف اجتماعی و زیست‌محیطی و از پی آن به خود رشد و توسعه اهمیت داده‌اند.
    اما آن‌چه واقعا آشکار است این است که این تغییر در چشم‌انداز سیاسی می‌تواند گذرا باشد. برای مثال هم‌چنان‌که بحران عمق می‌گیرد، کنشگرها ممکن است بار دیگر برآن شوند که برنامه‌های اصلاح‌طلبانه‌ی بیش‌تری را پیش آورند و آن‌ها را موثرترین راه کمک به طبقه‌ی کارگر و رساندن اکثر آن‌ها به آسایش بدانند. ما باید این تلاش را، به‌طور جدی، در میان جامعه‌ی پیشرفته‌ی جهانی ادامه دهیم تا به پیشرفت‌های موثرتری برسیم.

منبع: مانتلی ریویو- سپتامبر ٢٠٠٩


موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
خاست‌گاه‌های توتالیتاریسم

حمید پرنیان

لینک به منبع 

توتالیتاریسم هنگامی ممکن می‌شود که جامعه توده‌ای شود، یعنی یک‌دست شود و ناسیونالیسم و امپریالیسم و نژاد‌گرایی نیز دست به دست چنین جامعه‌ای دهند. جامعه‌ی توده‌ای جامعه‌ای است که افراد در آن «اضافی» هستند.

مصرفِ توده‌ای، بیکاریِ توده‌ای، استخدامِ توده‌ای، بنگاه‌های کلان، فروریزی اجتماعات و انجمن‌های محلی در برابر نیروی مرکزیِ بوروکراسی‌های کلان و ملت-دولت، و تکیه بر آرای مردمیِ نمایشی، همه‌ی این‌ها با هم منجر به گم‌شدنِ تمایزاتِ فردی می‌شوند.

امور سیاسی، از دیدگاه هانا آرنت، فعالیتِ انسانیِ مشخصی است که در قلمروی ویژه‌ای (قلمروی سیاسی) و به دلیل ویژه‌ای (آزادی) رخ می‌دهد. و آزادی از دید آرنت آزادیِ کنش است، کنشی که منجر به تولید و بیان دو باشنده‌ی مهم می‌شود: اولی هویتِ یگانه‌ی فرد و دومی «دنیا»ست.



موضوع مطلب :
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
هیدگر و عبور از فلسفه‌ی علمی

ریچارد رورتی

ترجمه‌ی عباس ارض‌پیما

در قرن ما، سه پاسخ به این پرسش داده شده است که «چگونه باید رابطه‌ی خود را با سنت فلسفی غرب درک کنیم؟». پاسخ‌هایی موازی که به‌واسطه سه فرایافت درباره‌ی هدف فلسفه‌ورزیدن طرح شده‌اند. این سه پاسخ عبارت‌اند از، پاسخ هوسرلی(علمی)، پاسخ هیدگری(شاعرانه) و پاسخ پراگماتیستی‌(سیاسی). اولین پاسخ که از بقیه آشناتر است میان هوسرل و مخالفان پوزیتیویست‌اش مشترک بود. به نظر آن‌ها فلسفه‌ی علم را الگو قرار داده و از هنر و سیاست نسبتا دور است.




موضوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
آنارشی روان درمانی

نویسنده : نورین اوکانر

ترجمه و تلخیص : مهرداد پارسا

لینک به منبع

اعتقاد من به عنوان روان درمان گر ،به تعدد بیان یا گفتمان است که به یک عقل سلیم واحد تقلیل نمی یابد. این ایده مبتنی بر تفاوت است و نمی پذیرد که انسان کاملی وجود داشته باشد که تماما وجود را بازنمود دهد.بسیاری به دلیل گرفتار شدن به روزمره گی،ناتوانی در بروز احساسات،دشواری و سختی زندگی و ... به روان درمانی نیاز پیدا می کنند،اما آیا می توان این موارد را سمپتوم های وضعیت روانی خاصی نامید و درمانی تجویز کرد؟این مسئله بر روان درمانی پویش شناختی تاکید می کند که با عملکرد مکان شناسی هستی شناختی و یا الگوی پرسش وپاسخ که در شاخصه های تفکر درباره ی حقیقت وجود به کار می آید،کاملا تفاوت دارد.از دیدگاه هستی شناختی،وجود تماما به ذهن پرسش گری که آن را می جوید تن نمی دهد،بلکه راه را برای هر فهمی باز می گذارد،در نتیجه،فرد بنا بر نسبت خاصی که با وجود دارد،درکی از آن بدست می آورد.اما دیگر این که «من کیستم؟» اهمیتی ندارد زیرا وجود تنها به شکلی کلی به فهم درمی آید. گادامر در «حقیقت و روش» نخستین ابزار هرمنوتیکی را پیش فهم هایی می داند که حاصل مناسباتمان با امور دم دستمان اند.تفسیر اولیه با درک امر جزیی در پرتو امر کلی اتفاق می افتد.«من» زمانی که به فهم تن می دهد،به صورت کلیتی نمود می یابد که فاقد جزییات و خصایص فردی است.

بنابراین،این که«کیستی» در بیان «چیستی» از دست برود(این که شناخت فاعل بیان قربانی موضوع بیان شود) نتیجه ی انکار تفاوت و دیگر بودگی است. نبود تفاوت از اندیشنده ای مطلق خبر می دهد که همه ی امور را با درک عقلانی به تسخیر خود در می آورد.خدمت اصلی فروید به قرن بیستم،تشخیص ویژگی حیات بخش گفتار بود،گفتاری در قالب مکالمه که از آن سخنی نو پدید می آید که هم غریب است و هم آشنا.

افلاطون هم در فایدون(62b) از یک غریبه صحبت می کند که میل سوژه را معطوف به خود می کند.این غریبه فرد را به ارتباطی دعوت می کند که طی آن قطعیت و تمامیت وجود شکافته می شود.میل آدمی تنها به بقا و جاودان بودن نیست،زیرا متعلق اصلی آن همان دیگری است که «با مقاومت در برابر هر گونه سنخ شناسی ،هر طبقه و طبقه بندی ای،می تواند بیگانه ای برای من باشد»(لویناس،1961).

کریستوا این دیگر بودگی ذاتی در کردار روان کاوی را این گونه شرح می دهد و می گوید روان کاو با غیره منتظره بودن تحلیل روان کاوی همواره بیمار را غافلگیر کرده است.اما غیر منتظره بودن این تحلیل هم ناشی از فرآیندی دائمی،یعنی میل به دیگری است(کریستوا،1986).کریستوا در مقاله ی خود«روان کاوی و دولت شهر» از تفسیر روان کاوانه سخن می گوید و این که نمی توان آن را به یک هرمنوتیک خاص محدود کرد. روان کاو هیچ معنا یا هویت تضمین شده ای را وعده نمی دهد و یا از دیدگاه اخلاقی و وضعیت تثبیت شده ای حرف نمی زند.برای کریستوا روان کاوی بنیادگرایی یا فرمالیسم متافیزیک غربی را که مبتنی بر پیش فرض و تجربه ای اصیل است،به مبارزه می طلبد.این تجربه ی اصیل،بنیادی و اساسی است زیرا خود به هیچ تجربه ی دیگری تحویل نمی پذیرد،اما اساسا ابژه ی اصلی میل دیگران است و فرد به آن تقلیل می یابد.بنابراین،این علت و منشا اصیل هر نامی که داشته باشد- خدا،وجود،تاریخ،سنت – هم به عنوان تجربه ای تام بنیادین است و هم هستی بخش و زاینده است. با فرض گرفتن این ساختار بنیادین و متعین،هیچ الگویی برای بیان چند گانه ،گفتمان امیال و ...بدست نمی آید.

به اعتقاد کریستوا گفتار روان کاوانه  نشانه ی میل بازگشت به اصل و منشایی است که بیمار آن را به عنوان  مادر آرکائیک درمی یابد؛این میل مبنای هر گفتار و سخنی است. مادر آرکائیک با نام ناپذیری اش در برابر معناداری می ایستد و کار روان کاو این است که به این امر نام ناپذیر نفوذ کند و آن را به فانتاسم تبدیل کند،چیزی که مستلزم برگذشتن از معنای «رئالیستی»  و روشن گفتار است تا زمینه ی بروز چیزی که کریستوا آن را بی معنایی یا جنون میل می نامد،باز شود. از نظر او فرد زمانی بیمار می شود که کسی را برای دوست داشتن نداشته باشد.فرضیه ی اصلی روان کاوی می گوید رنج و غم موجود،نتیجه ی شکست و ناکامی در ارتباط با دیگران ،با والدین دوران گذشته،است-  زمانی که کودک سخن می گوید اما کسی  به او توجه نمی کند.بنابراین،روان کاوی ارتباطی درباره ی ارتباط است که به داشته های زبانی و زمانی سوبژکتیویته توجه دارد.کریستوا بر خلاف من دکارتی و من استعلایی هوسرل،سوبژکتیویته را به مثابه ی یک فرآیند،یک سوژه ی بیان،ترسیم می کند.

پرسش و نظریه پردازی درباب زمان و سوبژکتیویته همواره ذهن فیلسوفان را درگیر خود ساخته است.روان کاوی نیز به نظریه ی تکوین و شکل گیری روان می پردازد:بررسی زمانی سوژه در روابط و مناسبات غریزی و یا طبیعی اش.برای مثال،گفته می شود که نوزادان تا سه ماهگی نمی توانند مطابق با قواعد نحوی زبان  معنا تولید کنند و نیز بر اساس نتایج این بررسی بر افراد مسن تر و تجربیات مراحل اولیه ی زندگی،مستنداتی ارائه شده است.کریستوا در «میل در زبان» دشواری یا ناممکن بودن ورود به دوران کودکی را بررسی کرده و برآن است که در تفکر غرب هر گفتمانی درباره ی مراحل اولیه ی رشد مستلزم مواجهه ای میان تفکر و غیر آن است(کریستوا،1980).و یا عقده ی ادیپ نشان می دهد که چگونه ما به انسان هایی جنسی- یتی بدل می شویم و به نظم نمادین ،زبان،راه می یابیم.نبوغ کریستوا در این حوزه در فرض سوژه به مثابه ی سوژه ی بیان است،او دیدگاه معمول درباب زبان را بسط می دهد تا به بیانی پیشا- نمادین و پیشا-ادیپی دست یابد.او این بیان اولیه را ارتباط نشانه ای می نامد.برای کریستوا سوژه همواره هم وجهی نشانه ای دارد و هم وجهی نمادین.او واژه ی افلاطونی کورا (chora) را عاریه می گیرد تا فرآیند های گوناگون مقدم بر قاعده مندی زبانی را شرح دهد و نیز علت اصلی رنج و اندوه روانی و غمگینی را تبیین کند.کورا فضا و مولفه ای است که در یک زمان سوژه را جذب و طرد می کند،مکانی که یکانگی و اتحاد سوژه را با جنبش ها و ایستایی ها یی که او را برآورده اند،شقاق می دهد.هرچند کورا «معنایی» دست نیافتنی دارد،مبتنی بر دلالتی است «که در آن نشانه ی زبانی هنوز به غیاب ابژه و تمایز واقع و نمادین» ختم نشده است(کریستوا،1984).اما مرحله ی نمادین رشد با مرحله ی آینه ای آغاز می شود که روان کاوان آن را به توانش های غیاب و بازنمایی نسبت می دهند.کریستوا بر اهمیت میل سوژه برای بازگشت به مادر جاودان آرکائیک تاکید می کند و در پی  بازکردن پای امر نام ناپذیر به زبان است.او در «قدرت های وحشت»،که از ارتباط پیشا- ادیپی طفل با مادرش می گوید،تحلیل جذابی درباره ی روان پریشی مرزی بدست داده و بر احساسات طرد،هراس و پرخاشگری متمرکز می شود. در این اثر،واژه ی «آلوده انگاری» توصیفی است برای اشمئزاز و وحشت موجود در فرآیند پیشا- ادیپی جدایی از مادر و در واقع،تلاش به جدایی از مادر پیش از استقلال زبان:

«امرآلوده خشونت سوگواری است برای ابژه ای که همواره پیشاپیش از دست رفته است»(کریستوا،1983) .مارگاریت لیتل روان پریشی مرزی را حالتی از ناتوانی در متمایز ساختن روان و تن،و ناکامی در جریان هماهنگی من و نهاد می داند. حالات هیجانی سوژه را به نابودی و ویرانی تهدید می کنند.کریستوا این حالات در جهان بودن را با تجربه ی فروپاشی مرز میان تن شخص و جهان او مقایسه می کند.در این حال، جریان درون ماند های بدنی شخص را فرا می گیرد- سیالیت خون،اسپرم،مدفوع . سوژه ی روان پریش مرزی همچون هر موجود سخن گویی از اختگی می هراسد،اما این اختگی تنها به معنای از دست رفتن بخشی از خود نیست،او کل زندگی خود را می بازد.سوژه ی مرزی در پی حیات مجددی است که طی آن بتواند گفتار خویش را بازپس گیرد(همان).

کریستوا می گوید سوژه تنها تا جایی هستی می یابد که با دیگری همانند سازی کرده و سخن بگوید،از این رو در درمان روان کاوی نیز سوژه باید با روان کاو خود همانند سازی کند.کریستوا فروید را به خاطر مخالفت با مفهوم غربی سوبژکتیویته به عنوان عقلانیتی خود-آگاه تحسین می کند.این دیدگاه او به بحث از دیگری می انجامد و برتری و اولویت معرفت شناختی من را متزلزل می کند.هایدگر در «جستاری درباب اومانیسم» بر آن است که همه ی اشکال اومانیسم معتقدند که انسانیت آدمی پیشاپیش با تفاسیر مفروض طبیعت،تاریخ و جهان تعیین شده است(هایدگر،1954).بنابراین،تشخص اومانیستی دو فرد در جریان گفتگو مانع از دیگر بودگی و تفاوت می شود.در فرهنگی که لوگوس ارباب آن است گسست بنیادینی وجود ندارد،چراکه همه ی منازعات و گسیختگی های گفتمان به خود گفتمان بازگردانده می شود.از این رو،همان طور که گادامر می گوید،مرگ شنونده و گوینده به دستان گفتمان مذکور به تاخیر می افتد،دو فردی که این گفتمان را به سان میراثی فرهنگی که موجب بقای خود فرهنگ می شود،دست به دست می گردانند.

لویناس ارتباط رودررو را فرض می گیرد تا بی مانندی منحصر به فرد هر موجود انسانی را نشان دهد، بی مانندی ای که اساسا به طبقه ی خاصی تن در نمی دهد.این بی مانندی در ارتباط با شخص/اشخاص دیگر خود را نشان می دهد.و در این میان،خصوصیت اخلاقی سوبژکتیویته در برابر دیگری همان حس مسئولیت پذیری است.دو سوژه ی انسانی هر یک به عنوان هم سخن هویت و تشخص می یابند.آن ها دیگری را برای پاسخ دادن بر می انگیزند و از منیت و من محوری فاصله می گیرند و با این حال،اگر این پاسخ «با معنا» نباشد، «هیچ» است. بنابراین،دیگر بودگی امری نیست که به موضوع خاصی مرتبط باشد،بلکه تنها نمایانگر فردی در ارتباط با من است. و مواجهه یا رودررویی تعبیری است که فی نفسه در هر لحظه تعریف گوینده ی خود را نقض می کند و در کلیت و همگنی اش نفوذ می کند(لویناس،1974).

کریستوا بر آن است که روان کاوی با به تصویر کشیدن ناهمگونی و نا متجانسی به صورت میل جنسی و یا خواست مرگ آن را به وضعیتی تحلیل پذیر بدل می سازد. او شالوده شکنی را حقیقتی نسبی خوانده و آن را برای نظریه پردازی فرآیندی تحلیلی که به زعم خود وی اساسا به حقیقت(حقیقت تفسیر) و اخلاق وابسته است،کافی نمی داند.برای او عملی اخلاقی است که قید های خودشیفته وار را از بین ببرد،قید هایی که فرآیند دلالتی را در تحقق اجتمایی-نمادین اش ناکام می گذارند(کریستوا،1974).

اما موضع اخلاقی روان کاوی نسبت به تفاوت جنسی چیست؟

کریستوا در«Stabat Mater» بر تمایل سازش ناپذیر دو جنس برای اظهار کردن تفاوت هایشان تاکید می کند.اما روان کاوی تا کجا ابراز این تمایل به تفاوت را مجاز می داند؟آیا می توان چگونگی مرد یا زن شدن سوژه،و یا چگونگی حالت دوجنسی،را با الگو و پیش فرض مشخص و کارآمدی تبیین کرد؟ اگر روان کاوی با پیش فرض «آگاهی» از سکسوالیته عمل کند،نمی تواند تفاوت جنسی را در نظر داشته باشد. جوانا رایان به خوبی این مسئله را در اولین کنفرانس بریتانیا درباره ی فمینیسم و روان کاوی مطرح می کند. او در برابر این دیدگاه رایج روان کاوانه که سکسوالیته ی فرد تابعی از خبال پردازی ها و همانند سازی های اولیه است،بحث می کند. به باور او سکسوالیته ،پیچیده،ناتمام،و چندپاره است و تنها به شکلی مخاطره آمیز ایجاد می شود(جوانا رایان،1987).

روان کاوان توجه زیادی را صرف کرده اند تا دشواری جدا شدن از مادر را نشان دهند،اما مسئله این است که چرا خود روان کاوان در جدا شدن از پدر چنین مشکلی دارند؟

The An-Arche of  Psychotherapy, Noreen  O connor.

Abjection,Melancholia and Love/John Fletcher and Andrew Benjamin,1990



موضوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
کارل مارکس، کالاها و شهرها

نویسنده : اندی مریفیلد

ترجمه : امین قضایی

لينک به منبع

زندگی ، اندیشه ، مراسم گذر

این مرد مشهور که ما را به تغییر جهان و نه تنها تفسیر آن برانگیخت، در شهر راینلند(Rhineland) در ترایر (Trier) در ۱۸۱۸ به دنیا آمد. دانش آموزی باهوش که در خانواده ای نسبتا مرفه رشد کرد ( هاینریش، پدری یهودی تبار و وکیل بود) کارل جوان خیلی زود از خانه فرارکرد و به جای کسب سرمایه ،عازم مطالعه و تلاشی طولانی برای براندازی آن شد! - این فرار ، مادر عزیزش هنریتا را بسیار آزرد. او در هفده سالگی در دانشگاه بن(Bonn) حقوق خواند و براحتی نصیحت پدر را برای یک زندگی ساده نادیده گرفت. به کرات نفت چراغ نیمه شب را می سوزاند ، آبجویی می نوشید و سیگارهای سنگین دود می داد و بعد در لیوان فرو می کرد.هیچ کس تعجب نکرد که هنریش سرحال آمد وقتی پسرش را برای مطالعه ی فلسفه به دانشگاه برلین فرستاد و سرانجام تز دکترایش را درباره ی فیلسوفان کلاسیک یونان ، دموکریتوس و اپیکور نوشت. در این حین ، کارل به دام عشق همسایه کودکی اش در “ترایر” افتاد ، دختری زیبا و اشرافی به نام جنی ون وستفالن. او که چهار سال بزرگتر و دختر یک بارون بود ، یکی از اقوام دور کنت ِ آرگیلArgyll در انگلیس بود. کارل و همسر آینده اش ، ابتدا عشق خود را پنهان داشتند اما وقتی این دو در سال ۱۸۳۶ نامزدی خود را اعلام کردند ، هیچکدام از والدین تعجب نکرد.



موضوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
جبهه مردمی در خیابان
ژرژ باتای /ترجمه: بارانه عمادیان قدمه مترجم:

این متن ترجمه بخش‌هایی از سخنرانی باتای درنشست گروه Contre-Attaque (پاتک) است که در 1935 ایراد و در 1936 به چاپ رسید. این سال‌ها نقطه اوج شور و شوق سیاسی در فرانسه بود که پس از قیام کمون پاریس نظیری نداشت. این فوران سیاسی همراه با اعتصاب‌های توده‌ای در همه بخش‌های اقتصاد در تابستان 1936 با کسب قدرت از سوی جبهه مردمی به اوج خود رسید. این جبهه محصول اتحاد سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها بود که تحت رهبری لئون بلوم، دبیرکل حزب سوسیالیست، قدرت را به دست گرفت. در واقع، جبهه مردمی، نمود سیاست مردمی و در حکم تنها پاسخ غیرارتجاعی به بحران سرمایه‌داری جهانی بود، بحرانی که پاسخ دیگربه آن— با توجه به سازش‌گری حکومت‌های بورژوا دموکراتیک (آمریکا، انگلیس، و فرانسه) و استحاله انقلاب روسیه به رژیم استالینیستی—چیزی جز سیطره فاشیسم و فاجعه جنگ جهانی نبود. این سخنرانی در تقابل با درک محدود مارکسیسم رسمی از سیاست، دارای بصیرت‌هایی ارزنده است. اگرچه متفکربزرگی مانند لوکاچ نیز در ورای سانسور استالینیستی از ایده جبهه مردمی دفاع می‌کند، اما این باتای است که بر قدرت خلاق سیاسی مردم تاکید می‌گذارد و جبهه مردمی را نه به عنوان ابزاری برای کسب قدرت دولتی و چانه‌زنی‌های حزبی بلکه به عنوان عرصه ظهور انرژی مازاد مردمان معرفی می‌کند. توصیف باتای از جبهه مردمی را می‌توان یکی از نخستین نمونه‌های سیاست ناب یا «وسایل بدون هدف» دانست. با این همه، اگرچه باتای در این سخنرانی بارها یادآور می‌شود که حضور مردم در خیابان را نباید معادل نوعی آنارشیسم غیرعقلانی و نافی مبارزات حزبی و سندیکایی دانست، اما تاکید او بر مفهوم مردم هنوز نیازمند محتوای تاریخی بیشترو تعین مفهومی دقیق‌تر است. باتای خود به این خصلت نامتعین و ابهام‌های سیاسی ناشی از آن واقف بود و حتی بعدها اعلام کرد که نوعی «گرایش متناقض فاشیستی» در برخی از اعضای گروه پاتک وجود داشته است. اما باید به یاد داشت که مساله اصلی در ارتباط با فاشیسم به مثابه یک جنبش توده‌ای، پیوند فاشیسم با دولت و نقش آن در مقام کارگزار نظام سرمایه‌داری است، نظامی که در شرایط بحرانی نیازمند دولتی فاشیستی برای سرکوب مردم است. در مقابل، همان‌طور که باتای متذکر می‌شود، جبهه مردمی می‌کوشد تا از طریق تقابل مردم با فاشیسم پاسخ دیگری برای بحران بیابد و همبستگی و خلاقیت آدمیان در مقام موجودات سیاسی را جایگزین سترونی، ملال، و خون‌ریزی سازد.



موضوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
هنر فاشیست نبودن: مقدمه میشل فوکو بر کتاب «ضد ادیپ» ژیل دولوز و فیلیپ گتاری
ترجمه ناصر فکوهی
این متن از کتاب « گفته ها و نوشته ها»  میشل فوکو، پاریس ، گالیمار، ترجمه شده است و به تحلیل و انتقاد گرایش های توتالیتاریستی  حاکم در محافل روشنفکرانه اروپایی در سال های پس از ماه مه 1968، اختصاص دارد.
***
در اروپای  سال های 1945 تا 1965، اندیشیدن، راه و روش جا افتاده ای داشت. نوعی شیوه خاص در گفتار سیاسی و نوعی اخلاق  خاص روشنفکران مورد پذیرش همگان بود. در آن سال ها باید کمابیش  با مارکس صمیمی  می بودی و چنان به افکارت  پر و بال  نمی دادی که از فروید دور می افتادی؛ همچنان که باید به نظام های نشانه ای (دال ها) احترام زیادی می گذاشتی. اگر کسی  دعوی آن داشت که قلم به دست بگیرد و سرگرم مشغولیت غریب توصیف بخشی از حقیقت درباره خود یا دیگران شود؛ حتما باید این سه شرط را می داشت.
سپس پنج سال کوتاه و پر شور  در رسید: پنج سال شادمانی و معما! بر دروازه های دنیای ما، ویتنام نخستین ضربه را بر قدرت حاکم وارد کرد. اما این جا، میان چهار دیوار خود ما چه می گذشت؟ آمیزه ای  از سیاست بازی های انقلابی و ضد خفقان؟ جنگی در دو جبهه استثمار اجتماعی و سرکوب روانی؟ اوج گیری لیبیدو بر قالب ناشی  از مبارزه طبقاتی؟ شاید. به هر روی، با چنین تعبیرهایی آشنا و دو گرایی بود که ظاهرا  تلاش می شد رویدادهای آن دوره تحلیل شوند. رویایی که میان پایان جنگ جهانی اول  و روی کار آمدن فاشیسم ، آرمان شهرگراترین افکار را در اروپا شیفته خود کرده بود- آلمان ویلهلم رایش و فرانسه سوررئالیست ها – بار دیگر  از راه رسیده بود تا واقعیت را شعله ور سازد. آتش یک سانی  دامن گیر مارکس و فروید شد.
اما آیا قضیه  واقعا چنین بود؟ آیا به حقیقت، طرح آرمانشهر گرایانه سال های سی بود که دیگر بار در مقیاس عمل  تاریخی تکرار می شد؟ یا برعکس، با جنبشی  به سوی مبارزات سیاسی  رو به رو بودیم که دیگر با الگوهای سنت مارکسیستی نمی خواند؟ شاید هم با گرایشی به سوی یک تجربه و یک فناوری «میل» رو به رو بودیم؟ درست است که پرچم های کهنه ای به اهتزاز در آمده  بودند، اما  میدان نبرد تغییر کرده و مناطق تازه ای به تسخیر درآمده بدند.
کتاب «ضد ادیپ» ، پیش از هر چیز نشان دهنده گستره این حرکت است. اما بسیار از این پیش تر می رود. در این کتاب اثری از انتقاد از بت های کهنه که می توانست به پراکنده گویی بیانجامد نیست، هر چند  نویسندگان کمابیش با فروید سر به سر گذاشته اند. از این هم مهم تر ، کتاب ما را ترغیب می کند تا در شناخت خود از قضیه پیش تر برویم.
اشتباه خواهد بود که «ضد ادیپ» را یک کتاب مرجع نظری جدید بدانیم(منظورم همان «مرجع »هایی است که اغلب درباره آنها می شنویم: همه چیز در آن ها یافت می شود، کاملا فراگیر و تسلی بخش هستند. کتاب هایی که در دوران پراکندگی و تخصصی شدن و در دوران از میان رفتن  امید، به شدت به آنها نیازمندیم). هم چنین بیهوده است که در این مجموعه خارق العاده مفاهیم نو و بینش های شگفت آور، در پی  یک «فلسفه» باشیم. در «ضد ادیپ» از هگل پر هیاهو خبری نیست. گمان می کنم بهترین روش خواندن این کتاب در نظر گرفتن آن به عنوان یک «هنر» باشد، یا همان فضایی که مثلا به هنر «اروتیک» می دهیم. تحلیل رابطه میان میل و واقعیت و «ماشین» سرمایه داری، با تکیه زدن بر مفاهیمی به ظاهر  انتزاعی از کثرت ها، جریان ها، ترکیب ها و شاخه ها می تواند پاسخ هایی روشن به پرسش هایی مشخص عرضه کند. پرسش هایی که بشر به چگونگی  پدیده ها می پردازند تا به چرایی آنها. چگونه می توان میل را به درون اندیشه، گفتار و عمل راه داد؟ چگونه میل  می تواند و باید بتواند، نیروهای خود را در حوزه سیاست جای دهد و فرایند واژگونی نظم حاکم را تقویت کند؟
...... هنر سیاسی، هنر نظری؛ هنر اروتیک!
همین سه حریف رودروی «ضد ادیپ» سر بلند می کنند. سه حریفی که نبرد یک سانی ندارند و هر یک به درجه ای متفاوت، تهدید گرند. سه حریفی که کتاب با هر یک از آنها به شیوه ای متفاوت دست به گریبان می شود.
1-    مرتاض های سیاسی، مبارزان محزون، تروریست های نظری، تمام آنها که خود را نگهبان  نظم ناب سیاست و گفتار  سیاسی می دانند. بوروکرات های انقلاب و کارمندان «حقیقت».
2-    دست اندرکاران حقیر «میل»، روان شناسان و نشانه شناسانی که هر نشان و علامتی را ثبت می کنند و می خواهند سازمان گوناگون میل را به قانون دو گانه ساختار و «کاستی» کاهش دهند.
3-    سرانجام، بزرگترین حریف، حریف استراتژیک(زیرا دو حریف دیگر بیشتر حریفان تاکتیکی هستند) فاشیستم است. و این جا منظور تنها فاشیسم تاریخی هیتلر و موسولینی که توانست چنان ماهرانه بسیاری از توده ها را بسیج کند و از میل آنها استفاده کند، نیست. منظورم همچنین فاشیسمی است که در همه ما وجود دارد، فاشیسمی  که در رفتارهای روزمره تک تک ما خانه می کند ، فاشیسمی  که عشق به قدرت را در ما زنده میکند، که میل  به قدرت، همان قدرتی  را که بر  وجودان سلطه دارد و استثماران می کند، را در ما دامن می زند.
شاید بتوانم بگویم( و امیدوارم مولفان مرا ببخشتند) که «ضد ادیپ» یک کتاب اخلاق است. نخستین کتاب اخلاقی که پس از زمانی دراز در فرانسه به چاپ رسیده است(شاید به همین دلیل باشد که خوانندگان آن دایره ای کوچک بیش نیستند). در واقع «ضد ادیپ» بودن ، نوعی روش  زندگی، نوعی روش اندیشیدن و زیستن شده است. پرسش اساسی این است: اگر خود را مبارزی انقلابی بپنداریم، چگونه باید از درغلتیدن به دامان فاشسیسم پرهیز کنیم؟ چگونه رفتار و کردار خود، قلب و احساس خود را از فاشیسم پاک سازیم؟ چگونه فاشیسمی  را  که درون رفتارهایمان جا خوش کرده است، را بیرون بکشیم و از خود برانیم؟ حکمای مسیحی ، زمانی  در پی یافتن بقایای گوشت انسان در چین و شکن های روح بودند. دولوز و گاتاری نیز  در کتاب خود در پی کوچک ترین ذرات فاشیسم در کالبدها هستند.
با ادای احترام به سن فرانسوا دوسال، می توان «ضد ادیپ» را «درآمدی بر  زندگی غیر فاشیستی» نامید.
هنر زیستن بر خلاف زبان تمام شکل های فاشیسم، چه آنها که در حال حاضر حاکمند و چه آنها که از راه خواهند رسید، باید با رعایت چند اصل همراه باشد که در این جا آن ها را خلاصه ی کنم؛ گویی خواسته باشم از این کتاب بزرگ کتابچه  راهنمای کوچکی برای زندگی روزمره فراهم آورم:
-    عمل سیاسی را از هر نوع پارانویای فردی یا فراگیر رها کنیم.
-    برای گسترش عمل، اندیشه و امیال خود، دست به تکثیر، تقسیم و تفکیک آنها بزنیم و نه به ایجاد زیر مجموعه ها و سلسله مراتب هرمی.
-    خود را از مقولات منفی کهنه ای چون قانون، حدود، اختگی، کاستی و کمبود که اندیشه غربی دیربازی است آن ها را به مثابه شکل قدرت و شیوه راهیابی به واقعیت تعیین کرده است، آزاد کنیم. برعکس، به پدیده های مثبت و گوناگون روی بیاوریم. بیشتر به تفاوت ها مایل باشیم تا به همرنگی، به جریان تا واحدهای متمایز، به تقسیم بندی های تغییر پذیر تا به سیستم ها. فراموش نکنیم که زایندگی نه در سکونت گزیدن که درکوچیدن است.
-    تصور نکنیم که برای مبارز بودن باید اندوهگین بود. ولو آنکه آن چه علیه اش می جنگیم، هیولا وار باشد. رابطه میل و واقعیت ( و نه گریز آن در شکل های بازنمایی است) که نیروی انقلابی در خود دارد.
-    تلاش نکنیم با استفاده از اندیشه خود، به عمل سیاسی ارزش یک حقیقت را بدهیم. همچنین سعی نکنیم عمل سیاسی را به منظور بی اعتبار کردن یک اندیشه، چنانچه گویی هیچ مصرفی جز در اندیشه ندارد، به کار بریم. عمل سیاسی  را در خدمت تقویت اندیشه و تحلیل را در خدمت افزودن به اشکال و حوزه های دخالت این عمل ، به کار بریم.
-    از سیاست انتظار آن را نداشته باشیم که «حقوق» فرد را به گونه ای که فلسفه تعریف کرده است، تضمین کند. فرد زاینده قدرت است. آنچه ما نیازمندش هستیم، «فردیت زدایی» از خلال کثرت، جا به جایی، تقسیم بندی ها و ترکیب های متفاوت است. گروه به جای آن که پیوند ارگانیک افراد بر اساس سلسله مراتب گردد، باید زاینده دائمی «فردیت زدایی» باشد.
-    دلباخته قدرت نشویم.
-    گزاف نگفته ایم اگر ادعا کنیم دولوز و گاتاری چنان به قدرت بی علاقه اند که حتی تلاش  کرده اند آثار آن را در گفتار خویش نیز خنثی کنند. به همین دلیل، در اینجا و آن جای کتاب ، دام ها و تله هایی بسیار گسترده اند که ترجمه آن را به یک زورازمایی واقعی تبدیل کرده است. اما این بازی ها با دام های رایج علم بدیع، آن تردستی هایی که خواننده را نادانسته شیفته خود ساخته و برخلاف میلش به هواداری نویسنده می شکافند، متفاوت هستند. دام های «ضد ادیپ» خلق و خوی ها را به میدان می طلبند ما را به رها کردن خویش و بیرون ریختن احساس هایمان و حتی کنار انداختن  خشمگینانه کتاب می خوانند . این کتاب ، خلق خوش و بازی را بری ما تداعی می کند، اما در همان حال می بینیم که در آن به موضوعی کاملا جدی : خطر و تهدید اشکال مختلف فاشیسم از شکل های غول آسایی که گرد ما را فرا گرفته اند و خردمان می کنند  تا شکل های کوچکی که خود کامگی های تلخ زندگی روزمره مان را می سازند.
به نقل از :
Nouvelles Littéraires, no. 257, 1988


موضوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط مهدی سقایی | لينک ثابت |
آخرین نوشته ها
Theme Design By : Parsism