نوشته : دکتر حسين عبده تبريزي
ماخذ : روزنامه دنیای اقتصاد 17/1/1392
مدركطلبي مثل خوره به جان جامعه ايراني افتاده است.
همگان ميخواهند عنواني داشته باشند؛ فقط عنوان آقا و خانم دیگرجانفرسا
است. از عنوان آقاي دكتر يا خانم مهندس در پيشاني نام آنان گریزانی نیست.
روزي
نميگذرد كه حضوری، با پست الكترونيك يا از طريق فيسبوك حداقل ده نفر
براي پاياننامه دكترا و كارشناسي ارشد به من مراجعه نكنند و موضوع و نظر
نخواهند یا اندیشناک ادامه تحصيل نباشند. در این محیط در و دیوار به هم
پیوسته، اگر گرایش به مدرک در رشته مالي بر اين منوال باشد، لابد در ساير
رشتهها نيز همين تمايلها و علاقهمنديها در جريان است. اشتباه مفرحی است
اگر فرض کنیم عنوان دکترای زنان و مردان ايراني به خودي خود چيزي را عوض
ميكند. نه با داشتن حتی50 درصد جمعیت آقای دکتر وضع بهتر ميشود و جريان
توسعه شتاب ميگیرد و نه با داشتن50 درصد خانم دکتر اوضاع سياسي و اجتماعي
بهبود مييابد.
كار به جايي رسيده است كه در حوزههاي علميه نيز علاقه به اخذ مدرك دكترا و معادلسازي با كارشناسي ارشد و دكترا
نمودی
یگانه یافته است. در سفري به قم در سالهاي اخير ، براي داوري پاياننامه
تحصيلي دريافتم كه تقريبا همه روحانيون حاضر در جلسه، عنوان دكترا داشتند.
شبیخون مدركطلبی تا فراترها دامن قانونگذاران مجلس شوراي اسلامي را هم
گرفته است. حالا براي نمايندگي مردم بايد مدرك كارشناسي ارشد داشته باشيد؛
فارغ از آنكه اين مدرك در چه رشتهاي است، از كدام مركز آموزشي دريافت شده
است و مهمتر از همه اينكه با كدام كيفيت مدرك اخذ شده است. شايد ايران از
معدود كشورهايي باشد كه پيششرط اخذ حداقل مدرك كارشناسي ارشد را براي
نمايندگي مردم ضروري ميداند. چون مد دكتراگرفتن در كشورهاي مشترک المنافع
بسيار رواج داشته است، كم نبودهاند مقاماتي كه براي اخذ دكترا به
جمهوريهاي آذربايجان، تاجیکستان، قزاقستان، ... رفتند تا با مدرك دکترا به
ایران بازگردند.
پژوهشي مبتني بر دادههاي فراوان لازم است تا عمق اين
گرايش را ريشهيابي كند و کشتگاه آن را بشناسد. براساس شواهد و تجربههاي
شخصي، معتقدم گرايش به مدرك در جامعه ايراني حاصل عدمتوجه به علت
مدركجويي است. رهروان فداکار این طریق، مدرك را براي چه ميخواهند؟ چه
كساني در جامعه ايراني به اين خواست مبتذل دامن زدهاند که عنوان دكتر يا
مهندس را وسيله خودنمايي و نمايش كنند. بسياري از جواناني كه براي ادامه
تحصيل به من مراجعه ميكنند واقعا نميدانند براي چه به مدرك بالاتر نياز
دارند.
ضعف امروز بازار كار در ايران البته دليل عمدهاي براي بسياري
از جوانان است كه كلاه دانشجويي را از سر برندارند؛ در بازار كار مسووليت
نپذيرند و وادی واقعي كسبوكار را تجربه نكنند. آن عده اگر عنوان دانشجويي
را هم نداشته باشند، بدون شغلي پايدار و بدون پول، در اين شرايط نامناسب
اقتصادي، نميدانند ديگر چه كنند، هرچند که دریافتهاند اين مدرك دانشگاهي
درد چنداني هم از آنان دوا نخواهدكرد. عدهای هم به امید ویزا و مهاجرت
به دنبال مدرکاند. درصد بالایی از فوق دکتراجویان امروز ایران در واقع به
صید ویزایی سه ساله از اروپا یا آمریکای شمالی دل بستهاند. اگر كاربرد
مدرك دانشگاهي همينها باشد كه طفلانه به دوستان نوبت به نوبت پز مدرك
بدهيم، بيشك آن مدارك كوچكترين فايدهاي نخواهد داشت.
در كشور ما،
البته مدرك بیمحتوا وسيلهاي براي شغلگرفتن عدهاي شده است. آنهايي كه
شغل تقسيم ميكردند و سر در نميآوردند كه چه كسي داراي صلاحيت بوده و چه
كسي نبوده، برايشان صرف مدرک دكترا مهم بوده است. هر آقاي دكتر اقتصادي،
كارشناس اقتصاد تلقي ميشده و چون قدرت تشخيص نداشتند، كارها را به بسياري
از دكتراهايي دادند كه بیشک كارشان را بلد نبودند.
اگر مدرك دانشگاهي
ضمانت اخذ شغل مناسب نباشد، تلفكردن چندين سال براي اخذ مدرك كارشناسي
ارشد و مدارك بالاتر، بيمعنا خواهد بود؛ بهويژه اگر درخت تهی از بار
دانشگاه محل اخذ مدرك، ساقه معنا نداشته باشد و واقعا چيزي آموزش نداده
باشد؛ چيزي كه با اخذ مدرک بتوانیم ادعا كنیم در حوزهاي از اجرا، صاحبنظر
و تخصصایم.
دریافت آموزش و اخذ مدرك در رشتهاي تحصیلی كه جوانان در
آن قبول شدهاند خودبهخود بهمعناي وجود كار در آن رشته و نيز علاقهمندي
به آن نيست. اندوهزار خاطر انبوه جواناني كه در رشته غيرمرتبط با مدرك
خود شغل گرفتند و زندگي گذراندند، در عین حال بيانگر مصيبت كشور در عرصه
آموزش عالی بوده است. بهعلاوه، داشتن برخی مدركها در جمهوري اسلامي ايران
به هيچ دردي نخورده است و آبی از آنها برای صاحبان مدرک گرم نشده است.
البته برخي از مدركها به كار گرفتن مدركی بالاتر خورده است که در آن حد
غنيمتي بوده است! هرچند كه دوباره بايد سالها سر كلاس مینشستند و
درسهايي میخواندند كه از خواندنشان شكمي سير نميشد.
در موسسهاي كه
من 36 سال قبل در آنجا درس ميخواندم، از 14 دانشجوي ژاپنی دكترا طي چند
سال، سه نفر دوره را به پايان بردند و مدرك گرفتند. بقیه 11 نفر فقط به آن
دانشکده سرك كشيده بودند تا مطلع شوند آیا چيزي در آنجا براي يادگرفتن
بوده. لابد در كشور آنان كسي به صرف داشتن عنوان و مدرك، صاحب ارزش نميشده
است.
از سوی دیگر اما در كشوري زندگي ميكنيم كه اگر كسي واقعا كاري
را خوب بلد باشد، بيكار نخواهد ماند. مشكل آن است كه مثلا با اخذ مدرك
مهندسي از دانشگاهی ضعيف، جوان فارغالتحصیل لزوما چيزي یاد نگرفته که
حداقل او را به تعميركاری خوب بدل کرده باشد؛ تعميركاری که برای وی كار
فراوان است. انبوه دانشجويان با مدرك كارشناسي در رشته مديريت مثالی مناسب
از مقولهاي قابلتامل است. دیرگاهی است که جوانانی 22 ساله با مدرک
کارشناسی مديريت از دانشگاههای ایران فارغالتحصیل میشوند که واقعا
دانشگاه هيچ به آنان نياموخته است: نه اندکی حسابداري آموختهاند، نه
ميتوانند طرح بازاريابي بنويسند، نه ميتوانند برای سازمانی طرح اولیه
سازماني را بریزند و نه ... . فقط مدرك كارشناسي دارند. وقتي ميپرسيد مدعي
انجام چه کاری هستيد و چه چيزي را بلديد، جوابي غير از سكوت ندارند. اينان
حتی وقتي مدرك كارشناسي ارشد هم ميگيرند، هنوز هيچ حرفه و هنري را بلد
نيستند. حکم پرندهای را دارند که از مترسک میترسد و چنین است که بیکار
خواهند ماند.
دليل ديگر ادامه تحصيل آموزشي در دانشگاهها، ضعف آموزش
ضمنخدمت يا ضمنكار (training) در ايران است. آنچه بهناگاه زندگي
بيمسووليت، یله و توأم با خوشگذراني مثلا دانشجوي آمريكایی را به نظم
ميكشد، نظم آهنین حضور در محيط كاري است كه او را از سریر ساحل فانتزي
محيط آموزشي به دنياي سخت و اضطرابآلود كسبوكار ميآورد و براي آمادهشدن
براي چنان حضوري، اين آموزش حينخدمت است كه دانشجوي سابق را با مزارآباد
كارمندي منضبط، آموزنده و دارايصلاحيت آشنا ميكند.
شگفتا بسياري از
داوطلبان مدرك كارشناسي ارشد و دكترا يا پاياننامهنويسان اين مدارك كه به
من مراجعه ميكنند، از حداقلی از دانش زبان انگليسي هم برخوردار نیستند.
ميپرسم چگونه ميخواهيد بدون دسترسی به جویباری از زباني كه بيشك زبان
علم است، پاياننامه بنويسيد. به انبوه مقامات داراي مدرك دكترا ارجاعم
ميدهند كه يك صفحه مطلب انگليسي هم نميتوانند بخوانند. ميپرسند، اينها
چگونه مدرك گرفتهاند و پاياننامه نوشتهاند و اين بار منم كه نميدانم
چگونه به آنان پاسخ دهم.
بهراستي چگونه ممكن است در این عصر كسي
پاياننامه كارشناسي ارشد يا دكترا بنويسد، بدون اينكه به مراجع
انگليسيزبان مراجعه كند. هرچه باشد بيش از 90 درصد منابع و مراجع در
تقريبا كليه حوزههاي علم به زبان انگليسي نوشته شده است. حتي اگر دانشجو
فرانسوي، آلماني يا ژاپني باشد، تمنای محال است که بدون انگليسي بتواند
پاياننامه بنويسد. امروزه حتی جوانی که میخواهد دکترای ادبیات فارسی
بگیرد، ناچار است نظر خارجیها را هم در مورد موضوع مورد پژوهش خود جویا
شود و این نظرها البته به زبان انگلیسی نگارش شده است.
وقتي ميپرسم
بهجاي هیاهوی اخذ مدرک كارشناسي ارشد، چرا زبان انگليسي خود را تقويت
نميكند، تازه منطق حرف را ميفهمد، سري تكان ميدهد و ميگويد حتما تقویت
خواهم كرد. با این وضعیت، کار اين قافله تا به حشر لنگ خواهد بود.
ناشدنی
و در بسیاری نقاط دنیا ناشنیدنی است که دانشجويي بتواند مدرك ارشد يا
دكتراي حسابداري يا مالي بگيرد، بدون اينكه به منابع انگليسيزبان مراجعه
كند؛ آنجا که بیش از 90 درصد کل منابع به زبان انگليسي است، آوازی غریب
است اگر مدعی شویم بدون مراجعه به این مآخذ، کار پژوهش انجامشدنی است. این
هم از اعجاز کشور ماست که برخي از مقامات مدعي اخذ مدرك دكتراي اقتصاد،
حسابداري يا مالي، از خواندن دو صفحه متن انگليسي در رشته خود عاجزند. خواب
مخمل آبیشان به هم میخورد اگر بپرسید پس چگونه ادبيات موضوع پاياننامه
خود را نگاشتهاید؟
اخذ مدرك زربفت دكترا به درد مديريت وكالت، سياست،
اداره كسبوكارها و انجام كاري تخصصي در بنگاهها نميخورد. مدرك دكترا به
كار كساني ميآيد كه ميخواهند معلم يا پژوهشگر شوند. من خود در 10 سال
اخير در بنگاههای محل خدمتم، از استخدام دارندگان مدرك دكترا پرهيز
كردهام؛ چرا كه فراتخصصشان انتظارات و توقعاتي میآفریند كه بنگاه را تاب
پاسخگویي آن نيست. با اخذ این مدرک، مصداق ضربالمثل «از اونجا مانده و از
اينجا رونده» میشوند.
بهعلاوه، در 10 سال اخير سعي كردهام كمتر در
سطح دكترا به كلاس درس بروم، چون اولا عمده دانشجويان دكترا تا اين اواخر
از مقامات یا حداقل مدیران رده ارشد بودهاند كه وقت درسخواندن نداشتهاند
و کلاسرفتن وقت هر دو نفرمان را تلف ميکرد و ثانيا تدريس در دكترا در
رشته تخصصی من، باید عمدتا مختص معلمان جوانی باشد که در مباحث تخصصی
بهروزند و افرادي در سن من، طبعا صاحب صلاحيت براي تدريس در سطح دكترا
نيستند و در همهجاي دنيا هم، بيشتر مدرسان سطح دكترا جوان و در موضوع مورد
ارائه خود بهنگام و روزآمدند.
با درونی سوخته به انبوه مشتاقان
دكترا باید گفت كه براي دستيابي به شغل غیرآموزشی و پژوهشی عمر خود را برای
اخذ درجه دكترا تلف نکنند. مشتاقان كار بايد مدعي باشند که واقعا تخصصي
دارند. برای كارجويان رشتههاي حسابداري و مالي، بعد از گذراندن مدرك
كارشناسي یا حداکثر کارشناسی ارشد، اخذ مدارك حرفهاي همچون گذراندن
آزمونهای حسابداران رسمی، آزمونهاي بورس، امتحانات CPA و CFA و ...
بهمراتب پراهميتتر، مهمتر وضروریتر از مدرك دكترا است. مدرک دكترا مورد
نياز کسانی است كه زندگي آموزشي و پژوهشي را دنبال ميكنند. در جوامعي كه
همه چيز جاي خود است، در حوزه اجرائیات حسابداری و مالی، كسي از شما
نميپرسد مدرك دکترا داريد يا نه، بلكه از مدارک حرفهای شما ميپرسند تا
مطمئن شوند حرفهای را بلد هستيد. ميخواهند مطمئن شوند آیا ميتوانيد
بودجه بنويسيد؟ ميتوانيد صورت جريان نقدي تنظيم كنيد؟ ميتوانيد سازماني
ماتريسي پيشنهاد دهيد؟ ميتوانيد طرح صندوق بازنشستگي را از آب درآوريد؟
ميتوانيد معاملات فاركس انجام دهيد؟ ميتوانيد سبد مناسبي از سهام درست
كنيد؟ ميتوانيد مدیریت ثروت کنید؟ ميتوانيد طرح فروش محصول مالی جديدي را
بنويسيد؟ ميتوانيد متن بيمهنامه حملونقل دريايي را تنظيم كنيد؟
ميتوانيد از پس ممیز مالياتي برآييد و براي محاسبه ماليات خود دلايل متقن
بياوريد؟ ميتوانيد متن الحاقيه اعتبار اسنادي را تنظيم كنيد؟ ميتوانيد
... و نمیپرسند دکترا دارید یا ندارید. اگر قصد زندگي آموزشي و پژوهشي
نداريد، چند مدرك دكتراي شما هم دردي دوا نميكند. در قله کوهسار دارنده
برای مثال دو مدرك دكترا نیز، دركشوري که حسابوكتاب دارد، هيچ كاري غير از
تدريس و پژوهش به شما پيشنهاد نخواهد شد. براي ادامه زندگي پرنشاط، بايد
مدعي بلدبودن كاري باشید. اخذ مدرك بايد وسيله اين یادگيري باشد، نه اينكه
گرفتن مدرك خود به هدف تبديل شود.
بيماري دكترا يكي از مزمنترين
بيماريهای 20 سال اخير در ایران بوده است. شتر را گم كرده، پي افسارش
ميگردیم. عمري در امتحان گرفتن و امتحاندادن تلف ميشود، بدون اينكه چيزي
عايد كشور شود. تا آنجا كه نفس داشتن مدرك ارزش تلقي شود، خورجينخورجين
دكترا گرفتن دردي از كشور دوا نميكند و افسوس از عمري كه از جوانان در این
مسیر تلف میشود. بيدليل نبود كه در رژيم گذشته، غير از پزشكان، ديگر
دارندگان مدرك دكترا، در مكاتبات اداري حق نداشتند از عنوان دكتراي خود
استفاده كنند تا بلکه اندکی از شرار آتش دکتراطلبی جهان سومی کاسته شود.
انسان
جهان سومي سخت به ظاهر چسبيده و محتوا را رها كرده است. علاقه به مدرك
بيانگر توجه به ظاهر و غفلت از ژرفا و مضمون آموزش عالی در جوامع جهانسومي
است؛ توجهی که متاسفانه امروز فراتر از عرصه آموزش، بسیاری از پهنههای
اقتصادی و اجتماعی را هم درنوردیده است. ارائه آمار غلط اقتصادی یا عدم
انتشار آماری که نامناسب تلقی میشود وجهی از این دیدگاه است. فخرفروشی
ابلهانه مراسم جشن و عزا تجلی همین نگاه در وادی اجتماعی است. سطحینویسی
در مورد مسائل غامض اجتماعی، از جنس آنچه در این مقاله مییابید، توسط
نگارندهای مالیچی در روز سیزده نوروز، اگر از نحسی این روز تلقی نشود،
بیشک از عواقب همین توجه جهانسومی به ظاهر امور است!
دیوید هاروی برای محافل نظریه اجتماعی و جغرافیایی به دلیل نگارش کتاب های عدالت اجتماعی و شهر (1973)، مرزهای سرمایه (1982)، شهری شدن سرمایه (1985)، آگاهی و تجربه شهری (1985)، پاریس پایتخت مدرنیته (2006)، وضعیت پسامدرنیته (1989( جهان وطنی و جغرافیاهای آزادی (2009)، معمای سرمایه داری (2010)، تجربه شهری (1989)، تکمله ای بر سرمایه (2010)، فضای امید اجتماعی (2000) و چند کتاب دیگر چهره ای شناخته شده است.
دیوید هاروی به عنوان جغرافیدانان دغدغه های فضایی ـ مکانی خود را همیشه در نوشته هایش دنبال کرده است وافق بودن او به قابلیت های علم جغرافیا به عنوان یک علم بین رشته ای سبب گردیده که در تحلیل و تشریح مباحث خود از دیگر علوم همچون فلسفه، علوم اجتماعی، اقتصاد سیاسی ، معماری و هنر استفاده نموده و با استفاده از تحلیل های جغرافیایی به سان ربط دهنده تحلیل های علوم مختلف بر غنای مباحث خود بی افزاید. در واقع مباحث هاروی نشان دهنده قابلیت های علم جغرافیا در تحلیل و پردازش بسیاری از پدیده ها و مفاهیم در عصر حاضر را نشان می دهد و چشم اندازی از یک جغرافیدان ایده آل ترسیم می کند که اندیشمندان رشته های مختلف اهمیت و عمق نوشته هایش را تایید و تحسین می کنند. علاوه بر آن دیوید هاروی مقیاسی است که می توان با آن فلاکت و برهوت علم جغرافیا در ایران ( جدا از چند واحه در این بیابان که آبروداری می کنند) را درک نمود که به عشق بازی با قدرت مشغول است و با نعل وارونه زدن عدالت را در همآغوشی با قدرت تفسیر می کند و به دور از واقعیت ها ، به کسب ثروت از آموزش جغرافیای پاستوریزه شده تحت عنوان پردیس ، بین الملل و... است[1]
در این بین به تازگی مطالعه کتاب " وضعیت پسامدرنیته (تحقیق در خاستگاههای تحول فرهنگی) " که توسط عارف اقوامیمقدم به فارسی ترجه شده ، به پایان رساندم. کتاب در زبان اصلی اش در سال 1989 انتشار یافته بود. در زمانی که مباحث پسامدرن به محیط های آکادمیک رسیده بوده و درست ده سال از انتشار کتاب " وضعیت پسامدرن" لیوتار فرانسوی می گذشت. دیوید هاروی که در حال حاضر بزرگترین نظریه پرداز جغرافیایی است در سال های پایانی دهه هفتاد به ضرورت پرداختن به مباحث پسامدرن را به خصوص در رابطه با پیامدهای فضایی / مکانی بیش از همه درک کرده و در کتاب خود به آن پرداخته است. عنوان کتاب درست در نقطه مقابل کتاب لیوتار قرار می گیرد که بستری برای مباحث پسامدرن فراهم آورد و بر آن مبنا مباحث مطرح گسترش یافت. در مقابل دیوید هاروی در کتاب ، وضعیت پسامدرنیته با نگاهی انتقادی وضعیت اجتماعی، اقتصادی ، فضایی / مکانی که قابل اشاره با اصطلاح پسامدرنیته است را بررسی کرده و نقدی نموده است. هاروي در وضعيت پسامدرنيته ميكوشد نظريه پسامدرن را در بافت اجتماعي گسترده قرار دهد. برهان اصلي هاروي وجود «تحولات بنيانكن» در كنشهاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي از جمله ظهور حساسيت نوين پسامدرن در شماري از حوزهها و رشتههاست كه از 1972 آغاز شد. هاروي انكشاف پسامدرن را به تغييرات در سازمان سرمايهداري و شكلهاي نوين تجربه زمانـفضا مرتبط ميكند. برهان وي مبتني بر فرضيات ماركسيستي مشابه ادعاي فردريك جيسمون است كه پسامدرنيسم «منطق فرهنگي سرمايهداري متاخر» است، با اين تفاوت كه هاروي براي مدعاهاي خود دلايل تجربي قابلتوجهي را تدارك ميبيند.

در اینجا لازم است که که تفاوت دو اصطلاح پسامدرن و پسامدرنیته را تذکر داد. پسامدرن به مباحث فلسفی و نظری پیرامون تحولات و چالش های فکر و اندیشگی عصر خاضر تحت عنوان پسامدرن اشاره دارد در حالی که پسامدرنیته ابعاد مکانی / فضایی و پیامدهای اجتماعی و اقتصادی آن مباحث را مدنظر قرار می دهد. علاوه بر ان در جهت درک پسامدرنیسم و پسامدرنیته ، هاروی از فصل دوم به شرح و بسط مدرنیته و مدرنیسم پرداخته و برای مخاطب به تشریح و تبیین مسائل ماهیت و مفاهیم مرتبط با مدرنیته و مدرنیسم می پردازد چرا که هاروری « به جاي رد انكشاف پسامدرنيسم در حكم امري ساختگي و صرفا گذرا، بر آن است كه اين بالندگيها بيانگر پارادايم نويي از انديشه و كنش فرهنگي است كه مستلزم توجه جدي است. او همزمان از اغراق در تازگي بسطوتوسعه پسامدرنيسم اجتناب ميكند و پيوستگي و ناپيوستگيهايي را در كنشهاي مدرن ميبيند. پسامدرنيسم نه چونان گسست كامل از مدرنيسم بلكه به سان " برجستگي فرهنگي" بازنمايي ميشود كه در آن مولفههايي را كه ميتوانستيم در مدرنيسم بيابيم با شدت و تاكيد موكد در پسامدرنيسم مييابيم.». در این راستا هاروی در پاره ای نخست کتاب خود به گذار از مدرنیته به پسامدرنیته در فرهنگ معاصر می پردازد.
در پاره ی دوم دیدوید هاروی سدگرگونی های سیاسی ـ اقتصادی سرمایه داری در را اواخر قرن بیستم مورد بررسی قرار می دهد. در واقع دیویدهاروی با تمرکز بر گذار از شیوه تولید ، تغییر پذیری شیوه انباشت سرمایه داری را در وضعیت سرمایه داری سازمان نایافته به دقت واکاوی می کند. در این بخش از کتاب تحلیل هاروی جهت روشن ساختن این تکته است که پسامدرنیسم در چارچوب منطق سرمايهداري پيشرفته شکل گرفته است. « هاروي برخلاف بودريار و ساير پسامدرنيستهاي راديكال، پسامدرنيسم را نوعا توسعه راديكال پساصنعتي جديد يا حتي پساسرمايهداري نميداند. به روايت هاروي آبشخور پسامدرنيسم اشكال سازماني و فنشناختي نوين است كه از سرمايهداري نيمه دوم قرن بيستم نشأت ميگيرد. هاروي بهطور اخص پيدايششناسي پسامدرنيسم را مستقيما به گذار از فورديسم به «شيوه منعطفتر انباشت» (او عامدانه از اصطلاح «پسافورديسم» پرهيز ميكند تا از ناپيوستگي بنيادي در دو شيوه از سازمان سرمايهداري پرهيز كند) ارجاع ميدهد. ».
در پاره سوم دیوید هاروی با بستر سازی انجام شده به دغدغه اصلی جغرافیایی خود در رابطه با فضا و زمان می پردازد. بخش معناداري از كتاب هاروي به تحليل شكلهاي به لحاظ تاريخي متحول تجربه فضاـزمان اختصاص دارد. او بر آن است كه «نميتوان براي فضا و زمان معاني عيني مستقل از فرآيندهاي مادي قايل شد»؛ به علاوه «مقولات زمان و فضا بالضروره از مجراي كنشهاي مادي خلق ميشوند كه در خدمت بازتوليد زندگي اجتماعي قرار دارند.» (204) به اين ترتيب ميتوان نتيجه گرفت كه با شيوه بسيار منعطف انباشت كه در دهههاي اخير خلق شده است، ميتوان شكل متفاوتي از تجربه زمانـفضا توليد كرد. هاروي اين معنا را حسب «فشردگي زمان ـ فضا» هرچه بيشتر مشخص ميكند كه در آن زمانهاي طولاني سفر و ارتباطات تقريبا به صفر كاهش مييابد و جنبههاي ناهمگن و گسترده كره زمين در دهكدهاي جهاني و همگنشده جذب ميشوند. به باور هاروي فشردگي يادشده كه با سرمايهداري آغاز شد در دو دهه اخير [دهههاي 70 و 80 قرن بيستم] تشديد شد و در نتيجه پسامدرنيسم در حكم واكنش فرهنگي به پيامدهاي ازهمگسيخته و مغشوش آن پديدار ميشود. هاروی همچنین خوانشي انتقادي را از فیلمهای «آسمان برلین» اثر ویم وندرس و «بليد رانرِ» اثر ریدلی اسکات ارايه ميكند. او بر اين باور است كه در ورای تصاویر مغشوش زمان و فضا در این فیلمها، ردپای آگاهی ديده ميشود، ردپايي كه سینمای انقلابی را زنده نگه میدارد و خواستههاي رمانتیکی مانند رهایی دارد.
پاره ی چهارم کتاب به دیدگاه دیدوید هاروی در رابطه با وضعیت پسامدرنیته اختصاص یافته است. هاروي نه تحسينكننده پسامدرنيسم بلكه منتقد آن است. او پسامدرنيسم را از آنرو كه بسيار نهيليستي است و زيباييشناسي را بر اخلاق ترجيح ميدهد مورد انتقاد قرار داد. پسامدرنيسم از واقعيتهاي اقتصاد سياسي و سرمايهداري جهاني پرهيز و از شكلگيري سياستهاي ملهم از اصول هنجاري ممانعت ميكند. بهعلاوه، به گمان هاروي روايت پسامدرنيستها از كنشهاي نظري و فرهنگي مدرن كاريكاتوروار است. هاروي به جذب طيف گستردهاي از اشكال معماري مدرن در فضاحت پروژههاي مسكوني مانند پورتايگو اعتراض ميكند و مدعي است مدرنيستها راههايي را براي مهار شكلهاي انفجاري و هرجومرجگرايانه توسعه سرمايهداري بنيان نهادند. به باور او، «كلانروايتهايي كه پسامدرنيستها تقبيح ميكنند (ماركس، فرويد و حتي چهرههاي متاخرتر مانند آلتوسر) بسيار گشوده، گونهگون و پيچيدهتر از آني هستند كه منتقدان مطرح ميكنند.»
هاروي زمانه پسامدرن را صحنه سیطره بورسبازی و تشکیل سرمایههاي موهوم كه هیچگونه اتکایی بر تولید واقعی ندارند، ميداند. به تعبیر هاروی، این سرمایهداری کازینویی، شهر را به تصرف درآورده و فرهنگ جدید نوکیسهها را شكل داده است اما آن روی سکه اين ثروت، طاعون بیخانمانی و تولید فقر است که بسیاری از شهرهای بزرگ را دچار فروپاشی میکند.
كتاب «وضعیت پسامدرنیته: تحقیق در خاستگاههای تحول فرهنگی» نوشته دیوید هاروی با ترجمه عارف اقوامیمقدم از سوي انتشارات پژواک در 480 صفحه و با قیمت 14800 تومان منتشر شد.
[1] - در زمینه آسیب شناسی علم جغرافیا در ایران در حال انجام پژوهشی هستم که اولین فرصت بعد از اتمام به انتشار نتایج آن اقدام خواهم نمود جالب است که ذکر شود اقتصاد آموزش علم جغرافیا در ایران ، گردش سرمایه میلیاردی تومانی داشته که در سه محور آموزشی در تحصیلات تکمیلی بخصوص دوره دکتری ، نگارش و چاپ مقالات در برخی مجلات به اصطلاح علمی و پژوهش و پژوهش های سفارشی شکل می گیرد.
واسازي( Deconstruction ) را تعريف نمي بايد کرد ، چرا که اين کار ، اساسا با " روح " واسازي در تضاد است. " ژاک دريدا " واضع نظريه ي واسازي ، هر گونه تعريف و تاويل دقيق و عبارت مند را از نظريه اش ، برنتافته ، آنرا نوعي " ساختار قائل شدن " براي مقوله اي که مي خواهد ساختار را " بشکند " مي شمرد.از اين روي ، آثار ، نوشته ها ، مصاحبه ها و سخنراني هاي دريدا و پيروانش ، جملگي ، آثاري گنگ ، مبهم و درک ناشدني به نظر مي رسند.بنابر اين خطر " بدفهمي " ـ که مسلما بسيار بدتر از " نافهمي " است ـ خواننده ي اين آثار را تهديد مي کند و اين دقيقا همان چيزي است که دريدا و ديگر ساختار شکنان ، مخالفان و منتقدان شان را همواره بدان محکوم مي کنند. واسازي يا ديکانستراکتيويسم «Deconstruction» كه در فارسي علاوه بر واسازي به ساختارشكني، بنيان فكني، ساختار زدايي و شالوده زدايي نيز ترجمه شده است، براي اولين بار در دهه هاي 60 و 70ميلادي توسط فيلسوف فرانسوي ژاک دريدا[1] در عرصه فلسفه و ادبيات مطرح شد.درايداکه در 1930 در الجزاير بدنيا آمد و در اکول نرمال سوپريور پاريس درس خوانده انديشه خود را با نقد پديدار شناسي ( هوسرل ) ، زبان شناسي ( سوسور) ، روان کاوي ( لاکان ) ، و ساختارگرايي ( لوي ـ اشتراوس ) سازمان داد. دريدا با ابداع واسازي گفتار فلسفي غرب را که در آن گفتار مقدم بر نوشتار بوده را زير سوال برده و مفاهيم جديدي را در رابطه با گفتار «speech» و نوشتار «writing» بيان مي کند. او بين نوشتار و گفتار فرق ميگذارد و ميگويد در طول تاريخ غرب از افلاطون تا به حال، تأكيد بر لوگوسانتريك بوده است؛ يعني تاکيد بر روي گفتار . به بيان ديگر تقدم گفتار بر نوشتار و وحدت ميان دال و مدلول. يعني هر جا دال مي آيد، مدلول هم بايد باشد. اين اساس لوگوسانتريسم است كه دريدا اين نظريه را نقد ميكند. معني دکانستراکتيويسم در فرهنگ لغت «ليتره» در زبان فرانسوي در غالب سه معنا آورده شده است: اولين مورد اصطلاح دستوري آن است، به معناي بر هم زدن ساختار دستوري واژههاي يك جمله. به عبارتي ديگر، اگر كلمات يك جمله را عوض كنيد، آن جمله را دكانستراك كردهايد. معناي دوم، معناي باز كردن و پياده كردن است، يعني باز كردن و پياده كردن قطعات يك دستگاه، براي حمل آن به جاي ديگر. اما معنايي كه ژاک دريدا بسيار به آن توجه ميكند، معناي «رفلكسيو» آن است؛ يعني خودساختارشكني که از خارج تحميل نميشود، بلكه ساختار، خود به خود تغيير پيدا مي كند. ديکانستراکتيويسم از اواخر دهه 80 توسط معماراني مانند پيتر آيزنمن[2] ، برنارد چومي[3] و نظير اينها در معماري مطرح شد. بطور كلي واسازي سعي دارد تا ساختار انديشه و نظم محوري را که به جهان ما تحميل شده را تغيير دهد. چنين معنايي که از طريق ساختاري نظام يافته تحميل مي شود، تفسيرهاي ديگري که در همان زمينه با اعتباري يکسان عرضه ميشوند را سرکوب کرده و امکان تنوع فکري و ذهني خارج از اين چهارچوب را به خصوص از مخاطب مي گيرد. واسازي با نگاهي متفاوت ، قواعد زيباشناسانه معماري، بالاخص بيان و نظم فرمال و خطي را به چالش در آورده و بنيان فکني مي کند؛ رويکردي جديد در معماري جهت يافتن تعاريفي نوتر از درک مفاهيم زيبايي شناسي در گستره فرم و معنا. دوري از نظم دکارتي، هندسه، تجزيه فرم و فقدان هر گونه مرکزيتي با به کارگيري عناصر متضاد و ابهام در روابط بين آنها از خصوصيات اين سبک به شمار مي رود. در مقايسه اي کلي مي توان گفت که واسازي نيز مانند مدرنيسم و پسا مدرنيسم، يک فراوري جهانبيني و پارادايم ابژه محور است و بر همين اساس معماري خود را مطرح مي کند. اما مساله حايز اهميت، محدود کردن معماري به صرف ديدگاهي زيبايي شناسانه است. البته بايد اذعان داشت که مسايل عملکردي و ساختاري معماري مدرن و توجه به جنبه هاي ظاهري و تزييني در معماري پسا مدرن در کنار همين نظري هاي واسازي معماري را به چبزي کمتر از کليتي که بايد دارا باشد، کاهش مي دهند. تک تک اين موارد به عنوان يک مهم مي توانند در طراحي و ساماندهي فضا موثر باشند، اما نمي توان ماهيت معماري و نيازهاي انساني، اجتماعي را در اين ديدگاه ها خلاصه کرد. واسازي و جغرافيا همان گونه كه در پيش تر بيان شد بكارگيري واسازي در جغرافيا در ايران براي اولين بار صورت مي گيرد ولي كاربرد واسازي در زبانشناسي به دهه 60 ميلادي مي رسد و اين بدان معنا است كه از حدود 70 سال پيش تاكنون درباره واسازي در زبانشناسي بحث و بررسي انجام گرفته است. واسازي با مطرح شدن در فلسفه از حدود 70 سال پيش در زبانشناسي مطرح گرديد و همگام با شكل گيري انديشه پساساختارگرايي و پسامدرن علاوه بر نقد ادبي در زمينه معماري نيز به كار گرفته شد. بهترين نگرش به ساختارشکني در قالب معماري صورت پذيرفته است. بسيارند نام هايي که عنوان معمار واسازي را به دنبال مي کشند ، ليکن در اين ميان ، چند نام بزرگ ، با ارائه ي آثاري ارزنده ، درخور و شايسته ، مي درخشند. از جمله معروفترين معماران در سبك واسازي پيتر آيزنمن مي باشد كه بر مبناي واسازي پايه گذار نظريه اكنونيت در معماري بوده است. همچنين در اين بين مي توان به " زاها حديد" ، " فرانک گِري " ، " برنارد چومي " ، " کوپ هيمل بلاو " ، " رِم کولهاس " ، دانيل ليبسکيند " و چندي ديگر اشاره كردكه بر صحت افکار ژاک دريدا مهر تاييد زده اند.آن ها نه تنها فضاهاي زيستي جديدي را با معيار قرار دادن اين تفکر آفريدند ، بل ، انگاره هاي سنتي را به آوانگاردترين وجهي ، طرد نموده اند. البته ، نکته قابل تامل اينجاست که اينان ، تنها و تنها ، در حوزه ي فرماليسم توانسته اند به آراي دريدا نزديک شوند و با اندکي دقت درمي يابيم ، آثار واسازانه آنها ، خود ، داراي ساختار قدرتمند و تکنيکالي ست که فاصله ي زيادي با ساختارشکني حقيقي دارد. درواقع آنها ـ تا اينجا ـ به دليل محدوديت امکانات ، تنها ، تصور و عادت ذهن راحت طلب ما را ، اندکي ،واسازي کرده اند. اما در زمينه جغرافيا رويکرد واسازي خود،« در حقيقت بن فکني و ساخت زدايي را به ما مي آموزد که هر فرادهش و سنت را بنيان فکني نمود.سپس عناصر به دست آمده را دوباره بازنويسي[1] نماييم .» با در نظر گرفتن فضاي جغرافيايي به عنوان متني كه توليد مي شود در واقع «بن فکني با پوزيتيويسم وداع گفته و خود را متوجه اسطوره ،تمثيل و ايهام نموده و به قول نيچه از نيروي آپولوني دست شسته و به ديونيسوس روي آورده است.» واسازي در جغرافيا روشي براي قرائت متن فضايي و نمايش کاربرد متناقض مفاهيم است در واسازي ، «متن قرائت مي شود تا به وسيله معيار هاي خودش رد شود.» واسازي در جغرافيا همچنين واسازي ،«خود هويتي دال و مدلول و خود حضوري سوبژه متکلم و نشانه صدار را مورد سئول قرار مي دهد.» و هرگونه مرکز و ارجاع به اصل نخستين را رد مي کند. واسازي در علم جغرافيا ،رابطه سنتي علت و معلول را درهم مي ريزد و تکيه بر متن را پيشنهاد مي کند ،او علت را رد مي کند و به تاريخ و سنت بنيا متني متمايل مي شود و محقق را ارتقاء مي بخشد. واژه متن فضايي برگرفته از واژه لاتين Txtus از مصدر Texere است که عبارت است از تار پود به هم بافته که فاقد سلسله مراتب بوده داراي نظم آهنگين است.و از تقابل هاي دوگانه گفتاري در آن خبري نيست و متني است كه در چارچوب كنش انسان و محيط و انسان و انسان توليد مي شود. هويت ناب در واسازي متن فضايي و جغرافيايي درهم فرو مي ريزد و خصلتي ناتمام مي يابد. دريدا نشان مي دهد که هويت تنها با انکار عامدانه ابهام و مستثني نمودن ( جداسازي ) تفاوت ها مي تواند بدست آيد . اما براي دريدا ، اين انکارها و جداسازي ها درهويت ها در مي آميزند و از کامل شدن آنها جلوگيري مي نمايند و در نتيجه اغلب، تهديدي بريا واژگون سازي آنها هستند. اين رويکرد به هويت باعث مي گردد که سئوالات کلاسيک درباره چيستي " خود (من )" و " ما " در ابهام قرار گيرد و مرز ميان فرد وفضا دچار ريزش مي گردد. لذا ، ديگرسخن گفتن از فرد مستقل ازمحيط و متن فضايي حد زيادي ناممکن مي گردد. هويت فرد مبهم و درهم فرو رفته در هويت هاي ديگر مي شود. لذا ، سنت ليبرالي تمايز ميان حوزه عمومي و حوزه خصوصي دچار فروپاشي مي شود. زيرا ، که ديگر امکان جداسازي روشن ميان امور خصوصي و عمومي وجود ندارد. همچنين ، امکان تمايز گذاري ميان سنت و مدرنيته ، قديم و جديد از بين مي رود . فرد مدرن يا سنتي بطور خالص امکان حضور نمي يابد . هويت فرد هميشه ترکيبي از گفتمان هاي گوناگون است. لذا ، روان پارگي و درصدي از تناقض در مباني به امري عادي تبديل مي گردد. پذيرش عدم امکان دستيابي به هويت ناب فضايي ـ جغرافيايي باعث مي شود تلاش براي کنارگذاشتن هويت هاي منبعث از سنت به نفع نگاه مدرن به امر خيالي تبديل شود. انديشه " ايجاد همبستگي و انسجام(Coherence ) " جانشين تلاش براي رسيدن به " عينيت وحقيقت " مي گردد . دراين رويکرد کارآمدي يک انديشه در داشتن همبستگي دروني ميان عناصرگوناگون آن مي باشد . واسازي همچنين در متن هاي فضايي توجه ما را به گفتمان هاي حاشيه اي جلب مي کند . بعبارتي واسازي « صداي همه آن گرايش هايي است که در نظام فکري و مفهومي عقل غربي جايي برايشان نيست ». ما در تحليل واسازانه ، امکان فهم رويداد هاي گوناگوني را فراهم مي کند که بر عليه نظم مسلط جهاني مي باشند . اين نگاه ، درک ما را از فرآيند حذف شدگي گفتمان هاي بينا متني حاشيه اي موجود در سطح جهان غنا بخشيده تحليل بحران هاي موجود در سطح جهان امكان پذير مي كند . بحران هايي که حاصل تلاش گفتمان هاي حاشيه اي در متن فضايي ـ جغرافيايي براي جلوگيري از حذف ، حفظ هويت و تفاوت خود نسب به گفتمان مسلط مي باشند. همچنين ، اعتقاد به عدم وجود هويت ناب و وابسته بودن هويت" فرد" به هويت " ديگري" ، تلاش براي کنار گذاشتن و حذف ساير هويت ها را ناممکن مي سازد . حذف ديگري به معناي مغشوش کردن و فروکاستن هويت " خود " مي باشد .در نهايت ، اعتقاد به عدم امکان رسيدن به هويت ناب زمينه تکثرگرايي و به رسميت شناختن تفاوت در اجتماع است.اين برداشت از واسازي باعث مي گردد که " واسازي " از نظريه ي در باب معنا در علم جغرافيا فراتر رفته در گستره اجتماعي ـ سياسي کاربرد يابد.دراينصورت واسازي ، تلاشي براي برانداختن هر ادعايي است که سعي مي کند با ادعاي حقيقت و يگانگي خود را مشروع و توجيه نمايد. اما هدف به كار گيري واسازي در علم جغرافيا را روشن تر و واضح تر مي توان دريافت.مرزها و محدوديت ها را شکستن ، دست يافتن به چشم اندازهاي تازه يا به عبارتي کشف قلمروهاي جديد، بر هم زدن و ريشه کني نظم هاي مفهومي و چارچوب هاي فکري به ارث رسيده و ترجمان آنها عليه پيش انگاره هاي خودشان به منظور عريان و تجزيه کردن ، از برج عاج استحکام و ثبات پايين کشيدن و سرانجام ، باژگونه نمودن اين انگاره ها ، هدف تيغ تيز واسازي جغرافيايي و وظيفه آن محسوب مي گردد. واسازي جغرافيايي در لحظه اي اتفاق مي افتد که ، يک " متن فضايي" به مدد ترفند هاي موجود در " بازي زباني " مربوط به خودش ، قصد امحاي عناصري را دارد ، که به لحاظ مفهوم و منطق زبان آورانه ، و همچنين توازن حسي، تناسب متن را به هم مي زنند.در اين هنگام است که يک جغرافيدان با واسازي ، هسته هاي ويرانگر متن فضايي را مي يابد و بيرون مي آورد ، و به کمک آنها ، متن تجزيه شده را از استحکام مي اندازد ، و انگاشت هايي را که در ذهن راحت طلب انسان مخاطب ، به راحتي لميده است ، واژگون مي سازد. دريدا در قبال انتقادهايي که واسازي را در برخي موارد ، منجمله ساحت سياست و اخلاق ، خنثي مي داند ، واسازي را مقوله اي مي شمرد که "همواره دخالت مي کند. " عدالت ـ اگر وجود و حضوري براي آن قائل شويم ـ عامل عريان کننده ي تمام نا ملايمت هاي زندگي بشر مي باشد.اگر چيزي به نام عدالت وجود داشته باشد ، همان چيزي ست که مي بايد زندگي خو گرفته ي بشر را ، از درون خرد کند و ازآن چيزي بسازد که در ذهن بشر به صورت آرمان رسوب کرده ولي هرگز عينيت نيافته است. در حقيقت به تعبير دريدا ، پرسش اصلي واسازي ، عدالت است . نقل قول خود دريدا در اين جا لازم مي آيد که : " عدالت ، اگر چنين چيزي وجود خارجي داشته باشد ، بيرون و فراسوي نظام هاي حقوقي ست و واسازي نمي پذيرد. درست همان طور که خود واسازي هم واسازي نمي پذيرد. واسازي ، عين عدالت است. " پس جستجوي عدالت در متن فضايي ـ جغرافيايي عين واسازي است. بطور كلي مي توان بيان داشت كه واسازي در جغرافيا 1 ـ واسازي فرايندي بي سوژه است . ما فاعل واسازي نداريم واتو ماتيك بودن اين فرايند به حدي است كه خودش را هم شامل مي شود و در واقع از خودش feedback مي گيرد . 2ـ واسازي به هيچ وجه ديالكتيكي نيست و اهتمامش براين است كه تفاوط ها تضاد ها و تناقض ها را حتي المقدور به سمت حل و رفعي كاذب و مضحك (آنگونه كه هگل ونظير اينهامي خواستند ) سوق ندهد ساختار شكني ساختارهاي نتيجه هدف و مقصد را آماج بي ساختاري خنده و ضربه مي سازد .3ـ بدين ترتيب واسازي روش شناسانه است و در مقوله اتخاذ الگوريتم تحقيق و توسعه (R&D) قرار ميگيرد. 4ـ در واسازي تقدم و تاخر معنايي ندارد . گاهي مي توان مشاهده كرد كه متن هايي كه از لحاظ زماني قديمي ترند در كار ساختار شكني متن هاي پس از خود هستند و گاه از نقب زدن هاي بي حاصل و سر به سنگ زدن هادر متن هاي پس از خود رنج مي برند. 5ـ شكاف فعال براي رديابي حوزه واسازي در يك متن فضايي ـ جغرافيايي فقط نقاط غيريت نيست .بايد به مسايلي چون انباشت و تورم معاني اتفاقا بسيار مرتبط در متن گفتگو هاي بينا متني كه سعي در كسب مشروعيت براي متن دارند و عناصرهم خانواده در متن توجه كرد.
منابع براي مطالعه بيشتر
ـ دريدا, ژاک (1385): حرف هايي درباره واسازي و عمل گرايي, در:ديکانستراکشن و پراگماتيسم, ترجمه شيوا رويگريان, انتشارات گام نو, چاپ اول, تهران
ـ دريدا، ژاك ( 1381 ): مواضع ، ترجمه پيام يزدانجو، نشر مركز، تهران، چاپ اول ـ دريدا، ژاك ( 1381): ساختار، نشانه و بازي در گفتمان علوم انساني، تدوين و ترجمه پيام يزدانجو، در: به سوي پسامدرن، نشر مركز، چاپ اول
ـ بردابنت, جفري(1375): واسازي[ دکنستروکسيين], ترجمه منوچهر مزيني, انتشارات شرکت پردازش و برنامه ريزي شهري, چاپ اول, تهران ـ روتي, ريچارد (1385): اظهاراتي درباره واسازي و عمل گرايي, در:ديکانستراکشن و پراگماتيسم, ترجمه شيوا رويگريان, انتشارات گام نو, چاپ اول, تهران
ـ ساداپ, مادون (1382): راهنمايي مقدماتي بر پساساختارگرايي و پسامدرنيسم, ترجمه محمد رضا تاجيک, نشرني, چاپ اول, تهران
ـ ضيمران, محمد (1379) : ژاک دريدا و متافيزيک حضور, انتشارات هرمس, چاپ اول, تهران ـ ضيمران,محمد(1380): انديشه هاي فلسفي در پايان هزاره دوم, انتشارات هرمس, چاپ اول, تهران
ـ کريچلي,سايمون (1385): واسازي و عمل گرايي (دريدا رندي در حوزه ي خصوصي است يا ليبرالي در حوزه عمومي؟), در:ديکانستراکشن و پراگماتيسم, ترجمه شيوا رويگريان, انتشارات گام نو, چاپ اول, تهران
ـ کوئيلان, مارتين مک (1384): پل دودمان, ترجمه پيام يزدانجو, نشر مرکز, چاپ اول, تهران ـ لچت, جان(1378): پنجاه متفکر بزرگ معاصر(از ساختارگرايي تا پسامدرنيته), ترجمه محسن حکيمي, انتشارات خجسته, چاپ دوم, تهران
ـ نوريس, کريستوفر (1385): شالوده شکني, ترجمه پيام يزدانجو, نشر مرکز, چاپ اول, تهران
ـ هارلند, ريچارد (1380): ابرساختارگرايي : فلسفه ي ساختارگرايي و پساساختارگرايي, ترجمه ي : فرزان سجودي, انتشارات سازمان تبليغات اسلامي ، حوزه هنري, چاپ اول, تهران
[1] - Reinscription [1] - Jacques Derrida [2] - Peter Eisenman [3] -Bernard Chumi
اين اصلي است که بوسيله پوزيتيويست هاي منطقي در دهه هاي 20و30 قرن بيستم ميلادي پيشنهاد شد و معيار معنا دار بودن قضايا را بدست مي داد. يک بيان از اين اصل اين بود که« معناي يک قضيه روش تحقيق آن است» اما تعابير ديگري هم ارائه شده است. مثلا « يک قضيه تنها در صورتي معنا دار است که بطريق تجربي تحقيق پذير باشد» يا « يک قضيه در صورتي معنا دار است که بتوان شواهد تائيد کننده اي بر آن يافت». از نظر پوزيتيويست هاي منطقي تنها قضاياي با معناي ديگر قضاياي منطقي و رياضي هستند.
از اين رو پوزيتيويست ها گزاره هاي متافيزيکي را بي معنا قلمداد مي کردند. زيرا اين دسته از گزاره ها نه تحليلي اند و نه ترکيبي. توجيه اين امر توسط « اصل تحقيق پذيري» انجام مي شد. « اصل تحقيق پذيري» يعني اينکه هيچ جمله اي که به يک واقعيت متعالي از همه تجربه هاي حسي ممکن ارجاع دهد نمي تواند معناي معرفتي داشته باشد.
جمله« کائنات يک علت نخستين دارد» را در نظر بگيريد. اين جمله براي اينکه معنادار باشد بايد آزمون تحقيق پذير بودن تجربي را بگذراند. يعني براي پي بردن به صدق يا کذب اين جمله بايد به سراغ مشاهده يا مجموعه اي از مشاهده هاي ممکن رفت. اما اين عملا غير ممکن است. پس اين جمله بي معنا است(خرمشاهي، 1378: 34ـ24). از اين رو است که علم گرايي و اصل تحقيق پذيري دو رويه اصلي پوزيتيويست ها در رد هرگونه متافيزيک است. پوزيتيويست ها ميان « تحقيق شده» و « تحقيق پذير» هم تمايز قائل بودند. آنها نمي گفتند که گزاره ها بايد تحقيق شده باشند، بلکه بايد قابليت تحقيق پذيري را داشته باشند. مثلا جمله« در کرات ديگر حيات هست» را در نظر بگيريد. اين گزاره شايد امروز بخاطر عدم امکانات لازم تحقيق نشده است، اما رويهم رفته تحقيق پذير است، پس با معناست.يکي از بزرگترين گرفتاري هاي پوزيتيويست ها، که آنها را به دردسر انداخت، خود متناقض بودن اصل تحقيق پذيري بود. اصل تحقيق پذيري ملاک معنا دار بودن گزاره ها را تجربه و آزمون مشاهدتي اعلام مي کرد، اما خود غير قابل آزمون بود. يعني اينکه اصل تحقيق پذيري بي معنا است(سروش، 1379: 170 ـ154). پوزيتيويست ها تلاش بسيار نمودند تا اين تناقض را رفع کنند، اما تلاش شان ثمري به بار نياورد. در پايان ذکر اين نکته لازم است که امروزه در علوم طبيعي ديدگاه هاي پوزيتيويستي همچنان به قوت خويش باقي است.پوزيتيويستها مدتي قابلِ ملاحظه سنتِ رايج در فلسفه علم بودند، اما با ظهورِ نگرشهاي جديد، و كارهاي متفكراني مانندِ كوهن و كواين كمكم به حاشيه رانده شدند.
جنبش های اجتماعی جدید و پایان جغرافیای دیکتاتوری در جهان اسلام
(با تاکید بر بهار عربی)
چکیده :
تحولات عصر پسامدرن به شکل گیری جامعه اطلاعاتی در مقیاس جهانی فرصت داده تا اطلاعات آزاد و آگاهی منتج از آن بدون محدودیت در دسترس جوامعی قرار گیرد که از دیرباز دیوار دیکتاتوری مانع از سرک گشیدن آنها به هوای آزادی شده بود. مطابق برخی تعاریف جغرافیا ، تکنولوژی در ارتباط متقابل با محیط قرار داشته و این ارتباط متقابل تغییرات بسیاری را در متن فضایی تولید شده شکل می دهند. برمبنای این ارتباط متقابل است که نسلی از طبقات جوان جوامع مختلف در قالب جنبش های اجتماعی جدید سربرآوردند که در چارچوب کمک و همیاری متقابل با انگیزه های دموکراسی و آزادی خواهانه به مبارزه با نظام های دیکتاتوری حاکم می پردازند.بهار عربی تبلور عینیت یافته این جنبش های اجتماعی جدید است که به نسل فیسبوک و توئیتر و شبکه های اجتماعی معروف گشته اند این جنبش ها با ماهیت شبکه ای خود پیشتاز آزادی خواهی در جغرافیای دیکتاتوری زده جهان اسلام هستند که پایه های دیکتاتورهای قیصرمابانه و توتالیتر را به لرزش درآورده و در برخی کشورها همچون تونس، مصر به این دیکتاتوری ها پایان داده اند و در بسیاری از کشورها در تلاش اند که بر جغرافیای دیکتاتوری نقطه پایانی نهند. در این راستا این مقاله در چارچوب یک روش شناسی تحلیلی به جنبش های اجتماعی جدید برخواسته از روابط متقابل تکنولوژی و محیط پرداخته و نتایج حاصل از پویش و مبارزه این جنبش ها را در جوامع مختلف با تاکید بر بهار عربی مورد بررسی قرار می دهد. نتایج به دست آمده نشان می دهد که تقابل دودویی محدودیت/ سرکوب در جغرافیای دیکتاتوری در جهان اسلام در حال اضمحلال است و در چارچوب مبارزات جنبش های اجتماعی جدید، فرایند دموکراسی و آزادیخواهی تقدیری نهایی است.
کلید واژه : جغرافیای دیکتاتوری ، جنبش های اجتماعی، بهار عربی، تکنولوژی اطلاعاتی ، شبکه های اجتماعی
1 ـ چهار سال پیش بود که بعلت تنگی وقت در گرفتن پذیرش مقاله جهت ارائه در فاع پایان نامه دکتری خود مقاله استخراج شده از پایان نامه را هم زمان برای دو مجله "تحقیقات جغرافیایی" و" مجله دانشگاه تبریز" فرستادم ، تا با پذیرش یکی از آنها در انجام کارها تسریع شود. این روندی بود که بسیار مورد استفاده قرار می گرفت بخصوص از سوی دانشجویانی که از لحاظ زمانی برای دفاع در تنگنا قرار داشتند. چندی نگذشت که از مجله تحقیقات جغرافیایی که از طریق دانشگاه اصفهان منتشر می شد تماس گرفتند و با مچگیری چنان تشری حواله ما کردند که ای آدم دزد چرا یک مقاله را برای دو مجله فرستادید و با استناد به این بهانه مقاله داوری شده را حذف کردند. مات و مبهوت ماندم که فرستادن یک مقاله که هیچ تفاوتی با هم ندارند برای دو مجله چگونه جرمی است که اینگونه مورد خطاب قرار گیرد و چنان برخورد زبانی نامناسبی صورت گیرد که سرشار از توهین است و بماند که از اعضای هیت تحریه همان مجله بودند کسانی که نه تنها مقاله ای را با یک عنوان برای نه یک مجله بلکه سه مجله فرستادند و چاپ هم شده بود. هر چند از نظر من مشکلی ندارد مقاله ای چنان اهمیت دارد که هیت تحریه چند مجله تصمیم به بازچاپ آن می گیرند. این شد که فکر کردم حتمن این هم غبطی بوده که ندانسته کردم و مقاله خودم را برای دو مجله جهت داوری فرستادم. این تجربه چنان شد که بعد از آن جریان و توهین ها هر چندبار هم که حضوری مساله را برای مدیر مسئول مجله توضیح دادم افاقه نکرد که گویی پیراهن عثمان یافته بودند که از شر مقالات من خلاص شوند این شد که دور مجله تحقیقات جغرافیایی خط کشیدم و عطایش به لقایش بخشیدم هر چند که دوستش می دارم چون با این مجله مقاله نویسی علمی را آموختم و مجله ای در نوع خود بی نظیر بود. علاوه بر آن به محک تجربه در ارسال مقاله چنان وسواسی گرفتار آمدم که در صورتی حوصله مقاله نویسی باشد، هر مقاله را اختصاصن برای تنها برای یک مجله تهیه و می فرستم و در انتظار بررسی و نتیجه آن می مانم. بماند که با پیراهن عثمان مذکور مقاله پذیرفته شده در مجله " فضای جغرافیایی" از سال 1389 تا اکنون در نوبت چاپ قرار دارد و به همین زودی جشن سه سالگی اش را می گیرم که راه افتاده است.
2 ـ حدود شش سال است که برخی مطالب خود را در رابطه با گردشگری در وبلاگی منتشر می کنم و یک سالی است که سایت شخصی ام را نیز اضافه کرده ام . در این چند سال اخیر به علت سیاست تولید انبوه مجلات علمی ـ پژوهشی، از آنجا که سعی می کنم تا حد امکان هر مقاله ای را پیرامون گردشگری به چاپ رسیده مرور کرده و بخوانم، مواردی نه چندان کم را نیز یافته ام که نگارنده زحمت حتی تعویض واژه ها را به خود نداده و عینا همان مطالب وبلاگ را در مقاله خود آورده است بدون حتی ذکر نامی از من یا وبلاگ مربوط و جالب آنکه مقالات در مجلات علمی و پژوهشی هم به چاپ رسیده و برخی نیز در همایش هایی ارائه شده است. اتفاقن در همایشی حضور داشتم در پانل گردشگری به سخنرانی گوش می دادم و گاهی هم از فرط خستگی راه که تازه رسیده بودم چرت می زدم که ارائه کننده ای با صدای صاف و رسا جملاتی را بیان می کرد که چنان به گوشم آشنا بود که از چرت پریدم و مبهوت به سخنان گوهر بار ارائه کننده گوش فرا دادم و الغرض در پایان سخنرانی با کسب اجازه پرسیدم منظورواژه متافیزیک حضور چیست و چه ربطی به گردشگری دارد؟ سخنران قبل از پاسخ دادن به از من پرسید دکتر شما در عکس وبلاگتان جوان تر بودید؟ این شد که محاصل آن نکته سنجی آن بود که در اولین فرصت عکس خود را در وبلاگ تعویض نمودم. بماند در مقابل که در همایشی دیگر مقاله ای که ارائه کردم به عنوان یکی از مقالات منتخب برگزیده شده و قرار بر آن شد که این مقالا ت منتخب در مجله " جغرافیا و مناطق خشک " به چاپ رسد که الغرض مقاله اینجانب دوباره بعد از برگزیده شده به داوری فرستاده شد و این بار گویی پذیرفته نشد.
3 ـ اما این بار در گشت و گذار خود در مقالات گردشگری مجلات مختلف به مقاله ای برخوردم که دود از کله ام به هوا خواست و صبر لبریز گردید و این یادداشت حاصل آن است. چند سال پیش در همایشی پیرامون آمایش سرزمین مقاله ای با عنوان « آمایش سرزمین و گردشگری ( مطالعه موردی : خراسان رضوی» ارائه دادم که برگرفته از یک طرح پژوهشی بود که انجام داده بودم الغرض همایش به دلایلی برگزار نگردید و مقاله در فایل مقالات متعدد بودن سرنوشت جا خشک کرده بود تا فرصت ویرایشی نصیبش شود و دوباره برای ارائه آماده گردد که فرصتی پیش نیامد. این مقاله را در زیر می توانید مشاهده کنید.
آمایش و گردشگری ( مطالعه موردی: استان خراسان رضوی)
در گشت و گذار پیرامون مقالات چاپ شده در مجله فصای گردشگری در دومین شماره آن ( اینجا) به مقاله ای برخوردم که با عنوان " آسیب شناسی توسعه صنعت گردشگری با ملاحظات آمایش سرزمین ( مطالعه مورد استان خراسان رضوی)" که به نظرم جالب آمد ولی وقتی مقاله را مرور کردم مقاله خودم را یافته ام با نگارندگانی دیگر و برخی بالا و پایین کردن و اضافه نمودن مطالبی ، عینا مقاله اینجانب را دزدی فرموده بودند . این مقاله را در زیر می توانید مشاهده کنید.
مقاله دزدی چاپ شده در مجله فضای گردشگری
جالب تر آنکه این مقاله قبل از چاپ در مجله فضای گردشگری در همایش منطقه ای توریسم و توسعه که توسط دانشگاه آزاد یاسوج در مهرماه 1389 برگزار گردید با همین عنوان در چارچوب سخنرانی ارائه گردید و جالب تر آنکه داوران آن همایش مقاله اینجانب را به عنوان " گردشگری و چلش های زیست محیطی " مقاله پوستری ارزیابی کردند. یعنی آقای نگارنده از دزدی مقاله اینجانب از دو سطح سود برده است هم به همایش ارائه داده و هم در مجله چاپ کرده است. مقاله دزدی ارائه شده در همایش را در زیر می توانید مشاهده کنید.
مقاله دزدی ارائه شده به همایش توریسم و توسعه دانشگاه آزاد یاسوج
بگذارید بی رودربایستی سخن بگویم در این نظام آموزشی و دانشگاهی فردی با دزدی مقاله کس دیگری با ارائه آن در دو جا برای خود در دانشگاه پیام نور و دستیاری علمی خود امتیاز می گیرد و مانع از راه یافتن کسی به دانشگاه می شوند که مقاله اش مورد دستبرد قرار گرفته است. نتیجه اخلاقی را به خودتان واگذار می کنم که جهت استخدام در هیات علمی دانشگاه باید دارای چه ویژگی هایی باشید .
این یادداشت ، اهداف کلانی را چون مبارزه با دزد علمی دنبال نمی کند چرا که این امر چنان گسترش یافته است و هر بیسوادی از قبال آن به جا و مقام رسیده است که مطمئن باشید هیچگاه چنین مبارزه ای علمی در وضعیت موجود به نتیجه نمی رسد، مگر در شرایطی دیگر که امید است پیش آید. این یادداشت نشان دادن تنها یک شمای کوچک از دست و پا زدن های روزانه ام است با..... بماند برای بعداز نظر فوكو «قدرت» اينگونه نيست كه در دست حاكمان و در ملك شخصي اينان باشد بلكه قدرت حالت رابطهاي و شبكهاي دارد كه چون سيستمهاي عصبي در جامعه پخش ميشود و در انحصار يك گروه يا شبكه خاص نيست. از نظر فوكو چنين قدرتي ماهيت نرمافزاري داشته و قابل مشاهده و محسوس نيست. قدرت از نظر فوكو لزوما با ابزارهاي خشونتآميز اعمال نميشود بلكه يك سخنراني، نوار كاست، كتاب، انديشه و... نيز ميتوانند منابع قدرت باشند. روابط قدرت نه در ارتباط با ساختارهای رسمی يا در قالبی صرفاً سياسی، بلكه درتمام حوزهای اجتماعی، منتشرو برقرار است. منظور فوکو از قدرت، مجموعهای از نهادها يا مكانيسمهای سياسی و اجتماعی نيست. فوكو می گوید هر جا كه امور بر روندی به ظاهر «طبيعی» ميگردد، همان جا قدرت حضور دارد. قدرت همه جا هست، نه به خاطر آن كه همه جا را در بر می گيرد، بلكه درست به این خاطر كه از همه جا قدرت برمی خيزد. قدرت به شكلهاي متفاوت در موقعيتها و فضاهای گوناگون وجود دارد و هريك از اين موقعيتها و فضاها، واجد ِتبارشناسی ِويژه و روشهای مربوط به خود هستند. شكلگيری روابط ناظر بر قدرت تا ظريفترين و دورترين زوايای زندگی آدمی، حتی تا روابط عشقی، دامن گستر است.
قدرت نه همواره مبتنى بر وجود يك عامل مسلط است و نه مندرج در روابط ميان آن عامل با عوامل تحت سلطه اش; بلكه در سرتاسر شبكه پيچيده روابط اجتماعى پراكنده است. در اين شبكه، كنش هاى عاملان حاشيه اى، اغلب موجب ايجاد پيوند ميان عمل عامل مسلط اجتماعى و نيل به آرزوهاى عامل تبعى يا ناكامى از آنها می شود. مطمئنا اين، می بايستى منطبق بر اعمال قدرت نامحسوس از طريق مراقبت و مستندات باشد. اگر عاملان، كنش هاى خود را متوجه مسائل آشكار و مصرح نمايند، آنگاه چنين كردارهايى مىتوانند تجسم قدرت باشند. در حقيقت فوكو مىخواهد بر عدم تجانس نظامات اجتماعى كه ناظم قدرتند، تاكيد كند. نظامات اجتماعى صرفا مشتمل بر عاملان نيست; بلكه ابزار قدرت (ساختمانها، اسناد، ابزار و ...)، كردارها و آداب و رسومى كه قدرت از خلال آنها استقرار مىيابد را نيز در برمیگيرد.
داستان اولین عشق جاوانه است و چرخ به چرخ می چرخد تا به هفت آسمان برسد. اما عشق به یک تن بی رحمی است چرا که به زیان دیگران تمام می شود. عشق به قدرت از همین قماش است. عشقی که تا ژرفنای هستی انسان نقب می زند و پوسته می اندازد و بدل می شود به یگانه دلیل هستوندی و باریکه کوچکی که وجدان درد های همیشگی که به اصطلاح باور می کنی که انسان هستی و انسان خواهی ماند.
از ژانت آفاری کتابی می خواند با این عنوان (S/exual Politics In Modern Iran ) که دانشگاه کمبریج در سال 2002 منتشر کرده است آفاری در این کتاب تا حدودی توانسته است که برخی هنجارهایی قدرت زده لاپوشانی شده در هیاهوی ایدئولوژی، عرف و سنت را تبارشناسی کند و بازشناسد. هنجارهایی که بر بنیان عرفی نگری مرسوم شکل گرفته و توسط قدرت حمایت و هدایت شده است. درست از زمانی که انقلاب مشروطه شکل گرفته و روند مدرنیزاسیون ( منظور مدرن یا مدرنیته یا مدرنیسم نیست) ناقص شروع شده است. آفاری در این کتاب به بررسي مناسبات حاکم بر ساختار خانواده و تغيير و تحولات آن از اواخر قرن نوزده تا به امروز مي پردازد. او به ارائه طرحي از مناسبات جنسيتي در ايران مي پردازد که خلاف برداشت هاي رايج و عام گرايانه از سير تحولات اجتماعي و فرهنگي ايران معاصر است. نوع نگاه او دریچه های بسیاری را می گشاید که هر چند مورد تایثید نباشد و امکان حضور در ذهن می یابد و از عدم خارج می شود. عدمی که قدرت در عدم ماندنش می کوشیده و می کوشد .
غرض از این بحث ، بازگو کردن عشق به قدرت است که پشت حجابی از تکالیف و وظیفه و ژست یگانه بودن پنهان می شود و با پاسداشت ، ارزش، افق و...توجیه می گردد. داستان عشق نخست همان عشق به قدرت است پشت ابرهایی از عدم های که با آگاهی باور می شوند و آنگاه که مثل باران باریدن گرفتند خود حکایت دیگری است از دریچه های که می گشاید بر چشم انداز اراداه معطوف به قدرت.
هابز فلیسوف غربی یک جمله دارد که می گوید « انسان ها گرگ یکدیگرند» شاید اگر از منظر ایده آلیستی به آن بنگریم بدون کمتر تاملی چنین دریافتی را از اجتماع انسانی به شدت رد می کنیم و نگاه بدبینانه بیان کننده جمله را پیش می کشیم از نیاز انسان ها به هم صحبت می کنیم و از اینکه اجتماع انسانی در همیاری و تعاون می تواند به سعادت و کامروایی برسد. آنگه که در توجیه تضاد منافع یا رقابت انسان ها به مثابه امر طبیعی بحث پیش می آید ، قانون گذاری و پابندی به منافع در جهت کسب منافع را در اجتماع انسانی مثال می زنیم. اینگونه هرگز حاضر نمی شویم که چنین توحشی را در اجتماع انسانی باور کنیم و از آنجا که اکثریت قریب به اتفاق انسان های ایده آل گرایی هستیم و در ذات خود همان واژه ایده ال مفتوح را بدون فتح البابب تصور پلیدی باور می کنیم و اگر آنسو تر از دایره « کمی عقل ات را به کار بنداز » گام بداریم که ناضری کند بر نظارت چنین جمله ای با فیلسوف مادی شده طرف هستیم که ریشه اش در تفکر داورینیسم باز می یابیم و ریش داشته و نداشته اش را به آتیش مقدس فقدان الهی اندیشی می سوزانیم. بگذریم که بحث بسیار است
باور دارم که چنین جمله ای مصادق عینی می یابد در جامعه ای که سرتا پایش را قدرت احاطه کرده و گاه تا سانسور رویاهایش ( می بخشید جدا کردن سره از ناسره رویاهایش) پیش می رود این قدرت محاط کننده را ترکیب کنید به ادویه فقدان شهامت ، جسارت و تا حدودی حماقت، تا مزه آشی که اجتماع انسانی قدرت زده بار گذاشته را بجشید. قدرت ویروس انسانیت است و انسان میزبان مهیا چنین ویروسی است. در این اجتماع انسانی قدرت زده که ویروس تا منتهی الیه بودن اش سرایت کرده است شهامت در همکاری با قدرت در روز و نق زدن با شجاعت در شب معنا می شود و چشم انتظار ناجی تا می تواند از هر چه در دسترس است لذت می برد. در چنین اجتماعی که شهامت در افتادن با قدرت هیچ مابه ازای ندارد پس اجتناب از رودر رویی با سلسله مراتب عمودی قدرت به چرخه افقی اعمال قدرت بر هم بدل می شود. فشار ناشی از اعمال قدرت عمودی به اعمال قدرت افقی انسان بر انسان مبدل شده و دریدن آغاز می شود. دیگر رعایت منافع در جهت حفظ منافع مطرح نیست بلکه کسب منافع به هر طریق ممکن بدل به امر طبیعی می گردد. سرشت حیوانی انسان سر باز می کند هر چند هنوز نقاب انسان بودن بر چهره دارد ولی در واقع به دنبال شکاری انسان دیگری است تا سهم خود را از مدنیت جنگل به دست آورد. دروغ، فریب، خیانت و..... مقیاس نمی شناسد از بزرگترین عرصه ها تا کوچکترین عرصه ها همگیر می شود و تنها زنده ماندن و هر چه بیشترین دریدن تنها آرزوی هر روز مابه ازای زنده ماندن است در چنین اجتماع قدرت زده ای ، به آهستگی خوی حیوانی انسان سر برمی آورد و انسان ها بدل می گردند به گرگ یکدیگر بودن
هستند کسانی که انسان های گذارند انسان هایی که همراهی با آنها از پیچ و خم راه می گذریم و در رسیدن به مقصد به فراموشی می سپاریم. انسان های دنیای گذار که دل به کف هستی می دهند و تنها دلخوش دم هستند آن لحظه که در خاطره باقی می ماند برای انسان گذار زندگی سراسر خاطره است از بودن در کنار انسان های مختلف که تا راهی در مسیر حرکت می کنند و از این راه هر چه را که در بند دارند به حساب می آورند انسان گذار می اندیشد و در این اندیشه غرق می شود و در تنهایی لحظه عریان است از بودن در جدال با نبودن اش در آن مقصدی که می پنداشت که دستاورد سفر است در وادی با هم بودن و افسوس این توهم هی تکرار می شود و در تکرار خود بدل به خود زندگی می گردد و زندگی خود به پایان می رسد.
در زندگی انسان گذار برای همراه یک بازی است و برای خوداش یک واقعیت که دلخوشی گذران زمان است در طول عمری که به افسوس نرسیدن می گذراند. افسوسی که تکرار می شود و این تکرار خود بدل به اصلی می گردد که گرانیگاه هستی انسان گذار است. در کرانه های رویاهای دست نایافته ، تبلور هستی شناختی انسان گذار شکل می گیرد و در معرفتی که راه به هیچ مقصدی نمی برد تنها دلخوش است که می رود نه آن است و نه این. تنها همراه است و شاید تکرار می کنم شاید دلخوش همین همراهی است. در آغاز امکان آن است که به آرزوی رسیدن به مقصد ، قصد همراهی داشته باشد ولی تکرار نرسیدن و حتی رسیدن و از راه بازگشتن ، دیرپایی آرزو را در مقصد بودن به فراموشی می سپارد و مقصد در گذار زمان رنگ می بازد. در این بین ذات همراهی بدل به احساس رضایت از بودن می رسد و فریب بزرگ شکل می گیرد که هستی خود را به رضایت مندی همراهی در گذار تقلیل می دهد و چنین است که تاریخ انسان های گذار را به یاد نمی آورد. ارجمندی که ارج اش نمی دهیم ، پاس اش نمی داریم و در تنهایی اش رهایش می کنیم
مثل دریا کف در دهان بر ساحل زندگی می کوبیم که شاید دل سنگ به دلسوزی این خروش درد به رحم آورده و در این چندی اقامت کوتاه، در آغوش خاک آرامش هستی بخشی را تجربه کنیم.هر روز فکر می کنیم بدتر از امروز را تجربه نخواهیم که و فردا حسرت امروز و دریغ و افسوس . امتداد سیاهی تا سیاهی ، پیامد رهپویان است که نوید رستگاری سرداده بودند و در خوشبختی و سعادت در رویا گشوده بودند.
میعاد گاهی در لجن، که هر طرف رو می کنیم تعفن اندیشه ای اشتباه ، رفتاری غلط و اقدامی نابجا به مشام می رسد که حتی دیگر به عطر افتخار هزاران ساله نیز ، قابل انکار نیست. جمود در سلول های خاکستری ، نقطه انجماد، دو راهی انتخاب و راهی بی بازگشت ، سرنوشت محتومی است که چشمک می زند در فراسوی تمامی امیدها و دلبرکان نورسیده عقل می بازند که تا تجربه را مکرر کنند گویی نسل اندر نسل راه رفته را باز پیموده ایم.
قرن هاست که سکوت جاری ست و هر عمل در زمزمه ، در نطفه خاموش است که چراغ را نفرین کرده ایم و شب را به ستایش نشسته ، ایمان آوردیم که با چشم های خود نبینیم خورشید مان کجاست و حقیقتی را جد اندر جد از هر نوشونده ای پنهان کنیم. پوستین کهنه امروز ژنده قبایی است که حتی میخ هستی خود را گم کرده و در این سوگم کرده گی ها به هر شاخه ای آویز می شود.
بسان سنگلاخ زمینی که شانه خیش را از خود می راند ، پرهیز می کنیم از جانفشانی برای یک دانه که نوید بهار را حداقل مژده ای پیشکش کنیم. از نو گریزان به کهنه بی اعتماد ، هر چند غوطه وریم میان این و آن و چنگ می زنیم نه بدان سان که خیش جان تازه می بخشد زمین مرده را هنگام که دل می دهد باغچه در هر نبضی که می زند به امید گل و افسوس سال هاست که درخت انجیر مرده است.
سرنوشت محتوم حیرانی ما در هنگامه ارتداد بزرگ و دل کندن از زمین ، زمینی که مادر انسان است.
در ازدحام این همه ظلمت بی عصا
چراغ راهم را از من گرفته اند
اما من
دیوار به دیوار
از لمس معطر ماه
به سایه روشن خانه باز خواهم گشت.
پس زنده باد امید
......
در چه کنم های بی رفتن سفر
صبوری سندباد را از من گرفته اند
اما من
گرداب به گرداب
از شوق رسیدن به کرانه ی موعد
توفان هزار هیولا را طی خواهم کرد
پس زنده باد امید
چراغ ها، چشم ها ، کلمات
باران و کرانه را از من گرفته اند
همه چیز
همه چیز را از من گرفته اند
حتا نومیدی را....
پس زنده باد امید
این واژه همانند امپرسیونیسم،نخستین بار در نقاشی مطرح شد و اولین نشانه های آن در این هنر ملاحظه گردید.اکسپرسیونیسم به یک کنتراست نزدیک و قابل لمس تأکید می ورزد.در حالی که امپرسیونیسم،در کشف و درک لحظه ها و اشیای دنیای بیرون دل مشغول به نظر می رسد. اکسپرسیونیسم،با تعمق و ژرف نگری،در صدد ثبت تجربه های درون آدمی است.اما آنچه در این میان از اهمیت ویژه ای برخوردار است ارایه تصویری متعالی از مفهوم فعلی،با پرهیز از ذهن گرایی ایست که شباهت اکسپرسیونیسم را به رمانتیسیسم دچار خدشه می سازد.زیرا در نوع تجربه های روحی و روانی،آرزوها و اهداف و انتخاب مفاهیم،بیان نیز متفاوت به نظر می رسد.ذهنیت اکسپرسیونیسم،انسان و زندگی روزمره او در دنیای مدرن است که از طریق روانشناسی قرن بیستم توصیف می شود.جداشدن و تنهایی،علاج ناپذیری،بیچارگی و بی کسی و آنگاه درآویختن به تحمیلی که توجیه ناپذیر است،موجب آسیب به روان دچار کشمکش و درگیر می شود.هیجان و تیرگی روابط انسان ها،ترس،عناصر نامعقول و غیرمنطقی مربوط به نیمه خودآگاه،خشم،طغیان و بی حوصلگی برای اثبات یا رد هرگونه نماد و یا اجرای حکم و دستور در عرصه فرمول های پذیرفته شده و بسیاری موارد دیگر جزو واکنش های روان کنش پذیر انسان در اکسپرسیونیسم است.
اکسپرسیونیسم تا حد زیادی جنبشی آلمانی،اتریشی محسوب می شود که از سال های 1905 تا 1925 تداوم داشته است.تهدید شدن زندگی به واسطه عوامل مخرب و انعکاس آن در روان انسان با بروز تنش ها،دلتنگی و درد،هنرمندان را نیز به واکنش فرا می خواند و بدين ترتيب اکسپرسیونیسم پا به عرصه ظهور می گذارد و در جوی غیر عقلانی به رشد خود ادامه مي دهد،و با برخورداری از آرای فروید،حالات هيستریک،بی خبری و جبر را به نمایش می گذارد. تصویرگران اکسپرسیونیست آلماني،ضمن رد زیبایی های قراردادی،روشی غیر از راه امپرسيونيسم فرانسوی را در پیش می گیرند وبه جای طرح موضوعات مطبوع،لطیف و دل نواز که با رنگ های پاستیل و سطحی کم نور و لرزان اما درخشان عرضه می شد به ارایه تصاویر به ظاهر زشت،تهدید کننده و نامطبوع اما پر معني روی می آورند.آن ها دل مشغولی و مجذوبیت خود را با دیوانگی،عصبیت و مرگ می آلایند و به بیانی نو دست مي یابند و این زبان قرن بيستم است.
آنتونیوگرامشی تعبیر جالبی پيرامون فاشيسم بيان كرده است؛«یک ضد حزب که درهایش را به روی همه متقاضیان باز کرده و با وعده مصونیت، جماعت بیشکل را قادر ساخته است با برق و جلاهای انگارههای سیاسی مبهم و آشفته،برونریزی وحشیانه هیجانات نفرتها و آروزهایشان را بپوشاند».
تعابير مختلفي در رابطه با فاشيسم به عنوان يك ايدئولوژي و يك حكومت يا نطام سياسي بيان گرديده كه نمونههای بارز آن آلمان نازی و ایتالیای موسولینی بین دو جنگ جهانی در قرن بیستم است. يكتاگونگي نظام فاشيستي در اعمال قدرت بر جامعه تحت سيطره اش توجه بسياري از انديشمندان سياسي را جلب كرده تا به بررسي ماهيت اين ايدئولوژي و نظام برساخته بر آن بپردازند.اعمال قدرت فاشيسم تمامي عرصه هاي جامعه را در بر مي گيرد به گونه اي كه نظام هاي فاشيستي از نظر بوركراسي اعمال قدرت جزو گسترده ترين نظام ها محسوب مي شوند. در واقع نظام فاشيستي به تعبيري تا اتاق خواب شهروندان خود پيش رفته و اعمال قدرت مي كند. بررسي هاي انجام شده در رابطه با نظام هاي فاشيستي بخصوص در آلمان هيتلري نشان دهنده آن است كه نظام فاشيستي در پي آن است كه شهروندانش از آغاز و تا پايان زندگي تحت سيطره خود داشته باشد اينكه تعيين كند چه اسم هايي را بايد براي فرزندان خود انتخاب كنند، چه چيزهايي را بايد بخوانند و چه مطالبي بايد سانسور شود، چه گونه لباس بپوشند و چه لباس هايي را نبايد بپوشند، چه كتاب هايي بايد سانسور شود، چه مراسم هايي بايد ممنوع شود، شهروندان بايد چگونه رفتار كنند و هزاران اعمال قدرت ديگر كه نظام هاي فاشيستي براي محدود كردن شهروندان خود و سيطره بر آنها را در پيش مي گيرد. با اين وجود مهمترين دستاورد فاشيسم شكل دادن به يك اضمحلال فرهنگي و اجتماعي در جامعه تحت سيطره اش است.
نظام فاشيستي چنان جامعه را به ورطه تباهي سوق مي دهد كه سرسپردگي، زبوني، دروغ، تزوير و ديگر ويژگي هاي ضد اجتماعي در جامعه گسترش يافته و افراد جامعه در همكاري با فاشيسم و بهرمندي و استفاده از رانت از يكديگر سبقت مي گيرند و طبقه اي از نوكيسه گاني در جامعه سر برمي آورد كه ارتزاق و حتي حيات اش وابسته به نظام فاشيستي است از اين رو در حفظ آن از هيچ جنايتي فروگذار نيستند. اين طبقه است كه حامي بي چون و چراي نظام فاشيستي و پيش برنده اهداف آن است. فارغ از اليت هاي نظام فاشيستي كه تلاش وافري در توجيه ايدئولوژيك اين نظام ها به كار مي گيرند اين طبقه نو كيسه در واقع مديران مياني هستند كه موتور سركوب و تحكيم نظام فاشيستي را روشن نگاه داشته و خشونتي را شكل مي دهند كه پيش از اين توسط اليت هاي نظام فاشيستي توجيه ايدئولوژيك شده اند. اينها به كار خود ايمان دارند از فكر كردن پرهيز مي كنند و تنها اجرا كننده فراميني هستند كه دريافت مي نمايند.خاستگاه طبقاتي اين طبقه نو كيسه به حاشيه راندشدگان جامعه مدرن هستند به عبارت دقیقتر،گروه های وامانده دست به دامان افراد مقتدر میشوند. با اين وجود فاشیستها همچنین از طبقه سرمایهدار و صاحبان صنایع در جهت حفاظت و مصونیت سرمایههایشان حمایت میکند تا از اين طريق از منافع اين حمايت بهره مند گردند. رانت جزو ويژگي هاي ذاتي نظام هاي فاشيستي است كه بسته به ميزان سرسپردگي و تلاش در پيشبرد اهداف نظام هاي فاشيستي به افراد و گروه هاي مختلف تعلق مي گيرد.
آنچه نظام هاي فاشيستي در تحكيم قدرت خود بر جامعه تحت سيطره اش انجام مي دهند سبب شكل گيري گونه اي منجلاب و اضمحلال اجتماعي است كه توان مخالفت و مبارزه با قدرت اعمال شده را از شهروندان باز مي ستاند و به شكل گيري جمعيتي بي تفاوت منتهي گرديده كه به روزمرگي خود دلسپرده و بازخور اعمال قدرت را به زندگي اجتماعي خود تسري مي دهند و اينجاست كه بدل مي گردند به گرگ يكديگر و به دريدن هم مشغول، و دلخوش آنكه در قانون جنگل ضعيف محكوم به فناست. انسانيت در چنين جامعه اي به فراموشي سپرده شده و مرگ ديگري شادي آفرين است و مايه انبساط خاطر. سقوط شان انسان در چنين جامعه اي ، به شكل گيري گله اي از حيوانات رام شده منتهي گرديده كه نظام فاشيستي بسان چوپان پيش برنده اين گله به ورطه نابودي است. به همين علت است كه در تاريخ مدرن نمي توان مثالي يافت كه نظام هاي فاشيستي از طريق قيام هاي مردمي سقوط كرده باشند.
اما ايدئولوژي فاشيسم به تعبیر لینتز[1] ضد همه چیز است؛ضد مارکسیسم،ضد کمونیسم،ضد پرولتاریا،ضد لیبرالی،ضد نظام پارلمانی یهودستیز،ضد سرمایهداری، ضد جهان وطنی و حتی ضد عقلگرایی است و به تعبیر آرنت حتی ضد خود است و به قول سورل،نوعی«اسطوره»است.
نظامهای فاشیستی،حیات و استمرارشان به جنگ و بحران وابسته است.در جامعهای که صلح حکمفرما باشد،فاشیسم جایگاهی نخواهد داشت. همانطور که موسولینی آورده است«فاشیسم،مقدم بر همه،نه به اسکان یک صلح دایمی اعتقاد دارد،نه به فایده آن.فقط جنگ است که تمامی توش و توان آدمی را به بالاترین«کشش»میرساند و بر پیشانی مردمانی که شجاعت رویارویی با آن را دارند،مهر شرافت و نجابت میزند.»
با توجه به مباحث مطرح شده بايد گفت فاشیسم با اقتدارگرایی تفاوت دارد.به عبارت دقیقتر،فاشیسم نوع پیشرفته و مدرن نظامهای اقتدارگرا است.اگر نظامهای اقتدارگرا شامل دیکتاتوریهای نظامی و رژیمهای ديكتاتوري هاي سكولار باشند،از دو بعد با فاشیسم متمایز میشود اول : تمایل شدید نظامهای فاشیستی به کسب حمایت تودهای.البته در نظامهای اقتدارگرا نیز به دنبال این حمایت هستند اما تاکید اساسی بر آن نیست،در صورتی که فاشیسم از میان هلهله و فریاد و راهپيمايي توده اي و گله اي سر برمیآورد. در وهله دوم در نظامهای اقتدارگرا،تمرکز بر دولت است در صورتی که در نظامهای فاشیستی سعی در برتری حزب يا طبقه حامي به عبارت ديگر همان نوكيسه گان است كه تمامی عرصههای عمومی و سیاسی را در اختیار دارد.
در مجموع،نظامهای اقتدارگرا،نظامهایی ماقبل مدرن هستند که اقتدار آنها بر جنبههایی محدود و شاید به حوزههایی سیاسی منجر میشود،ولی نظامهای فاشیستی بر کل جامعه سیطره داشته و درصدد از بین بردن جامعه و دولت هستند تا جایی که«هیچ عرصه حیات آدمی»خصوصی«تلقی نشود» و به این دلیل است که امکان پیدایش نظامهای فاشیستی در عصر مدرن قابل طرح است.
پیجویی مسئله
مهم نیست که مسئلهی ما چه باشد؛ مهم این است که تنها راه برای حل موثر آن، مشخصساختن مسئلهی واقعی است، مسئلهای که شما پیش از کارهای دیگرتان باید آن را حل کنید. اگر آن را حل نکنید، مسئله همچنان باقی خواهد ماند و شما باید همهی وقتتان را صرف عواقب حلنشدن مسئله کنید.آیا تا به حال وقت گذاشتهاید که بفهمید مسئلهی واقعی چیست و چهقدر این مسئله مهم است؟
مثالی بزنیم: پدرام ساعتها صرف کندن علفهای هرز باغچه کرده و همین چند روز پیش متوجه شده است که علفها باز هم سر بر آوردهاند. آنچه پدرام به آن توجه نکرده، دانههای گل آفتابگردانی است که توی ظرف غذای پرندگان ریخته است. هر بار که پرندهها میآیند تا دانهها را بخورند چندتایی رو زمین باغچه میافتد. تا وقتی پدرام ظرف دانهی پرندگان را جابهجا نکند، یا نوع دانههایی که توی ظرف میریزد را تغییر ندهد، همچنان با رویش گلهای آفتابگردان در باغچه مسئله خواهد داشت. «علفهای هرز» صرفا پیآمد یک مسئله است؛ مسئله، محل و محتوای ظرف غذای پرندگان است.
مسئلهی پدرام حاکی از یک خطای رایج در حل مسئله است. مردم اغلب عواقب یک مسئله را با مسئلهی واقعی اشتباه میگیرند. این امر به چند دلیل اتفاق میافتد. مردم ممکن است سرشان شلوغ باشد و هرچیزی که آنان را بیشتر عصبانی کند، وقت بیشتری به آن اختصاص میدهند. یا ممکن است فرضیاتی دربارهی ماهیت مسئله داشته باشند و بدون اینکه آن فرضیات را محک بزنند، وارد عمل میشوند.
کار کسی که به «حلکردن و برطرفکردن» وضعیتی که مسئلهی واقعی نیست میپردازد، دو پیآمد خواهد داشت:
۱. «راهحل» رضایتبخش نخواهد بود چرا که مسئلهی واقعی را لمس نکرده است.
۲. تصمیمهای دیگری باید گرفته شود تا مسئلهی واقعی حل شود.
مسئلهی واقعی چیست؟
گاهی اوقات، یافتن مسئلهی واقعی بسیار دشوار است. مثال: استادِ مریم، خانمِ گرامی، مقالهی مریم را با نمرهی ضعیف به وی بازمیگرداند و از او میخواهد که آن را از نو بنویسد. مریم، بیاینکه بازخوردی از خانم گرامی داشته باشد، نمیداند که مقالهاش چه اشکالهایی دارد. آیا مریم میتواند مقاله را به نحو شایستهای تصحیح کند؟ در این مورد، او باید چند کار باید انجام دهد تا مسئلهی واقعی مشخص شود.نخست او باید مقاله را از نو با دقت بخواند تا ببیند اشتباهاش کجا بوده. اگر مسئله مشخص نشد، او باید به خانم گرامی رجوع کند و از او بپرسد که اشتباه مقاله کجا بوده تا بتواند آن را با استانداردهای خانم گرامی از نو بنویسد.
ما هر روز با مسئلههای گوناگونی روبهرو هستیم. برخیشان ساده هستند و زمان کمی طول میکشد تا آن را حل کنیم. یک نمونه کمبودن بنزین ماشین است.
بعضی دیگر از مسائل، پیچیده هستند و زمان و فکر بیشتری میطلبند. برای نمونه، کارفرما از شما میخواهد کشف کنید که چرا شرکتتان نتوانسته تازهترین کالایش را به مهمترین مشتری خود بفروشد.
وقتی با مسئلهای روبرو میشویم، باید آن را اولویتبندی کنید. از خودتان بپرسید آیا باید بیدرنگ به این مسئله توجه کرد یا این که میتوانید بعد از تمامکردن کارهای قبلیتان آن را انجام دهید.
اگر چند مسئله دارید پس باید آنها را بر حسب اهمیتی که دارند ردهبندی كنيد و اول از همه به مهمترین مسئله بپردازید.
« بذار بره تا از اين همه رنج خلاصه بشه ، بذار بره تا دوباره شروع كنه ، بذار بره تا شايد راه اش را پيدا كنه ، بذار بره تا وقتي كه نيست بفهمي چقدر .... »
جاي هر سه نقطه مي توان هر واژه اي گذاشت كه تفسيرام كنند يك قدم تا انتهاي تو با يك واژه كه مي گذارند هم آنجا كه همه مي گذارند و تفسير مي كنند پوچ و توخالي ، شاد و سر پر . باكي نيست از تفسير كه سال هاست به تفسير به راي در راي درباره خود عادت كرده ايم واقعيتي است كه نمي شود پنهانش كرد در اين تنگ غروب با واژه بيان نمي شود نقطه ندارد كه پايان داشته باشد گويي هميشه در گذر است.
ديگر آن نيستي كه بودي ولي آن هستي كه بايد باشي ، با آنكه بودي دل داده يود با آنكه هستي دلتنگ . پشت استعاره ها، كنايه ها و شايد عاريه ها پنهان مي شوم . عشق بازي مي كنم با واژه ها و واژه ها گم مي شوند در اختلاط هر منكر و ارزش مي شوند و نهي مي كنند كه باور كنم عمق ..... وقتي تو نيستي .
اين آخرين سيگار است كه مي گرايد به دود در هواي آكنده از دلتنگي و نگرانم كه بعد از آن پايان و بعد از اين پايان ، همه مغازه ها تعطيل است. نه آنكه عرضه نباشد كه معادله عرضه و تقاضا گوي ناف جهان را بدان بسته اند ، حال آنكه پشت اين همه دولن تقاضا دلبسته رويا بود كه به عرضه دل باخت. شب ضرب آهنگ گيتار و شعر شاملو و سيگار پشت سيگار . جهان آغاز مي شود گويي آن هنگام كه خورشيد كناره گرفت و شب از نيمه گذشته بود و تكرار مي شود...... وقتي تو نيستي شايد.
دكتر سيروس سهامي
مرز ميان جغرافيا و غير جغرافيا گاه چنان مشوش و مخدوش است و تشتت در برداشتها و شکاف در ديدگاهها چنان گسترده و ژرف که جويندگان اين مقوله از دانايی اغلب در کژراهههای پر سنگلاخ گرفتار میآيند و از رسيدن به وادی ايمن باز میمانند. وسوسه دستيابی به وجههای علمی در جغرافيا گاه چنان اغواکننده و چشمافسا است که پويندگان راه چه بسا دامن از کف میدهند و سراپا تسليم جاذبه مقاومتناپذير علوم مجاور میشوند: از خرده اطلاعات مبتذل که تنها مصرف آن گرم نگهداشتن بازار مسابقات راديويی و تلويزيونی است. تا کلاف سردرگم و عقلربای رياضيات پيشرفته جملگی جولانگاه ذوقياتی ناآزموده و در قلمرو موضوع و روش جغرافيا عرصه را از دقت، شفافيت و صراحت لازم خالی نگاه میدارند. مطالب ثقيل، بیربط، کمفروغ و عاری از فايده کتابهای درسی دبيرستانی اغلب مخل حافظه است و مخرب خرد و ذوق سليم و دانشآموزان را تا مرز دلزدگی و بيزاری کامل از جغرافيا میرماند.برنامههای آشفته، خلقالساعه و نا استوار آموزش جغرافيا در دانشگاهها نيز فاقد چشماندازی سنجيده و روشن است و اغلب جلوهگاه ذوقآزماييها و تفننطلبيهای بدخيم که در اکثر موارد به تربيت دانشآموختگانی سرگشته راه میبرد، اميدوارانی که فارغ از روابط آنچنانی، اغلب در قلمرو اشتغال ناکامياب میمانند.

وقتی که سربه زیر هستی برای رام بودن یا حداقل شکل دادن این تصور در دیگران که رام شده ای و مزمزه می کنی طعم تلخ سرسپردگی و خم می شوی که تمام تو ـ بایدها را یکجا بر پشت ات نهند تا مطیع جلوه کنی و با خود می اندیشی که آیا آن قدر توان داری که زیر این بار سنگین تو ـ باید ها ، له نشوی؟ بماند که این تصور احمقانه را باور داری یا نداری؟ که « بار کج به منزل نمی رسد». چه فایده که تمامی گذشته به گستره تاریخ این وادعی نشان از رسیدن بار کج به سر منزل مقصود دارد و این توهم آرمانی توست که چنین متصور است که « بار کج به منزل نمی رسد»، بی آنکه بداند نه تنها تمامی بارهای کج به منزل رسیده است بلکه ذهنیت نرسیدن هم امری محال است در این وادی که هر چه ناراست تر باشد این بار ، به مقصد رسیدن اش باور پذیر تر است.
« در اینجا چهار زندان است/ به هر زندان دو چندان نقب/ در هر نقب چندین حجره / در هر حجره چندین مرد در زنجیر» (احمد شاملو)
در هنگامه زیستن در اعماق سیاهی ها ، هنگامی که قدرت با کفی در دهان نه تنها منع ات می کند از هرگونه ارتزاق و سامان دادن غم نان بلکه خطی می کشد دورات تا سرتاسر وجودات و با چشم های از حدقه درآمده ، می پایدات که مبادا پا از خط فراتر نهی. هنگامی که هر کوتوله دست در دست قدرت و هماغوش با قدرت بر سر نرخ فروش ات چانه می زند تا طرحی دراندازد که پرونده ای قطورتر گردآورده و نابودی ات را به نظاره بنشیند. هنگامی که به هرجا پا می نهی تفعن ناشی از رسوخ کثافت کوتوله ای به مشام می رسد که نه تنها راه می بندد بلکه به قصد کینه پرونده می سازد تا سرسپردگی اش را به قدرت تام و تمام به رخ کشد، هنگامی که هر کوتوله داعیه دار اصلاح از آخور ضد اصلاح نشخوار می کند تا ذات بود و نبود را به نمایش گذارد و باب امید را گِل بگیرد، هنگامی که آنکه با تو می خندد و جام به جام می زند دست در دست حسادت و کینه ، در آنسو خیانت پیشه می کند و هم صدا با کوتوله ای سرود فتح قدیمی را زمزمه می کند، هنگامی که آنکه در برابرات حرف ارادات می زند در دل به زیر کشیدن ات را حتی از این سکوی بی مقدار بودن آرزو می کند. هنگامی که آنکه که سنگ صبورات است و مایه بودات جلای وطن می کند و دل به طوفان هرچه باداباد می سپارد و تو میمانی خانه ای خالی و یم مشت حرف های در دل مانده که گویی سنگی است که سنگین ات می کند که زودتر غرق شوی در این سیاهی ها . هنگامی که آنکه دل بسته اش بودی و پایه هستی ات دل به خاک می سپارد بی آنکه بگوید بی دلداری پدر چه کنی در این هنگام.....
شاید به تقدیر و شاید به طبیعت ، نمی دانم به هر چه شاید، اشتیاقی بزرگ سر باز می کند و دیداری مهیا می شود با آنکه اشتیاق دیدارش سال هاست که در دل مانده است. فرهیخته ای که جوبیار علمی به همت او در این وانفسای سیطره کوتوله ها جاری ست. با اولین جمله دست ات می بندد و تمامی گوش می شوی تا دل بسپاری به حرف های مگوی تا دلگرمی ، تا احساس آرامش، تا پایداری و بردوام بودن، تا امید به تغییر در فردای فروپاشی
در این هنگامه است که دل قوی می داری ، سر بر می افرازی ، بگذار تمامی رنج ها و ناملایمت ها و سختی ها افزون شود بگذار هماغوشی کوتوله ها و قدرت همچنان بردوام باشد چرا که در همیشه به یک پاشنه نچرخیده است. بگذار منع ات کنند از تمامی آنچه که شایسته اش بوده ای ولی نداشته ای و از داشتن اش منع شده ای. باکی نیست چرا که بر این شیوه دوامی نیست دریچه فروپاشی و تغییر خیلی وقت است گشوده شده و تعفن کوتوله ها زودوده خواهد شد و رایحه خوش شایستگی به مشام خواهد رسید.

همانطور که رادولف راکر (به انگلیسی: Rudolf Rocker) به درستی تاکید می کند، "آنارشیسم یگانه راه حل برای تمام مشکلات انسان نیست، و آنطور که اغلب آن را بر این اساس که تمام طرح ها و عقاید مطلق را رد می کند، اینگونه می خوانند، آنارشیسم، آرمان شهر یک ساختار اجتماعی بی عیب و نقص هم نیست. آنارشیسم به هیچ حقیقت مطلق یا اهداف نهایی قطعی برای پیشرفت انسان معتقد نیست، اما به کمال پذیری نامحدود چیدمان های اجتماعی و شرایط زندگی انسان ها، که همواره از عالی ترین شکل احساسات سرچشمه می گیرند، باور دارد، و به همین دلیل است که نمی توان یک ایستگاه نهایی و یا اهداف قطعی برای آن مقرر کرد." [1] در نتیجه، چیزی به عنوان یک برنامه ی کاری برای یک جامعه ی آزاد نمی تواند وجود داشته باشد.
تنها کاری که ما می توانیم در اینجا انجام دهیم، نشان دادن جنبه های کلی جامعه ای است که ما به عنوان آنارشیست ها باور داریم که یک جامعه ی آزاد بایستی دارای آن ها باشد تا به یک جامعه ی حقیقتاً لیبرتارین تبدیل گردد. برای مثال، جامعه ای مستقر بر مدیریت سلسله مراتبی محل های کار (همچون کاپیتالیسم) نمی تواند لیبرتارین باشد و به زودی شاهد ایجاد حکومت های خصوصی و یا عمومی برای حفظ و حراست از قدرت کسانی خواهد بود که در بالای مراتب و مقام های سلسله مراتبی مستقر هستند. با اینحال، صرفنظر از این مباحث کلی، جزئیات چگونگی ساخت یک جامعه ی غیر سلسله مراتبی بایستی که برای بحث، آزمایش و تجربه باز باشد:
"آنارشیسم، که همان آزادی است، با اکثر شرایط های گوناگون اقتصادی [و اجتماعی]، بر این اساس که این شرایط ها نتوانند، آنطور که زیر سلطه ی امتیاز انحصاری کاپیتالیستی روی می دهد، آزادی را نفی کنند، همساز است." [2]
از اینرو، توضیحات ما نبایستی که به عنوان یک برنامه ی مفصل و پر جزئیات انگاشته شود، بلکه این توضیحات کلی تلفیقی است از مجموعه پیشنهاداتی که آنارشیست ها در طول تاریخ مبارزاتی شان به ترویج آن به عنوان جایگزینی برای کاپیتالیسم پرداخته اند و همچنین آنچه که در انقلاب های اجتماعی متعدد امتحان شده و مورد آزمایش قرار گرفته اند. آنارشیست ها همواره در بیان پر تفصیل تصویر مدنظر خود از آینده محتاط بوده اند، چرا که برخورد دگماتیک در مورد شکل دقیق جامعه ی جدید برخلاف اصول آنارشیستی است. این انسان های آزاد هستند که نهادهای آلترناتیو خود را در پاسخ به شرایط مخصوص محیط خویش و همچنین نیازها، خواست ها و امیدهای یگانه شان ایجاد خواهند کرد. در نتیجه، تلاش برای عرضه ی سیاست های از پیش تعیین شده ی جهانشمول حرکتی گستاخانه و دگماتیک خواهد بود. همانطور که کروپاتکین به این مهم اشاره کرد، زمانی که تصرف ثروت های اجتماعی توسط توده های مردم صورت گرفته است، "آنوقت، پس از دوره ای از آزمون و خطا، سیستم جدیدی از سازماندهی تولید و مبادله لزوما به وجود خواهد آمد... و آن سیستم بسیار بیشتر از هر تئوری، هرچند عالی، که توسط تفکرات و تخیلات اصلاح طلبان تدبیر شده است، با آرزوها و خواست های مردمی و همچنین نیاز به همزیستی و روابط متقابل متناسب و هم آهنگ خواهد بود." با اینحال، این مسئله باعث جلوگیری کروپاتکین از پیش بینی این مسئله که در مناطق تحت تاثیر آنارشیست ها "بنیان و شالوده ی نهاد جدید، فدراسیون آزاد گروه های تولید کننده و فدراسیون آزاد کمون ها و گروه ها در کمون های مستقل خواهد بود،" نشد. [3]
این به این خاطر است که آنچه ما هم اکنون می پنداریم به عنوان یک تجربه ی عینی آینده را تحت تاثیر قرار خواهد داد، متعاقبا نحوه ی اندیشیدن ما را نیز تحت تاثیر خود قرار داده و تغییر خواهد داد. با در نظر داشتن انتقاد لیبرتارین از دولت و کاپیتالیسم، نوعی از نهادهای اجتماعی مشخص برای یک جامعه ی لیبرتارین ضروری هستند. به عنوان مثال، شناخت ما از این مسئله که کار مزدوری باعث ایجاد نسبت های اجتماعی اقتدارگرا و همچنین استثمار می شود، آشکار می سازد که در یک جامعه ی حقیقتاً آزاد، محل های کار تنها می توانند بر کار اشتراکی و تعاونی (یا به عبارت دیگر، خود-مدیریتی) استوار باشند. همچنین، نظر به اینکه دولت نهادی مرکز گراست که قدرت را به طرف بالا تفویض می کند، تصور این مسئله دشوار نیست که یک جامعه ی آزاد دارای نهادهای اشتراکی و همگانی که فدرال هستند و از پایین به بالا سازماندهی می شوند، خواهد بود.
علاوه بر این، با توجه به اینکه جامعه ی غیر آزاد کنونی نحوه ی اندیشیدن ما را به طرق مختلف شکل داده است، به احتمال زیاد، تصور شکل های تازه ای که با رهایی قوه ی نبوغ و خلاقیت بشریت از طریق گسستن غل و زنجیرهای اقتدارگرای کنونی اش ایجاد خواهند شد، برای ما غیرممکن است. بدینسان، هر تلاشی برای ترسیم تصویری پر تفصیل از آینده محکوم به شکست است. در نهایت، آنارشیست ها معتقدند که "جامعه ی جدید بایستی که با مشارکت تمام انسان ها، از پیرامون به مرکز، آزادانه و خودبخودی، توسط انگیزه های استوار بر اتحاد و همبستگی و همچنین زیر فشار نیازهای طبیعی جامعه، سازماندهی شود." [4]
بنابراین، در حال خواندن این مطلب و مطالب آینده که به طور مختصر به تشریح ساختارهای کلی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی یک جامعه ی سوسیالیست لیبرتارین خواهد پرداخت، لطفا در نظر داشته باشید که این مطالب تلاشی است برای شرح طرح کلی جامعه ی آینده از دیدگاه آنارشیست ها. به عبارت دیگر، این مطالب به هیچ وجه خواهان تعیین دقیق ساختار و نحوه ی عملکرد جامعه ی آزاد آینده نیست. چرا که چنین جامعه ی آزادی محصول فعالیت های تمام اعضای جامعه خواهد بود و نه فقط آنارشیست ها. همانطور که مالاتستا اشاره می کند:
"مسئله، مسئله ی آزادی برای همه است، آزادی برای تمام افراد، تا آنجاییکه که او به آزادی برابر دیگران احترام می گذارد."
"هیچکس نمی تواند با قاطعیت تمام قضاوت کند که چه کسی حق است و چه کسی ناحق، که به حقیقت نزدیک تر است، یا کدام روش بهترین راه رسیدن به بهترین ها برای همه است. آزادی در ترکیب با آزمایش و تجربه تنها راه کشف حقیقت و دانستن بهترین هاست؛ و هیچ آزادی ای در صورت تکذیب آزادی برای مرتکب شدن خطا وجود ندارد." [5]
و البته که زندگی واقعی عادت دیرینه ای برای واژگون کردن تئوری ها، ایده ها و ایدئولوژی هایی دارد که حتی گاها رئالیست ترین تئوری ها و ایدئولوژی ها به نظر می رسند. مارکسیسم، لنینیسم، پول گرایی (monetarism)، اقتصاد آزاد کاپیتالیستی (laissez-faire capitalism) و غیره، بارها و بارها ثابت کرده اند که اعمال ایدئولوژی بر زندگی واقعی عواقب ناخوشایندی دارد که توسط آن ایدئولوژی بیش بینی نشده اند (البته در هر چهار مورد ذکر شده در بالا، عواقب منفی آنان توسط دیگران بیش بینی شده بودند. به عنوان مثال، تاثیرات منفی و ناخوشایند مارکسیسم و لنینیسم توسط آنارشیست ها بیش بینی شده بودند). آنارشیست ها بر این امر واقف هستند و از اینرو، به خاطر ارزش تئوری، ایدئولوژی را رد کرده و از آن پرهیز می کنند. همچنین، به همین خاطر است که ما در مورد ایجاد یک برنامه ی کاری معین و مشخص برای جامعه ی آزاد آینده مردد هستیم. تاریخ مکررا این سخن پرودون را ثابت کرده است که "تمام جوامع رو به زوال می گذارند در آن لحظه که به دست ایدئولوژیست ها می افتند." [6]
همانطور که باکونین تاکید دارد، تنها حیات است که خلق می کند، و این زندگی است که بایستی به تئوری جان بخشد -- و اگر تئوری نتایج مضر و ناسازگار تولید می کند، بهتر است که به جای تکذیب واقعیات و یا توجیه عواقب زیان باری که بر مردم داشته است، در خود تئوری تجدید نظر شود. در نتیجه، مطالبی که در باب ساختار کلی یک جامعه ی حقیقتاً لیبرتارین در این وبلاگ منتشر خواهند شد، یک برنامه ی کاری معین و قطعی نیست، بلکه مجموعه ای از پیشنهادات است. پیشنهاداتی که، دوباره تاکید می کنیم، محصول تجربیات واقعی انقلابات طبقه ی کارگر و نهادهای مختلف لیبرتارین است. این پیشنهادات شاید درست باشند و شاید هم اشتباه. اما همانطور که مالاتستا می آورد:
"ما هرگز اغراق نمی کنیم که حقیقت مطلق نزد ماست، بلکه بر عکس، ما معتقدیم که حقیقت اجتماعی کمیتی قطعی، مناسب برای همه ی زمان ها، نیست، بلکه در عوض، زمانی که آزادی تامین شود، نوع بشر کشف کنان به جلو پیش خواهد رفت... . در نتیجه، راه حل ما همیشه در را برای راه حل های دیگر، و امیدواریم، راه حل های بهتر، باز می گذارد." [7]
در نتیجه، چارچوب یک جامعه ی آنارشیست و اینکه این جامعه چگونه خود را توسعه داده و شکل می دهد مستقیماً وابسته به نیازها و خواسته های آنانی است که در چنین جامعه ای زندگی می کنند و یا خواهان ایجاد چنین جامعه ای هستند. به همین دلیل است که آنارشیست ها همواره بر لزوم وجود شوراهای گسترده مردمی در محل های کار و اجتماعات محلی و فدراسیون متشکل آن ها از پایین به بالا به منظور اداره ی امور همگانی، تاکید می کنند. آنارشی تنها می تواند توسط مشارکت فعال توده ی مردم محقق شود. همانطور که مالاتستا در اینباره می نویسد، یک جامعه ی آنارشیست بر پایه ی "تصمیمات گرفته شده در شوراهای مردمی" استوار خواهد بود و این تصمیمات "توسط گروهی از افرادی که داوطلب شده و یا نماینده ی حسب المقرر (نماینده ی امری) هستند، به انجام می رسند." [10] خود-مدیریتی پایه و اساس تغییر و پیشرفت یک جامعه ی آنارشیست خواهد بود و جامعه ی جدید توسط کسانی به وجود خواهد آمد که در آن زندگی می کنند. در نتیجه باکونین می نویسد:
"انقلاب هرجا که باشد بایستی توسط مردم خلق شود، و کنترل عالی بایستی که همیشه متعلق به مردمی باشد که در قالب فدراسیون شوراها و انجمن های کشاورزی و صنعتی... توسط نمایندگان انقلابی از پایین به بالا سازماندهی شده اند." [11]
البته نباید این را فراموش کنیم که گرچه ما شاید قادر به تخمین نحوه ی آغاز یک جامعه ی آنارشیستی باشیم، با این حساب نمی توانیم وانمود کنیم که قادر به پیش بینی نحوه ی پیشرفت و توسعه ی آن در دراز مدت خواهیم بود. یک انقلاب اجتماعی در واقع مرحله ی آغازین پروسه ی دگرگونی و تغییر جامعه است. متاسفانه، ما باید از آنجایی که هم اینک هستیم شروع کنیم و نه از نقطه ای که امیدواریم به آن برسیم! در نتیجه، مباحث ما ضرورتاً منعکس کننده ی جامعه ی کنونی خواهد بود، چرا که این همان جامعه ای است که ما خواهان تغییرش هستیم. در حالیکه این نظریه و چشم انداز ممکن است در دیدگاه عده ای از نظر کیفی به اندازه ی کافی از دنیای امروز جدا و دور نشده باشد ، با اینحال، وجود این دیدگاه ضروری و اساسی است. ما نیازمند ارائه و گفتگو در مورد اقدامات پیشنهادی در زمان کنونی هستیم و نه یک جامعه ی خیالی که امکان دارد سال ها و شاید حتی دهه ها بعد از یک انقلاب موفق به وجود آید.
برای مثال، ما باز هم تاکید می کنیم که هدف نهایی آنارشیسم، خود-مدیریتی محل های کار و کارخانه های موجود در قالب همان ساختار صنعتی تولید شده توسط کاپیتالیسم نیست. با اینحال، انقلاب بدون شک شاهد تصرف و قرار دادن صنعت موجود زیر خود-مدیریتی کارگران خواهد بود. در نتیجه، ما مبحث خود را با در نظر داشتن ساختار مشابهی به دنیای امروز آغاز می کنیم. این مسئله به هیچ وجه به این معنی نیست که یک جامعه ی آنارشیست اینگونه باقی خواهد ماند، بلکه ما تنها مراحل آغازین را با استفاده از مثال هایی که همه با آن آشنا هستیم، ارائه می دهیم. خود-مدیریتی محل های کار و کارخانه های موجود صرفا مرحله ی آغازین تبدیل کارخانه به چیزی است که از نظر زیست محیطی امن بوده، از نظر اجتماعی ترکیب شده و باعث ایجاد قدرت های موازی برای افراد و جمعیت ها می شود.
"کارگران نه تنها کارخانه ها را تعطیل خواهند کرد، بلکه کارگران آن ها را زیر مدیریت مناسب بازرگانی بازگشایی خواهند کرد، چرا که چنین فعالیت هایی برای حفظ سلامتی عمومی و صلح عمومی ضروری هستند. اگر اعتصاب ادامه یابد، امکان دارد که کارگران برای جلوگیری از رنج بردن جامعه، فعالیت های بیشتر و بیشتری را زیر مدیریت خود بازگشایی کنند.
"و به همین خاطر است که ما می گوییم که راهی را انتخاب کرده ایم که هیچکس نمی داند به کجا منتهی می شود." [13]
بر خلاف جامعه ی کنونی، زندگی انسان ها در جامعه ی پسا-انقلابی حول محور کارهای ثابت و محل های کار، متمرکز نخواهد شد. کار تولید مسلماً ادامه خواهد داشت اما نه به صورت بیگانه ی شده ی امروزی. همچنین، انسان ها تخیلات، مهارت ها، امیدها و آرزوهای خود را برای تغییر جامعه ی خود به مکانی بهتر برای زندگی به کار خواهند بست (که CNT آن را زیبا سازی کمون می نامد). نخستین مرحله، تصرف اجتماعات کنونی و قرار دادنشان زیر مدیریت اجتماعی است. از اینرو، باید یادآوری شود که مباحث ما تنها می توانند ارئه دهنده ی نشانه هایی از نحوه ی کارکرد یک جامعه ی آنارشیستی در ماه ها و چند سال بعد از وقوع یک انقلاب موفقیت آمیز باشند، جامعه ای که هنوز درگیر میراث کاپیتالیسم است. با اینحال، آنارشیست ها برای زدودن و نابودی این میراث، به دنبال تغییر تمام جنبه های جامعه هستند و خواهند بود. اعضای یک جامعه ی آنارشیست همزمان با توسعه و پیشرفت جامعه، آن را بر اساس استعدادها، امیدها، رویاها و تخیلات خود چنان تغییر خواهند داد که تصورش برای ما غیرممکن است.
"فرم و محتوای آزادی، همچون قانون و جامعه، به صورت متقابل تعیین می شوند. ... بعضی از فرم ها به ترویج آزادی می پردازند و بعضی دیگر به نابود کردن آن ... این فرم ها یا می توانند فرد را تغییر دهند و یا مانع پیشرفت وی شوند." [14]
و محتوای تصمیمات نیز توسط افراد شرکت کننده تعیین می شوند. در نتیجه، نهادها و سازمان های مستقر بر خود-مدیریتی، مشارکت و عدم تمرکز گرایی برای توسعه و پیشرفت محتوای تصمیمات گرفته شده الزامی هستند، چرا که این ویژگی ها خود باعث توسعه و پیشرفت افراد می شوند.
مراجع:[1]. رادولف راکر، آنارکو-سندیکالیسم، صفحه ی 15
[2]. D. A. de Santillan، کتاب After the Revolution، صفحه ی 95
[3]. No Gods, No Masters، جلد اول، صفحه ی 232
[4]. اریکو مالاتستا و آگوستین هامون، No Gods, No Masters، جلد دوم، صفحه ی 20
[5]. Errico Malatesta: His Life and Ideas، گردآوری و ویرایش توسط Vernon Richards، صفحه ی 49
[6]. پیر ژورف پرودون، System of Economical Contradictions: or the Philosophy of Poverty، صفحه ی 115
[7]. Errico Malatesta: His Life and Ideas، گردآوری و ویرایش توسط Vernon Richards، صفحه ی 21
[8]. No Gods, No Masters، جلد اول، صفحه ی 141
[9]. نقل قول توسط Caroline Cahm، کتاب Kropotkin and the Rise of Revolutionary Anarchism، صفحه ی 233
[10]. Errico Malatesta: His Life and Ideas، گردآوری و ویرایش توسط Vernon Richards، صفحه ی 129
[11]. Michael Bakunin: Selected Writings، صفحه ی 172
[12]. Charlotte M. Wilson، کتاب Anarchist Essays، صفحه ی 23
[13]. نقل قول توسط Jeremy Brecher، کتاب !Strike، صفحه ی 110
[14]. موری بوکچین، Post-Scarcity Anarchism، صفحه ی 89
خبرکوتاه بود و جانکاه ، خلاصه در چند واژه ، که حتی از شنیدن آن هراس داشتم. حالا اتفاق افتاده بود. خبر فوت پدرام در تیک و تاک حیرانی و ناباوری به زانویم درآورد و تمامی رویاهایم را در همراهی اش در این روزهای خاکستری ام بر باد رفت. دیگر از دست کلمات دلباخته من نیز کاری برنمی آید.
حال در سوگ پدر " کلافه از کنار این همه آدم / گذشته سنگین هزار مگوی گریه را می گذرم" . پدری که در دو نظام زیست و جز رنج نصیبی نبرد و اکنون در پایان راه زندگی اش ، ارثی از رنجی جانکاه برجای نهاده است و من سهم خویش را ارث رنج پدر بر دوش می کشم تا...
" علم پدر آموخته ام من!
چون او همه در دام بلا سوخته ام من
چون او همه اندوه و غم اندوخته ام من "
مترجم: مقولهٔ شِبه علم یا دانشنما (Pseudoscience) از جمله مسائل مهمی است که شناخت آن هم در سطح آکادمیک و هم به صورت غیر آکادمیک برای عموم مردمی که میخواهند تصمیمهای درست و برپایهٔ مدارک علمی بگیرند مفید است. این مقاله به صورت مختصر و مفید به معرفی روش علمی و «اندیشه انتقادی» در بطن علم، و راه شناخت شبه علم از علم واقعی میپردازد. این نوشتار میتواند در کنار و به عنوان مکملی برای مقالهٔ «نیاز به شکگرایی» خوانده شود. برای مخاطبان غیرآشنا به بحثهای مرتبط، مثالها یا توضیحهای کوتاهی به بعضی از بخشها اضافه شده است.
شِبه علم، نظریه یا فرآیندی کاذب است که لباس علم پوشیده است زیرا به خودی خود نمیتواند اعتباری کسب کند. هواداران شبه علم اغلب آن را به عنوان علم حاشیهای یا جایگزین آن قلمداد میکنند. معمولاً مهمترین نقص شبه علم این است که آزمایشهای کنترلشده، نتیجهگیری و تفسیرهای بخردانهای از آزمایشها آن را پشتیبانی نمیکنند. به عبارت دیگر، شبه علم روش علمی را تاب نمیآورد. این در حالی است که روش علمی پایهٔ علوم طبیعی، و سبب پیشرفت آنهاست.

شب های جوان ! تو باعث سردردهای زیادی در من میشوی!
کمته دو لاترمون (ایزودور لوسین دوکاس)، اشعار (شاعر فرانسوی قرن ۱۹)
بخش اعظم زندگیام را آواره بودهام.
جرج بارو، لاونگرو (نویسندهی انگلیسی قرن ۱۹)
گای دوبور دقیقا ۳۰ سال از لوفور جوانتر بود. او در سال ۱۹۳۱ در پاریس به دنیا آمد. ادعا میکرد “دکترای هیچ چیز دارد”. در ۶۲ سالی که زندگی کرد هرگز شغل آکادمیکی ثابتی نداشت؛ در واقع اصلا هیچ گاه شغل ثابتی نداشت. هیچگاه از طریق کالج به منصب آکادمیکی نرسید و حتی به زحمت دبیرستان خود را تمام کرد. با هوش خود و به لطف جذبهی فکری بیهمتای خود پیش میرفت ، اگرچه اغلب، زندگی یک انقلابی، زندگی فقیرانهای هم هست. دوبور در کتاب “ستایش”، کتابی مختصر در شرح حال خویش، نوشت: “من واقعا تباه شده به دنیا آمدم.” اقبال خانوادگی او در دههی ۱۹۳۰ برگشت، در دورهای که بحران اقتصادی آمریکا را به سوی شرق درمینوردید. از آن پس در دورهی نوجوانی “هرگز به مسائل انتزاعیتر دربارهی آینده وقعی نمینهاد”. او حتی “نمیتوانست به فکر مطالعهی یکی از مشاغل تحصیلی برای گرفتن یک شغل باشد، چراکه تمامی آنها یا کاملا با مذاق من بیگانه بود یا با عقایدم مخالف.” قهرمانان او نوشتههای پر پیچ و خم، مانند آثار آرتور کراوان (Arthur Cravan)و کمتِ دو لاترمون Comte De Lautreamont) (بودند که هر دو در نوجوانی به طرز اسرار آمیزی مردند.
چهار سال و اندی است که در این وبلاگ مطالبی را می نویسم و گاه مطالبی را از دیگر منابع و سایت ها در این وبلاگ منتشر می کنم. تصوری که در آغاز وبلاگ نویسی داشتم اکنون دیگر رنگ باخته است. واقعیت های زندگی در جهان سوم درس هایی است که هیچگاه نمی توان آن را در چارچوبی تئوریزه شده، آموخت. به تبع محیط آکادمیک جهان سومی نیز از این اصل جدا نمی باشد. در جهان سوم قدرت برهنه در همه جا حاضر است و هرکنشی را تنها در راستای تحکیم خود می پذیرد. شاید با این نصحیت های کلیشه ای پدربزرگی در جامعه آشنا باشید که با قیافه حق به جانب ، راه خوشبختی را در تحصیل توصیف می کنند و نوید آینده بهتر را می دهند.ولی هیچگاه نکته کلیدی واقعیت زندگی در جهان سوم و کرنش در برابر قدرت را به عنوان نصحیت بیان نمی کنند بلکه می گذارند همچون حیوانات که با زندگی در جنگل با قانون آن آشنا می شوند ، هر کس با زیستن در جامعه با قانون تن سپردن به قدرت آشنا شود و خود شیوه کنار آمدن با قدرت را بیاموزد. زندگی در جوامع جهان سومی قدرت زده ، زندگی در جنگل است که از قانون بقا پیروی می کند ولی کمی رنگ و لعاب مدرن و توجیه ایدئولوژیک به آن می آفزایند تا جامه ای فاخر بر آن بپوشانند.
یک مثال ساده می تواند بهتر این مساله را تبیین نماید. یک انسان از طبقه پایین جامعه را در نظر بگیرید که هیچ دستاویزی برای تغییر طبقاتی خود متصور نیست. هستند پدربزرگ هایی که در این مواقع اینگونه نصحیت می کنند که انسان سه راه بیشتر ندارد یا باید خلاف قوانین جامعه برای کسب پول عمل کند، یا به اصطلاح خلافکار شود و به اصطلاح خودمانی دزدی کند تا مالی گرد آورد (یاد این شعر کامیونی افتادم که : او که بیش بوده سیم و رزاش / یا خوداش دزد بوده یا پدراش)، راه دوم تن سپردن به تقدیر است و مردن به فلاکت فقر به امید آنکه آنسوی مرگ جبران رنج رفته را بازجوید (یاد یک جمله افتادم که دقیق نمی دانم از کیست که می گوید : آنکه در فقر به دنیا می آید، در فقر می زید و در فقر می میرد این یک واقعیت زندگی اکثر مردم جهان سوم هست که به رنج امروزخود را به نسیه طلب فردا خو کرده اند)، راه سوم (قیافه حق به جانب پدربزرگ ها) راه تحصیل علم است که می تواند آینده بهتری را برای انسان طبقه پایین جامعه رقم بزند(نگاهی به ضرب و المثل ها و جملات قصار و.... به وضوح توجیه گر این قضیه است). ولی هیچ کدام از این نصایح نکته کلیدی را بازگو نمی کند و آن سرسپردگی و کرنش در برابر قدرت است. واقعیت قضیه آن است که دو انتخاب وجود دارد قبول و یا رد قدرت.نکته کلیدی این است که قبول قدرت در جهان سوم یعنی به دست اوردن همه چیز و رد قدرت یعنی از دست دادن همه چیز. وقتی در کنار قدرت هستی همه چیز مجاز است بی دردسر تحصیل مدرک دکترا می گیری و با لقب پرفسور پشت تریبون قدرت را توجیه می کنی چرا که باید خود را توجیه کنی. در کنار قدرت که باشی هم می توان از توبره خورد هم از آخور. گاهی نیز اجازه است توبره را پاره کنی ولی آخور مقدس است و شوخی بردار نیست. در کنار قدرت که باشی ثروت خودبخود شکل می گیرد به دیگران چه مربوط که مجاز بوده و یا غیر آن ، مهم آن است که در کنار قدرت هستی و حصار آهنین قدرت محافظ تو است همچون خداوند که محافظ بندگان خود است آن هنگام که در برابر قدرت او سر شکر فرود می آورند. در کنار قدرت که باشی همه چیز مجاز است جز خود قدرت.
و آن که در کنار قدرت نیست و در رد آن می کوشد حکایت کودک همان داستانی است که قدرت برهنه پادشاه را فریاد می زند که :" پادشاه لخت است" همانذکودکی که دلداری نوپایان برای اوست. « کودک را بنگرید/ در چنبره غرش خوکان/ درمانده ، با ساق های ناتوان!/ گریستن از او بر می آید/ تنها گریستن./ آیا زمانی می آموزد/ ایستادن و رفتن را؟/مهراسید!/ برآنم/ بزودی رقصیدن او راهم/ خواهید دید!/در آغاز بر دو پای خویش خواهد ایستاد،/سپس بر سرخویش»(فردریش نیچه).

مفهومِ فلسفهی برلین زمانی شکل گرفت که وی همهنگام ایدهآلیسم و پوزیتیویسم منطقی میخواند اما هردو را نمیپذیرفت. برلین ایدهآلیسم را دیدگاه متعالی فلسفه ارزیابی میکرد و «ملکهی علوم» نامیده بود. از دید وی، ایدهآلیسم قادر بود حقیقتهای بنیادین، لازم، مطلق، و انتزاعی را به وجود آورد.
پوزیتیویسم منطقی را دیدگاه فروکاهنده و تقلیلدهندهی فلسفه میدانست. وی پوزیتیویسم منطقی را، در بهترین حالتاش، نوکرِ علوم طبیعی و، در بدترین حالتاش، دستپروردهی ناپخته و روشنگرانهی گیجی و سادهباوری میپنداشت.
تفاوت ها میان امر فردی و امر اجتماعی رخ نمی دهند، چراکه نزد ما میان این دو تفاوتی وجود ندارد. هیچ سوژه ی گفتن(enunciation) ای در کار نیست، بل هر نام خاص امری جمعی ست، هر سرهم بندی، پیشاپیش امری جمعی ست. تفاوتها به هیچ وجه میان امر طبیعی و امر مصنوع هم رخ نمی دهند چراکه این هر دو به ماشین و مبادلات آن وابسته اند. و نیز میان امر خودبخودی و امر سازمان یافته، از آنجا که مسئله تنها بر سر یکی از شیوه های سازمان یابی است. و نیز میان امر چندپاره و امر متمرکز، از آنجا که متمرکز شدن خودش یک سازمان یابی است که بر یک چندپارگی سخت تکیه می کند. تفاوتهای موثر از میان خطوط می گذرد، حتی اگر هر کدام درون ماندگارِ دیگری باشند. به همین دلیل است که مسئله ی شیزوکاوی و مطالعات عملی (pragmatics)، و خرده سیاست، هیچگاه بر سر تفسیر کردن نیست. بل دقیقا متضمن پرسش است که خطوط شما چیست، فردی یا گروهی، و چه خطراتی در هر کدام موجود است؟
قطعات صلب شما چیست، ماشینهای دودوئی و ورارمزگذاری شما چیستند؟ چراکه حتی اینها نیز بطور حاضر-آماده به شما داده نشده اند؛ ما صرفا بوسیله ی ماشینهای دودوئیِ طبقه، جنس، یا سن تقسیم بندی نشده ایم : ماشینهای دیگری هستند که ما دائما تعبیه می کنیم، می سازیم بدون اینکه بدانیم. و چه خطراتی وجود دارد اگر بخواهیم این قطعات را بسرعت و عجولانه منفجر کنیم؟ آیا این خودِ ارگانیسم را نمی کُشد، ارگانیسمی که خودش ماشینهای دودوئی را دربر دارد، حتی در اعصاب و در مغزش؟
خطوط ارتجاعی شما چیست، جریان ها و آستانه های شما چیست؟ مجموعه ی قلمروزدایی های نسبی و بازقلمرودهی های متناظر شما چیستند؟ و توزیع سوراخهای سیاه : سوراخهای سیاهِ هر یک از ما کدامند، سوراخ هایی که یک حیوان در آن کمین کرده یا یک خرده فاشیسم در آن رشد می یابد.
خطوط پرواز شما چیستند، آنجا که جریانها با هم در آمیخته اند، آنجا که آستانه ها یک نقطه ی مجاورت یا گسست بدست می آورند؟ آیا آنها هنوز قابل قبول و مناسب اند، یا اینکه پیش تر در یک ماشین ویرانگری و خود-ویرانگری که یک فاشیسمِ مولار را بازسازی می کند به هم رسیده اند؟ ممکن است این اتفاق بیافتد که سرهم بندیِ میل یا سرهم بندیِ گفتن به انعطاف ناپذیرترین خطوطش، و ابزارهای قدرتش تقلیل یافته باشد. سرهمبندی هایی هستند که صرفا دارای این گونه خطوط اند. اما خطرات دیگری در پس هر کدام از آنها کمین کرده است، خطراتی بس ارتجاعی تر و لزج تر، که در آنها هر کدام از ما یک قاضی هستیم، تا وقتی که زمان و زمانه جاری ست. این پرسش که «چگونه است که میل می تواند به سرکوب خودش میل بورزد؟» به یک دشواری نظری واقعی منجر نمی شود، بلکه هر زمان موجب بسیاری از پیچیدگی های عملی است. همینکه ماشین یا «بدن بدون اندام» باشد، میل هم هست. اما بدن های بدون اندامی هستند که حالتِ محفظه های خالیِ برآماسیده را دارند، به این خاطر که اجزاء ارگانیکِ آنها با سرعت و شدتِ زیاد از حدی منفجر شده اند، یک «اُوِر دوز». بدن های بدون اندامی هم هستند که سرطانی و فاشیستی اند، در سوراخ های سیاه یا ماشین های فسخ. میل چگونه می تواند با از پیش بردنِ سطحِ درون ماندگاری اش و همنواختی اش که هر زمان علیه این خطرات قد علم می کند، از تمام این موارد سبقت گیرد؟
هیچ دستورالعمل کلی ای وجود ندارد. ما به تمام مفاهیم سرتاسری و یکپارچه ساز پایان داده ایم. مفاهیم هم حتی رویداد هستند. آنچه در مورد مفاهیمی نظیر میل، ماشین، یا سرهم بندی جالب توجه است، این است که آنها تنها به میانجیِ تغییرپذیری هاشان واجد ارزش اند، در بالاترین تغییراتی که به بار می آورند. ما در پی مفاهیم بزرگ و دندان های پوکی مانند قانون (THE law)، ارباب (THE master)، و شورش های «بزرگ» (THE rebel) نیستیم. ولی این بدین معنا نیست که بخواهیم در کـوسِ کشته ها و قربانیان تاریخ، و شهادت های رخ داده در گولاگ ها بدمیم و نتیجه بگیریم که «انقلاب ناممکن است، اما ما متفکران باید به ناممکن بیاندیشیم چراکه ناممکن تنها به میانجیِ اندیشه ی ما وجود دارد!» به نظر ما هیچگاه کوچکترین گولاگی وجود نمیداشت اگر قربانیان آن از گفتمانی که امروز کسانی که بر مزار ایشان می گریند برگزیده اند، خودداری می کردند. قربانیان می توانستند به شیوه ای دیگر زندگی کنند تا جوهری ببخشند به کسانی که امروزه به نام آنها مرثیه سر می دهند، به نام آنها فکر می کنند، و سعی می کنند به نام آنها به دیگران درس بدهند. این نیروی زندگی بود که می توانست آنها را برانگیزد، نه تلخیِ آنها؛ اعتدالِ آنها، نه جاه طلبی شان؛ کم اشتهایی شان، نه پر اشتهایی، همانطور که زولا گفته است.
ما سعی کردیم کتابی برای زندگی بنویسیم، نه کتابی محتویِ گزارشات، یا محکمه هایی برای مردم یا اندیشه ی ناب. مسئله ی انقلاب هرگز بر سر خودبخودیِ اتوپیایی در مقابلِ سازمان یابیِ دولتی نبوده است. ما وقتی الگوی ساز و برگ دولتی یا سازمان یابیِ حزبی که تحت سلطه ی آن ساز و برگ شکل گرفته است را به چالش کشیدیم، با اینحال به ورطه ی طرحِ بدیل های عجیب و غریب نیز نیافتادیم: نه به یک دولت/وضعیتِ طبیعی و یک خودانگیختگیِ دینامیک توسّل جستیم، و نه سعی کردیم به متفکر خودخوانده ی یک انقلاب ناممکن تبدیل شویم که همین ناممکن بودن برایش منبعی از لذت است. مسئله همواره سازمانی بوده است، و نه ایدئولوژیکی: آیا سازمانی ممکن است که بر پایه ی ساز و برگ دولتی شکل نگیرد و حتی پیشاپیش از دولتی در حال پیدایش خبر ندهد؟ شاید یک ماشینِ جنگی با خطوط پروازش اینگونه باشد. برای قرار دادن «ماشین جنگی» در تقابل با ساز و برگ دولتی در هر سر هم بندی ـ حتی یک سرهم بندی موسیقایی یا ادبی ـ لازم است که درجه ی مجاورت به این یا آن قطب را ارزیابی کنیم. اما چگونه یک ماشین جنگی، در هر حوزه ای که باشد، می تواند مدرن گردد، و چطور می تواند خطرات فاشیستی اش را دفع کند، وقتی که توسط خطرات تمامیت خواهانه ی دولت احاطه شده است، خطرات ویرانی اش در مقایسه با پیامدهای بقای دولت. به شیوه ای مشخص، این امر بسیار ساده است، این امر هر روزه برای خود اتفاق می افتد. اشتباه است که بگوئیم: یک دولت کلیت ساز در کار است، ارباب و صاحبِ نقشه های خودش است و محوطه هایش را توسعه می دهد؛ و در مقابلش یک نیروی مقاومت هست که شکلِ دولت را می پذیرد حتی اگر این به معنای تسلیم شدن ما باشد، و یا به ورطه ی مبارزات خودبخودی یا جزئی درافتد، حتی اگر موجب خاموش شدن و مغلوب شدنِ همیشگی گردد. مرکزیت یافته ترینِ دولت ها به هیچ وجه ارباب و صاحبِ نقشه های خود نیست، بل یک آزمایش گر نیز هست، و تزریق ها را به اجرا می گذارد. قادر نیست به درونِ آینده نگاه کند: اقتصاددانانِ دولتی خود را عاجز از پیشبینیِ حجم پولی اعلام می کنند. سیاستِ آمریکایی مجبور است خود را با تزریق های تجربی پیش ببرد، نه با برنامه هایی مبتنی بر حقیقت و طرح هایی قابل توضیح. چه بازیِ طاقت فرسا و دروغینی در پیش گرفته اند آنها که از اربابی زیرک و عالی رتبه سخن به میان می آورند، تا از خود تصوّری همچون یک متفکر مذهبی، زوال ناپذیر، و «بدبین» عرضه کنند. قدرت ها در امتداد خطوط متعدد و پیچیده ای تجربه های خود را به اجرا می گذارند، ولی از میان اینها، تجربه هایی از نوع متفاوت نیز سر بر می آورد، محاسبات بی نتیجه، ترسیم خطوط فعالِ پرواز، جستجو برای ترکیبِ این خطوط، افزودن سرعتشان یا کاستن از سرعتشان، ابداع سطح همنواختی، قطعه به قطعه، همراه با ماشین جنگی ای که خطراتی که در هر مرحله ممکن است با آنها مواجه شود را می سنجد.
آنچه موقعیت ما را مشخص می کند ورای و در عین حال در همین جنبه ی دولت است. ورای دولت های ملی، پیشرفت بازار جهانی، قدرت کمپانی های چند ملیتی، و طرح ریزی یک تشکیلات «نجومی»، گسترش سرمایه داری به تمام پیکر اجتماع، و به وضوح شکل دادن به یک ماشین انتزاعیِ عظیم که جریان های پولی، صنعتی، و تکنولوژیکی را فرارمزگذاری می کند. در عین حال وسائل استثمار، کنترل، و مراقبتی که هر آن ماهرانه تر و پراکنده تر، و به معنایی مولکولی می شوند (کارگران کشورهای ثروتمند ضرورتاً در چپاول کشورهای جهان سوم نقش ایفا می کنند، مردان در فرااستثمارِ زنان نقش ایفا می کنند، و الخ). اما ماشین انتزاعی با کارکرد بدش، کمتر از دولت های ملی مستعد لغزش نیست، دولت هایی که قادر نیستند این کارکردها را در قلمرو خودشان یا از قلمرویی به قلمرو دیگر تنظیم و تعدیل کنند. دولت دیگر در حیطه ی اختیار خود وسائل سیاسی، نهادی، یا حتی مالی ای را ندارد که او را قادر سازند تا از پس زنی های این ماشین جلوگیری کند؛ تردید داریم که بتواند استناد کند به اشکال قدیمی ای نظیر پلیس، ارتش ها، بروکراسی ها، حتی بروکراسی های اتحادیه تجاری، موسسات جمعی، مدارس، خانواده ها. لغزش های بزرگی که در این جنبه از دولت اتفاق می افتند، خطوط شیب دار یا خطوط پرواز را دنبال می کنند و اساساً تمایل دارند به : ۱) محدود کردن قلمروها، ۲) مکانیسم ها مطیع سازیِ اقتصادی (مشخصه های تازه ی بیکاری، و تورم. ۳) چارچوبهای تنظیمیِ پایه ای (بحران مدرسه، اتحادیه های تجاری، ارتش، زنان، . . . )؛ ۴) ماهیت مطالبات که کیفی می شوند به همان اندازه که کمی بودند («کیفیت زندگی» به جای «سطح زندگی»).
تمام اینها برسازنده ی آن چیزی هستند که می توان حقِ میل ورزیدن اش نامید. شگفت انگیز نیست که انواع مسائل اقلیتی (مسائل زبانی، قومی، ناحیه ای، جنسی، یا مربوط به جوانی) نه تنها در قالب صورتهایی از آنارشیسم، بل در قالب اشکال انقلابی و امروزینی سر برآورده اند که بار دیگر به شیوه ای کاملاً درون ماندگار هم اقتصادِ جهانیِ ماشین را و هم سرهم بندی های دولت های ملی را به چالش می کشند. به جای قمار کردن بر سر ناممکن بودنِ همیشگیِ انقلاب و بازگشت فاشیستیِ یک ماشین جنگی به طور کل، چرا اینطور نیاندیشیم که گونه ای تازه از انقلاب در شرف ممکن شدن است، و اینکه تمامی انواع دگرگون کردن، دگرگون کردن ماشین های زنده ای که جنگها را هدایت می کنند، ترکیب شده اند و یک سطح همنواختی را ترسیم می کنند که در سطح سازمان دهی جهان و دولت ها نقب می زند و آنها را تحلیل می برد؟ چراکه باید گفت جهان و دولت هایش ارباب و صاحب نقشه های خود نیستند، همچنانکه انقلابیونی که محکوم به تغییر این دولت هایند نیز اینگونه اند. همه چیز در قالب بازی هایی متغیّر رخ می دهد، «پیشاپیش، پساپس، و پساپیش . . . » پرسش در مورد آینده ی انقلاب پرسش مناسبی نیست، چون تاجائیکه به این پرسش مربوط می شود، بسیاری از مردم هستند که انقلابی نمی شوند، و درست به همین دلیل هم هست که این انقلاب انجام می شود، و این پرسش هست تا از مسئله ای اساسی تر ممانعت کند: پرسش از شدنِ انقلابیِ مردم، در هر سطح و در هر جایگاهی.
فکر می کردم که چقدر پایان تحصیل می تواند لذت بخش باشد ولی لذت آن خیلی کمتر از گرفتن کارت پایان خدمت بود. حداقل برای گرفتن کارت پایان خدمت یک هفته ای سرمست بودم ولی چه فایده که خوشحالی ام بعد از دفاع به یک روز نیز نکشید و بر مخ ما الهام گردید که سرخط تازه ای ایستاده ام. بعد از آن هم مصائب مسیح در تحصیل دکتری در این وادی با همه بالا و پایین آن، گویی بازی تازه ای را باید آغاز کرد بازی ای که مثل مار پله است که اسیر چار دیواری شدن هم جزو آن محسوب می شود. شاید نتوان گفت بازی درست تر است گفته شود گرفتن یک حق که ضرورتی بنیادین دارد. حقی که برای خود متصور هستم که با تاسی به نیچه از آن به « حق ضروری بودن» یاد می کنم.
ـ کوته بینان نظام آموزشی در مقام مرجع دینی/ سراپای این دانش را به چه کار آید، اگر به فرهنگ نینجامد؟آری شاید به بربریت ( فریدریش نیچه ، کتاب تاملات نابهنگام)
ـ تف بر اراذل و اوباش دانش آموخته ای که از بیان این شرم دارند که « در این باره هیچ درنمی یابم ! در این باره هیچ نمی دان» ( فریدریش نیچه ، کتاب اراده معطوف به قدرت، کتاب سوم، فصل اول، گزین گویه 39)
ـ گواهی پیامدهای رو به بربریت نهادن دانش ها. آنها به آسانی در خدمت « منافع علمی» گم می شوند ( فریدریش نیچه ، کتاب اراده معطوف به قدرت، کتاب سوم، فصل اول، گزین گویه 23)
شعری از احمد شاملو ـ کتاب مدایح بی صله
تشنه را گرچه از آب ناگزير است و گشنه را از نان،
ديگر از اين گذشته كه خدايان غم ما را بخورند،
نزد ايشان مرگ ما ستودهترين قربانهاست،
پس چرا با سرنوشت از در مداهنه درآييم باشد كه كار امروز را به فردا بيفكنيم.
ترجمه : حمید پرنیان


نویسنده : Jean-pierre GARNIER
آيا آنارشيسم از نو مد روز شده است؟ امري قابل قبول اگر واکنش هاي پليس و رسانه ها درمورد « آنارشيست-استقلال طلب» ها را مد نظر قرار دهيم و يا جايگاهي که پرچم هاي سرخ و سياه در تظاهرات جوانان يوناني کسب کرده اند. اما در اصل آنارشيسم به چه معني است ؟ آيا چارچوبي تئوريک است همانند آنچه پير ژوزف پرودن (Pierre-Joseph Proudhon) که سالگرد ٢٠٠ سالگي اش اين ماه فراميرسد ، تعريف مي کرد ؟ آيا بايد آنرا ايدئولوژي سازمانهائي مثل کنفدراسيون ملي کار اسپانيا و يا زنجيرن(Zenjiren) ژاپني تلقي کرد که در مبارزات دوران خودشان شرکت داشتند ؟ آيا بايد از جريان فکري اي پراکنده صحبت کرد که مبارزات سياسي و فرهنگي را آبياري مي کند و در اينجا و آنجا به آن کمي تندروي و ضديت با استبداد تزريق مي کند. تا جائيکه تعداد زيادي از رهبران سياسي چپ آنرا تصاحب کرده و فرصت طلبانه خود را « ليبرتر» مي خوانند. در حقيقت تمام اين ابعاد باهم ترکيب شده اند. شايد اين چنين نيز بتوان توضيح داد تناقضي را که مابين تعداد اندک آنارشيست ها در بيشتر جوامع ما و تداوم حضور ايده هايشان وجود دارد.
نویسنده : کلر اوزیاس
به ندرت پیش می آید که آنارشیست ها، البته همراه با نیروهای دیگر، در مبارزات اجتماعی شرکت نکنند. آنها علاوه بر ایجاد مقر اتحادیه های کارگری، عشق آزاد و فعالیت های سندیکایی انقلابی و تمرد، بانیان اشکال جدید سرنگونی نظم موجود نیز هستند.
نویسنده : ايناسيو رامونه
جهاني سازي چيست ؟ رودررويي اصلي دوران ما. قد علم کردن بازار برعليه دولت، بخش خصوصي برعليه خدمات عمومي، فرد برعليه جمع، خودخواهئ برعليه همبستگي.
از سويي ديگر، جهاني سازي با مکانيسم مبادلات تجاري اش، به هم وابستگي بيش از پيش تنگاتنگ اقتصادهاي بسياري از کشورها دامن مي زند. حجم صادرات و واردات همواره در حال افزايش است. اما جهاني سازي به ويژه شامل مبادلات مالي مي شود، زيرا که آزادي گردش جريان پول در آن تمام و کمال است. و بنا بر اين، بخش مالي بر طيف اقتصاد مسلط مي شود.
افراد دارا و توانمند براي سود دهي هر چه بيشتر سرمايه خود، دو راه دارند : يا در بورس سرمايه گذاري کنند (در هر بورسي در جهان، زيرا که سرمايه ها بي هر گونه مانعي جريان دارند) و يا در يک پروژه صنعتي (ايجاد يک کارخانه محصولات مصرفي). راه حل دوم ميزان متوسط سودي در اروپا حدود ٦ تا ٨ در صد به همراه مي آورد. در حاليکه با سرمايه گذاري در بورس، سودآوري ميتواند به سطح بالاتري برسد (درسال ٢٠٠٦ در فرانسه، بازارهاي بورسي افزايش سودي بالغ بر ٥١٧ درصد، در آلمان ٢٢ درصد و در اسپانيا ٦٣٣ درصد داشته اند).
با چنين تفاوت فاحشي، سرمايه داران ديگر حاضر به سرمايه گذاري در بخش صنعتي (همانجايي که محل آفرينش اشتغال است) نيستند. مگر آنکه اين سرمايه گذاري برايشان حدود ١٥ در صد سود سالانه به ارمغان بياورد. و اين در حاليکه ديديم که ميزان متوسط سود آوري براي اين نوع سرمايه گذاري در اروپا بين ٦ تا ٨ در صد مي باشد. چه بايد کرد ؟ مثلأ سرمايه گذاري در چين و يا در تايلند، کشور هايي که به واسطه دستمزد بسيار نازل شان امکان سود سرمايه گذاري اي تا ميزان ١٥ در صد و يا حتي بيشتر را ميسر مي سازند . به همين علت است که امروزه اين همه سرمايه گذاري در چين صورت مي گيرد.
و از آنجايي که هدف اين کنش ها، توليد با قيمت نازل در کشورهاي فقير براي فروش با قيمتي بسيار گران درکشورهاي ثروتمند است، سيلي از توليدات وارداتي براي فروش از « کشور ـ کارخانه » ها به سوي مثلأ اروپا سرازير مي شود. در اينجاست که اين فرآورده ها رقابتي نابرابر را با محصولات همگون که در قاره پير با هزينه سنگين تري به دليل حقوق اجتماعي کارگران (خوشبختانه) توليد شده اند، آغاز مي کنند. نتيجه آن است که شرکت هاي اروپايي ورشکست و بسياري از توليدي ها ناگزير تعطيل شده و مزد بگيران اخراج مي شوند.
برخي از کارفرمايان براي بقاي خود، تصميم به « جابه جايي » مي گيرند يعني مرکز توليد خود را به کشوري با دستمزد نازل انتقال مي دهند. اين امر در کشور هاي غني باعث بسته شدن کارخانجات و بيکاري مي شود.
به اين ترتيب، جهاني سازي همانند ساز وکاري براي تفکيک و رده بندي مداوم در زير فشار يک رقابت عمومي شده، عمل مي کند. اين رقابت ما بين سرمايه و کار است. سرمايه اي که به آزادي جريان دارد و انسان ها که کمتر متحرک هستند، از اين روست که سرمايه برنده مي شود.
همانطور که بانک هاي بزرگ در قرن نوزدهم و يا شرکت هاي چند مليتي در سال هاي ١٩٦٠ تا ١٩٨٠ عملکرد خود را به بسياري از کشورها تحميل نمودند، سرمايه هاي خصوصي بازارهاي مالي هم، اکنون سرنوشت بسياري از کشورها را در دست گرفته اند. و به نحوي مي توان گفت، سرنوشت اقتصادي جهان را.
بازارهاي مالي قادر به تحميل قوانين خود به دولت ها هستند. در اين صحنه نوين سياسي ـ اقتصادي، عنصر جهاني بر عنصر ملي و شرکت خصوصي بر دولت پيروز است. توزيع مجدد ديگر تقريبأ وجود ندارند و به ما گفته مي شود که تنها عامل توسعه، شرکت هاي خصوصي است. در سطح بين المللي هم فقط اوست که در صحنه رقابت به رسميت شناخته مي شود. به ما تأکيد مي شود که به همين دليل همه چيز بايد حول شرکت هاي خصوصي سازماندهي شود.
در يک اقتصاد جهاني شده، سرمايه، کار، مواد اوليه هيچ کدام خود به خود، عنصر اقتصادي تعيين کننده نيستند. امري که مهم شمرده مي شود، ارتباط بهينه بين اين سه عنصر است. براي برقراري اين ارتباط ، يک شرکت نه به مرزها توجهي دارد و نه به قوانين و تنها سود آور ترين نوع استفاده از اطلاعات، سازماندهي کار و انقلاب مديريتي را مد نظر دارد. بيشتر اوقات اين امر باعث شکاف همبستگي در بطن يک کشور شده وکار به آنجا مي کشد که منافع شرکت و منافع جامعه ملي از هم جدا مي شوند و منطق بازار و دموکراسي نيزاز هم فاصله مي گيرند.
شرکت هاي جهاني شده به هيچ وجه خود را مشمول اين امر نمي دانند ، آنها دست به پيمان کاري و فروش در سراسر دنيا مي زنند. اين شرکت ها خود را داراي ويژگي فرامليتي مي دانند که به آنها اجازه عملکردي با آزادي بسيار مي دهد. و اين ناشي از عدم وجود نهادهاي بين المللي با ويژگي سياسي، اقتصادي و حقوقي، قادر به نظم دادن با کار آيي در رفتار اين شرکت ها مي باشد.
از اين رو، جهاني سازي، گسست عظيم اقتصادي، سياسي و فرهنگي به شمار مي رود. جهاني سازي، شهروندان را تحت سلطه فرماني واحد قرار مي دهد : « خود را تطبيق دادن». بدون هيچ اراده اي براي بهتر فرمانبرداري کردن از دستورات بي نام و نشان بازار . جهاني سازي نقطه عطف اقتصاد گرايي است : سرشتن انسان «جهاني»، تهي شده از فرهنگ، معنا و بالاخره آگاهي از ديگري. و تحميل ايدئولوژي نئوليبرا ليسم به همه کره خاک.




| به جز آن که رويتي چو مناش باشد |
|
| (تعادل ِ ظريف ِ يکي ناممکن |
| که پرستش ِ من |
||
| همه |
||
| «برخورداربودن» است. |
||
| که زبان ِ من |
||
| همه |
||
| «امکان ِ سرودن» است. |
||
| مرا بر آسمان و زمين |
||
| قرار |
||
| نيست |
||
| چرا که مرا |
|
| مَنيّتي در کار نيست: |
| امکان ِ عشوه |
|
| بردوام مانَد. |
آنچه تا اینجای کار در باب رابطهی کلی میان انسان با ابژهاش، و میان انسان و ابژههای محسوس، برشمردیم، به طور خاص در مورد رابطهی انسان با ابژهی مذهبی نیز صدق میکند.
آگاهیِ ابژه نظر به رابطهاش با ابژههای حواس، میتواند از خودآگاهی متمایز گردد؛ اما در مورد ابژهی مذهبی، آگاهی و خودآگاهی بهطور مستقیم بر یکدیگر منطبق میشوند. یک ابژهی محسوس جدا از انسان حضور دارد، اما ابژهی مذهبی در درونِ خود اوست ـ یعنی خودش یک ابژهی درونی و خودی است، یعنی فیالواقع نزدیکترین ابژه است و از اینرو ابژهای است که همچون خودآگاهی و وجدان کمتر و کمتر او را رها میکند.
من همان مجنونِ مستِ یاغی ام
روز وشب محتاج جام باقی ام
مقدمهی مترجم: بدن، بدنسازی، جنسیت، دوآلیسم، نهادهای سرکوبگر، کنترلی و انضباطی در قلمروی بدن موضوعاتی هستند که عمومن کتی آکر به آنها میپردازد. نویسندهای که هنوز آنچنان که باید رویاش کار نشده است. گرچه، بر روی سایر نویسندگان و نظریهپردازان مرتبط با ماتریالیسم جنسیت مانند مونیک ویتیگ و جودیت باتلر نیز بهصورت گسترده و قابل بحث کاری صورت نگرفته؛
و آنچه تاکنون از این طیف نویسندگان به فضای اندیشگانی کشور تزریق گشته است، تا آنجا که ذهنیتام یاری میدهد، شامل ترجمهی یک کتاب [آشفتگی جنسیتی از باتلر]، دو مقاله [ویتیگ (کسی زن به دنیا نمیآید)، آکر (زبان بدن)] و چهار مصاحبه [باتلر، آکر] در فضای اینترنت میباشد.
در تنها مقالهای که پیشتر از آکر خواندیم بحث منحصر به مفهوم بدن بود و نگاه ماتریالیستی آکر را نسبت به مفهوم جنسیت بهقصد براندازی نظام دوگانهانگار کنونی کمتر مشاهده کردیم. این مقاله مجموعهایست از نوشتههای کوتاهِ درگیر با مقوله جنسیتِ او. ضمنن تمامی توضیحات در پانوشتها و عبارتهای درون کروشه افزودهی مترجم است.

کتی آکر
نهضت عمل مستقيم غير خشونت آميز، مبارزاتي را عليه انرژي و تسحيلات هسته اي هدايت كرد. آنارشيستي كه اين نهضت را تحت نفوذ داشت مستلزم جامعه اي آزادي خواه بود كه از گروه هاي خود مختار و كوچك تشكيل مي شد. تعهداتي كه در اين نهضت نسبت به اعمال خشونت آميز و تصميم گيري بر اساس اتفاق آراء وجود داشت بدان دليل بود كه نهضت را در مقابل مسائلي كه دامنگير نهضت هاي ضد جنگ اواخر دهة 60 شده بود محافظت كند. اعتراضات بزرگ و نماديني كه در بخشهاي مختلف كشور برگزار شد كه در بسيج عقايد عمومي بر عليه صنعت هسته اي در مرحله بعد نقش مهمي ايفا كرد و به علاوه گروه كوچكي از مبارزان نيز در نافرماني مدني غير خشونت آميز به كسب تجربه پرداختند.
تظاهرات عمومي نافرماني مدني مشخصه بارز اين نهضت گشت و عدم خروج از اين تاكتيك به صورت يك الزام در آمد. در هر مبارزه مرحله اي به وجود مي آمد كه در آن ميزان اعتراضات نافرماني عمومي وضعيت ثابتي به خود مي گرفت چرا كه حداكثر افراد مرتبط با اين موضوع دستگير شده بودند. در اين مرحله اين حقيقت آشكار مي گشت كه اين اعتراضات به تنهايي قادر نيست صنعت انرژي هسته اي يا مسابقه تسليحاتي را مورد تهاجم قرار دهد. مشكلات نهضت عمل مستقيم غير خشونت آميز به واسطه پيروي سرسختانه اش از تصميم گري بر مبناي اتفاق آراء تشديد گشت. افول صنعت هسته اي در سال هاي پاياني دهة 70 و كاهش مسابقه تسليحاتي در سال هاي مياني دهة 80 به اين مبارزات پايان داد.
بخش اول
باید
اشاره کنم که تام وتزل (Tom Wetzel) تصویر ارائه شده توسط من از آنارشیسم
سندیکایی را قبول ندارد. استدلال او این است که شمار بسیار اندکی از
آنارشیستهای سندیکالیست تابه حال اینطور پنداشتهاند که تنها مالکیت
بنگاهها به کارگران واگذار بشود بی آنکه مشخصههای اصلی اقتصاد بازار
تغییر کند. او میگوید، هدف غالبا استقرار یک ساختار دموکراتیک فراگیر
بوده، تا تعدادی خرده دموکراسی مستقل بنگاه محور. آنطور که خودش میگوید:
«آنارشیسم سندیکایی مدافع گسترش جنبش تودهای کارگران بر پایه گونهای
دموکراسی مستقیم است که به مانند ابزاری برای سازماندهی مجدد جامعه به
منظور استیفای تسلط جمعی کارگران بر فرآیند تولید عمل کند. به این ترتیب
با گسترش وسعت طبقه از سلطه و استثمار طبقه تولیدکننده جلوگیری میشود.
کارگران مادامی که به شکل گروههای منفرد و رقیب در یک اقتصاد بازاری عمل
کنند نمیتوانند تسلط جمعی بر نظام تولید اجتماعی داشته باشند، لازمه
خودگردانی وجود ساختارهای دموکراتیک در تولید اجتماعی و به طورکلی روابط
حوزه عمومی است. بنابراین خودگردانی کارگران تنها به معنای خودگردانی در
بنگاههای منفرد نیست، بلکه به کل نظام تولید اجتماعی برمی گردد. این
نیازمند مجموعههای «ریشه روینده» (Grassroots) است، مثل انجمنها یا
میثاقهای کارگری که از طریق آنها سیاستهای هماهنگ شده برای جامعه به
شکلی دموکراتیک بیرون بیاید. این رویه پیشنهاد جایگزینی است برای رابطه
«دولت- ملت سنتی.» طبق این تفسیر از آنارشیسم سندیکایی، اصناف انقلابی، به
جای آنکه گزینهای برای سازمان اجتماعی تحت آنارشیسم باشند، مسیر دستیابی
به جامعه آنارشیست اند. بسیاری توجه خواهند کرد که هیچ چیز آنارشیستی
درباره این پیشنهاد وجود ندارد؛ به واقع جدا از اسامی و عناوین، این خیلی
ساده همان سوسیالیسم دولتی پیشین است. باکونین احتمالا این ایدهها را به
عنوان سوسیالیسم تمامیت خواه مارکسیستی تحت لوایی تازه به مسخره میگرفت و
پیش بینی میکرد که انقلابیون این آنارشیسم خود به زودی تبدیل به حکام
مستبد تازه میشوند. با اینحال احتمالا حق با وتزل است که بسیاری یا حتی
اکثریت آنارشیستهای سندیکالیست نظامی را که او تشریح کرده، ارج
میگذاشتهاند. علاوه براین او میافزاید که: «اگر خوب به مفهوم دولت به
شکل اغلب مجردی که در علوم اجتماعی دارد دقت کنید، مثلا آنطور که در
تعریف وبر آمده، آن وقت میتوان گفت که پیشنهاد آنارشوسندیکالیستها نه
حذف دولت که نوعی دموکراتیک سازی رادیکال بوده است. این چیزی نیست که خود
آنارشیستها دربارهاش حرف بزنند، اما میتوان به شکلی متقاعدکننده
استدلال کرد که برآمد منطقی گفتمان بخش عمدهای از جریان آنارشیسم چپ همین
است.»
البته بحث ایدئولوژی آنارشیستهای اسپانیایی (به لحاظ تاریخی
بزرگترین جریان آنارشیست اروپا) که رونالد فریزر به آن پرداخته، ادعای
وتزل را قویا تحلیل میبرد. دو جریان بزرگ تفکر وجود دارد که هردو خواستار
حذف دولت به معنای عام وبری آن بودهاند و به کنترل محل کار توسط کارگران
باور داشتهاند. فریزر پس از شرح تمایز گرایشات شهری و روستایی
ایدئولوژیستهای اسپانیایی توضیح میدهد:
«هر دو گرایش در این اندیشه
مشترک بودند که طبقه کارگر کنترل کارخانهها را در دست بگیرد و آنها را به
طور جمعی اداره کند، بی آنکه چیز دیگری در این میان تغییر یابد... چنین
انگار سادهای درباره تداوم احوال به این مفهوم آنارشوسندیکالیستی مربوط
میشود که انقلاب را نه به عنوان تخریب و جایگزینی نظم بورژوازی، که به
عنوان جابجایی آن میبیند. تملک کارخانهها و کارگاهها، هرقدر هم که با
خشونت همراه باشد، گام نخستین انقلابیون برای ایجاد نظم نوین نبود بلکه
هدف نهایی شان بود. این دیدگاه هم به نوبه خود با تعبیر خاصی از دولت
محدود میشد. هرگونه دولتی (بورژوایی یا کارگری) یک نیروی جبار قلمداد
میشد – نه فقط وقتی که قوه قهریه طبقهای خاص میبود. بنابراین خود دولت
و نه شکل تولید کاپیتالیستی که آن را به شکل کنونی اش درآورده بود، به
عنوان دشمن اصلی تلقی میگشت. لازم نبود که دولت تصاحب شده، خرد شود و از
بین برود و سپس نیروی انقلابی جدیدی حاکم گردد. خیر. اگر تنها میشد که به
نوعی آن را محو یا منسوخ کرد، هرچیز دیگر از جمله جبر و ستم خود به خود
ناپدید میشد. نظم کاپیتالیستی با روی کار آمدن کارگران به عنوان مدیران
جدید کارگاهها تنها جابهجا میگشت. کارگران خودسامان در کمونهای
خودمختار یا سندیکاهای پرقدرت، به عنوان اصلی ترین عامل تولید، جای
بورژواها مینشستند. نتایج این چنینی در انقلاب 1936 بارسلونا دیده شد؛
جایی که تولید کاپیتالیستی و روابط بازار در صنعت اشتراکی شده به حیات خود
ادامه دادند.»
میکله فریزر
ترجمه: بامداد زندی
هربرت مارکوزه/ ترجمه: آرش بهبودی
این مقاله نسخه مبسوط سخنرانی مارکوزه در دانشگاه کالیفرنیا ایرواین- آوریل 1975 است که نسخه آلمانی آن در Zeit-messung (Frankfurt am Main, 1975) بهچاپ رسیده است
________________________________________________________
پیش از بحث درباره دلایل شکست چپ جدید، باید به دو پرسش اشاره کنیم: نخست آنکه، این چپ جدید کیست و چیست و دوم، آیا بهراستی شکست خورده است.
با توضیحاتی درباب پرسش نخست شروع میکنیم. چپ جدید شامل گروههای سیاسیای میشود که در بخش چپ حزب کمونیست سنتی قرار گرفتهاند. آنها هنوز هچ شکل سازمانی جدیدی ندارند؛ بدون پایگاه تودهای و بهخصوص در آمریکا از طبقه کارگر جدا هستند. ارزشهای ضداستبدادی و آزادیخواهانه قویای که در ابتدا چپ جدید را تعریف میکرد، در همان زمان ناپدید شد یا منجر به یک «خودکامگی گروه» جدید شد. با این وجود آنچه این جنبش را معین و بهضرورت آن را توصیف میکند، این واقعیت است که این جنبش مفهوم انقلاب را بازتعریف کرده و به آن امکا¬های جدیدی برای آزادی و پتانسیلهای جدیدی برای توسعه سوسیالیستی افزوده است: امکانها و پتانسیلهایی که کاپیتالیسم پیشرفته ایجاد(و فورا توقیف) کرد. در نتیجه این پیشرفتها ابعاد جدیدی از تغییر اجتماعی پدیدار شد. دیگر «تغییر» نه بهسادگی تحت عنوان خیزشی سیاسی اقتصادی یا برپاسازی شکلی متفاوت از تولید و موسسات جدید، بلکه بالاتر از همه انقلابی در ساختار مستقر نیازها و امکان برآورده کردن آنها نیز تعریف میشود.


بخش سوم
پیشگفتار مترجم: بخش هستی انسان با این قسمت (سه قسمت) پایان مییابد. در ادامه، بخش ذات مذهب را مطالعه خواهیم کرد.
ابنها را به این دلیل متذکر شدیم تا توضیح دهیم که احساس چگونه به عنوان اندامِ امر بیکران، جوهر سوبژکتیو مذهب، و ابژهی مذهب که ارزش ابژکتیوش را از دست میدهد، ساخته شده است. بدینترتیب این نکته قابل فهم است که از وقتی که احساس به تکیهگاهِ اصلیِ مذهب بدل شد، محتوای روحانیِ دیگرِگونهی باورِ مسیحی به ورطهی سهلانگاری افتاد.
توضیح: این متن که در چند بخش منتشر میگردد پارهای از کتاب «ذات مسیحیت» نوشتهی لودویک فوئرباخ (۱۸۰۲-۱۸۷۲) میباشد. فویرباخ در این کتاب به ریشهی پیدایش و تکوین مذهب در تفکر انسانی میپردازد.
فصل پیش رو با عنوان «هستی کلی انسان» به بررسی این موضوع میپردازد که چگونه انسان خودآگاهی خود را در بازی انعکاسی با ابژههای اندیشهاش کسب میکند. و نیز قدرت ابژهای از اندیشه که انسان آن را بر فراز خود فرض میکند (یعنی خدا) در واقع قدرت هستی ِ خودِ انسان است. در واقع فوئرباخ در این مقالات به دنبال معرفی ذاتِ انسانگونهانگارِ مذهب است. از اینرو در نظریهی ماتریالیستی جایگاه ویژهای را به خود اختصاص داده است.

هستی کلی انسان
ریشهی پیدایش و تکوین مذهب در تفاوت جوهری میان انسان و حیوان نهفته است ـ حیوانات دارای مذهب نیستند. هرچند این درست است که اکثر جانورشناسان غیرانتقادی کهن این نکته را به فیل منسوب میکردند، از جمله کیفیتهای ستودنی، مزیتِ دینداری، واقعیت این است که چیزی مثل مذهب فیلها به حوزهی افسانه متعلق است. Cuvier، یکی از مراجع معتبر در مورد دنیای حیوانات، بنا به شواهدی که از تحقیقات خود به دست آورده است نتیجه میگیرد که فیل دارای هوش و فراستی بیش از یک سگ نیست.
دستاوردهای علمی در زمینههای بیولوژیک و تغییرات ژنتیکی و یا شبیهسازی حیوانات از سوژههایی بوده که در چند سال اخیر بحثهای فراوانی برانگیخته است. طرفداران اعمال ضابطههای اخلاقی و به نوعی تعیین حد و مرز برای برخی تحقیقات آزمایشگاهی از یکسو، و آنان که برای پیشرفت علوم محدودیتی قائل نیستند، دو سوی این بحثهای ادامهدار بوده و هستند.
دکتر رامین جهانبگلو، استاد مرکز اخلاقیات دانشگاه تورنتو، هفتهی گذشته در کنفرانس سیاستگذاری علمی کانادا سخنرانیای داشت با عنوان«دموکراتیزه کردن علوم».
با رامین جهانبگلو گفتوگویی داشتم و نخست از او پرسیدم، دموکراتیزه کردن علوم یعنی چه؟

گرنیکا (به اسپانیایی: Guernica) نام اثری است از نقاش معاصر اسپانیایی، پابلو پیکاسو (۱۸۸۱ - ۱۹۷۳) که بمباران شهر گرنیکا در شمال این کشور توسط بمبافکنهای آلمان نازی در ۲۶ آوریل ۱۹۳۷ و در خلال جنگهای داخلی اسپانیا را به تصویر کشیدهاست.
این اثر در ابعادی عظیم (تقریباً ۳٫۵ در ۷٫۵ متر) ترسیم شده که در همان سال در فرانسه (در دوران تبعید پیکاسو) به نمایش عموم در آمد. مولفههای اصلی این اثر (بعد از اغتشاش و سردرگمی چشمگیری که در اولین نگاه به بیننده دست میدهد) میتواند مرگ، خشونت، بیرحمی، زجر و درماندگی باشد که با استفاده از قالبی سیاه و سفید و به سبک عکسهای خبری در جراید کنار یکدیگر قرار گرفتهاند.
در مقام تفسیر کاراکترهای موجود در این اثر، خودِ نقاش گفتهاست :«... اگر شما معانی مشخص به مولفههای نقاشیهای من بدهید، ممکن است کاملاً به حقیقت نزدیک شده باشید اما به هیچ عنوان به نیت من در جانبخشی به این مولفهها پینبردهاید. هر حدس، گمان و استنتاجی که شما میزنید بخشی از حالتی است که من هم تجربه کردهام اما به صورت ناخودآگاه و غیر ارادی. من نقاشی میکنم برای خودِ نقاشی. من اشیا را برای چیزی که هستند، میکشم...»
ژولیا کریستوا

در میانهی قرن بیستم حادثهای واقع شد که اکنون، صد سال پس از تولد کسی که به آن شکل داد، ما، به عنوان بازماندگان آن (با عقاید و برداشتهای کاملا متفاوت)، به دشواری میتوانیم پیآمدهایاش را برآورد کنیم: آزادی جنس دوم! سیمون دوبووار با درآمیختن سرنوشت زنان با خطرات آزادی، آزادیای که با مبارزهای بیپایان پیوند خورده، غوغایی به پا کرد و مکتبی بنا نهاد: فمینیسم شاهد مدعای ماست.
البته ماجرا ریشهدارتر و به بیانی سهمگینتر از بنای یک مکتب است: مساله، جهشِ انسانشناختیِ مداوم و پیوسته و روندی لاینقطع از تحول است. تحولی که میبایست در پی ویرانگریهای دومین جنگ جهانی بهوسیلهی یک دخترِ فرانسویِ آریستوکرات که از طبقهی خویش بریده، کاتولیکی که از کلیسا دوری میجوید، دبیر فلسفهای که چندان علاقهای به کارش ندارد و اگزیستانسیالیستی که همراه با ژان پل سارتر تبدیل به زوج رویایی سن ژرمن دپره شدند، اندیشیده و روشن میشد و به هیات مبارزه و مطالبه در میآمد.

آنارشیست ها برای نخستین بارخلاف مبارزان دیگر نه دولت، طبقه، قشر
ویا گروهی را بلکه مقوله حاکمیت رامورد انتقادقراردادند. باکونین وپرودن
دراین رابطه کمونیسم دولتی مارکس را برده داری دولتی نام نهادند. درآغاز
خیلی ها آنارشیسم را مترادف با هرج ومرج، و اعمال خشونت میدانستند. هیچ
مفهوم سیاسی تاکنون این چنین باسوء استفاده تعریف نشده است.
آنارشیست ها در غالب انقلابات اجتماعی خود را بعنوان قابله زایمان پیروزی بحساب می آورند. آنان اکنون می گویند که گرچه آنارشیسم یک جنبش اجتماعی است ولی آن نه تئوری نجات و نه سنگری برای مبارزه مسلحانه است. 150 سال است که اهل نظر، مورخین و روشنفکران پیرامون تعریف آنارشیسم بحث می نمایند. خوشبینی آغازین کلاسیکهای آنارشیست نسبت به انسان بعدها قدری بدبینانه و محتاطانه شد. دانیل گورین آنارشیسم را نوعی سوسیالیسم تعریف کرده است. آنارشیستها همچون لیبرالها خواهان جامعه ای آزاد هستند؛ ولی بدون حاکمیت دولت و سرمایه استثمارگر. چون مفهوم اصلی آنارشیسم آزادی است، آنرا خویشاوند مکتب لیبرالیسم میدانند، ولی در مقابل لیبرالیسم، آنارشیسم ضدکاپیتالیسم است چون در کاپیتالیسم و دولت، اعمال قدرت وحاکمیت را می بیند. گروه دیگری لیبرالیسم را آنارشیسم بدون سوسیالیسم نامیده اند. کورت هیلر درکتاب "بسوی بهشت" مینویسد که بهشت فاقد دولت خواهد بود و بدون اجبار و حاکمیت، همزیستی مسالمت آمیز همه افرادانسانی، هدف نهایی آنارشیستی خواهدشد. اجازه آزادی مالکیت خصوصی در نزد آنارشیستها تاحد رفع نیازهای خصوصی افراداست و آن نمیتواند وسیله ای برای استثمار و یا انحصار اقتصادی برای افزایش سرمایه خصوصی باشد.
آنارشیست ها برای نخستین بار خلاف مبارزان دیگر نه دولت، طبقه، قشر و یا گروهی را بلکه مقوله حاکمیت را مورد انتقاد قرار دادند. باکونین و پرودن در این رابطه کمونیسم دولتی مارکس را برده داری دولتی نام نهادند. در آغاز خیلی ها آنارشیسم را مترادف با هرج ومرج و اعمال خشونت میدانستند. هیچ مفهوم سیاسی تاکنون این چنین باسوء استفاده تعریف نشده است. مارکسیست-لنینیستها نیز آنرا به مفهوم خودسری، بی برنامه گی، هرج ومرج تعریف نمودند. مارکس و انگلس در کتاب "ایدئولوژی آلمانی" به نقد نظرات آنارشیستی ماکس اشتیرنر پرداخته و او را به تمسخر" ماکس اشتیرنر مقدس و خرده بورژوا" نام نهادند. آنزمان توهینی بدتر از لقب خرده بورژوا نبود؛ اگر آنرا به دنباله اسم مبارز و یاروشنفکری می بستند. مارکس با تمسخر به باکونین نیز "محمد بدون قرآن" میگفت. او نظر باکونین را مربوط به دوره پیش از صنعتی شدن اروپا میدانست و مدعی بود که باکونین هنوز پیچیده گی جامعه صنعتی زمان خود را نفهمیده است. لنین در سالهای 1901-1905 آنارشیسم را تئوری خرده بورژوازی، لومپنی، فردگرایانه، شبه انقلابی و مخالف سوسیالیسم علمی میدانست. لنین کتاب "فرد و مالکیت اش" اثر اشتیرنر را ضد ترقی اجتماعی و اثری ارتجاعی میدانست. مارکسیستها مدعی بودند که تکامل دولت موجب آزادی انسان از دولت خواهدشد و سوسیالیسم، حذف دولت نیست بلکه تکامل آنست و کارگران زمانی به سوسیالیسم نزدیک میشوند که به دولت نزدیک شده باشند. مارکس نیز کتاب "فلسفه فقر" پرودن را " فقر فلسفه" او نامید. اسلویته، فیلسوف معاصر آلمانی مینویسد که مارکس غیر از پرودن دو بار دیگر از روی جنازه مخالفان فکری خود توهین آمیز عبورکرد، یکبار از روی باکونین و یکبار از روی جنازه اشتیرنر، چون آنزمان آنان تنها کسانی بودند که توانستند نظراتی منطقی و جانشینی در مقابل مارکسیسم را خطاب به جنبش اجتماعی مطرح نمایند.
ادبیات آنارشیستی و رمانتیک نویسندگانی مانند امرسن، ویتمن و مقاله داوید تورئو باعنوان "وظیفه سرپیچی از اوامر دولت" روی این جنبش تاثیر داشتند. ازجمله دلایلی که آنارشیستهای فردگرا برای تفاهم با رنج کارگران صنعتی نداشتند، بی رابطه گی آنان باشهرها و کارخانه ها بود. دولت، آنارشیستهای مهاجر جمعگرا را متهم به واردکردن و استفاده از خشونت درجنبش آنارشیستی آمریکا نمود، و درحالیکه آنارشیستهای فردگرا مشغول کمونهای منفرد خود در دامن طبیعت بودند، آنارشیستهای جمعگرا در مبارزه طبقاتی در شهرها شرکت نمودند.
ازکمون گاوچرانی تامحفل اینترنتی-، ازتروررئیس جمهورتا به آتش کشیدن زباله دانیها
درسال 1660 نخستین بار یک زن آنارشیست بنام "ماری دایر" بجرم سرپیچی در مقابل قانون در ایالت ماساچوست آمریکا اعدام شد. بعد از استقلال آمریکا در سال 1850 هواداران جنبش آنارشیستی فعالیتی جدی را آغاز نمودند و حدود 100 کمون اتوپیستی تشکیل دادند. بخشی ازآن کمونها زیر عقاید مسیحی بودند که در جستجوی عدالت فعالیت میکردند. درحالیکه مهاجران اروپا آنارشیسم جمعگرا را به آمریکا بردند، آنارشیسم فردگرای آمریکایی را ناشی از شرایط بومی و طبیعی آمریکا میدانند. هدف این دوشاخه آنارشیسم تبلیغ آزادی فردی و اجتماعی بود. امروزه اشاره میشود که آنارشیسم نخستین: انگلیسی و آمریکایی قوی تر از آنارشیسم: آلمانی، فرانسوی و روسی بوده است. توماس جفرسون یکی از متفکران جنبش استقلال طلبانه آمریکا مینویسد: "بهترین حاکمیت، رژیمی است که کمتر حکومت کند". بعدها زیر تاثیر فوریه و آون، کمونهای سوسیالیستی تخیلی تشکیل گردیدند. قرنهاست که آنارشیسم فردگرا یک جنبش خاص جامعه آمریکا مانده است. جنبش آنارشیستی در آمریکاشامل مقاطع مختلف تاریخی بوده است .
ادبیات آنارشیستی و رمانتیک نویسندگانی مانند امرسن، ویتمن و مقاله داوید تورئو باعنوان "وظیفه سرپیچی از اوامر دولت" روی این جنبش تاثیر داشتند. ازجمله دلایلی که آنارشیستهای فردگرا برای تفاهم با رنج کارگران صنعتی نداشتند، بی رابطه گی آنان باشهرها و کارخانه ها بود. دولت، آنارشیستهای مهاجر جمعگرا را متهم به واردکردن و استفاده از خشونت درجنبش آنارشیستی آمریکا نمود، و درحالیکه آنارشیستهای فردگرا مشغول کمونهای منفرد خود در دامن طبیعت بودند، آنارشیستهای جمعگرا در مبارزه طبقاتی در شهرها شرکت نمودند. مبارزی بنام "توکر" گرچه کتاب باکونین باعنوان " خدا و دولت " را در سال 1883 به انگلیسی ترجمه نمود، او ولی باکمک نظرات آنارشیسم فردگرا به مبارزه علیه عقاید آنارشیستی جمعگرا پرداخت. در تاریخ 11 نوامر سال 1887 دولت دست به اعدام 5 رهبر جنبش آنارشیستی آمریکا بنامهای : لینگ، اسپیس، فیشر، انگل، و پارسون زد. اسپیس درپای چوبه دار گفته بود: " زمانی خواهد رسید که سکوت ما قوی تر از صداهایی خواهد شد که امروز آنرا وادار به سکوت میکنید " . انترناسیونال دوم به پای قدردانی از این اعدام شدگان، در کنگره دوم خود در سال 1889 در پاریس، اول ماه مه را بیاد آن قربانیان، روز بین الملل کار نام نهاد. تقصیر و یا بی گناهی دو اعدامی دیگر جنبش آنارشیستی بنامهای" ساکوس و وانستیس" بعدها موضوع اشعار، رمانها و فیلمهایی در آمریکا گردید.بونا و دوروتی میگفت که آنارشیستها علیه انسانها مبارزه نمی کنند بلکه علیه نظام و سازمانهای دول حاکم مبارزه مي كنند. آنان تعریف و ترجمه واژه آنارشیسم بصورت هرج و مرج را مانند آن مثال میزنند که ما دندانپزشک را شکنجه گر، عشق را گناه، و دفاع از محیط زیست را عقب افتادگی، ترجمه کنیم. و
در کتاب تورات پیرامون وجود جهان آمده که "در آغاز سخن بود"،- و یونانیها در باره علاقه خود به فلسفه میگفتند که "در آغاز تعجب بود"،- و آنارشیستها درباره علت مبارزه شان مدعی شدند که " در آغاز خشم بود و بعد، شورش!".
گوستاو لنداور، آنارشیست آلمانی میگفت "آنارشی نه موضوع خواسته ها بلکه مسئله زندگی است" و متفکری بنام کلمنکاو در یکی از سخنرانی های خود گفت " برای آنهایی متاسفم که در20 سالگی آنارشیست نبودند" و پرودن نوشت جامعه ای کامل است که نظم رابا آنارشی همساز کند. جک لندن اشاره میکند که: " کلمه اتوپی کافی است تا دشمنان به محکوم کردن یک ایده بپردازند"
آنارشیستها مدعی بودند که غالبا خشم، نیروی محرک تاریخ بوده است، 5000 سال پیش خشم برده ها علیه برده داران و اربابانشان آغاز شد، در آن میدان میان خشم و آزادی، برای بشریت ایده ای متولد شد که به اندازه تاریخ بشر سابقه دارد، ولی خشم نیاز به یک ایده داشت که منتهی به یک اتوپی مثبت یعنی یک هدف گردد.
واژه آنارشیسم به اندازه تمدن غرب سابقه دارد، یعنی از زمانیکه حاکمیت وجود دارد، عقیده به آزادی نیز وجود داشته. از قرن 19 آنارشیسم بعنوان فلسفه یا جنبش سیاسی مورد بحث قرارگرفته است. مهمترین خواسته آنارشیستها، شعار خودگردانی بود. آنان بجای مرکزیت اتوریته در امور اجتماعی، خواهان نظامی فدرال هستند. کوشش آنان همیشه برای جامعه ای آزاد، عادل و بدون حاکمیت انسان بر انسان بوده است. آنان با انتقاد از قوانین جامعه سرمایه داری، سیستم رقابت، و اخلاق فردگرایانه آن میگویند باید اتحاد و کمک متقابل میان انسانها حاکم گردد. منتقدین آنارشیسم می پرسند آیا آن یک رویای بیگانه باجهان است و یا طرحی قابل عمل، آیا انسان قادر به آزاد بودن میباشد؟ آیا در آغاز تاریخ، فرار انسان از زورگویی و غیبت حاکمیت و فرمانروایی انسان بر انسان، بطور خودکار به حضور آزادی منتهی گردید؟نویسنده : آلن وودز
ترجمه : بابک کسرایی
چرخهی اقتصادی و مبارزهی طبقاتیحمید پرنیان
توتالیتاریسم هنگامی ممکن میشود که جامعه تودهای شود، یعنی یکدست شود و ناسیونالیسم و امپریالیسم و نژادگرایی نیز دست به دست چنین جامعهای دهند. جامعهی تودهای جامعهای است که افراد در آن «اضافی» هستند.
مصرفِ تودهای، بیکاریِ تودهای، استخدامِ تودهای، بنگاههای کلان، فروریزی اجتماعات و انجمنهای محلی در برابر نیروی مرکزیِ بوروکراسیهای کلان و ملت-دولت، و تکیه بر آرای مردمیِ نمایشی، همهی اینها با هم منجر به گمشدنِ تمایزاتِ فردی میشوند.
امور سیاسی، از دیدگاه هانا آرنت، فعالیتِ انسانیِ مشخصی است که در قلمروی ویژهای (قلمروی سیاسی) و به دلیل ویژهای (آزادی) رخ میدهد. و آزادی از دید آرنت آزادیِ کنش است، کنشی که منجر به تولید و بیان دو باشندهی مهم میشود: اولی هویتِ یگانهی فرد و دومی «دنیا»ست.

ریچارد رورتی
در قرن ما، سه پاسخ به این پرسش داده شده است که «چگونه باید رابطهی خود را با سنت فلسفی غرب درک کنیم؟». پاسخهایی موازی که بهواسطه سه فرایافت دربارهی هدف فلسفهورزیدن طرح شدهاند. این سه پاسخ عبارتاند از، پاسخ هوسرلی(علمی)، پاسخ هیدگری(شاعرانه) و پاسخ پراگماتیستی(سیاسی). اولین پاسخ که از بقیه آشناتر است میان هوسرل و مخالفان پوزیتیویستاش مشترک بود. به نظر آنها فلسفهی علم را الگو قرار داده و از هنر و سیاست نسبتا دور است.
نویسنده : نورین اوکانر
اعتقاد من به عنوان روان درمان گر ،به تعدد بیان یا گفتمان است که به یک عقل سلیم واحد تقلیل نمی یابد. این ایده مبتنی بر تفاوت است و نمی پذیرد که انسان کاملی وجود داشته باشد که تماما وجود را بازنمود دهد.بسیاری به دلیل گرفتار شدن به روزمره گی،ناتوانی در بروز احساسات،دشواری و سختی زندگی و ... به روان درمانی نیاز پیدا می کنند،اما آیا می توان این موارد را سمپتوم های وضعیت روانی خاصی نامید و درمانی تجویز کرد؟این مسئله بر روان درمانی پویش شناختی تاکید می کند که با عملکرد مکان شناسی هستی شناختی و یا الگوی پرسش وپاسخ که در شاخصه های تفکر درباره ی حقیقت وجود به کار می آید،کاملا تفاوت دارد.از دیدگاه هستی شناختی،وجود تماما به ذهن پرسش گری که آن را می جوید تن نمی دهد،بلکه راه را برای هر فهمی باز می گذارد،در نتیجه،فرد بنا بر نسبت خاصی که با وجود دارد،درکی از آن بدست می آورد.اما دیگر این که «من کیستم؟» اهمیتی ندارد زیرا وجود تنها به شکلی کلی به فهم درمی آید. گادامر در «حقیقت و روش» نخستین ابزار هرمنوتیکی را پیش فهم هایی می داند که حاصل مناسباتمان با امور دم دستمان اند.تفسیر اولیه با درک امر جزیی در پرتو امر کلی اتفاق می افتد.«من» زمانی که به فهم تن می دهد،به صورت کلیتی نمود می یابد که فاقد جزییات و خصایص فردی است.
بنابراین،این که«کیستی» در بیان «چیستی» از دست برود(این که شناخت فاعل بیان قربانی موضوع بیان شود) نتیجه ی انکار تفاوت و دیگر بودگی است. نبود تفاوت از اندیشنده ای مطلق خبر می دهد که همه ی امور را با درک عقلانی به تسخیر خود در می آورد.خدمت اصلی فروید به قرن بیستم،تشخیص ویژگی حیات بخش گفتار بود،گفتاری در قالب مکالمه که از آن سخنی نو پدید می آید که هم غریب است و هم آشنا.
افلاطون هم در فایدون(62b) از یک غریبه صحبت می کند که میل سوژه را معطوف به خود می کند.این غریبه فرد را به ارتباطی دعوت می کند که طی آن قطعیت و تمامیت وجود شکافته می شود.میل آدمی تنها به بقا و جاودان بودن نیست،زیرا متعلق اصلی آن همان دیگری است که «با مقاومت در برابر هر گونه سنخ شناسی ،هر طبقه و طبقه بندی ای،می تواند بیگانه ای برای من باشد»(لویناس،1961).
کریستوا این دیگر بودگی ذاتی در کردار روان کاوی را این گونه شرح می دهد و می گوید روان کاو با غیره منتظره بودن تحلیل روان کاوی همواره بیمار را غافلگیر کرده است.اما غیر منتظره بودن این تحلیل هم ناشی از فرآیندی دائمی،یعنی میل به دیگری است(کریستوا،1986).کریستوا در مقاله ی خود«روان کاوی و دولت شهر» از تفسیر روان کاوانه سخن می گوید و این که نمی توان آن را به یک هرمنوتیک خاص محدود کرد. روان کاو هیچ معنا یا هویت تضمین شده ای را وعده نمی دهد و یا از دیدگاه اخلاقی و وضعیت تثبیت شده ای حرف نمی زند.برای کریستوا روان کاوی بنیادگرایی یا فرمالیسم متافیزیک غربی را که مبتنی بر پیش فرض و تجربه ای اصیل است،به مبارزه می طلبد.این تجربه ی اصیل،بنیادی و اساسی است زیرا خود به هیچ تجربه ی دیگری تحویل نمی پذیرد،اما اساسا ابژه ی اصلی میل دیگران است و فرد به آن تقلیل می یابد.بنابراین،این علت و منشا اصیل هر نامی که داشته باشد- خدا،وجود،تاریخ،سنت – هم به عنوان تجربه ای تام بنیادین است و هم هستی بخش و زاینده است. با فرض گرفتن این ساختار بنیادین و متعین،هیچ الگویی برای بیان چند گانه ،گفتمان امیال و ...بدست نمی آید.
به اعتقاد کریستوا گفتار روان کاوانه نشانه ی میل بازگشت به اصل و منشایی است که بیمار آن را به عنوان مادر آرکائیک درمی یابد؛این میل مبنای هر گفتار و سخنی است. مادر آرکائیک با نام ناپذیری اش در برابر معناداری می ایستد و کار روان کاو این است که به این امر نام ناپذیر نفوذ کند و آن را به فانتاسم تبدیل کند،چیزی که مستلزم برگذشتن از معنای «رئالیستی» و روشن گفتار است تا زمینه ی بروز چیزی که کریستوا آن را بی معنایی یا جنون میل می نامد،باز شود. از نظر او فرد زمانی بیمار می شود که کسی را برای دوست داشتن نداشته باشد.فرضیه ی اصلی روان کاوی می گوید رنج و غم موجود،نتیجه ی شکست و ناکامی در ارتباط با دیگران ،با والدین دوران گذشته،است- زمانی که کودک سخن می گوید اما کسی به او توجه نمی کند.بنابراین،روان کاوی ارتباطی درباره ی ارتباط است که به داشته های زبانی و زمانی سوبژکتیویته توجه دارد.کریستوا بر خلاف من دکارتی و من استعلایی هوسرل،سوبژکتیویته را به مثابه ی یک فرآیند،یک سوژه ی بیان،ترسیم می کند.
پرسش و نظریه پردازی درباب زمان و سوبژکتیویته همواره ذهن فیلسوفان را درگیر خود ساخته است.روان کاوی نیز به نظریه ی تکوین و شکل گیری روان می پردازد:بررسی زمانی سوژه در روابط و مناسبات غریزی و یا طبیعی اش.برای مثال،گفته می شود که نوزادان تا سه ماهگی نمی توانند مطابق با قواعد نحوی زبان معنا تولید کنند و نیز بر اساس نتایج این بررسی بر افراد مسن تر و تجربیات مراحل اولیه ی زندگی،مستنداتی ارائه شده است.کریستوا در «میل در زبان» دشواری یا ناممکن بودن ورود به دوران کودکی را بررسی کرده و برآن است که در تفکر غرب هر گفتمانی درباره ی مراحل اولیه ی رشد مستلزم مواجهه ای میان تفکر و غیر آن است(کریستوا،1980).و یا عقده ی ادیپ نشان می دهد که چگونه ما به انسان هایی جنسی- یتی بدل می شویم و به نظم نمادین ،زبان،راه می یابیم.نبوغ کریستوا در این حوزه در فرض سوژه به مثابه ی سوژه ی بیان است،او دیدگاه معمول درباب زبان را بسط می دهد تا به بیانی پیشا- نمادین و پیشا-ادیپی دست یابد.او این بیان اولیه را ارتباط نشانه ای می نامد.برای کریستوا سوژه همواره هم وجهی نشانه ای دارد و هم وجهی نمادین.او واژه ی افلاطونی کورا (chora) را عاریه می گیرد تا فرآیند های گوناگون مقدم بر قاعده مندی زبانی را شرح دهد و نیز علت اصلی رنج و اندوه روانی و غمگینی را تبیین کند.کورا فضا و مولفه ای است که در یک زمان سوژه را جذب و طرد می کند،مکانی که یکانگی و اتحاد سوژه را با جنبش ها و ایستایی ها یی که او را برآورده اند،شقاق می دهد.هرچند کورا «معنایی» دست نیافتنی دارد،مبتنی بر دلالتی است «که در آن نشانه ی زبانی هنوز به غیاب ابژه و تمایز واقع و نمادین» ختم نشده است(کریستوا،1984).اما مرحله ی نمادین رشد با مرحله ی آینه ای آغاز می شود که روان کاوان آن را به توانش های غیاب و بازنمایی نسبت می دهند.کریستوا بر اهمیت میل سوژه برای بازگشت به مادر جاودان آرکائیک تاکید می کند و در پی بازکردن پای امر نام ناپذیر به زبان است.او در «قدرت های وحشت»،که از ارتباط پیشا- ادیپی طفل با مادرش می گوید،تحلیل جذابی درباره ی روان پریشی مرزی بدست داده و بر احساسات طرد،هراس و پرخاشگری متمرکز می شود. در این اثر،واژه ی «آلوده انگاری» توصیفی است برای اشمئزاز و وحشت موجود در فرآیند پیشا- ادیپی جدایی از مادر و در واقع،تلاش به جدایی از مادر پیش از استقلال زبان:
«امرآلوده خشونت سوگواری است برای ابژه ای که همواره پیشاپیش از دست رفته است»(کریستوا،1983) .مارگاریت لیتل روان پریشی مرزی را حالتی از ناتوانی در متمایز ساختن روان و تن،و ناکامی در جریان هماهنگی من و نهاد می داند. حالات هیجانی سوژه را به نابودی و ویرانی تهدید می کنند.کریستوا این حالات در جهان بودن را با تجربه ی فروپاشی مرز میان تن شخص و جهان او مقایسه می کند.در این حال، جریان درون ماند های بدنی شخص را فرا می گیرد- سیالیت خون،اسپرم،مدفوع . سوژه ی روان پریش مرزی همچون هر موجود سخن گویی از اختگی می هراسد،اما این اختگی تنها به معنای از دست رفتن بخشی از خود نیست،او کل زندگی خود را می بازد.سوژه ی مرزی در پی حیات مجددی است که طی آن بتواند گفتار خویش را بازپس گیرد(همان).
کریستوا می گوید سوژه تنها تا جایی هستی می یابد که با دیگری همانند سازی کرده و سخن بگوید،از این رو در درمان روان کاوی نیز سوژه باید با روان کاو خود همانند سازی کند.کریستوا فروید را به خاطر مخالفت با مفهوم غربی سوبژکتیویته به عنوان عقلانیتی خود-آگاه تحسین می کند.این دیدگاه او به بحث از دیگری می انجامد و برتری و اولویت معرفت شناختی من را متزلزل می کند.هایدگر در «جستاری درباب اومانیسم» بر آن است که همه ی اشکال اومانیسم معتقدند که انسانیت آدمی پیشاپیش با تفاسیر مفروض طبیعت،تاریخ و جهان تعیین شده است(هایدگر،1954).بنابراین،تشخص اومانیستی دو فرد در جریان گفتگو مانع از دیگر بودگی و تفاوت می شود.در فرهنگی که لوگوس ارباب آن است گسست بنیادینی وجود ندارد،چراکه همه ی منازعات و گسیختگی های گفتمان به خود گفتمان بازگردانده می شود.از این رو،همان طور که گادامر می گوید،مرگ شنونده و گوینده به دستان گفتمان مذکور به تاخیر می افتد،دو فردی که این گفتمان را به سان میراثی فرهنگی که موجب بقای خود فرهنگ می شود،دست به دست می گردانند.
لویناس ارتباط رودررو را فرض می گیرد تا بی مانندی منحصر به فرد هر موجود انسانی را نشان دهد، بی مانندی ای که اساسا به طبقه ی خاصی تن در نمی دهد.این بی مانندی در ارتباط با شخص/اشخاص دیگر خود را نشان می دهد.و در این میان،خصوصیت اخلاقی سوبژکتیویته در برابر دیگری همان حس مسئولیت پذیری است.دو سوژه ی انسانی هر یک به عنوان هم سخن هویت و تشخص می یابند.آن ها دیگری را برای پاسخ دادن بر می انگیزند و از منیت و من محوری فاصله می گیرند و با این حال،اگر این پاسخ «با معنا» نباشد، «هیچ» است. بنابراین،دیگر بودگی امری نیست که به موضوع خاصی مرتبط باشد،بلکه تنها نمایانگر فردی در ارتباط با من است. و مواجهه یا رودررویی تعبیری است که فی نفسه در هر لحظه تعریف گوینده ی خود را نقض می کند و در کلیت و همگنی اش نفوذ می کند(لویناس،1974).
کریستوا بر آن است که روان کاوی با به تصویر کشیدن ناهمگونی و نا متجانسی به صورت میل جنسی و یا خواست مرگ آن را به وضعیتی تحلیل پذیر بدل می سازد. او شالوده شکنی را حقیقتی نسبی خوانده و آن را برای نظریه پردازی فرآیندی تحلیلی که به زعم خود وی اساسا به حقیقت(حقیقت تفسیر) و اخلاق وابسته است،کافی نمی داند.برای او عملی اخلاقی است که قید های خودشیفته وار را از بین ببرد،قید هایی که فرآیند دلالتی را در تحقق اجتمایی-نمادین اش ناکام می گذارند(کریستوا،1974).
اما موضع اخلاقی روان کاوی نسبت به تفاوت جنسی چیست؟
کریستوا در«Stabat Mater» بر تمایل سازش ناپذیر دو جنس برای اظهار کردن تفاوت هایشان تاکید می کند.اما روان کاوی تا کجا ابراز این تمایل به تفاوت را مجاز می داند؟آیا می توان چگونگی مرد یا زن شدن سوژه،و یا چگونگی حالت دوجنسی،را با الگو و پیش فرض مشخص و کارآمدی تبیین کرد؟ اگر روان کاوی با پیش فرض «آگاهی» از سکسوالیته عمل کند،نمی تواند تفاوت جنسی را در نظر داشته باشد. جوانا رایان به خوبی این مسئله را در اولین کنفرانس بریتانیا درباره ی فمینیسم و روان کاوی مطرح می کند. او در برابر این دیدگاه رایج روان کاوانه که سکسوالیته ی فرد تابعی از خبال پردازی ها و همانند سازی های اولیه است،بحث می کند. به باور او سکسوالیته ،پیچیده،ناتمام،و چندپاره است و تنها به شکلی مخاطره آمیز ایجاد می شود(جوانا رایان،1987).
روان کاوان توجه زیادی را صرف کرده اند تا دشواری جدا شدن از مادر را نشان دهند،اما مسئله این است که چرا خود روان کاوان در جدا شدن از پدر چنین مشکلی دارند؟
The An-Arche of Psychotherapy, Noreen O connor.
Abjection,Melancholia and Love/John Fletcher and Andrew Benjamin,1990
نویسنده : اندی مریفیلد
ترجمه : امین قضایی
زندگی ، اندیشه ، مراسم گذر
این مرد مشهور که ما را به تغییر جهان و نه تنها تفسیر آن برانگیخت، در شهر راینلند(Rhineland) در ترایر (Trier) در ۱۸۱۸ به دنیا آمد. دانش آموزی باهوش که در خانواده ای نسبتا مرفه رشد کرد ( هاینریش، پدری یهودی تبار و وکیل بود) کارل جوان خیلی زود از خانه فرارکرد و به جای کسب سرمایه ،عازم مطالعه و تلاشی طولانی برای براندازی آن شد! - این فرار ، مادر عزیزش هنریتا را بسیار آزرد. او در هفده سالگی در دانشگاه بن(Bonn) حقوق خواند و براحتی نصیحت پدر را برای یک زندگی ساده نادیده گرفت. به کرات نفت چراغ نیمه شب را می سوزاند ، آبجویی می نوشید و سیگارهای سنگین دود می داد و بعد در لیوان فرو می کرد.هیچ کس تعجب نکرد که هنریش سرحال آمد وقتی پسرش را برای مطالعه ی فلسفه به دانشگاه برلین فرستاد و سرانجام تز دکترایش را درباره ی فیلسوفان کلاسیک یونان ، دموکریتوس و اپیکور نوشت. در این حین ، کارل به دام عشق همسایه کودکی اش در “ترایر” افتاد ، دختری زیبا و اشرافی به نام جنی ون وستفالن. او که چهار سال بزرگتر و دختر یک بارون بود ، یکی از اقوام دور کنت ِ آرگیلArgyll در انگلیس بود. کارل و همسر آینده اش ، ابتدا عشق خود را پنهان داشتند اما وقتی این دو در سال ۱۸۳۶ نامزدی خود را اعلام کردند ، هیچکدام از والدین تعجب نکرد.
این متن ترجمه بخشهایی از سخنرانی باتای درنشست گروه Contre-Attaque (پاتک) است که در 1935 ایراد و در 1936 به چاپ رسید. این سالها نقطه اوج شور و شوق سیاسی در فرانسه بود که پس از قیام کمون پاریس نظیری نداشت. این فوران سیاسی همراه با اعتصابهای تودهای در همه بخشهای اقتصاد در تابستان 1936 با کسب قدرت از سوی جبهه مردمی به اوج خود رسید. این جبهه محصول اتحاد سوسیالیستها و کمونیستها بود که تحت رهبری لئون بلوم، دبیرکل حزب سوسیالیست، قدرت را به دست گرفت. در واقع، جبهه مردمی، نمود سیاست مردمی و در حکم تنها پاسخ غیرارتجاعی به بحران سرمایهداری جهانی بود، بحرانی که پاسخ دیگربه آن— با توجه به سازشگری حکومتهای بورژوا دموکراتیک (آمریکا، انگلیس، و فرانسه) و استحاله انقلاب روسیه به رژیم استالینیستی—چیزی جز سیطره فاشیسم و فاجعه جنگ جهانی نبود. این سخنرانی در تقابل با درک محدود مارکسیسم رسمی از سیاست، دارای بصیرتهایی ارزنده است. اگرچه متفکربزرگی مانند لوکاچ نیز در ورای سانسور استالینیستی از ایده جبهه مردمی دفاع میکند، اما این باتای است که بر قدرت خلاق سیاسی مردم تاکید میگذارد و جبهه مردمی را نه به عنوان ابزاری برای کسب قدرت دولتی و چانهزنیهای حزبی بلکه به عنوان عرصه ظهور انرژی مازاد مردمان معرفی میکند. توصیف باتای از جبهه مردمی را میتوان یکی از نخستین نمونههای سیاست ناب یا «وسایل بدون هدف» دانست. با این همه، اگرچه باتای در این سخنرانی بارها یادآور میشود که حضور مردم در خیابان را نباید معادل نوعی آنارشیسم غیرعقلانی و نافی مبارزات حزبی و سندیکایی دانست، اما تاکید او بر مفهوم مردم هنوز نیازمند محتوای تاریخی بیشترو تعین مفهومی دقیقتر است. باتای خود به این خصلت نامتعین و ابهامهای سیاسی ناشی از آن واقف بود و حتی بعدها اعلام کرد که نوعی «گرایش متناقض فاشیستی» در برخی از اعضای گروه پاتک وجود داشته است. اما باید به یاد داشت که مساله اصلی در ارتباط با فاشیسم به مثابه یک جنبش تودهای، پیوند فاشیسم با دولت و نقش آن در مقام کارگزار نظام سرمایهداری است، نظامی که در شرایط بحرانی نیازمند دولتی فاشیستی برای سرکوب مردم است. در مقابل، همانطور که باتای متذکر میشود، جبهه مردمی میکوشد تا از طریق تقابل مردم با فاشیسم پاسخ دیگری برای بحران بیابد و همبستگی و خلاقیت آدمیان در مقام موجودات سیاسی را جایگزین سترونی، ملال، و خونریزی سازد.
شايد
نتوان دريدا را در رديف فيلسوفاني چون هيدگر و ويتگنشتاين قرار داد اما به
جرأت مي توان ردپايي از هيدگر، نيچه و همانندي هايي ميان او و ويتگنشتاين
را در آثارش مشاهده كرد.
دريدا روان نژندي فلسفه غرب را براساس
آموزه هاي هيدگر دنبال كرده است و بازگو مي كند كه در پي تخريب سنت تفكر
فلسفي غرب است. او در اين رويكرد فرزند زمانه خويش است يعني متأثر از فضاي
فكري كه در آن قرار گرفته بود؛ بحران مدرنيته.
دريدا متافيزيك غرب را در پرتو عنوان "متافيزيك حضور" بازخواني مي كند. حضور واجب، حضور خود، حضور معنا در گفتگوي رودررو، حضور عالم متعين. او مي گويد خانه "متافيزيك غرب كه ما در آن سكني گزيده ايم ما را بر آن داشته است كه گرفتار امور حاضر و متقرر شويم. دريدا با نگاهي ساختارشكنانه سعي كرده است از آنچه كه وي آن را "متافيزيك حضور" مي داند رهايي يابد. بحثي كه دريدا مطرح كرده بسيار شبيه است به چيزي كه هيدگر از متافيزيك قرائت نموده است.
هيدگر نيز تاريخ متافيزيك غرب از افلاطون تا دوره حاضر را برپايه حضور "خود" يا استوار مي داند.هيدگر مي گويد: "در شناخت متافيزيكي، موجودات برحسب بازنمايي بر ما معلوم مي شود" و اين بازنمايي با فروكاهشي همراه است. فروكاهيدن حقيقت و راز وجود در نظر هيدگر با مستوري حقيقت در كسوت مفاهيم و مقولات فلسفي رخ مي دهد. هيدگر گذر از متافيزيك و چيرگي بر آن را براي گذر از نيست انگاري و توجه پيداكردن به حقيقت وجود مطرح كرده است.
افلاطون، متافيزيك موردنظر دريدا را از طريق رجحان گفتار بر نوشتار شرح داد. ارسطو با مقدم شمردن فعليت بر قوه و استعداد "حضور" را نشان داد. دكارت نيز اساس فلسفه شييء را بر حضور من متمركز نمود و اصلاً بنياد و "محور" ساختار هستي "من" است.
دكارت با خواندن "حديث نفس" شروع به تفلسف كرد. فلسفه بافي دكارت متوقف بر حضور نفس است از اين جهت گزاف نيست اگر بگويم فلسفه دكارت حديث نفس خودبنياد است.
نقد دريدا بر دكارت و اساساً فلسفه غرب به تبع هيدگر اين است كه فلسفه در غرب نوين بر "خودبنيادي" استوار بوده و هست. از اينرو دريدا بناي فلسفه خويش را (اگر بتوانيم بگوئيم فلسفه) نقد دكارت گرايي قرار مي دهد.
دريدا در كتاب نوشتارشناسي ساختار را مبتني بر گونه اي پيش فرض "محور" مي داند و مي گويد انديشه فلسفي غرب متمايل به وجود "مركزي و محور"ي است. اين محور و قطب است كه وحدت بخش بنياد ساختار است. فلسفه غرب مفروض مي گيرد كه گوهر و يا حقيقتي وجود دارد كه به عنوان زيرساخت تمامي عقايد ما عمل مي كند. دريدا هرگونه نظام فكري كه يك زيرساخت را مبناي تفلسف خويش قرار مي دهد متافيزيك مي خواند. در نظر وي متافيزيك يعني "بودن به مثابه حضور".
بنابراين متافيزيك در نظر دريدا يعني بنيادگرايي معرفتي كه وي از آن با عنوان لوگوسنتريسم در فلسفه غرب ياد مي كند. دكارت و عقل گرايان پيرو او از شالوده ها و مفاهيم بديهي و مشخص عقل سخن گفتند و ارسطوئيان از اوليات و بديهيات سخن راندند كه به محض تصور تصديق مي شوند. افلاطون نيز بر حضور تأكيد داشت وي از ديداربيني حقيقت مثالي دم مي زد. "eidos" يا idea در نظر او امر سرحدي پايدار است كه نه با چشم سر بلكه در درون جان ما با چشم عقل قابل رؤيت است. "ايدوس" امر فراطبيعي و غيرقابل تغيير و زوال است. معرفت حقيقي، معرفت به ايدوس است. ميان رؤيت امر غيرمحسوس و حضور، پيوند برقرار است.
افلاطون و پيروان او در پرتو حضور، نوشتار را در مرتبه اي فراتر از گفتار قرار دادند از آن جهت كه در گفتار وجهي از حضور ميان گوينده و آنچه گفته مي شود موجود است، اما در نوشتار نويسنده غايب است و معناي موردنظر وي نيز در نامستوري مي ماند.
افلاطون مي گفت نوشتار به آفريننده خويش خيانت مي كند. نوشتار مبعّد معنا نيست. از اينروست كه مي توان قرائت هاي مختلفي از نوشتار داشت چون معنا حاضر نيست و در غيبت تفسير خواننده به محاق رفته است. اين آموزه افلاطوني ريشه در متافيزيك حضور دارد. گريز دريدا از خودبنيادي فلسفه سبب مي شود وي معرفت شناسي افلاطوني- دكارتي را به چالش بكشد.
افلاطون شناخت و قوه فهم انسان را از متعلق معرفت جدا كرد و به "idea" شأن انتزاعي بخشيد. افلاطون فاعليت خودبنياد ذهن را مدون نكرد اما در ضميمه گفتگوي تئتئوس مي توان آن را از متن فهميد. شناخت حسي در نظر او بسيار گمراه كننده است و حقيقت و كنه امور راـ كه اينك اين مفاهيم به شدت انتزاعي و فلسفي شده اند ـ براي ما به معرض تماشا نمي گذارد. افلاطون قوه عقل را در روان آدمي مي دانست و از طريق عقل است كه مي توان به عالم مثال (جهان پايدار و اعيان ثابته) راه يافت و اين يعني به دام سوبژكتيويسم انتزاعي افتادن.
هيدگر مي گويد براي نخستين بار افلاطون، حقيقت را در ذيل عالم مثال قرار مي دهد و دستور مي دهد كه مربيان نيز بايد خود را آماده ديدار موضوعيت فاعل شناسي در فراگرد معرفت بعد از افلاطون مبنايي در معرفت شناسي تاريخ متافيزيك قرار گرفت تا اينكه در دكارت و مابعد آن قوام رسمي يافت به طوري كه دكارت هستي شناسي را به معرفت شناسي تقليل داد. از اين رو دكارت را پدر فلسفه جديد مي خوانند. بذر فلسفه دكارتي بر صخره پاشيده شد تا ساختگراياني چون استراوس و پساساختگراياني چون دريدا بر آن تشكيك كنند.
دكارت "من" را اساس هستي مي دانست و وجود را در پس "من" معنا مي كرد. شك و يقين دكارت بر "من" ساخته شده بود. او با روش رفتن از شك به يقين، به وجود خود و سپس به وجود خدا دست مي يابد. همه هستي موقوف به سوژه است. دكارت پدر معرفت شناسي است و در تقدم سوژه بر ابژه فرزند خلف افلاطون است.
ساختگرايان با نقادي دكارت باروري و اگزيستانسياليست هايي چون سارتر و مرلوپونتي، سوژه محوري افلاطوني را به چالش كشيدند.
دريدا تاريخ عقل- كلام محوري غرب را كه با دكارت به اوج خود رسيد با شالوده شكني حل مي كند.او مي گويد: "شالوده شكني روشي است كه آدمي را از خواب يقين آور دكارتي بيدار مي سازد و وثوق و اطمينان خيالي را از او سلب مي كند."
دريدا به عبارتي تاريخ فلسفه غرب را سير در "خود" مي داند و به دنبال فرار از اين مركزيت است.
دريدا
در واقع منتقد دلسوز مدرنيته است. چرا كه او سعي مي كند ورشگستگي نظام
معرفت فلسفي مدرنيته را حل كند و آن را پايننده و بالنده سازد از اين رو
وي طرحي براي به هم پيوستن ادبيات و فلسفه مي دهد و اين نشان اين است كه
او دلسوز مدرنيته است.
او مي گويد: "با آنكه زبان فلسفي آكنده است از ايهام و مجاز و استعاره، اما از زمان افلاطون عقل خودبنياد پتياره راه را بر هرگونه كثرت معناشناختي مسدود نموده است."
با
نگاه رياضي وار و حسابگرايانه دكارت به "خرد" معناي جديدي از "خرد" حاصل
مي شود كه تصوير جديدي از "جنون" را رقم مي زند و آن را سرد و تاريك و
بي روح مي كند. دكارت در سايه حضور "من" به يك يقين متافيزيكي موهومي دست
يافت كه قوام فلسفه خويش و تأثير آن در آيندگان را تضمين مي كرد.
انقلاب
كانت نيز كمتر از انقلاب دكارت نبود. او مبناي انسان شناختي جديدي را در
فلسفه و معرفت شناسي باب كرد. او علت غايي انسان را همان فاعليت او
به شمار آورد يعني هيچ غايتي را فراتر از انسان نبايد جستجو كرد. انسان
گوهري خودكفا و خودمحور مي شود. از اين رهگذر انسان قادر شد با سيطره بر
هر چيز غيرانسان، آنان را آن طور كه خود مي خواهد تحت كنترل خويش درآورد.
ميل به استخدام طبيعت با نظريه كانت به شكل جنون آميزي باور شد.
اما خودمحوري در نئوكانتي هاي پديدارشناس نيز مبنا و اساس قرار گرفت. هوسرل به تأسي از كانت خود استعلايي را اساس محكمي براي فلسفه قرار داد. وي بر نحوه ظهور اشياء في نفسه تأكيد مي كرد و معرفت اين چنيني را بديهي مي خواند.
"خودمحوري" در هگل نيز به نحو ديگري در پديدارشناسي روح ظهور مي كند. هگل نيز انسان را در صيرورت خويش مي بيند و "خود" را با انسان يكي نمي انگارد. غايت آدمي در رسيدن به ذهن مطلق است. هيدگر نيز با طرح راز اين كه وجود در او به ظهور مي رسد و بدون او ظهوري ندارد و مايه ظهور ساير موجودات است به نوعي به دام متافيزيك حضور افتاده است.
دريدا در مورد هوسرل به آوا محوري وي اشاره مي كند و مي گويد تقابل گفتار از نوشتار و تقدم گفتار بر نوشتار در هوسرل از لوازم متافيزيك حضور است. هوسرل مي گويد: "وقتي من با خود سخن مي گويم آواي خويش را مي شنوم يعني خود آن را مي شنوم و مي فهمم".
شالوده شكني فلسفي دريدا علاوه بر اينكه بر نقد "خودبنيادي" در متافيزيك حضور مي كوشد به نقد كلام- خرد محوري[1] نيز اشاره مي كند.Logos هم به معناي نطق و كلام است و هم به معناي خرد. در حكمت يونان Logos ، عقل اول و اولين ظهور الهي در عالم است. لوگوس در نظر حكيم هراكليتوس عقل كيهاني است كه آشوب و نابساماني ها را به نظم و سامان تبديل مي كند و اين سبب خلق و بسط است.
در معناي لوگوس كه از لگين (Legi ) گرفته شده، گردهم آمدن و جمع شدن نهفته است. از اين رو هستي در نظر يونانيان لوگوس بود. اگر هراكليتوس مي گويد كه "حكمت گوش دادن و استماع سخنان لوگوس است" اين استماع در خودمعناي جمعيت خاطر را همراه دارد. هم چنين هيدگر مي گويد "زبان" نيز كه از لوگوس مشتق شده است پيوند با هستي پيدا مي كند.اما در دوره متافيزيك لوگوس در زندان عقل محبوس مي شود و به منطق تنزل مي يابد. اساس حكمت گوش سپردن بوده است و در انجيل يوحنا آمده است كه "در آغاز كلمه بود و كلمه باخدا بود و كلمه خدا بود" و كلمه را به Logos ترجمه كرده اند. در اين نگاه كه بر استماع سخن وحي تأكيد دارد، آنچه كه نيست خودبنيادي حقيقت را تحت مقولات فلسفي بردن كه آنها نيز محصول خودبنيادي و جداي معرفت از متعلق معرفت است.
لوگوسنتريسم در انديشه دريدا يعني همه چيز را تحت مقولات فلسفي ديدن، (زبان فلسفي) و بدين ترتيب دال ها از بطن لوگوس دلالت گري مي كنند. در اين هنگام تنها چيزي كه از حقيقت براي ما مي ماند همان دال ها هستند. دال ها لزوماً به مدلول هاي حقيقي دلالت نمي كنند. دال ها فقط به دال ها حكايت مي كنند. نبايد فراتر از زبان به دنبال چيز ديگري باشيم، يعني نبايد مصاديق خارجي را حقيقت بپنداريم. چون آنها نيز دالي براي دال ديگر هستند و بدين طريق زنجيره اي از دال ها و جانشيني آنها پديد مي آيد و اين مطلوب دريداست.
دريدا در نقد متافيزيك غرب، تفكر خويش را از بر هم كوفتن تقابل هاي دوتايي كه در زبان متافيزيك است، آغاز مي كند. او مي گويد: "انديشه فلسفي غرب از ديرباز گرفتار همين عناصر دوتايي بوده است. فلسفه در غرب در زندان اين دو قطبي ها اسير بوده است. در شرق نيز تا آنجا كه تفكر با يونانزدگي پيوند داشته است نتوانسته به مرز شهود و ماهيات و ... نائل آيد.
پس انديشه ي دريدايي، اطمينان بخش نيست بلكه اضطراب بر انگيز است، چون همواره ايقان شكن و دغدغه آفرين است. اما اين انديشه، در عين حال، با «اوراق كردن» ساخت ها و سيستم ها ( Déconstruction )، شرط و زمينه ي تفكر انتقادي و استقبال پر شور از «روي داد» ي كه گوهراً نابهنگام، نامنتظره و پيش بيني نشده است را فراهم مي آورد. نزد دريدا، هيچ اثري خاتمه يافته تلقي نمي شود. کارگاه انديشمند همواره ميدان کارهاي ناتمام، ناقص، در حال انجام و يا از سر گرفتني است.
«واسازي» متافيزيكِ غربي، كارگاه اصلي دريدا ست. نقدِ «كلام - خِرَد محوري» Logocentrisme و ساختارگرايي با استفاده از ابزار هاي مفهومي اي چون: «تمايز» Différance ، «حاشيه ها» Marges ، دگربودگي Altérité «مركز» Centre ، واسازي Déconstruction و بسياري ديگر، محور هاي اصلي سهميه ي فلسفي دريدا مي باشند. توضيح و تشريح آن ها، بدون ترديد از حوصله ي بحث خارج است. در اين مختصر، تنها به ذكر سر فصل هايي، با رجوع به گفته هاي دريدا، بسنده مي کنيم.
ژاك دريدا (Jacques Derrida) با ارايه يك مقاله جنجال برانگيز در سال ???? با نام «ساختار، نشانه و سيرى در علوم انسانى» جريان نوينى را در وادى نقد به راه انداخت كه براساس آن فلسفه ماوراء الطبيعه غرب از دوران افلاطون تا دوره معاصر به بوته نقد سپرده شد. در پى آن منتقدين به بررسى و تحليل اين نحله پرداختند و نام هاى ساخت شكنى و پسا ساختارگرايى از آن پس تثبيت شدند. ساخت شكنى كه دريدا مبتكر آن بود به طور اخص به مقوله ساختار توجه نشان داد، آن را محكوم كرد و نواقص كار پيروان ساختار را برملا ساخت. دريدا بر اين باور است كه ساختار اجازه نمى دهد تا مفهوم و مضمون در يك متن مطرح گردد و وظيفه اصلى خود را ايفا كند. از اين رو دريدا به درج مقالاتى پرداخت تا ثابت كند متون فاقد ساختار مستحكمى هستند و عناصر تشكيل دهنده متن در تعارض با يكديگر است. در پى آن انديشمندانى چون ميشل فوكو، ژوليا كريستوى و ژاك لاكان تحت تاثير اين حركت بزرگ فلسفى، ادبى قرار گرفتند و به خلق آثارى دست زدند.
دريدا در سال ???? در الجزاير متولد مى گردد، در سال ???? به فرانسه مى رود. تا اين كه با انتشار مقالات خود در پاريس مورد توجه قرار مى گيرد. بسيارى بر اين باورند كه دريدا قصد دارد پايه هاى كلاسيك هويت شناسى را سست كند. اين نظريه ابتدا توسط ارسطو مطرح گشت. طبق نظر او هر چيزى همانى است كه هست و هيچ چيز هم نمى تواند باشد و نباشد.
در واقع ساخت شكنى بر آن است تا اصول انديشه غربى را مورد ارزيابى قرار دهد و چونان دادگاهى است كه قصد دارد متهم خود را بازجويى كند. درعين حال كه قصد ندارد اصول و مبانى مطرح شده گذشته را به طور كامل ريشه كن كند. براين اساس مكتب ساخت شكنى نمى خواهد از چنين مباحثى اجتناب ورزد و براساس نظام خاص دست پرورده خود اصولى را القا كند. او برعكس مدعى است كه بايد براساس مضامين ناپايدار به فعاليت پرداخت و از همان مباحث موجود استفاده كرد. به عبارت ساده تر آن ها قصد ندارند كليه مباحث فلسفى و تفكر برانگيز را رد كنند و ناقص بدانند. با تمامى اين تفاسير نبايد تصور كرد كه ساختار شكنى يك فلسفه حاشيه اى است.
براى شناخت بهتر مكتب ساخت شكنى بايد به اصول و مبانى ساختارگرايى آشنا بود. ساختار گرايان براين اصل پافشارى مى كنند كه هر جز بايد با يك كل مورد بررسى قرار گيرد و در ارتباط باشد. آن ها معتقدند هر پديده و رويداد جزيى از يك ساختار متحد، منسجم و كلى است. ساختار گرايان كوچك ترين جزء هر نوع ادبى را «واك» مى نامند و همواره بر آن هستند تا راز توازن كلام را مشخص سازند. بايد به اين مساله توجه داشت كه اين كلمه فلسفى و ادبى تحت تاثير عميق زبانشاسان مشهورى چون فردينان دوسوسور بوده است و شكل گرفته و به تدريج قوام يافته است. آن ها آن چنان كه توقع مى رود در پى كشف و درك معناى پديده ها نيستند، بلكه مى خواهند بدانند هر پديده چگونه معنا مى شود. آن ها با كنار گذاشتن مقولاتى چون مضمون و معنا درصدد هستند تا به شيوه هاى علمى و حساب شده ثابت كنند تمامى عناصر تشكيل دهنده پديده ها براساس يك سرى نشانه ها پى ريزى شده اند. پس بايد به كشف نشانه ها و رمزها به طور كلى روند شكل گيرى ساختار يك اثر پرداخت. آنان حتى براى پيشبرد اهداف خود اسطوره را به اجزاى بسيار كوچك تجزيه كرده اند و قصد دارند بر اين اساس يك قاعده جديد دوباره آن ها را به هم متصل سازند. چنين روشى عملاً باعث مى گردد تا معنا و مضمون به درستى درك نشود.
با جمع بندى افكار و آراى ساختار گرايان به راحتى مشخص مى گردد آن ها به تاريخ نيز ايمان ندارند. در اين ارتباط، تحقيقات لوييس اشتراوس (Levis Strause) نشان مى دهد كه ساختارهاى مدون تعيين شده، تماماً جهانى هستند و به عنصر زمان و تاريخ نيازى ندارند و از سويى ديگر تحول و دگرگونى امرى بى اساس و غيرممكن است. آنچه طبق نظر آن ها در اولويت قرار مى گيرد همان الگوها و نشانه ها است و تنوع و نوآورى در آن قالب ها عملاً رد مى شود. به طور كلى مى توان بن مايه هاى فكرى آن ها را در چند عبارت خلاصه كرد.
ساختار زبان به تنهايى مى تواند حقايق را كشف كند، انسان به واسطه زبان مى انديشد، ادراك انسان از جهان هستى به واسطه ساختار زبان است، اين زبان است كه مى تواند درباره انسان ها صحبت كند، نشانه ها و قواعد دستورى بر زبان مسلط است.
معنا و مضمون دست پرورده ذهن بشر نيست بلكه توسط يك نظام در اختيار انسان قرار مى گيرد، معنا به واسطه اصل تقابل هاى دوگانه پديد مى آيد، بعضى نشانه ها داراى بار فرهنگى عظيمى هستند، فاعل به تنهايى معنا ندارد و از طريق مبانى ساختارگرايى قابل توصيف است، درك حقيقت از طريق نشانه ها صورت مى پذيرد...
دريدا اصلاح ساخت شكنى را از لابه لاى سخنان مارتين هايدگر به دست آورد. در تابستان ???? هايدگر طى يك سخنرانى به مقوله طبيعت فلسفه وحركت فلسفى پديدار شناسى اشاره مى كند. او پديدار شناسى را شيوه اى براى شناسايى امور فلسفى مى داند. او انهدام را با مقوله ساخت شكنى تحت عنوان «آباو» (abbau) يكى دانست. او براى حضار در آن جلسه تشريح كرد كه از يك واژه آلمانى براى معادل ساخت شكنى استفاده كرده است. چون ترجمه واژه مذكور همان ويران كردن و نابود كردن است.
دريدا بعدها از اين سخنرانى استفاده كرد و پس از مدتى مدعى شد كه انسان مى تواند تمامى ساختار و نشانه ها را ساخت شكنى كند. او براى نشان دادن روند ساخت شكنى به بررسى آثار هايدگر روى آورد تا با ساخت شكنى آثار او نشان دهد كه هايدگر مى توانسته آثار بهترى هم خلق كند.
وى به كرات به اين مساله تاكيد ورزيد كه ساخت شكنى درصدد نيست كه راهى براى تكامل يك اثر پيدا كند اما مى خواهد نيازهاى هر متن را به خالق اثر و همگان ارايه دهد. در واقع ساخت شكن ها بر آن هستند تا آنچه مطرح نشده و آنچه مى توانسته در يك متن صورت پذيرد و نپذيرفته را پيدا كرده و مطرح سازند بدون آن كه كوچك ترين دخل و تصرفى در متن ايجاد كنند.
به همين دليل ساخت شكن ها در جست وجوى راهى هستند تا تمامى ايده ها، نكات و روش هايى كه نويسنده قادر به پردازش و معرفى آن نبوده و يا به طور كلى فراموش كرده است را مطرح سازند و عملاً به او گوشزد كنند. دريدا معتقد است همواره در تمامى زمينه ها مسايلى وجود دارد كه انسان به آن ها اشاره نمى كند و گاه از آن بى اطلاع است.دريدا هميشه در آثارش به مقوله جهل و نادانى اشاره مى كند و در اين ارتباط بسيار صحبت كرده است. او مى گويد: «من به خود مبحث جهل و نادانى علاقه اى ندارم. اما همچون مسلمانان پذيرفته ام كه جوهرى كه با آن همه چيز را مى آموزند، از خون شهيدان مقدس تر است.»
او مهم ترين وظيفه ساخت شكنى را در اين مى داند كه به خواننده يادآورى كند كه متون قرار بوده چه مباحثى را مطرح سازند اما در طى مراحل ساخت نويسنده آن ها را فراموش كرده يا به آن مقوله اشراف كامل نداشته است. بدين منظور ساخت شكنى بايد كاملاً به مضمون مورد بررسى خود اشراف داشته باشد و بتواند فراتر از نويسنده و خلق اثر مسايل را ببيند و حلاجى كند.
و از آن جا كه فرد ساخت شكن نيز احتمال دارد نتواند به تمامى ناگفته ها اشاره كند يك متن مى تواند به كرات و در مقاطع مختلف زمانى ساخت شكن شود و بهتر است اين كارتوسط افراد مختلف صورت پذيرد.
ساخت شكن ها با ايجاد وقفه و شكاف در روند سريع پيش برنده اثر به جلو فرصت مناسب را پيدا كرده و طرح مساله مى كنند تا خواننده به دور از كوران مطالبى كه از سوى نويسنده مطرح شده، و گاه باعث مى شود ذهن او آنچنان انباشه شود كه نتواند مسايل را به خوبى حلاجى كند، كمى بينديشد. اصولاً عملكرد جالب ساخت شكن ها باعث شده تا مخاطبان و حتى نويسنده دچار حالت تدافعى نشده، چرا كه آن ها قصد ندارند گفته ها و انديشه هاى مطرح شده را نقص كنند. آن ها حتى در پى تفسير و تحليل اطلاعات ارايه شده نيستند بلكه تنها مى خواهند به موارد گفته نشده اشاره كنند. از اين رو زبان يك فرد ساخت شكن بايد به دور از هر گونه تهاجم باشد. نويسنده بايد به گونه اى به ناگفته ها اشاره كند كه نويسنده و مخاطبان آثار او پذيراى گفته ها باشند. در عين حال كه سوالات بى شمارى نيز در ذهن خواننده ايجاد گردد.
دريدا از سويى ديگر برآن است تا مباحث ضد و نقيض را در آثار ديگران مورد بررسى قرار دهد. او مى خواهد با اين روش به همگان بگويد كه نمى توان به يك مفهوم و مضمون خاص و واحد دست يافت. او مى گويد در غرب مردم عادت كرده اند براساس تناقض گويى ها آرا و عقايدشان را اثبات كنند. او در پاسخ به يكى از اساتيد ژاپنى كه معناى ساخت شكنى را جويا شده بود گفت: «ساخت شكنى چه چيزى نيست؟ همه چيز هست. ساخت شكنى چه چيزى هست؟ هيچ چيز»
باربارا جانسون معتقد است كه ساخت شكنى به معناى ضد ساختگرايى نيست و بر همين اساس برخى صاحبنظران چنين اظهار داشتند كه ساخت شكنى يك مكتب به حساب نمى آيد. در نقد به شيوه ساخت شكنى به شيوه دريدا براى خود متن نوعى مركزيت قايل مى شوند و به نقش معنا به عنوان محور اصلى شكل دهنده واژه توجه مى كنند.
ساختار براى دريدا يك پديده و رويداد به حساب مى آيد، به همين دليل دريدا با احتياط از اين واژه ياد مى كند. براساس گفته او نمى توان ساختار سازمان نيافته اى را تجسم كرد. دريدا مى گويد ساختار داراى قدمت و پيشينه طولانى است، آن چنان كه علم و فلسفه داراى پيشينه بسيار طولانى است. از اين رو تمام اجزاى آن ريشه در نهاد و بطن زبان دارند.
دريدا در مقاله اى چنين مى گويد: «ساختار همواره خنثى بوده و دليل اصلى آن وجود مركزيت است و يا ارجاع آن به يك نقطه حضور بوده است. اين مركز، نقش هدايت گرى را ايفا مى كند كه تعادل و سامان دهى ساختار را بر عهده دارد و نمى توان ساختار سامان دهى نشده اى را متصور شد.»
چنين اصولى طبق نظر دريدا به عملكرد آزادانه ساختار منتهى مى شود و بانى محدود شدن آن است. به عبارت ديگر مركز ساختار با سامان دهى نظام اين امكان را مى دهد تا عناصر آزادانه عمل كنند. اين عملكرد در صورت و شكل اصلى هر رويداد امكان پذير است. از اين رو تصور ساختار بى مركز غيرممكن است.
در واقع طبق گفته دريدا مركز نقطه اى است كه مضامين و ايده ها و عناصر نمى توانند با يكديگر جابه جا شوند. در اصل در مركز تغيير و تحول عناصر نمى تواند صورت پذيرد. مركز از سويى خود عملكرد آزادانه را پديد آورده و از سويى باعث محدوديت آن شده است.
دريدا مباحث ياد شده را در مقاله اى تحت عنوان گراماتولوژى (on Crammatology) مطرح ساخت و به وجود يك مركز و كلام محورى (Logocentrism) تاكيد ورزيد. او در گفته هاى خود بيشتر از واژه كلام محورى و اختلاف (differencos) استفاده كرده است.
او واژه كلام محورى را در توصيف انواع انديشه به كار مى برد و چنين اظهار مى كند اولين و آخرين چيزها همان كلام، ذهن آسمانى، علم مطلق الهى، حضور خودآگاه و ذهنيت خلاق بى پايان است. براين اساس لوگوس يا كلام متون كلامى بشر و جهان طبيعى عقلانى را جمع بندى مى كند. در اصل لوگوس اصل عقلانى ذاتى است كه تنظيم كننده امور مادى خارجى به حساب مى آيد. براين اساس هر گونه روايت از كلام مى تواند نوعى احساس چيرگى و در راس بودن را القا كند. دريدا به صراحت به اين نكته اشاره مى كند كه غلبه گفتار بر نوشتار يكى از ويژگى هاى كلاسيك كلام محورى است. دريدا با كمك واژه اختلاف بر آن است تا به ماهيت تقسيم شده و مجزاى نشانه ها اشاره كند. او معتقد است در گفتار ما حضورى را احساس مى كنيم كه نوشتار فاقد آن است. گفتار يك انسان از حضور برخوردار است كه روح گوينده را تجسم مى بخشد. نوشتار تا حدودى ناخالص به نظر مى رسد و نظام درونى خود را با بهره گيرى از نشانه هاى مادى كه پايدارند نشان مى دهد. نوشتار قابل تكرار است و مى توان به تعداد غيرقابل تصورى بر آن تحليل نوشت. در صورتى كه گفتار نيازمند يك حضور است كه بى واسطه باشد. اين در حالى است كه فلاسفه از نوشتار تا حدودى ناخشنود هستند چرا كه مى ترسند اقتدار حقيقت فلسفى را از ميان ببرد. دريدا رابطه ميان نوشتار و گفتار را سلسله مراتب قهرآميز ناميد.
ناتمامى اين تفاسير ساخت شكن ها براين مساله تاكيد مى ورزند كه هر گونه ذهن تفسيرگر راديكالى مى بايست به تقابل با محدوديت هايى كه پوچ گرايان ايجاد كرده اند بپردازد. پيش از اين فيلسوفان در انتظار ابزار قدرتمندى بودند تا به دنياى شك وارد شده و آن را خنثى سازند. ديويد هيوم (????-????) خود بر اين اصل اعتراف دارد كه شك كردن نوعى بيمارى است كه هيچگاه قابل برطرف شدن نيست. او چنين اظهار مى كند كه گاهى اين بيمارى در افراد مختلف براى مدت كوتاهى از ميان مى رود اما دوباره باز مى گردد.
ساخت شكن ها به چنين مضامينى علاقه مند هستند و به مسايلى چون تجربه اندوزى بشر و توانمندى انسان براى برقرارى ارتباط با يكديگر توجه نشان مى دهند.
هيوم خود راه مناسبى براى مقابله با ذهن بدبين ارايه نكرد. او خود براى دورى جستن از تفكر زايد به كارهايى چون بازى بيليارد روى آورد. ساخت شكن ها با علم بر اين مساله به بررسى آثار و آراى شكاكيون پرداخته و بر آن هستند تا ناگفته هايى كه مى تواند در اين راستا طرح گردد را ارايه دهند.
با اين وجود توجه و عنايت افرادى چون دريدا به مقوله زبان بيش از ساير موارد است. دريدا پس از مطالعه ديدگاه هاى هوسرل به طرح انديشه هاى خود پيرامون زبان پرداخت. هوسرل خود را يك فيلسوف من مدار مى نامد و در پى شناخت حقيقت در زبان است. هوسرل بيان و گفتار را يك زبان واقعى مى نامد و معتقد است گفتار همان معنايى است كه مدنظر گوينده است. و بدين ترتيت به اين اصل مى رسد كه بنيان تنها وقتى وجود خارجى دارد كه فرايند تفكر انسان در زمان توليد گفتار واقعاً در حال انديشيدن باشد.
دريدا در پاسخ به هوسرل چنين مى گويد كه گفتار يك فرآيند خود آگاه است كه كاملاً ارادى است. دريدا با بررسى انديشه هوسرل كليه مباحث مطرح شده او را تغيير داده و درست در جهت عكس آن را بيان مى كند.
طبق نظر دريدا زبان واقعى به وجوه انسانى آن مرتبط نيست بلكه به قالب زبانى آن مرتبط است و در خودكفايى كامل به سر مى برد. تاجايى كه مى توان زبان را مستقل دانست. هوسرل زبان را به تك گويى هاى درونى انسان مى كشاند، در صورتى كه دريدا زبان را به نوشتار منتهى مى سازد.
دريدا مى گويد نوشتار مى بايست عمل و كنش داشته باشد و قابل درك نيز باشد. حتى اگر خود نگارنده متن نتواند به توصيف دست نوشته خود بپردازد آنچنان كه نويسنده همواره همراه متن نيست و نمى تواند درباره آن توضيح دهد.
از منظر دريدا هر آنچه در ذهن خالق اثر موجود است هيچ گونه برترى قابل توجهى برمعناى واژگان ندارد. نويسنده مى تواند معناى واژه هاى خود را هنگام نگاشتن آن دريابد. دريدا عملاً وجود معنا را در ذهن انسان نمى پذيرد. او از معنا برداشتى نو و تا حدودى آشنازدا دارد كه با علايمى كه روى كاغذ نگاشته مى شود و به مفاهيمى اشاره دارد مرتبط نيست. او به راحتى منكر وجود هر گونه مدلولى مى شود. از نظر او مدلول يك توهم بيش نيست كه انسان براى خود آن را آفريده است. براساس انديشه او مى توان چنين نتيجه گرفت كه هيچ حركت و واكنشى از دال به مدلول وجود ندارد. در واقع دريدا مى خواهد بگويد يك دال تنها به دال ديگر اشاره دارد و آن دال ديگر نيز به دال ديگرى اشاره دارد و بدين ترتيب زنجيره اى از دال ها پديد مى آيد كه تا بى نهايت تداوم دارد.
دريدا عملاً با كنار گذاشتن مدلول آخرين ترفند انسان بر نظارت بر زبان را از ميان مى برد. دريدا با چنين حركتى قصد دارد ثابت كند كه زبان بدون حضور مدلول به خلاقيت مى رسد كه با خلاقيت ذهنى نويسنده متمايز است. در واقع اين خلاقيت چيزى است كه نويسنده مى تواند خود را از آن برهاند و خلاصى يابد براين اساس ديدگاه دريدا پيرامون زبان بسيار فراتر از نظريات ساختارگرايان قرار مى گيرد.
اشاره : اين مقاله دريدا سرآغاز مطرح شدن مباحث او در پيرامون واسازي بود.
اگر واژهي رخداد حامل اين بار معنايي نبود كه خواست ساختاري يا ساختگرا فروكاش و ايجاد بدگماني است، شايد ميشد آنچه را كه در تاريخ مفهوم ساخت ايجاد شده است، يك «رخداد» ناميد. با اين همه بگذاريد واژهي «رخداد» را به كار بريم و آن را با احتياط ميان گيومه قرار دهيم. اما اين رخداد، چگونه رخدادي است؟ در ظاهر اين رخداد صورت بيروني يك گسست و يك مردودي را به خود گرفته است. به سادگي ميتوان نشان داد كه مفهوم ساختار و حتي خود واژهي ساختار هم سن و سال اپيستمه هستند، يعني هم سن و سال علم و فلسفهي غرب و باز به سادگي ميتوان نشان داد كه مفهوم ساختار و واژهي ساختار ريشه در خاك زبان رايج دارند و در اعماق همين خاك است كه اپيستمه به آنها پناه ميدهد تا در يك جابهجايي استعاري به خود جذبشان كند. با اين همه تا پيش از رخدادي كه ميخواهم به شناسايي آن بپردازم، ساختار ـ يا بهتر بگويم، ساختاريت ساختار ـ اگرچه هميشه فعال بوده، اما هميشه خنثي شده و فروكاهيده است. چگونه؟ با حركتي براي دادن مركزي به آن و براي ارجاع آن به يك نقطهي حضور و به خاستگاهي ثابت. اين مركز نه تنها ساختار را جهتگيري، سازماندهي و تعادل ميبخشيده ـ به راستي تصور ساختاري سازماننايافته ممكن نيست ـ كه مهمتر، اصل سازماندهي ساختار را به عاملي براي محدود كردن آن چيز بدل ميكرده كه ميشود آن را بازي ساختار ناميد. البته مركز يك ساختار با سازماندهي و جهتدهي و انسجام سامانه، امكان بازي عناصر را درون شكل كلي سامانه فراهم ميكند. حتي امروز هم ساختاري فاقد هر گونه مركز تصورناپذير است. اما مركز بازياي را كه خود آغازگر آن است و امكان انجامش را فراهم ميآورد، پايان ميدهد. مركز به مثابه مركز نقطهاي است كه در آن جانشيني محتواها، عناصر و عبارتها ديگر ممكن نيست. در مركز، جايگشت يا دگرديسي عناصر ـ كه خود ميتواند ساختارهايي در دل يك ساختار باشد ـ ممنوع است، يا دست كم تا به امروز ممنوع بوده است. (از به كار بردن اين كلمه قصدي دارم). پس همواره تصور بر اين بوده است كه مركز، كه بنا به تعريف يكي بيشتر نيست، در دل ساختار ـ ضمن فرماندهي بر آن ـ خود از ساختاريت ميگريزد. از اين رو در انديشهي كلاسيك ساختار ـ اگرچه باطلنماست ـ ميتوان گفت كه مركز هم در درون ساختار است و هم در بيرون آن. مركز در مركز كل جاي دارد، اما از آنجا كه مركز كل به كل تعلق ندارد، مركز كل در جاي ديگري است و مركز، مركز نيست. اگرچه مفهوم ساختار مركزدار، نمايانگر انسجام و موقعيت اپيستمه به مثابه فلسفه يا علم است. اما به شكلي متناقض منسجم است. وجود انسجام در دل تناقض نيز همواره خبر از وجود سودايي توانمند ميدهد. به واقع مفهوم ساختار مركزدار، مفهوم بازياي است كه بر اساس سكوني مؤسس و يقيني اطمينانبخش، بنياد يافته است. يقيني كه خود در بازي شركت ندارد. با اين يقين ميتوان دلهرهاي را مهار كرد كه همواره از نوعي درگيري در بازي، از نوعي گرفتار بازي شدن و از وجودي از ابتدا درگير در بازي زاده ميشود. اين كه مركز هم ميتواند در بيرون باشد و هم در درون، موجب ميشود كه بتوان آن را خاستگاه يا غايب arhe يا telos ناميد؛ بيآن كه تفاوتي كند. اما همين مركز موجب ميشود كه تكرارها، جانشينيها، دگرديسيها و جايگشتها را همواره در تاريخ معنايشان تلقي كنيم. يعني نسبت به آنها تلقي تاريخي داشته باشيم كه هميشه ميشود به خاستگاه آن رسيد يا بر اساس شكل فعلياش غايتش را پيشبيني كرد. از همين رو شايد بتوان گفت كه حركت هر باستانشناسي، همچون حركت هر معادشناسي، دست در دست اين فروكاهش ساختاريت دارد و همواره ميكوشد ساختار را براساس حضور كامل و بيرون از بازي آن معرفي كند.
مقدمه
واسازي( Deconstruction ) را تعريف نمي بايد کرد ، چرا که اين کار ، اساسا با " روح " واسازي در تضاد است. " ژاک دريدا " واضع نظريه ي واسازي ، هر گونه تعريف و تاويل دقيق و عبارت مند را از نظريه اش ، برنتافته ، آنرا نوعي " ساختار قائل شدن " براي مقوله اي که مي خواهد ساختار را " بشکند " مي شمرد.از اين روي ، آثار ، نوشته ها ، مصاحبه ها و سخنراني هاي دريدا و پيروانش ، جملگي ، آثاري گنگ ، مبهم و درک ناشدني به نظر مي رسند.بنابر اين خطر " بدفهمي " ـ که مسلما بسيار بدتر از " نافهمي " است ـ خواننده ي اين آثار را تهديد مي کند و اين دقيقا همان چيزي است که دريدا و ديگر ساختار شکنان ، مخالفان و منتقدان شان را همواره بدان محکوم مي کنند.
واسازي يا ديکانستراکتيويسم «Deconstruction» كه در فارسي علاوه بر واسازي به ساختارشكني، بنيان فكني، ساختار زدايي و شالوده زدايي نيز ترجمه شده است، براي اولين بار در دهه هاي 60 و 70ميلادي توسط فيلسوف فرانسوي ژاک دريدا[1] در عرصه فلسفه و ادبيات مطرح شد.درايداکه در 1930 در الجزاير بدنيا آمد و در اکول نرمال سوپريور پاريس درس خوانده انديشه خود را با نقد پديدار شناسي ( هوسرل ) ، زبان شناسي ( سوسور) ، روان کاوي ( لاکان ) ، و ساختارگرايي ( لوي ـ اشتراوس ) سازمان داد.
نويسنده: باربارا اپستين
شمار كثيري از مبارزان تندرو و جوان امروزه، بالاخص آنان كه در كانون نهضتهاي ضد اشتراكي و ضد جهاني سازي قرار دارند خود را آنارشيست مي نامند اما بهتر است ديدگاه فلسفي، عقلاني حاكم بر اين محافل را نوعي حس آشوبگرا توصيف كنيم تا آنكه آن را آشوب گرايي في نفسه بدانيم. بر خلاف تند روان ماركسيستي دهة 60، كه نوشته هاي لنين و مائو را مي بلعيدند، غور و تعمق در آثار بايكونين از سوي مبارزان آنارشيست امروز غير محتمل مي نمايد. براي مبارزان تند رو و جوان معاصر، آنارشيسم به معناي ساختاري نظام يافته و نا متمركز است كه بر اساس گروههاي وابسته كه براي منظور خاص با يكديگر همكاري مي كنند و تصميم گيري بر مبناي اتفاق آرا شكل مي گيرد.
علاوه بر اين آنارشيسم مفاهيم ديگري چون مساوات طلبي، مخالفت با مقامات، سوء ظن نسبت به قدرت به ويژه قدرت حكومتي و اعتقاد به زندگي بر اساس انديشه هاي فردي را نيز در بر مي گيرد. مبارزان جوان و تند رويي كه خود را آنارشيست تلقي مي كنند، احتمالاً نه تنها مخالف با مؤسسات صنفي هستند كه با سرمايه داري نيز در تضادند، بلکه بسياري از آنان خيال جامعه اي را در سر مي پرورانند كه بر اساس اجتماعاتي كوچك و برابر تشكيل مي شود، با اين وجود براي جمعي ديگر مساله جامعه ي فردا هنوز به صورت مساله اي حل نشده باقي است. براي اين افراد آنارشيسم عمدتاً به عنوان ساختاري تشكيلاتي و اعتقاد به مساوات طلبي حائز اهميت مي باشد.در واقع آنارشيسم شكلي از سياست است كه به جاي اينكه بر نوعي استراتژي استوار باشد بر حول محور حقيقت نمايي مي چرخد و سياستي است كه به طور قطع آني مي باشد.
در پيشينه ي آنارشيسم و ماركسيسم ضديتهايي عليه يكديگر به چشم مي خورد. باكونين كه نوشته اش مربوط به اواخر قرن 19 مي باشد، چنين استدلال مي نمود كه طبقه كارگر نمي تواند از قدرت حكومت براي نجات خود استفاده كند پس چاره اي جز پايان بخشيدن به حكومت وجود ندارد. بعدها آشوبگران به ‹‹ تبليغات عمل ›› روي آوردند كه براي بر انگيختن شورش عمومي اغلب به اعمالي نظير قتل عام و آدمكشي دست مي زدند.
موقعيتباوري و آنارکوفمينيسم
نويسنده: کارول ارليخ
آنارشيست ها عادت کردهاند، بشنوند که نظريهاي که بتواند در بنا نهادن جامعهاي نو ياري دهنده باشد، کم دارند. در بهترين حالت، بدگويان از سر لطف ميگويند آنارشيسم به ما ميگويد که چه نکنيم. دستِ بوروکراسي يا نظام سلسله مراتبي را باز نگذاريد، تصميمگيري را به گروههاي پيشرو وا نگذاريد، مرا زير پا له نکنيد، هيچ کس را زير پا له نکنيد. براساس اين ديدگاه آنارشيسم اصلاً يک نظريه نيست. بلکه يک سري تمرينات احتياط آميز است، نداي وجدان آزادي خواه؛ همواره آرمان گرا گاه اندکي گمراه، بيشتر بي مورد ولي يادآورندهاي لازم.
چيزي بيش از يک واقعيت سطحي در اين خردهجويي وجود دارد. به همان ترتيب گوناگونياي در افکار آنارشيستي وجود دارد که چهارچوب نظري تحليلگران جهان و اقدام براي تغيير آن را فراهم ميکند. شايد فمينيست هاي راديکال که ميخواهند «آن گام بزرگ در راه پيش برد آگاهان? نظريه» را بردارند، در موقعيتباوري (Situationism) انرژي بالقوهاي مييابند.
ديدگاههاي متفاوت در مورد مالکيت معنوي
در
حاليکه برخي از آنارکوکاپيتاليستها از مالکيت معنوي حمايت ميکنند،
همانگونه که انتظار ميرود کاپيتاليستها چنين باشند، بسيار از
آنارکوکاپيتاليستها با آن مخالف اند. بدين معني که مالکيت معنوي را تجاوز
از مالکيت فيزيکي ميدانند.
انتفاد آنارکوسوسياليستها از آنارکوکاپيتاليسم
آنارکوکاپيتاليسم
ديدگاهي است که از نظري? آنارکوسوسياليسم جدا ميشود، از اين نظر که
سرمايهداري آنارشيستي تنها دولت را هدف ميگيرد که به عنوان انحصار در
قدرت تعريف ميشود، يعني دولت به عنوان چيزي است غير لازم و زيانبخش براي
چامع? انساني. اين مفهوم در ده? 1950 از سنت ليبراليسم کلاسيک (رجوع شود
به : ليبرتاريانيسم = مکتب آزادي اراده، اختيارگرايي) نشأت گرفت و خود را
در مقابل آنارشيسم قرار داد، در حاليکه ميکوشيد که اين واژه (آنارشيسم)
را در معناي جديد به کار گيرد. در علم اقتصاد کاپيتاليست،
«آنارکوکاپيتاليسم» در تقابل با آنارشيسم کلاسيک قرار ميگيرد که از لحاظ
تاريخي هنوز هم ضد کاپيتاليسم ميباشد. سوسيال آنارشيستها معمولاً بر اين
عقيدهاند که «آنارکوکاپيتاليسم» هرگر يک شکل از آنارشيسم نيست، زيرا
مبناي اصلي آنارشيسم که حذف کامل سلسله مراتب است را انکار ميکند.
آنارکوسوسياليستها عمدتاً بر اين عقيدهاند که کاپيتاليسم نميتواند بدون
اجبار و تحميل يک سيستم کلاسيک اقتصادي وجود داشته باشد، بنابراين حذف
مناسبات سلسله مراتبي اجباري از يک نظام کاپيتاليستي محال است. چون
آنارکوکاپيتاليسم ريشه در ليبراليسم دارد، لذا معتقد است که افراد بايد در
رقابت با يکديگر افراد آزاد باشند. ل. سوزان براون (L. Susan Brown) يک
آنارکوفمينيست، خاطر نشان ميسازد که اينگونه اعتقاد به رقابت بدين معني
است که افراد در بهرهکشي از ديگران به منظور رسيدن به هدف خود آزادند، به
جاي آنکه آزادي را براي نفس آزادي بخواهند.
کارمزدي
آناکوکاپيتاليستها
فکر ميکنند که مناسبات کارفرما-کارگر اساساً يک رابط? ماهرانه و پرسود
دوطرفه از مشارکت اختياري است. آنها از حکومت به عنوان يک انگل (پارازيت)
که موجب فساد، تحت نفوذ قرار دادن، کند کردن و تحريف است، نفرت دارند که
در صورت نبودن آن، ميتوانست روابط منصفانه، صلحآميز و مشارکت آزاد جاي
آنرا بگيرد.
آنارکوکاپيتاليستها بر اين عقيدهاند که توافق بر سر يک
قرارداد که هر گروه براي رد کردن آن آزاد باشد، خود شاهد و ضامن آن است که
اين قرارداد مشروع و سودبخش است. آنها ادعا دارند که هرگونه قدرت بيروني
توانايي آنرا دارد که چنين مناسباتي را مانع شود که بخودي خود يک نوع ظلم
و ستميارگي است که بايد با آن مبارزه کرد.
آنارکوکاپيتاليستها عقيده
دارند که اهميتي ندارد که چه سازمان اجتماعي وجود داشته باشد يا نداشته
باشد؛ سازمانهاي اجتماعي هرگز نخواهند توانست نياز اساسي انساني براي کار
به منظور حمايت از خودشان را از ميان بردارند. از اين رو بحث دربار? يک
اعتراض (اعتراض عليه کارمزدي) که اساس آن مانعي است که نميتوان بر آن
غالب شد، بيفايده است و اين اعتراض مطلقاً يک اعتراض منطقي نيست. آنها
همچنين بر اين عقيده اند که در حاليکه هيچکس نميتواند قادر باشد که کار
را به طور کلي نپذيرد (رد کند)، يک شانس بزرگ براي کارگران وجود دارد و آن
تنوع اقتصاد آزاد بازار است، که هيچگونه قرارداد معيني بين کارفرما و
کارگر مخصوصاً اجباري نباشد.
آنارکوکاپيتاليستها عمدتاً از اکثريت
جامع? سوسيالآنارشيستها برکنارند که به طور سنتي ضد سرمايهداري (آنتي
کاپيتاليست) ميباشند. آنارکوکاپيتاليسم به عنوان يک ناسازه (Paradox :
متناقضنما) توسط بسياري از آنارکوسوسياليستها به شما ميآيند، زيرا
اينان (آنارکوکاپيتاليستها) نظري? خود را به جناح راست مکتب آزادي اراده
(Libertarianism) بيشتر نزديک ميدانند تا ديگر جريانهاي فکري آنارشيست.