آنارشيسم و نهضت ضد جهاني سازي -2
نهضت عمل مستقيم غير خشونت آميز، مبارزاتي را عليه انرژي و تسحيلات هسته اي هدايت كرد. آنارشيستي كه اين نهضت را تحت نفوذ داشت مستلزم جامعه اي آزادي خواه بود كه از گروه هاي خود مختار و كوچك تشكيل مي شد. تعهداتي كه در اين نهضت نسبت به اعمال خشونت آميز و تصميم گيري بر اساس اتفاق آراء وجود داشت بدان دليل بود كه نهضت را در مقابل مسائلي كه دامنگير نهضت هاي ضد جنگ اواخر دهة 60 شده بود محافظت كند. اعتراضات بزرگ و نماديني كه در بخشهاي مختلف كشور برگزار شد كه در بسيج عقايد عمومي بر عليه صنعت هسته اي در مرحله بعد نقش مهمي ايفا كرد و به علاوه گروه كوچكي از مبارزان نيز در نافرماني مدني غير خشونت آميز به كسب تجربه پرداختند.
تظاهرات عمومي نافرماني مدني مشخصه بارز اين نهضت گشت و عدم خروج از اين تاكتيك به صورت يك الزام در آمد. در هر مبارزه مرحله اي به وجود مي آمد كه در آن ميزان اعتراضات نافرماني عمومي وضعيت ثابتي به خود مي گرفت چرا كه حداكثر افراد مرتبط با اين موضوع دستگير شده بودند. در اين مرحله اين حقيقت آشكار مي گشت كه اين اعتراضات به تنهايي قادر نيست صنعت انرژي هسته اي يا مسابقه تسليحاتي را مورد تهاجم قرار دهد. مشكلات نهضت عمل مستقيم غير خشونت آميز به واسطه پيروي سرسختانه اش از تصميم گري بر مبناي اتفاق آراء تشديد گشت. افول صنعت هسته اي در سال هاي پاياني دهة 70 و كاهش مسابقه تسليحاتي در سال هاي مياني دهة 80 به اين مبارزات پايان داد.
ادامه مطلب
آنارشیسم چپ چگونه کار میکند؟
ترجمه: مجید رويین پرویزی
بخش اول
باید
اشاره کنم که تام وتزل (Tom Wetzel) تصویر ارائه شده توسط من از آنارشیسم
سندیکایی را قبول ندارد. استدلال او این است که شمار بسیار اندکی از
آنارشیستهای سندیکالیست تابه حال اینطور پنداشتهاند که تنها مالکیت
بنگاهها به کارگران واگذار بشود بی آنکه مشخصههای اصلی اقتصاد بازار
تغییر کند. او میگوید، هدف غالبا استقرار یک ساختار دموکراتیک فراگیر
بوده، تا تعدادی خرده دموکراسی مستقل بنگاه محور. آنطور که خودش میگوید:
«آنارشیسم سندیکایی مدافع گسترش جنبش تودهای کارگران بر پایه گونهای
دموکراسی مستقیم است که به مانند ابزاری برای سازماندهی مجدد جامعه به
منظور استیفای تسلط جمعی کارگران بر فرآیند تولید عمل کند. به این ترتیب
با گسترش وسعت طبقه از سلطه و استثمار طبقه تولیدکننده جلوگیری میشود.
کارگران مادامی که به شکل گروههای منفرد و رقیب در یک اقتصاد بازاری عمل
کنند نمیتوانند تسلط جمعی بر نظام تولید اجتماعی داشته باشند، لازمه
خودگردانی وجود ساختارهای دموکراتیک در تولید اجتماعی و به طورکلی روابط
حوزه عمومی است. بنابراین خودگردانی کارگران تنها به معنای خودگردانی در
بنگاههای منفرد نیست، بلکه به کل نظام تولید اجتماعی برمی گردد. این
نیازمند مجموعههای «ریشه روینده» (Grassroots) است، مثل انجمنها یا
میثاقهای کارگری که از طریق آنها سیاستهای هماهنگ شده برای جامعه به
شکلی دموکراتیک بیرون بیاید. این رویه پیشنهاد جایگزینی است برای رابطه
«دولت- ملت سنتی.» طبق این تفسیر از آنارشیسم سندیکایی، اصناف انقلابی، به
جای آنکه گزینهای برای سازمان اجتماعی تحت آنارشیسم باشند، مسیر دستیابی
به جامعه آنارشیست اند. بسیاری توجه خواهند کرد که هیچ چیز آنارشیستی
درباره این پیشنهاد وجود ندارد؛ به واقع جدا از اسامی و عناوین، این خیلی
ساده همان سوسیالیسم دولتی پیشین است. باکونین احتمالا این ایدهها را به
عنوان سوسیالیسم تمامیت خواه مارکسیستی تحت لوایی تازه به مسخره میگرفت و
پیش بینی میکرد که انقلابیون این آنارشیسم خود به زودی تبدیل به حکام
مستبد تازه میشوند. با اینحال احتمالا حق با وتزل است که بسیاری یا حتی
اکثریت آنارشیستهای سندیکالیست نظامی را که او تشریح کرده، ارج
میگذاشتهاند. علاوه براین او میافزاید که: «اگر خوب به مفهوم دولت به
شکل اغلب مجردی که در علوم اجتماعی دارد دقت کنید، مثلا آنطور که در
تعریف وبر آمده، آن وقت میتوان گفت که پیشنهاد آنارشوسندیکالیستها نه
حذف دولت که نوعی دموکراتیک سازی رادیکال بوده است. این چیزی نیست که خود
آنارشیستها دربارهاش حرف بزنند، اما میتوان به شکلی متقاعدکننده
استدلال کرد که برآمد منطقی گفتمان بخش عمدهای از جریان آنارشیسم چپ همین
است.»
البته بحث ایدئولوژی آنارشیستهای اسپانیایی (به لحاظ تاریخی
بزرگترین جریان آنارشیست اروپا) که رونالد فریزر به آن پرداخته، ادعای
وتزل را قویا تحلیل میبرد. دو جریان بزرگ تفکر وجود دارد که هردو خواستار
حذف دولت به معنای عام وبری آن بودهاند و به کنترل محل کار توسط کارگران
باور داشتهاند. فریزر پس از شرح تمایز گرایشات شهری و روستایی
ایدئولوژیستهای اسپانیایی توضیح میدهد:
«هر دو گرایش در این اندیشه
مشترک بودند که طبقه کارگر کنترل کارخانهها را در دست بگیرد و آنها را به
طور جمعی اداره کند، بی آنکه چیز دیگری در این میان تغییر یابد... چنین
انگار سادهای درباره تداوم احوال به این مفهوم آنارشوسندیکالیستی مربوط
میشود که انقلاب را نه به عنوان تخریب و جایگزینی نظم بورژوازی، که به
عنوان جابجایی آن میبیند. تملک کارخانهها و کارگاهها، هرقدر هم که با
خشونت همراه باشد، گام نخستین انقلابیون برای ایجاد نظم نوین نبود بلکه
هدف نهایی شان بود. این دیدگاه هم به نوبه خود با تعبیر خاصی از دولت
محدود میشد. هرگونه دولتی (بورژوایی یا کارگری) یک نیروی جبار قلمداد
میشد – نه فقط وقتی که قوه قهریه طبقهای خاص میبود. بنابراین خود دولت
و نه شکل تولید کاپیتالیستی که آن را به شکل کنونی اش درآورده بود، به
عنوان دشمن اصلی تلقی میگشت. لازم نبود که دولت تصاحب شده، خرد شود و از
بین برود و سپس نیروی انقلابی جدیدی حاکم گردد. خیر. اگر تنها میشد که به
نوعی آن را محو یا منسوخ کرد، هرچیز دیگر از جمله جبر و ستم خود به خود
ناپدید میشد. نظم کاپیتالیستی با روی کار آمدن کارگران به عنوان مدیران
جدید کارگاهها تنها جابهجا میگشت. کارگران خودسامان در کمونهای
خودمختار یا سندیکاهای پرقدرت، به عنوان اصلی ترین عامل تولید، جای
بورژواها مینشستند. نتایج این چنینی در انقلاب 1936 بارسلونا دیده شد؛
جایی که تولید کاپیتالیستی و روابط بازار در صنعت اشتراکی شده به حیات خود
ادامه دادند.»
پیوندهای آنارشیسم و فمینیسم
میکله فریزر
ترجمه: بامداد زندی
دراین نوشتارکوشش بر آن است که دیدگاه های آنارشیسم وفمینیسم درکنارهم بررسی شوند تا روشن شود که ارزش ها/شیوه ها/دیدگاه های سیاسی هرکدام برای تکمیل هم دیگر چه توان مندی هایی دارند.چنین کاری آسان نیست زیر هر کدام ازاین نگرش ها در برگیرنده ی دسته ای گسترده از کنش ها واندیشه های سیاسی اند. افراد بسیار گوناگونی که جذب این جنبش ها می شوند اغلب درقبال بسیاری از موضوعات بنیادی دارای مواضع متفاوتی هستند. جنبش آزادی زنان(فمینیسم) از دهه ی ۱۹۷۰ در رویکردش به دگرگونی های اجتماعی راه های گوناگون و پرشماری را درپیش گرفته است که از لحاظ توان انقلابی باهم تفاوت دارند.آنارشیسم هم با آن که درباره ی ماهیت انقلابی اش تردیدی درمیان نیست لزوما نظریه ی سیاسی یکپارچه ای نیست وانواع بسیار گوناگونی دارد، مانند آنارشیست سندیکالیسم، آنارشیست کمونیسم و آنارشیسم سبز. این نام ها به طور معمول بازتاب دهنده ی تفاوت راهبردها واولویت های نحله های مختلف آنارشیسم است. فمینیسم هم برچسب های گوناگونی داردوبرای تعریف شکل های گوناگون اش تاکنون دسته بندی های گوناگونی به کار رفته است که عمده ترین شان عبارتنداز فمینیسم تندرو، فمینیسم لیبرال(که دراین نوشتار به آن نخواهیم پرداخت) و فمینیسم سوسیالیستی. به تازگی فمینیسم پساساختارگرا نیز به میدان آمده است ،رویکردی که توان اثرگذاری برتمامی این دسته ها رادارد. بحث این نوشتار آن است که ترکیب فمینیسم وآنارشیسم نیز شکل بسیار کارسازی از فمینیسم را به دست می دهد.دراین جا می خواهیم بر برخی از شیوه ها انگشت بگذاریم که فمینیست های آنارشیست تاکنون درپروژه ی یکپارچه سازی این دودیدگاه درپیش گرفته اند. مقداری هم به چگونگی تقویت نگرش آنارشیستی توسط نظریه وکنش فمینیستی پرداخته خواهد شد.
ادامه مطلب
شکست چپ جدید؟
هربرت مارکوزه/ ترجمه: آرش بهبودی
این مقاله نسخه مبسوط سخنرانی مارکوزه در دانشگاه کالیفرنیا ایرواین- آوریل 1975 است که نسخه آلمانی آن در Zeit-messung (Frankfurt am Main, 1975) بهچاپ رسیده است
________________________________________________________
پیش از بحث درباره دلایل شکست چپ جدید، باید به دو پرسش اشاره کنیم: نخست آنکه، این چپ جدید کیست و چیست و دوم، آیا بهراستی شکست خورده است.
با توضیحاتی درباب پرسش نخست شروع میکنیم. چپ جدید شامل گروههای سیاسیای میشود که در بخش چپ حزب کمونیست سنتی قرار گرفتهاند. آنها هنوز هچ شکل سازمانی جدیدی ندارند؛ بدون پایگاه تودهای و بهخصوص در آمریکا از طبقه کارگر جدا هستند. ارزشهای ضداستبدادی و آزادیخواهانه قویای که در ابتدا چپ جدید را تعریف میکرد، در همان زمان ناپدید شد یا منجر به یک «خودکامگی گروه» جدید شد. با این وجود آنچه این جنبش را معین و بهضرورت آن را توصیف میکند، این واقعیت است که این جنبش مفهوم انقلاب را بازتعریف کرده و به آن امکا¬های جدیدی برای آزادی و پتانسیلهای جدیدی برای توسعه سوسیالیستی افزوده است: امکانها و پتانسیلهایی که کاپیتالیسم پیشرفته ایجاد(و فورا توقیف) کرد. در نتیجه این پیشرفتها ابعاد جدیدی از تغییر اجتماعی پدیدار شد. دیگر «تغییر» نه بهسادگی تحت عنوان خیزشی سیاسی اقتصادی یا برپاسازی شکلی متفاوت از تولید و موسسات جدید، بلکه بالاتر از همه انقلابی در ساختار مستقر نیازها و امکان برآورده کردن آنها نیز تعریف میشود.

ادامه مطلب
شکلواره سه گانه ایدئولوژی در نزد مارکس
لینک به منبع
هنگامی که مارکس در ۱٨۴٨ دوباره به کار در زمینه مفهوم ایدئولوژی پرداخت، این نوآوری هنوز تازه امّا وقف یک کار کهنه بنظر می رسید؛ زیرا چنان که می دانیم دستوت دوتراسی در ۱۷۹۶ این کلمه را ا بداع کرد تا به بررسی ایده ها بپردازد و در این کارزار از ا سلوب تجربه گرایی بسیار وسیع به ارث رسیده از کندیلاک استفاده کرد. این کلمه به صورت یک عنوان در اثر دستوت وارد شدو ارزش نمایانی کسب کرد. پس از آن به سرعت نام یک جریان فکری شد و این خطر جدی را در پی داشت که اثری از آن نماند. به ویژه این که در تندباد انتقادهای پی در پی و نیشدار شاتوبریان و ناپلئون قرار گرفت و به واژگان تحقیرآمیز تبدیل شد و بنظر می رسید که باید از آن به عنوان یک دشنام چشم پوشید. (۱) پس مارکس در برابر خود اصطلاح کم ارزش و تقریباً عاری از مرجع دقیقی را می یابد که تقریباً « اندک مایه» است. هر تفاوت میان این معنی و معنی کنونی آن نتیجه کار مستقیم و نامستقیم مارکس است.

ادامه مطلب
جمهوری سکوت
لینک به منبع
ادامه مطلب
هستی انسان 3
نویسنده: لودویک فوئرباخ
برگردان: مهران فروتن
بخش سوم
پیشگفتار مترجم: بخش هستی انسان با این قسمت (سه قسمت) پایان مییابد. در ادامه، بخش ذات مذهب را مطالعه خواهیم کرد.
ابنها را به این دلیل متذکر شدیم تا توضیح دهیم که احساس چگونه به عنوان اندامِ امر بیکران، جوهر سوبژکتیو مذهب، و ابژهی مذهب که ارزش ابژکتیوش را از دست میدهد، ساخته شده است. بدینترتیب این نکته قابل فهم است که از وقتی که احساس به تکیهگاهِ اصلیِ مذهب بدل شد، محتوای روحانیِ دیگرِگونهی باورِ مسیحی به ورطهی سهلانگاری افتاد.
ادامه مطلب
هستی انسان 2
نویسنده: لودویک فوئرباخ
برگردان: مهران فروتن
لینک به منبع
ادامه مطلب
هستی انسان 1
نویسنده: لودویک فوئرباخ
برگردان: مهران فروتن
لینک به منبع
توضیح: این متن که در چند بخش منتشر میگردد پارهای از کتاب «ذات مسیحیت» نوشتهی لودویک فوئرباخ (۱۸۰۲-۱۸۷۲) میباشد. فویرباخ در این کتاب به ریشهی پیدایش و تکوین مذهب در تفکر انسانی میپردازد.
فصل پیش رو با عنوان «هستی کلی انسان» به بررسی این موضوع میپردازد که چگونه انسان خودآگاهی خود را در بازی انعکاسی با ابژههای اندیشهاش کسب میکند. و نیز قدرت ابژهای از اندیشه که انسان آن را بر فراز خود فرض میکند (یعنی خدا) در واقع قدرت هستی ِ خودِ انسان است. در واقع فوئرباخ در این مقالات به دنبال معرفی ذاتِ انسانگونهانگارِ مذهب است. از اینرو در نظریهی ماتریالیستی جایگاه ویژهای را به خود اختصاص داده است.

هستی کلی انسان
ریشهی پیدایش و تکوین مذهب در تفاوت جوهری میان انسان و حیوان نهفته است ـ حیوانات دارای مذهب نیستند. هرچند این درست است که اکثر جانورشناسان غیرانتقادی کهن این نکته را به فیل منسوب میکردند، از جمله کیفیتهای ستودنی، مزیتِ دینداری، واقعیت این است که چیزی مثل مذهب فیلها به حوزهی افسانه متعلق است. Cuvier، یکی از مراجع معتبر در مورد دنیای حیوانات، بنا به شواهدی که از تحقیقات خود به دست آورده است نتیجه میگیرد که فیل دارای هوش و فراستی بیش از یک سگ نیست.
ادامه مطلب
علم توتالیتر، زندگی بشر را نابود میکند
لینک به منبع
دستاوردهای علمی در زمینههای بیولوژیک و تغییرات ژنتیکی و یا شبیهسازی حیوانات از سوژههایی بوده که در چند سال اخیر بحثهای فراوانی برانگیخته است. طرفداران اعمال ضابطههای اخلاقی و به نوعی تعیین حد و مرز برای برخی تحقیقات آزمایشگاهی از یکسو، و آنان که برای پیشرفت علوم محدودیتی قائل نیستند، دو سوی این بحثهای ادامهدار بوده و هستند.
دکتر رامین جهانبگلو، استاد مرکز اخلاقیات دانشگاه تورنتو، هفتهی گذشته در کنفرانس سیاستگذاری علمی کانادا سخنرانیای داشت با عنوان«دموکراتیزه کردن علوم».
با رامین جهانبگلو گفتوگویی داشتم و نخست از او پرسیدم، دموکراتیزه کردن علوم یعنی چه؟
ادامه مطلب
این نیز بگذرد
هم رونق زمان شمــــــــــــا نيز بگذرد
واين بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بـــــر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خــــــــــــــــزان نکبت ايام، ناگهان
بــــــر باغ وبوستان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بيداد ظالمــــــــان شما نيز بگذرد
در مملکت چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عوعوی ســـگان شما نيز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت
هم بــــر چراغدان شما نيز بگذرد
زين کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچــــــــار کاروان شما نيز بگذرد
بر تير جورتان ز تحمــــــــل سپر کنيم
تا سختــــــــی کمان شما نيز بگذرد
آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گــــــــرد سم خران شما نيز بگذرد
گرنیکا

گرنیکا (به اسپانیایی: Guernica) نام اثری است از نقاش معاصر اسپانیایی، پابلو پیکاسو (۱۸۸۱ - ۱۹۷۳) که بمباران شهر گرنیکا در شمال این کشور توسط بمبافکنهای آلمان نازی در ۲۶ آوریل ۱۹۳۷ و در خلال جنگهای داخلی اسپانیا را به تصویر کشیدهاست.
این اثر در ابعادی عظیم (تقریباً ۳٫۵ در ۷٫۵ متر) ترسیم شده که در همان سال در فرانسه (در دوران تبعید پیکاسو) به نمایش عموم در آمد. مولفههای اصلی این اثر (بعد از اغتشاش و سردرگمی چشمگیری که در اولین نگاه به بیننده دست میدهد) میتواند مرگ، خشونت، بیرحمی، زجر و درماندگی باشد که با استفاده از قالبی سیاه و سفید و به سبک عکسهای خبری در جراید کنار یکدیگر قرار گرفتهاند.
در مقام تفسیر کاراکترهای موجود در این اثر، خودِ نقاش گفتهاست :«... اگر شما معانی مشخص به مولفههای نقاشیهای من بدهید، ممکن است کاملاً به حقیقت نزدیک شده باشید اما به هیچ عنوان به نیت من در جانبخشی به این مولفهها پینبردهاید. هر حدس، گمان و استنتاجی که شما میزنید بخشی از حالتی است که من هم تجربه کردهام اما به صورت ناخودآگاه و غیر ارادی. من نقاشی میکنم برای خودِ نقاشی. من اشیا را برای چیزی که هستند، میکشم...»
در مهلکهی آزادی
ژولیا کریستوا
ترجمهی مریم تقوی

در میانهی قرن بیستم حادثهای واقع شد که اکنون، صد سال پس از تولد کسی که به آن شکل داد، ما، به عنوان بازماندگان آن (با عقاید و برداشتهای کاملا متفاوت)، به دشواری میتوانیم پیآمدهایاش را برآورد کنیم: آزادی جنس دوم! سیمون دوبووار با درآمیختن سرنوشت زنان با خطرات آزادی، آزادیای که با مبارزهای بیپایان پیوند خورده، غوغایی به پا کرد و مکتبی بنا نهاد: فمینیسم شاهد مدعای ماست.
البته ماجرا ریشهدارتر و به بیانی سهمگینتر از بنای یک مکتب است: مساله، جهشِ انسانشناختیِ مداوم و پیوسته و روندی لاینقطع از تحول است. تحولی که میبایست در پی ویرانگریهای دومین جنگ جهانی بهوسیلهی یک دخترِ فرانسویِ آریستوکرات که از طبقهی خویش بریده، کاتولیکی که از کلیسا دوری میجوید، دبیر فلسفهای که چندان علاقهای به کارش ندارد و اگزیستانسیالیستی که همراه با ژان پل سارتر تبدیل به زوج رویایی سن ژرمن دپره شدند، اندیشیده و روشن میشد و به هیات مبارزه و مطالبه در میآمد.

ادامه مطلب
بهشت نیاز به دولت، و انقلاب نیاز به حزب ندارند
نويسنده: روسيا روشن
آنارشیست ها برای نخستین بارخلاف مبارزان دیگر نه دولت، طبقه، قشر
ویا گروهی را بلکه مقوله حاکمیت رامورد انتقادقراردادند. باکونین وپرودن
دراین رابطه کمونیسم دولتی مارکس را برده داری دولتی نام نهادند. درآغاز
خیلی ها آنارشیسم را مترادف با هرج ومرج، و اعمال خشونت میدانستند. هیچ
مفهوم سیاسی تاکنون این چنین باسوء استفاده تعریف نشده است.
آنارشیست ها در غالب انقلابات اجتماعی خود را بعنوان قابله زایمان پیروزی بحساب می آورند. آنان اکنون می گویند که گرچه آنارشیسم یک جنبش اجتماعی است ولی آن نه تئوری نجات و نه سنگری برای مبارزه مسلحانه است. 150 سال است که اهل نظر، مورخین و روشنفکران پیرامون تعریف آنارشیسم بحث می نمایند. خوشبینی آغازین کلاسیکهای آنارشیست نسبت به انسان بعدها قدری بدبینانه و محتاطانه شد. دانیل گورین آنارشیسم را نوعی سوسیالیسم تعریف کرده است. آنارشیستها همچون لیبرالها خواهان جامعه ای آزاد هستند؛ ولی بدون حاکمیت دولت و سرمایه استثمارگر. چون مفهوم اصلی آنارشیسم آزادی است، آنرا خویشاوند مکتب لیبرالیسم میدانند، ولی در مقابل لیبرالیسم، آنارشیسم ضدکاپیتالیسم است چون در کاپیتالیسم و دولت، اعمال قدرت وحاکمیت را می بیند. گروه دیگری لیبرالیسم را آنارشیسم بدون سوسیالیسم نامیده اند. کورت هیلر درکتاب "بسوی بهشت" مینویسد که بهشت فاقد دولت خواهد بود و بدون اجبار و حاکمیت، همزیستی مسالمت آمیز همه افرادانسانی، هدف نهایی آنارشیستی خواهدشد. اجازه آزادی مالکیت خصوصی در نزد آنارشیستها تاحد رفع نیازهای خصوصی افراداست و آن نمیتواند وسیله ای برای استثمار و یا انحصار اقتصادی برای افزایش سرمایه خصوصی باشد.
آنارشیست ها برای نخستین بار خلاف مبارزان دیگر نه دولت، طبقه، قشر و یا گروهی را بلکه مقوله حاکمیت را مورد انتقاد قرار دادند. باکونین و پرودن در این رابطه کمونیسم دولتی مارکس را برده داری دولتی نام نهادند. در آغاز خیلی ها آنارشیسم را مترادف با هرج ومرج و اعمال خشونت میدانستند. هیچ مفهوم سیاسی تاکنون این چنین باسوء استفاده تعریف نشده است. مارکسیست-لنینیستها نیز آنرا به مفهوم خودسری، بی برنامه گی، هرج ومرج تعریف نمودند. مارکس و انگلس در کتاب "ایدئولوژی آلمانی" به نقد نظرات آنارشیستی ماکس اشتیرنر پرداخته و او را به تمسخر" ماکس اشتیرنر مقدس و خرده بورژوا" نام نهادند. آنزمان توهینی بدتر از لقب خرده بورژوا نبود؛ اگر آنرا به دنباله اسم مبارز و یاروشنفکری می بستند. مارکس با تمسخر به باکونین نیز "محمد بدون قرآن" میگفت. او نظر باکونین را مربوط به دوره پیش از صنعتی شدن اروپا میدانست و مدعی بود که باکونین هنوز پیچیده گی جامعه صنعتی زمان خود را نفهمیده است. لنین در سالهای 1901-1905 آنارشیسم را تئوری خرده بورژوازی، لومپنی، فردگرایانه، شبه انقلابی و مخالف سوسیالیسم علمی میدانست. لنین کتاب "فرد و مالکیت اش" اثر اشتیرنر را ضد ترقی اجتماعی و اثری ارتجاعی میدانست. مارکسیستها مدعی بودند که تکامل دولت موجب آزادی انسان از دولت خواهدشد و سوسیالیسم، حذف دولت نیست بلکه تکامل آنست و کارگران زمانی به سوسیالیسم نزدیک میشوند که به دولت نزدیک شده باشند. مارکس نیز کتاب "فلسفه فقر" پرودن را " فقر فلسفه" او نامید. اسلویته، فیلسوف معاصر آلمانی مینویسد که مارکس غیر از پرودن دو بار دیگر از روی جنازه مخالفان فکری خود توهین آمیز عبورکرد، یکبار از روی باکونین و یکبار از روی جنازه اشتیرنر، چون آنزمان آنان تنها کسانی بودند که توانستند نظراتی منطقی و جانشینی در مقابل مارکسیسم را خطاب به جنبش اجتماعی مطرح نمایند.
ادامه مطلب
سه قرن مبارزه اجتماعی آنارشیست ها در آمریکا
نويسنده: روسيا روشن
ادبیات آنارشیستی و رمانتیک نویسندگانی مانند امرسن، ویتمن و مقاله داوید تورئو باعنوان "وظیفه سرپیچی از اوامر دولت" روی این جنبش تاثیر داشتند. ازجمله دلایلی که آنارشیستهای فردگرا برای تفاهم با رنج کارگران صنعتی نداشتند، بی رابطه گی آنان باشهرها و کارخانه ها بود. دولت، آنارشیستهای مهاجر جمعگرا را متهم به واردکردن و استفاده از خشونت درجنبش آنارشیستی آمریکا نمود، و درحالیکه آنارشیستهای فردگرا مشغول کمونهای منفرد خود در دامن طبیعت بودند، آنارشیستهای جمعگرا در مبارزه طبقاتی در شهرها شرکت نمودند.
ازکمون گاوچرانی تامحفل اینترنتی-، ازتروررئیس جمهورتا به آتش کشیدن زباله دانیها
درسال 1660 نخستین بار یک زن آنارشیست بنام "ماری دایر" بجرم سرپیچی در مقابل قانون در ایالت ماساچوست آمریکا اعدام شد. بعد از استقلال آمریکا در سال 1850 هواداران جنبش آنارشیستی فعالیتی جدی را آغاز نمودند و حدود 100 کمون اتوپیستی تشکیل دادند. بخشی ازآن کمونها زیر عقاید مسیحی بودند که در جستجوی عدالت فعالیت میکردند. درحالیکه مهاجران اروپا آنارشیسم جمعگرا را به آمریکا بردند، آنارشیسم فردگرای آمریکایی را ناشی از شرایط بومی و طبیعی آمریکا میدانند. هدف این دوشاخه آنارشیسم تبلیغ آزادی فردی و اجتماعی بود. امروزه اشاره میشود که آنارشیسم نخستین: انگلیسی و آمریکایی قوی تر از آنارشیسم: آلمانی، فرانسوی و روسی بوده است. توماس جفرسون یکی از متفکران جنبش استقلال طلبانه آمریکا مینویسد: "بهترین حاکمیت، رژیمی است که کمتر حکومت کند". بعدها زیر تاثیر فوریه و آون، کمونهای سوسیالیستی تخیلی تشکیل گردیدند. قرنهاست که آنارشیسم فردگرا یک جنبش خاص جامعه آمریکا مانده است. جنبش آنارشیستی در آمریکاشامل مقاطع مختلف تاریخی بوده است .
ادبیات آنارشیستی و رمانتیک نویسندگانی مانند امرسن، ویتمن و مقاله داوید تورئو باعنوان "وظیفه سرپیچی از اوامر دولت" روی این جنبش تاثیر داشتند. ازجمله دلایلی که آنارشیستهای فردگرا برای تفاهم با رنج کارگران صنعتی نداشتند، بی رابطه گی آنان باشهرها و کارخانه ها بود. دولت، آنارشیستهای مهاجر جمعگرا را متهم به واردکردن و استفاده از خشونت درجنبش آنارشیستی آمریکا نمود، و درحالیکه آنارشیستهای فردگرا مشغول کمونهای منفرد خود در دامن طبیعت بودند، آنارشیستهای جمعگرا در مبارزه طبقاتی در شهرها شرکت نمودند. مبارزی بنام "توکر" گرچه کتاب باکونین باعنوان " خدا و دولت " را در سال 1883 به انگلیسی ترجمه نمود، او ولی باکمک نظرات آنارشیسم فردگرا به مبارزه علیه عقاید آنارشیستی جمعگرا پرداخت. در تاریخ 11 نوامر سال 1887 دولت دست به اعدام 5 رهبر جنبش آنارشیستی آمریکا بنامهای : لینگ، اسپیس، فیشر، انگل، و پارسون زد. اسپیس درپای چوبه دار گفته بود: " زمانی خواهد رسید که سکوت ما قوی تر از صداهایی خواهد شد که امروز آنرا وادار به سکوت میکنید " . انترناسیونال دوم به پای قدردانی از این اعدام شدگان، در کنگره دوم خود در سال 1889 در پاریس، اول ماه مه را بیاد آن قربانیان، روز بین الملل کار نام نهاد. تقصیر و یا بی گناهی دو اعدامی دیگر جنبش آنارشیستی بنامهای" ساکوس و وانستیس" بعدها موضوع اشعار، رمانها و فیلمهایی در آمریکا گردید.ادامه مطلب

